مثنوی معنوی - دفتر ششم

مولوی

بخش ۱۹ - در آمدن ضریر در خانهٔ مصطفی علیه‌السلام و گریختن عایشه رضی الله عنها از پیش ضریر و گفتن رسول علیه‌السلام کی چه می‌گریزی او ترا نمی‌بیند و جواب دادن عایشه رضی الله عنها رسول را صلی الله علیه و سلم

مولوی
اندر آمد پیش پیغامبر ضریر کای نوابخش تنور هر خمیر
ای تو میر آب و من مستسقیم مستغاث المستغاث ای ساقیم
چون در آمد آن ضریر از در شتاب عایشه بگریخت بهر احتجاب
زانک واقف بود آن خاتون پاک از غیوری رسول رشکناک
هر که زیباتر بود رشکش فزون زانک رشک از ناز خیزد یا بنون
گنده پیران شوی را قما دهند چونک از زشتی و پیری آگهند
چون جمال احمدی در هر دو کون کی بدست ای فر یزدانیش عون
نازهای هر دو کون او را رسد غیرت آن خورشید صدتو را رسد
که در افکندم به کیوان گوی را در کشید ای اختران هم روی را
در شعاع بی نظیرم لا شوید ورنه پیش نور نم رسوا شوید
از کرم من هر شبی غایب شوم کی روم الا نمایم که روم
تا شما بی من شبی خفاش وار پر زنان پرید گرد این مطار
هم چو طاووسان پری عرضه کنید باز مست و سرکش و معجب شوید
ننگرید آن پای خود را زشت ساز هم چو چارق کو بود شمع ایاز
رو نمایم صبح بهر گوشمال تا نگردید از منی ز اهل شمال
ترک آن کن که درازست آن سخن نهی کردست از درازی امر کن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه از مثنوی با روایتی داستانی از ورود مردی نابینا به محضر پیامبر آغاز می‌شود که منجر به حجاب گرفتن عایشه می‌گردد. مولانا در این سیاق، بحثی عمیق پیرامون مفهوم «غیرت» در ساحت الهی و انسانی مطرح می‌کند و آن را به زیبایی و کمال نسبت می‌دهد.

در ادامه، شاعر از بستر داستان به سوی مباحثی عرفانی حرکت می‌کند و جایگاه پیامبر را به عنوان منبع نور و حقیقت برتر توصیف می‌نماید. او انسان‌ها را از غرور و خودبینی در برابر نور مطلق برحذر می‌دارد و بر لزوم تواضع و درک ضعف‌های نفسانی در مقابل عظمت بی‌بدیل حقیقت تأکید می‌ورزد.

معنای روان

اندر آمد پیش پیغامبر ضریر کای نوابخش تنور هر خمیر

مردی نابینا نزد پیامبر آمد و او را این‌گونه خطاب کرد: ای کسی که مایه برکت و حیات‌بخشِ وجودِ هر انسانی، همان‌طور که خمیرمایه به خمیر جان می‌دهد.

نکته ادبی: ضریر به معنای نابینا است و تنورِ خمیر استعاره‌ای است از جان یا هستی انسان که نیازمند فیض الهی است.

ای تو میر آب و من مستسقیم مستغاث المستغاث ای ساقیم

او گفت: ای تو که پیشوای حیات‌بخشی هستی و من که از بیماریِ استسقا (تشنگیِ عطش‌ناپذیر) رنج می‌برم، تو را به فریادرسی می‌طلبم، ای ساقیی که تنها تو می‌توانی این تشنگی را سیراب کنی.

نکته ادبی: مستسقی در لغت به معنای کسی است که بیماری استسقا دارد و نماد عطش معنوی و نیازمندی است.

چون در آمد آن ضریر از در شتاب عایشه بگریخت بهر احتجاب

هنگامی که آن مرد نابینا با شتاب از در وارد شد، عایشه به دلیل رعایت حریم و حجاب، از آنجا بیرون رفت و خود را پوشاند.

نکته ادبی: احتجاب در اینجا به معنای پوشیده شدن و در پرده رفتن است که نشان‌دهنده حیا و ادب در سیره نبوی است.

زانک واقف بود آن خاتون پاک از غیوری رسول رشکناک

زیرا آن بانوی پاکدامن بر خوی «غیرت» پیامبر آگاه بود؛ غیرتی که ناشی از پیوند عمیق و پرشورِ پیامبر با پروردگار و صیانت از حریم ایشان بود.

نکته ادبی: غیرت در متون عرفانی، حالتی است که عاشق بر معشوق خود می‌ورزد و تحمل حضور اغیار را در حریم او ندارد.

هر که زیباتر بود رشکش فزون زانک رشک از ناز خیزد یا بنون

هرکس زیباتر و برتر باشد، حساسیت و غیرتش نیز بیشتر است، چرا که غیرت از سرِ ناز و جایگاه والا سرچشمه می‌گیرد، نه از بدگمانی.

نکته ادبی: بُنون در اینجا به معنایِ احتمالات گوناگونِ دیگر است؛ یعنی غیرت ناشی از ناز است نه صرفاً گمان‌های بیهوده.

گنده پیران شوی را قما دهند چونک از زشتی و پیری آگهند

افراد پیر و زشت‌رو، معمولاً رغبتی به غیرت‌ورزی ندارند، زیرا خود به زشتی و پیری خویش آگاهند و می‌دانند که کسی طالب آن‌ها نیست.

نکته ادبی: گنده پیران، تعبیری صریح برای اشاره به فرتوتی و دوری از جمال ظاهری است که در تضاد با کمالات معنوی قرار دارد.

