مثنوی معنوی - دفتر ششم

مولوی

بخش ۱۷ - حکایت آن عاشق کی شب بیامد بر امید وعدهٔ معشوق بدان وثاقی کی اشارت کرده بود و بعضی از شب منتظر ماند و خوابش بربود معشوق آمد بهر انجاز وعده او را خفته یافت جیبش پر جوز کرد و او را خفته گذاشت و بازگشت

مولوی
عاشقی بودست در ایام پیش پاسبان عهد اندر عهد خویش
سالها در بند وصل ماه خود شاهمات و مات شاهنشاه خود
عاقبت جوینده یابنده بود که فرج از صبر زاینده بود
گفت روزی یار او که امشب بیا که بپختم از پی تو لوبیا
در فلان حجره نشین تا نیم شب تا بیایم نیم شب من بی طلب
مرد قربان کرد و نانها بخش کرد چون پدید آمد مهش از زیر گرد
شب در آن حجره نشست آن گرمدار بر امید وعدهٔ آن یار غار
بعد نصف اللیل آمد یار او صادق الوعدانه آن دلدار او
عاشق خود را فتاده خفته دید اندکی از آستین او درید
گردگانی چندش اندر جیب کرد که تو طفلی گیر این می باز نرد
چون سحر از خواب عاشق بر جهید آستین و گردگانها را بدید
گفت شاه ما همه صدق و وفاست آنچ بر ما می رسد آن هم ز ماست
ای دل بی خواب ما زین ایمنیم چون حرس بر بام چوبک می زنیم
گردگان ما درین مطحن شکست هر چه گوییم از غم خود اندکست
عاذلا چند این صلای ماجرا پند کم ده بعد ازین دیوانه را
من نخواهم عشوهٔ هجران شنود آزمودم چند خواهم آزمود
هرچه غیر شورش و دیوانگیست اندرین ره دوری و بیگانگیست
هین بنه بر پایم آن زنجیر را که دریدم سلسلهٔ تدبیر را
غیر آن جعد نگار مقبلم گر دو صد زنجیر آری بگسلم
عشق و ناموس ای برادر راست نیست بر رد ناموس ای عاشق مه ایست
وقت آن آمد که من عریان شوم نقش بگذارم سراسر جان شوم
ای عدو شرم و اندیشه بیا که دریدم پردهٔ شرم و حیا
ای ببسته خواب جان از جادوی سخت دل یارا که در عالم توی
هین گلوی صبر گیر و می فشار تا خنک گردد دل عشق ای سوار
تا نسوزم کی خنگ گردد دلش ای دل ما خاندان و منزلش
خانهٔ خود را همی سوزی بسوز کیست آن کس کو بگوید لایجوز
خوش بسوز این خانه را ای شر مست خانهٔ عاشق چنین اولیترست
بعد ازین این سوز را قبله کنم زانک شمعم من بسوزش روشنم
خواب را بگذار امشب ای پدر یک شبی بر کوی بی خوابان گذر
بنگر اینها را که مجنون گشته اند هم چو پروانه بوصلت کشته اند
بنگر این کشتی خلقان غرق عشق اژدهایی گشت گویی حلق عشق
اژدهایی ناپدید دلربا عقل هم چون کوه را او کهربا
عقل هر عطار کاگه شد ازو طبله ها را ریخت اندر آب جو
رو کزین جو برنیایی تا ابد لم یکن حقا له کفوا احد
ای مزور چشم بگشای و ببین چند گویی می ندانم آن و این
از وبای زرق و محرومی بر آ در جهان حی و قیومی در آ
تا نمی بینم همی بینم شود وین ندانمهات می دانم بود
بگذر از مستی و مستی بخش باش زین تلون نقل کن در استواش
چند نازی تو بدین مستی بس است بر سر هر کوی چندان مست هست
گر دو عالم پر شود سرمست یار جمله یک باشند و آن یک نیست خوار
این ز بسیاری نیابد خواریی خوار کی بود تن پرستی ناریی
گر جهان پر شد ز نور آفتاب کی بود خوار آن تف خوش التهاب
لیک با این جمله بالاتر خرام چونک ارض الله واسع بود و رام
گرچه این مستی چو باز اشهبست برتر از وی در زمین قدس هست
رو سرافیلی شو اندر امتیاز در دمندهٔ روح و مست و مست ساز
مست را چون دل مزاح اندیشه شد این ندانم و آن ندانم پیشه شد
این ندانم وان ندانم بهر چیست تا بگویی آنک می دانیم کیست
نفی بهر ثبت باشد در سخن نفی بگذار و ز ثبت آغاز کن
نیست این و نیست آن هین واگذار آنک آن هستست آن را پیش آر
نفی بگذار و همان هستی پرست این در آموز ای پدر زان ترک مست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این حکایت تمثیلی عمیق از ناتوانی انسان در درک لحظات وصال به دلیل غفلت و ناآگاهی است. عاشق در این داستان نماد سالک راه حقی است که با وجود اشتیاق فراوان، به دلیل خوابِ غفلت و سرگرم شدن به بازی‌های کودکانه نفسانی (گردگان)، فرصت دیدار محبوب را از دست می‌دهد. گردوهایی که محبوب برای او گذاشته، کنایه از دل‌مشغولی‌های بی‌ارزش دنیوی است که ما را از درک حضور حق باز می‌دارد.

