مثنوی معنوی - دفتر ششم

مولوی

بخش ۲۲ - تفسیر قوله علیه‌السلام موتوا قبل ان تموتوا بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر می زندگی خواهی کی ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از ما

مولوی
جان بسی کندی و اندر پرده ای زانک مردن اصل بد ناورده ای
تا نمیری نیست جان کندن تمام بی کمال نردبان نایی به بام
چون ز صد پایه دو پایه کم بود بام را کوشنده نامحرم بود
چون رسن یک گز ز صد گز کم بود آب اندر دلو از چه کی رود
غرق این کشتی نیابی ای امیر تا بننهی اندرو من الاخیر
من آخر اصل دان کو طارقست کشتی وسواس و غی را غارقست
آفتاب گنبد ازرق شود کشتی هش چونک مستغرق شود
چون نمردی گشت جان کندن دراز مات شو در صبح ای شمع طراز
تا نگشتند اختران ما نهان دانک پنهانست خورشید جهان
گرز بر خود زن منی در هم شکن زانک پنبهٔ گوش آمد چشم تن
گرز بر خود می زنی خود ای دنی عکس تست اندر فعالم این منی
عکس خود در صورت من دیده ای در قتال خویش بر جوشیده ای
هم چو آن شیری که در چه شد فرو عکس خود را خصم خود پنداشت او
نفی ضد هست باشد بی شکی تا ز ضد ضد را بدانی اندکی
این زمان جز نفی ضد اعلام نیست اندرین نشات دمی بی دام نیست
بی حجابت باید آن ای ذو لباب مرگ را بگزین و بر دران حجاب
نه چنان مرگی که در گوری روی مرگ تبدیلی که در نوری روی
مرد بالغ گشت آن بچگی بمرد رومیی شد صبغت زنگی سترد
خاک زر شد هیات خاکی نماند غم فرج شد خار غمناکی نماند
مصطفی زین گفت کای اسرارجو مرده را خواهی که بینی زنده تو
می رود چون زندگان بر خاکدان مرده و جانش شده بر آسمان
جانش را این دم به بالا مسکنیست گر بمیرد روح او را نقل نیست
زانک پیش از مرگ او کردست نقل این بمردن فهم آید نه به عقل
نقل باشد نه چو نقل جان عام هم چو نقلی از مقامی تا مقام
هرکه خواهد که ببیند بر زمین مرده ای را می رود ظاهر چنین
مر ابوبکر تقی را گو ببین شد ز صدیقی امیرالمحشرین
اندرین نشات نگر صدیق را تا به حشر افزون کنی تصدیق را
پس محمد صد قیامت بود نقد زانک حل شد در فنای حل و عقد
زادهٔ ثانیست احمد در جهان صد قیامت بود او اندر عیان
زو قیامت را همی پرسیده اند ای قیامت تا قیامت راه چند
با زبان حال می گفتی بسی که ز محشر حشر را پرسید کسی
بهر این گفت آن رسول خوش پیام رمز موتوا قبل موت یا کرام
هم چنانک مرده ام من قبل موت زان طرف آورده ام این صیت و صوت
پس قیامت شو قیامت را ببین دیدن هر چیز را شرطست این
تا نگردی او ندانی اش تمام خواه آن انوار باشد یا ظلام
عقل گردی عقل را دانی کمال عشق گردی عشق را دانی ذبال
گفتمی برهان این دعوی مبین گر بدی ادراک اندر خورد این
هست انجیر این طرف بسیار و خوار گر رسد مرغی قنق انجیرخوار
در همه عالم اگر مرد و زنند دم به دم در نزع و اندر مردنند
آن سخنشان را وصیتها شمر که پدر گوید در آن دم با پسر
تا بروید عبرت و رحمت بدین تا ببرد بیخ بغض و رشک و کین
تو بدان نیت نگر در اقربا تا ز نزع او بسوزد دل ترا
کل آت آت آن را نقد دان دوست را در نزع و اندر فقد دان
وز غرضها زین نظر گردد حجاب این غرضها را برون افکن ز جیب
ور نیاری خشک بر عجزی مه ایست دانک با عاجز گزیده معجزیست
عجز زنجیریست زنجیرت نهاد چشم در زنجیرنه باید گشاد
پس تضرع کن کای هادی زیست باز بودم بسته گشتم این ز چیست
سخت تر افشرده ام در شر قدم که لفی خسرم ز قهرت دم به دم
از نصیحتهای تو کر بوده ام بت شکن دعوی و بت گر بوده ام
یاد صنعت فرض تر یا یاد مرگ مرگ مانند خزان تو اصل برگ
سالها این مرگ طبلک می زند گوش تو بیگاه جنبش می کند
گوید اندر نزع از جان آه مرگ این زمان کردت ز خود آگاه مرگ
این گلوی مرگ از نعره گرفت طبل او بشکافت از ضرب شگفت
در دقایق خویش را در بافتی رمز مردن این زمان در یافتی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بر مفهوم بنیادین و عرفانی «مرگ پیش از مرگ» تاکید می‌ورزند؛ بدین معنا که سالک پیش از آنکه اجل طبیعی فرا رسد، باید با اراده خویش از بندهای نفسانی، خودبینی و تعلقات دنیوی رها شود تا به حقیقت حیات دست یابد. شاعر استدلال می‌کند که تا زمانی که منیّت و خودپرستی بر وجود انسان حاکم است، او همچون کسی است که در کشتی غرق‌شونده نفس گرفتار شده و نمی‌تواند حقیقت را دریابد.