چون جمال احمدی در هر دو کون کی بدست ای فر یزدانیش عون

از آنجا که جمال و کمال پیامبر در هر دو عالم (دنیا و آخرت) بی‌نظیر است، چه کسی یارای برابری با او را دارد که یاری و مددِ خداوند پشتیبان اوست؟

نکته ادبی: جمال احمدی اشاره به جایگاه والای نبوت دارد که نور آن در عالم هستی بی‌همتاست.

نازهای هر دو کون او را رسد غیرت آن خورشید صدتو را رسد

تمامِ جلوه‌ها و نازهایِ دو عالم شایسته اوست و آن غیرتِ بسیار عمیق و لایه‌لایه، تنها برازنده وجود آن خورشیدِ حقیقت است.

نکته ادبی: خورشیدِ صدتو، استعاره‌ای است از کمالِ لایه‌لایه و تابناکِ شخصیت پیامبر.

که در افکندم به کیوان گوی را در کشید ای اختران هم روی را

آن خورشید می‌گوید: من گویِ برتری را به اوج آسمان‌ها انداختم؛ ای ستاره‌ها، شما نیز باید در برابر درخشش من صورت خود را بپوشانید.

نکته ادبی: افکندن گوی به کیوان، کنایه از به دست آوردنِ مقام برتر و پیروزی در میدان هستی است.

در شعاع بی نظیرم لا شوید ورنه پیش نور نم رسوا شوید

در پرتو نور بی‌مانند من فانی و نیست شوید، وگرنه در برابر تابش این نورِ حقیقت، رسوا و بی‌مقدار خواهید شد.

نکته ادبی: لا شوید در اینجا به معنای رسیدن به مقام فنا و نیستیِ در برابرِ کمالِ مطلق است.

از کرم من هر شبی غایب شوم کی روم الا نمایم که روم

من از روی کرم و لطف، هر شب (برای مدت کوتاهی) غایب می‌شوم؛ وگرنه چگونه ممکن است که بروم؟ این رفتن فقط برای نشان دادنِ این است که دارم می‌روم (تا شما خود را بیابید).

نکته ادبی: غیبت در اینجا ترفندی تربیتی است تا فرصتِ امتحان برای مریدان فراهم شود.

تا شما بی من شبی خفاش وار پر زنان پرید گرد این مطار

تا شما در نبودِ من، همچون خفاشان، در تاریکی به دورِ این میدانِ پرواز بچرخید و ادعای بزرگی کنید.

نکته ادبی: خفاش نماد کسانی است که چشمشان تابِ دیدنِ نور حقیقت را ندارد و در تاریکیِ وهم و خیال پرواز می‌کنند.

هم چو طاووسان پری عرضه کنید باز مست و سرکش و معجب شوید

شما همچون طاووسان، پرهایِ خود را به نمایش می‌گذارید و در حالی که مست و سرکش هستید، از خودِ خویش در شگفتی (غرور) فرو می‌روید.

نکته ادبی: معجب شدن به معنای خودپسندی و غرور به داشته‌های ظاهری است که مانع دیدنِ حقیقت می‌شود.

ننگرید آن پای خود را زشت ساز هم چو چارق کو بود شمع ایاز

شما به پاهایِ زشتِ خود نگاه نمی‌کنید (و عیب خود را نمی‌بینید)، درست مانند «ایاز» که کفش‌های کهنه خود را به یادگار نگاه داشته بود تا به یاد آورد که از کجا به این مقام رسیده است.

نکته ادبی: اشاره به داستان ایاز و چارق (کفش‌های قدیمی‌اش) که نشان‌دهنده تواضع و یادآوری گذشته‌های حقیرِ خود در اوجِ قدرت است.

رو نمایم صبح بهر گوشمال تا نگردید از منی ز اهل شمال

من در سپیده‌دم بازمی‌گردم تا گوشمالی‌تان دهم و شما را تربیت کنم، مبادا که به خاطرِ خودخواهی و منیّت، در زمره گمراهان و اهلِ شمال (دوزخیان) قرار بگیرید.

نکته ادبی: گوشمالی دادن به معنای تنبیه و آگاه‌سازی است؛ اهل شمال اشاره به کسانی دارد که در روز قیامت کارنامه‌شان به دست چپ داده می‌شود.

ترک آن کن که درازست آن سخن نهی کردست از درازی امر کن

از این خودبینی دست بردار که سخنِ طولانی و بی‌ثمر است؛ چرا که خداوند از زیاده‌گویی و درازیِ کلام نهی کرده است، پس فرمانِ او را اطاعت کن.

نکته ادبی: امر کن در اینجا اشاره به فرمانِ الهی و تسلیم شدن در برابر حقیقت است.

آرایه‌های ادبی

استعاره میرِ آب

اشاره به پیامبر که منبع حیات معنوی و فیض‌رسانی به عطش‌زدگانِ حقیقت است.

تلمیح شمعِ ایاز

اشاره به داستان ایاز و کفش‌های کهنه او که نمادی از فروتنی و یادآوریِ اصلِ خویش است.

تشبیه خفاش‌وار

تشبیه انسان‌های غافل به خفاش که در تاریکی و دور از نور حقیقت سیر می‌کنند.

کنایه در افکندم به کیوان گوی را

کنایه از دستیابی به عالی‌ترین مقام و برتری در میدانِ رقابت و هستی.

تناقض‌نمایی (پارادوکس) کی روم الا نمایم که روم

بیانِ این مفهوم که غیبتِ حق، خود جلوه‌ای از حضور و تربیت برای سالک است.