در ادامه، شاعر از سطح حکایت فراتر رفته و به تحلیل روان‌شناختی و عرفانیِ حالات معنوی می‌پردازد. او خواننده را دعوت می‌کند که از مرحله «مستیِ شورانگیز» و احساسی عبور کند و به مقام «استوا» یا استقامت قلبی برسد. مقصود نهایی مولانا، عبور از نفی و انکارها به سوی اثبات و مشاهده حقیقت وجودی است؛ جایی که سالک دیگر با شک و ندانستن سخن نمی‌گوید، بلکه با رسیدن به بصیرت کامل، حقیقتِ هستی را درک می‌کند.

معنای روان

عاشقی بودست در ایام پیش پاسبان عهد اندر عهد خویش

در روزگاران گذشته، عاشقی بود که همواره پاسدار عهد و پیمان خویش در برابر محبوبش بود.

نکته ادبی: ایام پیش به معنای روزگاران گذشته است و پاسبان عهد استعاره از وفاداری به پیمان عشق است.

سالها در بند وصل ماه خود شاهمات و مات شاهنشاه خود

سال‌ها در انتظار وصال محبوب خود بود و مدام با نفسِ خویش که هم‌چون شاهی قدرتمند بر او چیره می‌شد، در حال کشمکش و مغلوب کردن آن بود.

نکته ادبی: شاه‌مات اشاره به اصطلاح بازی شطرنج دارد که در اینجا کنایه از غلبه بر نفس اماره است.

عاقبت جوینده یابنده بود که فرج از صبر زاینده بود

سرانجام کسی که جوینده باشد به مقصود می‌رسد، چرا که گشایش و فرج، ثمره و نتیجه‌ی صبوری است.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل معروف «جوینده یابنده است» که از مفاهیم قرآنی نشأت گرفته است.

گفت روزی یار او که امشب بیا که بپختم از پی تو لوبیا

روزی محبوبش به او گفت: امشب به سراغ من بیا، چرا که برای پذیرایی از تو لوبیا پخته‌ام.

نکته ادبی: لوبیا در اینجا نماد طعام ساده‌ای است که برای آزمودن یا پذیرایی ساده عاشق آماده شده است.

در فلان حجره نشین تا نیم شب تا بیایم نیم شب من بی طلب

در فلان اتاق تا نیمه‌شب منتظر بمان تا من بی‌آنکه تو درخواست کنی، به دیدارت بیایم.

نکته ادبی: حجره به معنای اتاق کوچک یا خلوتگاه است.