در ادامه، شاعر با بهره‌گیری از تمثیل‌هایی چون شیر در چاه، نردبان و کشتی، توضیح می‌دهد که بسیاری از درگیری‌های ذهنی ما، نه درگیری با واقعیت، بلکه جدال با بازتاب‌های درونی و پندارهای خود ماست. پیام غایی اثر، دعوت به رهایی از کثرت و رسیدن به وحدت از طریق مرگِ اختیاری است تا فرد بتواند در همین حیات دنیوی، حیات معنوی و جاودان را تجربه کند و از بندِ وهم و تضادهای ظاهری رهایی یابد.

معنای روان

جان بسی کندی و اندر پرده ای زانک مردن اصل بد ناورده ای

بسیار در این دنیا رنج و تلاش کشیدی اما همچنان در پشت پرده غفلت مانده‌ای؛ زیرا اصلِ کار یعنی مرگِ نفس را هنوز محقق نکرده‌ای.

نکته ادبی: جان کندن در اینجا کنایه از رنج و تلاشِ بی‌حاصل برای حفظ هویت فردی و دنیوی است.

تا نمیری نیست جان کندن تمام بی کمال نردبان نایی به بام

تا از نفس نمیرانی، این سختیِ کندنِ جان به پایان نمی‌رسد و تا این نردبانِ کمال (مرگِ نفس) کامل نشود، به بامِ حقیقت راهی نخواهی داشت.

نکته ادبی: اشاره به نردبان کمال که استعاره از طی مراتبِ تعالی است.

چون ز صد پایه دو پایه کم بود بام را کوشنده نامحرم بود

وقتی از صد پله نردبان، حتی دو پله کم باشد، کسی که برای رسیدن به بام تلاش می‌کند، به آن بام راه نخواهد یافت.

نکته ادبی: کوتاهی و نقص در اراده و تزکیه نفس مانع رسیدن به مقصود است.

چون رسن یک گز ز صد گز کم بود آب اندر دلو از چه کی رود

اگر طنابِ دلو حتی یک گز از عمق چاه کمتر باشد، آب به دلو نمی‌رسد و تشنگی رفع نخواهد شد.

نکته ادبی: رسن (طناب) استعاره از وسیله اتصال به حقیقت (حق) است.

غرق این کشتی نیابی ای امیر تا بننهی اندرو من الاخیر

ای امیر، تا زمانی که در کشتیِ نفس نیستی و منیّت خود را در آن (کشتیِ مرگِ ارادی) ننهی، از غرق شدن در دریای بلا نجات نخواهی یافت.

نکته ادبی: منِ آخری یا منِ حقیقی، اشاره به ذات الهی دارد که باید جایگزین منِ کاذب شود.

من آخر اصل دان کو طارقست کشتی وسواس و غی را غارقست

آن 'منِ' آخر (حقیقتِ الهی) را اصل بدان که راهبر است و همان کسی است که کشتیِ وسوسه و گمراهی را غرق می‌کند.

نکته ادبی: طارق به معنای راهبر یا آنکه درِ حقیقت را می‌کوبد.

آفتاب گنبد ازرق شود کشتی هش چونک مستغرق شود

وقتی کشتیِ هوش و آگاهی غرق شود (در دریای فنا)، خورشید حقیقت بر گنبد آسمان نمایان می‌گردد.

نکته ادبی: گنبد ازرق استعاره از آسمان است که با کنار رفتن حجابِ خودبینی، حقیقت در آن می‌تابد.

چون نمردی گشت جان کندن دراز مات شو در صبح ای شمع طراز

تا وقتی نمردی (به اختیار)، جان کندن برایت طولانی و دردناک است؛ پس ای شمعِ زیبا، در پرتو صبحِ حقیقت، هستی خود را به فنا بسپار.

نکته ادبی: شمع طراز استعاره از جانِ روشن و لطیفِ انسان است.

تا نگشتند اختران ما نهان دانک پنهانست خورشید جهان

تا زمانی که ستاره‌های کوچک (پندارهای نفسانی) پنهان نشوند، بدان که خورشید حقیقت همچنان برای تو پنهان است.

نکته ادبی: ستارگان استعاره از انوارِ کوچکِ نفسانی هستند که مانع دیدنِ خورشید حقیقت‌اند.

گرز بر خود زن منی در هم شکن زانک پنبهٔ گوش آمد چشم تن

ضربه گرزِ معرفت را بر سرِ خویش بزن و منیّت را درهم بشکن؛ زیرا همین دلبستگی به تن و حواس، همچون پنبه‌ای است که گوشِ جانت را کر کرده است.

نکته ادبی: پنبه گوش کنایه از غفلت و نشنیدن حقایق است.

گرز بر خود می زنی خود ای دنی عکس تست اندر فعالم این منی

اگر بر سر خود ضربه می‌زنی، ای انسانِ پست، بدان که این 'من' که می‌بینی، تنها بازتابی از خود توست در جهان.

نکته ادبی: دنی به معنای پست و کوچک است که اشاره به نفسِ اماره دارد.

عکس خود در صورت من دیده ای در قتال خویش بر جوشیده ای

تو عکس خودت را در صورت من دیده‌ای و به همین دلیل در ستیز با خودت برآشفته‌ای.

نکته ادبی: اشاره به خطای دید در بازتاب‌ها.

هم چو آن شیری که در چه شد فرو عکس خود را خصم خود پنداشت او

تو مانند آن شیری هستی که در چاه افتاد و عکس خودش را دید و آن را دشمنِ خود پنداشت.

نکته ادبی: اشاره به حکایت معروف کلیله و دمنه/مثنوی که نمادِ دشمن پنداشتنِ خویشتن است.

نفی ضد هست باشد بی شکی تا ز ضد ضد را بدانی اندکی

شناختِ هر چیزی از طریقِ ضدِ آن ممکن است، تا بتوانی از راه ضد، حقیقتِ آن چیز را اندکی دریابی.

نکته ادبی: قاعده عرف به ضدها تُعرفُ الاشیاء.

این زمان جز نفی ضد اعلام نیست اندرین نشات دمی بی دام نیست

در این جهانِ مادی، جز شناخت از طریق اضداد میسر نیست و در این عالم، لحظه‌ای بدون دام و بلا وجود ندارد.

نکته ادبی: نشأت به معنای عالم و عالمِ کون و فساد است.

بی حجابت باید آن ای ذو لباب مرگ را بگزین و بر دران حجاب

ای خردمند، تو باید بدون حجاب (واسطه) به حقیقت برسی؛ پس مرگِ اختیاری را انتخاب کن و این حجابِ نفس را پاره کن.

نکته ادبی: ذو لباب یعنی صاحب مغز و خرد ناب.

نه چنان مرگی که در گوری روی مرگ تبدیلی که در نوری روی

این مرگ به معنای مردن و رفتن در گور نیست، بلکه مرگی است که در آن تغییر ماهیت می‌دهی و به عالم نور وارد می‌شوی.

نکته ادبی: مرگ تبدیلی اشاره به تحولِ وجودی است.

مرد بالغ گشت آن بچگی بمرد رومیی شد صبغت زنگی سترد

وقتی کودک بالغ شد، آن بچگی‌اش مرد و از بین رفت؛ همچنان که رومی (سفیدپوست) با شستنِ سیاهی، رنگِ زنگی‌اش را از بین برد.