مرد قربان کرد و نانها بخش کرد چون پدید آمد مهش از زیر گرد

مرد، در انتظار بود و حتی نان‌ها را میان نیازمندان بخشید، اما وقتی محبوبش از میان گرد و غبار پدیدار شد، عاشق در خواب بود.

نکته ادبی: گرد در اینجا کنایه از غبار و حجاب‌های دنیوی است که مانع دیدن است.

شب در آن حجره نشست آن گرمدار بر امید وعدهٔ آن یار غار

آن مرد که دلش گرمِ شوق بود، شب را در همان حجره به امید وعده‌ی محبوبش سپری کرد.

نکته ادبی: یار غار استعاره از هم‌نشین و همراه وفادار است.

بعد نصف اللیل آمد یار او صادق الوعدانه آن دلدار او

پس از نیمه‌شب، محبوب که در وعده‌ی خود صادق بود، به سوی او آمد.

نکته ادبی: صادق‌الوعدانه به معنای کسی است که به وعده خود کاملاً وفا می‌کند.

عاشق خود را فتاده خفته دید اندکی از آستین او درید

محبوب دید که عاشق در خواب فرو رفته است؛ پس اندکی از آستین او را پاره کرد.

نکته ادبی: پاره کردن آستین نشانه‌ای از بیدار کردن یا دادن نشانه‌ای برای آگاهی است.

گردگانی چندش اندر جیب کرد که تو طفلی گیر این می باز نرد

چند گردو در جیب او گذاشت تا به او بفهماند که تو هنوز کودکی، پس با این گردوها بازی کن.

نکته ادبی: گردو در اینجا نماد سرگرمی‌های کودکانه و بازی‌های دنیوی است که سالک را از حقیقت باز می‌دارد.

چون سحر از خواب عاشق بر جهید آستین و گردگانها را بدید

هنگامی که صبح شد و عاشق از خواب پرید، آستین پاره و گردوها را مشاهده کرد.

نکته ادبی: سحر استعاره از زمان بیداری و آگاهی معنوی است.

گفت شاه ما همه صدق و وفاست آنچ بر ما می رسد آن هم ز ماست

عاشق گفت که محبوب ما سراسر راستی و وفاست، بنابراین هرچه بر سر ما می‌آید نتیجه اعمال خود ماست.

نکته ادبی: اشاره به این نکته که آنچه از معشوق می‌رسد ناشی از نقص و تقصیر خود عاشق است.

ای دل بی خواب ما زین ایمنیم چون حرس بر بام چوبک می زنیم

ای دلِ غافل ما، ما از این غفلت در امان نیستیم، مانند پاسبانی که شبانه بر بام‌ها چوبک می‌زند تا بیداری خود را نشان دهد.

نکته ادبی: حرس به معنای پاسبان و نگهبان شب است.

گردگان ما درین مطحن شکست هر چه گوییم از غم خود اندکست

گردوهای ما در این آسیابِ تقدیر شکسته شد؛ آنچه از غم خود بگوییم باز هم ناچیز است.

نکته ادبی: مطحن به معنای آسیاب است و کنایه از چرخش روزگار دارد.

عاذلا چند این صلای ماجرا پند کم ده بعد ازین دیوانه را

ای سرزنش‌گر، تا کی می‌خواهی ماجرا را برایم بازگو کنی؟ دیگر این دیوانه را نصیحت نکن.

نکته ادبی: عاذل به معنای سرزنش‌گر و ملامت‌گر است.

من نخواهم عشوهٔ هجران شنود آزمودم چند خواهم آزمود

من دیگر نمی‌خواهم فریبِ دوری و هجران را بشنوم؛ مگر چند بار دیگر باید امتحان شوم؟

نکته ادبی: عشوه در اینجا به معنای فریب و جلوه‌گری کاذب است.

هرچه غیر شورش و دیوانگیست اندرین ره دوری و بیگانگیست

هر چیزی که غیر از شوریدگی و دیوانگی در راه عشق باشد، دوری و بیگانگی از حقیقت است.