نکته ادبی: استعاره از تغییرِ احوال و تطهیرِ روح.

خاک زر شد هیات خاکی نماند غم فرج شد خار غمناکی نماند

خاک تبدیل به زر شد و دیگر ماهیتِ خاکی نماند؛ اندوه و رنج نیز از بین رفت و دیگر خارِ غم باقی نماند.

نکته ادبی: استعاره از کیمیایِ معنوی.

مصطفی زین گفت کای اسرارجو مرده را خواهی که بینی زنده تو

پیامبر (مصطفی) از این رو فرمود ای جوینده اسرار، آیا می‌خواهی مرده‌ای را ببینی که زنده شده است؟

نکته ادبی: مصطفی نام دیگر پیامبر اسلام است.

می رود چون زندگان بر خاکدان مرده و جانش شده بر آسمان

او (انسان کامل) مانند زندگان بر روی زمین راه می‌رود، اما در واقع مرده است (از نفس) و جانش به آسمان عروج کرده است.

نکته ادبی: خاکدان کنایه از دنیای مادی و فانی است.

جانش را این دم به بالا مسکنیست گر بمیرد روح او را نقل نیست

جانِ او هم‌اکنون در مقام بالا جای دارد و اگر بمیرد، نیازی به نقل مکان ندارد (چون قبلاً عروج کرده است).

نکته ادبی: نقل به معنای انتقال و مرگ است.

زانک پیش از مرگ او کردست نقل این بمردن فهم آید نه به عقل

زیرا او پیش از مرگِ طبیعی، انتقالِ خود را انجام داده است؛ این نوع مرگ با عقلِ جزئی فهمیده نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به فراتر بودنِ تجربه عرفانی از عقلِ استدلالی.

نقل باشد نه چو نقل جان عام هم چو نقلی از مقامی تا مقام

این انتقال، مانند انتقالِ جانِ عامه مردم نیست، بلکه مانند جابجایی از یک مقام معنوی به مقامی بالاتر است.

نکته ادبی: نقل به معنای کوچ کردن و سلوک.

هرکه خواهد که ببیند بر زمین مرده ای را می رود ظاهر چنین

هرکس می‌خواهد بر روی زمین مرده‌ای را ببیند که در میان مردم راه می‌رود، به او بنگرد.

نکته ادبی: اشاره به عارفانِ واصل که در جهان‌اند اما از جهان جدا شده‌اند.

مر ابوبکر تقی را گو ببین شد ز صدیقی امیرالمحشرین

به ابوبکرِ پارسا نگاه کن که چگونه به خاطر مقامِ صدیقی، به امیریِ اهلِ حشر رسید.

نکته ادبی: صدیق لقب ابوبکر و نمادِ تصدیقِ قلبی و ایمان کامل است.

اندرین نشات نگر صدیق را تا به حشر افزون کنی تصدیق را

در این دنیا به مقامِ صدیق بنگر تا تا روزِ قیامت، ایمانت به حقایق بیشتر شود.

نکته ادبی: تصدیق به معنای باورِ قلبیِ استوار است.

پس محمد صد قیامت بود نقد زانک حل شد در فنای حل و عقد

بنابراین محمد (ص) صد قیامتِ نقد (در لحظه) بود، چرا که همه گره‌های وجودش در فنا حل شده بود.

نکته ادبی: حل و عقد کنایه از گره‌ها و مسائلِ پیچیده دنیا.

زادهٔ ثانیست احمد در جهان صد قیامت بود او اندر عیان

احمد (پیامبر) در این جهان زاده دوم (تولد معنوی) است و صد قیامت است که آشکارا دیده می‌شود.

نکته ادبی: زاده ثانی کنایه از تولد دوباره در عرفان.

زو قیامت را همی پرسیده اند ای قیامت تا قیامت راه چند

از او درباره قیامت می‌پرسیدند که ای قیامت، تا زمان وقوعِ قیامت چند راه باقی است؟

نکته ادبی: اشاره به پرسش‌های مردم درباره معاد.

با زبان حال می گفتی بسی که ز محشر حشر را پرسید کسی

او با زبانِ حال بسیار پاسخ می‌داد که هرکس از قیامت می‌پرسد، در واقع از خودِ قیامت (حقیقتِ الهی) می‌پرسد.

نکته ادبی: زبان حال کنایه از بیانی است که با سکوت یا رفتار منتقل می‌شود.

بهر این گفت آن رسول خوش پیام رمز موتوا قبل موت یا کرام

به همین دلیل آن رسولِ خوش‌پیام فرمود: ای گرامیان، بمیرید پیش از آنکه بمیرید.

نکته ادبی: حدیث نبوی مشهور: موتوا قبل ان تموتوا.

هم چنانک مرده ام من قبل موت زان طرف آورده ام این صیت و صوت

همان‌طور که من پیش از مرگِ طبیعی، مرده‌ام، از آن سویِ حجاب‌ها این صدا و سخن را برای شما آورده‌ام.

نکته ادبی: صیت و صوت کنایه از کلام و پیامِ غیبی است.

پس قیامت شو قیامت را ببین دیدن هر چیز را شرطست این

پس خودت قیامت شو تا قیامت را ببینی؛ زیرا برای دیدنِ هر چیزی، شرطش این است که به جنسِ آن تبدیل شوی.

نکته ادبی: اتحادِ عالم و معلوم از اصولِ معرفت‌شناسی عرفانی است.

تا نگردی او ندانی اش تمام خواه آن انوار باشد یا ظلام

تا خودت چیزی نشوی، نمی‌توانی آن را کاملاً بشناسی؛ خواه آن چیز انوار الهی باشد و خواه تاریکی‌های نفسانی.

نکته ادبی: تأکید بر تجربه درونی برای شناخت.

عقل گردی عقل را دانی کمال عشق گردی عشق را دانی ذبال

عقل بشوی تا عقل را کاملاً بشناسی، و عشق بشوی تا حقیقتِ عشق را دریابی.

نکته ادبی: ذبال (یا زبال) در اینجا به معنای حقیقتِ تلخ یا نهاییِ عشق است.

گفتمی برهان این دعوی مبین گر بدی ادراک اندر خورد این

می‌خواستم برهانِ این ادعا را نشان دهم، اما اگر درکِ تو به اندازه فهمِ این مطلب بود، نیازی به استدلال نبود.

نکته ادبی: ادراکِ این مسائل فراتر از استدلالِ ظاهری است.

هست انجیر این طرف بسیار و خوار گر رسد مرغی قنق انجیرخوار

در این دنیا انجیرِ (دنیا) بسیار است، اگر پرنده‌ای بیاید که انجیرخوار باشد (به این دنیا دل بسته باشد).

نکته ادبی: انجیر استعاره از لذت‌های دنیویِ بی‌ارزش.

در همه عالم اگر مرد و زنند دم به دم در نزع و اندر مردنند

در تمامِ عالم، همه مردم (مرد و زن) لحظه به لحظه در حالِ نزع و جان دادن هستند.

نکته ادبی: اشاره به گذر عمر و نزدیک شدن به مرگ.

آن سخنشان را وصیتها شمر که پدر گوید در آن دم با پسر

آن سخنانِ آن‌ها را وصیت‌هایی در نظر بگیر که پدری در لحظه مرگ به پسرش می‌گوید.

نکته ادبی: اهمیتِ عبرت گرفتن از گذران عمر.

تا بروید عبرت و رحمت بدین تا ببرد بیخ بغض و رشک و کین

تا از این عبرت‌گرفتن، رحمت بروید و ریشه بغض و حسد و کینه خشک شود.

نکته ادبی: غرضِ اصلی از درکِ فنا، تهذیب اخلاق است.

تو بدان نیت نگر در اقربا تا ز نزع او بسوزد دل ترا

به خویشاوندانت با این نیت نگاه کن که مرگِ آنان دلِ تو را بسوزاند و بیدار کند.

نکته ادبی: نگاهِ عبرت‌بین به اطرافیان.

کل آت آت آن را نقد دان دوست را در نزع و اندر فقد دان

هر چه آمدنی است، آن را همین الان حاضر (نقد) بدان؛ دوست را در حالِ جان دادن و از دست دادن، قدر بدان.

نکته ادبی: اشاره به کلِ آتٍ آتٍ (هر چه آمدنی است، آمدنی است).