نکته ادبی: شور و دیوانگی در عرفان مولانا، شور و شوق الهی است.

هین بنه بر پایم آن زنجیر را که دریدم سلسلهٔ تدبیر را

زود باش و آن زنجیر را به پایم ببند، زیرا که من زنجیرهای تدبیر و عقل مصلحت‌اندیش را پاره کرده‌ام.

نکته ادبی: تدبیر در اینجا عقل جزئی است که در برابر عشق مانع‌تراشی می‌کند.

غیر آن جعد نگار مقبلم گر دو صد زنجیر آری بگسلم

جز گیسوی آن نگارِ خوشبخت، اگر صد زنجیر هم بیاوری، همه را پاره می‌کنم.

نکته ادبی: جعد به معنای موی پیچ‌خورده و مقبل به معنای خوش‌بخت و مبارک است.

عشق و ناموس ای برادر راست نیست بر رد ناموس ای عاشق مه ایست

ای برادر، عشق و ناموس و آبروداری با هم جمع نمی‌شوند؛ ای عاشق، اگر هستی، ناموس را کنار بگذار.

نکته ادبی: ناموس به معنای آبرو و جایگاه اجتماعی است که مانع تسلیم شدن در عشق می‌شود.

وقت آن آمد که من عریان شوم نقش بگذارم سراسر جان شوم

زمان آن رسیده است که ظواهر را کنار بگذارم و عریان شوم، یعنی از قالب‌های خود بگذرم و سراسر جان شوم.

نکته ادبی: عریان شدن کنایه از تجرد روح از تعلقات جسمانی است.

ای عدو شرم و اندیشه بیا که دریدم پردهٔ شرم و حیا

ای دشمن شرم و اندیشه! پیش بیا که من پرده‌های شرم و حیا را دریده‌ام.

نکته ادبی: عدو شرم خطاب به نیروی درونی است که انسان را از رسوایی در راه عشق می‌ترساند.

ای ببسته خواب جان از جادوی سخت دل یارا که در عالم توی

ای کسی که با جادوی خود خوابِ جان را بسته‌ای، ای دلبرِ سخت‌دلی که در این عالم یگانه‌ای.

نکته ادبی: جادو کنایه از نیروهای مادی است که روح را در غفلت نگه می‌دارد.

هین گلوی صبر گیر و می فشار تا خنک گردد دل عشق ای سوار

زود باش و گلوی صبر را بفشار تا کشته شود؛ تا دلِ عشق که مانند سوار است، خنک و آرام شود.

نکته ادبی: صبر در اینجا صبر در دوری از معشوق است که باید شکسته شود.

تا نسوزم کی خنگ گردد دلش ای دل ما خاندان و منزلش

تا من نسوزم، چگونه دلِ او خنک خواهد شد؟ ای که دل ما خاندان و منزلگاهِ توست.

نکته ادبی: خنگ به معنای سرد است و در اینجا با سوزشِ عاشق در تضاد است.

خانهٔ خود را همی سوزی بسوز کیست آن کس کو بگوید لایجوز

اگر می‌خواهی خانه‌ی خودت را بسوزانی، بسوزان؛ چه کسی جرأت دارد بگوید این کار روا نیست؟

نکته ادبی: خانه کنایه از وجود و تعلقات عاشق است.

خوش بسوز این خانه را ای شر مست خانهٔ عاشق چنین اولیترست

ای شرابِ مست‌کننده، این خانه را خوش بسوزان، که خانه‌ی عاشق برای سوختن مناسب‌تر است.

نکته ادبی: شر مست کنایه از جذبه‌ی عشق است که عقل را مست می‌کند.

بعد ازین این سوز را قبله کنم زانک شمعم من بسوزش روشنم

از این پس این سوزش را قبله‌ی خود قرار می‌دهم، زیرا من هم‌چون شمعی هستم که از سوختن روشن می‌شوم.

نکته ادبی: استعاره شمع که با سوختن نور می‌افشاند، تمثیلِ کمال در فنا است.

خواب را بگذار امشب ای پدر یک شبی بر کوی بی خوابان گذر

ای پدر، امشب خواب را رها کن و یک شب را در کویِ بی‌خوابان (عاشقان) سپری کن.

نکته ادبی: خواب استعاره از غفلت و بیداری نماد هوشیاری معنوی است.

بنگر اینها را که مجنون گشته اند هم چو پروانه بوصلت کشته اند

نگاه کن به اینان که مجنون شده‌اند و هم‌چون پروانه در آتشِ وصال تو جان باخته‌اند.

نکته ادبی: تمثیل پروانه و شمع برای بیان فنای عاشق در معشوق.

بنگر این کشتی خلقان غرق عشق اژدهایی گشت گویی حلق عشق

به این کشتیِ مردمانی که در عشق غرق شده‌اند بنگر؛ گویی حلقِ عشق، اژدهایی است که همه را می‌بلعد.

نکته ادبی: عشق به اژدها تشبیه شده که عقل و هوش را می‌بلعد.

اژدهایی ناپدید دلربا عقل هم چون کوه را او کهربا

اژدهایی که دیده نمی‌شود اما دلرباست و عقل را که هم‌چون کوه است، مانند کهربا جذب می‌کند.

نکته ادبی: کهربا سنگی است که کاه را به خود جذب می‌کند، کنایه از قدرت جذب عشق بر عقل.

عقل هر عطار کاگه شد ازو طبله ها را ریخت اندر آب جو

عقلِ هر عطاری که از این حقیقت آگاه شد، ظرف‌های عطریاتش را در آبِ جو ریخت (یعنی دکان عقل را تعطیل کرد).

نکته ادبی: عطار کنایه از صاحب عقل و تدبیر است.

رو کزین جو برنیایی تا ابد لم یکن حقا له کفوا احد

برو که از این جویِ عشق هرگز تا ابد نمی‌توانی خارج شوی، چرا که او یگانه است و هیچ‌کس همتای او نیست.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۴ سوره توحید: لم یکن له کفوا احد.

ای مزور چشم بگشای و ببین چند گویی می ندانم آن و این

ای فریب‌خورده، چشمت را باز کن و ببین؛ تا کی می‌گویی این را نمی‌دانم و آن را نمی‌دانم؟

نکته ادبی: مزور به معنای فریب‌خورده و کسی است که در ظواهر مانده است.

از وبای زرق و محرومی بر آ در جهان حی و قیومی در آ

از بیماریِ تزویر و محرومیت رها شو و به جهانِ حی و قیوم (خداوند زنده و پایدار) وارد شو.

نکته ادبی: حی و قیوم از صفات الهی است.

تا نمی بینم همی بینم شود وین ندانمهات می دانم بود

تا زمانی که با چشم سر نمی‌بینم، (غیب) برایم آشکار می‌شود و این ندانستن‌هایم تبدیل به دانستن می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به گذار از مرحله شک به یقین شهودی.

بگذر از مستی و مستی بخش باش زین تلون نقل کن در استواش

از مستیِ مجازی بگذر و خود مستی‌بخش باش؛ از این تلون (رنگ‌به‌رنگ شدن) به مقام استقامت (استوا) کوچ کن.

نکته ادبی: تلون حالت ناپایداری در سلوک و استوا حالت پایداری است.

چند نازی تو بدین مستی بس است بر سر هر کوی چندان مست هست

تا کی به این مستیِ ناچیز می‌نازی؟ بس است؛ در هر کوی و برزنی مست‌های زیادی وجود دارند.

نکته ادبی: مستی در اینجا می‌تواند کنایه از شورهای سطحی و کاذب باشد.

گر دو عالم پر شود سرمست یار جمله یک باشند و آن یک نیست خوار

اگر دو عالم پر از سرمستِ یار باشد، همگی یکی هستند و آن یک (حقیقت)، خوار و بی‌مقدار نیست.

نکته ادبی: اشاره به وحدت وجود در مقام شهود.