وز غرضها زین نظر گردد حجاب این غرضها را برون افکن ز جیب

این اغراضِ دنیوی از این نگاهِ عبرت‌بین حجاب می‌شوند؛ پس این اهداف و امیال را از جیبِ وجودت بیرون بریز.

نکته ادبی: جیب استعاره از درون و پنهان‌گاهِ نفس است.

ور نیاری خشک بر عجزی مه ایست دانک با عاجز گزیده معجزیست

اگر نتوانی و در این راه ناتوان ماندی، ناامید نباش؛ بدان که خداوند برای فردِ عاجز، معجزه‌ای انتخاب کرده است.

نکته ادبی: عجز در اینجا به معنای تسلیم در برابرِ قدرتِ خداست.

عجز زنجیریست زنجیرت نهاد چشم در زنجیرنه باید گشاد

عجزِ تو زنجیری است که خودت آن را بر دست و پایت نهادی؛ پس باید چشمت را در همین زنجیر باز کنی (به حقیقت بنگری).

نکته ادبی: عجز به عنوان زنجیری که مانع حرکت است.

پس تضرع کن کای هادی زیست باز بودم بسته گشتم این ز چیست

پس تضرع کن و بگو ای هدایت‌گرِ زندگی، من که قبلاً رها بودم، چرا اکنون اسیر شده‌ام؟

نکته ادبی: تضرع و انابه به درگاه الهی.

سخت تر افشرده ام در شر قدم که لفی خسرم ز قهرت دم به دم

من در قهرِ تو بیش از حد پافشاری کردم و در حالِ زیان و خسارت هستم، لحظه به لحظه.

نکته ادبی: اشاره به لفی خسر (آیه قرآنی درباره خسرانِ انسان).

از نصیحتهای تو کر بوده ام بت شکن دعوی و بت گر بوده ام

از نصایحِ تو کر بودم و ادعای بت‌شکنی داشتم در حالی که خودم بت‌ساز بودم.

نکته ادبی: بت‌ساز کنایه از نفس‌پرستی است.

یاد صنعت فرض تر یا یاد مرگ مرگ مانند خزان تو اصل برگ

آیا یادگیریِ صنعتِ دنیا واجب‌تر است یا یادِ مرگ؟ مرگ مانندِ خزان است که اصل و ریشه برگ‌های دنیاست.

نکته ادبی: مرگ به عنوان حقیقتی که همه چیزِ دنیا به آن ختم می‌شود.

سالها این مرگ طبلک می زند گوش تو بیگاه جنبش می کند

سال‌های بسیاری است که مرگ مانند کسی که طبل می‌زند، حضور خود را به تو اعلام می‌کند، اما تو تنها در زمانی نامناسب و هنگامی که دیگر کار از کار گذشته است، بیدار می‌شوی و به تکاپو می‌افتی.

نکته ادبی: طبلک زدن کنایه از نشانه‌های مرگ و حوادث روزگار است که همواره در حال هشدار دادن است.

گوید اندر نزع از جان آه مرگ این زمان کردت ز خود آگاه مرگ

در لحظه جان دادن، از نهاد جان تو فریادی بلند می‌شود که حقیقت مرگ را در بر دارد؛ در همین لحظه پایان عمر است که مرگ، تو را با واقعیت وجود خویش مواجه می‌کند.

نکته ادبی: نزع به معنای احتضار و جدا شدن روح از بدن است که مرحله میانی حیات و مرگ محسوب می‌شود.

این گلوی مرگ از نعره گرفت طبل او بشکافت از ضرب شگفت

مرگ آن‌قدر به خاطر غفلت تو فریاد کشیده که گلویش گرفته است و طبل هشدارهایش از شدت ضربات پی‌درپی، شکافته و از کار افتاده است.

نکته ادبی: استعاره‌سازی مرگ به موجودی که فریاد می‌زند و طبل می‌کوبد، برای تأکید بر تداوم هشدارهای غیبی است.

در دقایق خویش را در بافتی رمز مردن این زمان در یافتی

در دقیقه‌های پایانی عمر، تمام قوای خود را جمع می‌کنی و درمی‌یابی که راز مرگ چیست و چه سرانجامی در انتظار توست.

نکته ادبی: در بافتی کنایه از تمرکز تمامی حواس و قوا در آخرین لحظات زندگی است.