این ز بسیاری نیابد خواریی خوار کی بود تن پرستی ناریی

این حقیقت از بسیاری‌اش دچار خواری نمی‌شود؛ مگر پرستشِ آتش، خوار است؟

نکته ادبی: ناریی به معنای آتشین است و کنایه از جوهر عشق دارد.

گر جهان پر شد ز نور آفتاب کی بود خوار آن تف خوش التهاب

اگر جهان پر از نور خورشید شود، آیا آن گرمای دل‌انگیز و سوزان خوار می‌شود؟

نکته ادبی: تشبیه عشق به نور خورشید که فراگیر است اما بی‌ارزش نیست.

لیک با این جمله بالاتر خرام چونک ارض الله واسع بود و رام

اما با این همه، بالاتر برو؛ چرا که زمینِ خدا وسیع است و باید فراتر رفت.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۱۰ سوره زمر: ارض الله واسعه.

گرچه این مستی چو باز اشهبست برتر از وی در زمین قدس هست

اگرچه این مستی (عشق مجازی) مانند بازی شاهین است، اما در زمینِ قدس (مقام قرب)، برتر از آن نیز وجود دارد.

نکته ادبی: باز اشهب به معنای بازِ سپید است که شکارچیِ تیز است.

رو سرافیلی شو اندر امتیاز در دمندهٔ روح و مست و مست ساز

برو و در تشخیصِ مراتب، هم‌چون اسرافیل شو که روح را می‌دمد و مست می‌کند و مست می‌سازد.

نکته ادبی: اسرافیل فرشته‌ای است که با دمیدن روح، مردگان را زنده می‌کند.

مست را چون دل مزاح اندیشه شد این ندانم و آن ندانم پیشه شد

وقتی دلِ مست، گرفتارِ مزاح و اندیشه‌هایِ پراکنده شد، پیشه‌اش «نمی‌دانم» گفتن می‌شود.

نکته ادبی: مزاح در اینجا به معنای بازیگوشی و تشتت ذهن است.

این ندانم وان ندانم بهر چیست تا بگویی آنک می دانیم کیست

این ندانستن برای چیست؟ برای این است که سرانجام بگویی آن‌که می‌دانیم، کیست.

نکته ادبی: اشاره به شناختِ غایت وجودی.

نفی بهر ثبت باشد در سخن نفی بگذار و ز ثبت آغاز کن

نفی کردن در سخن برای رسیدن به اثبات است؛ نفی را رها کن و از اثبات آغاز کن.

نکته ادبی: در عرفان، نفیِ غیرِ حق، مقدمه اثباتِ حق است.

نیست این و نیست آن هین واگذار آنک آن هستست آن را پیش آر

این نیست و آن نیست را کنار بگذار؛ آن‌که هست (حقیقتِ مطلق) را پیش بیاور.

نکته ادبی: تأکید بر لزوم عبور از انکار به سوی معرفت ایجابی.

نفی بگذار و همان هستی پرست این در آموز ای پدر زان ترک مست

نفی را رها کن و همان هستی‌پرست باش؛ این را ای پدر از آن ترکِ مست بیاموز.

نکته ادبی: ترک مست کنایه از سالکی است که از قید تعلقات رسته و به حقیقتِ هستی پیوسته است.

آرایه‌های ادبی

تمثیل (Allegory) گردگان و آستین پاره

استفاده از گردو به عنوان اسباب‌بازی کودکان برای نشان دادن غفلت سالک و آستین پاره به عنوان نماد تنبه و آگاهی‌بخشی.

استعاره (Metaphor) خواب

استعاره از غفلت و بی‌خبری سالک از حضور محبوب در لحظه‌ی وصال.

تضاد (Paradox) مستی

شاعر از مستی دو معنای متضاد اراده کرده است: یکی مستیِ سطحی و پر از تلون، و دیگری مستیِ الهی که باید از آن عبور کرد تا به مقام «استوا» رسید.

تلمیح (Allusion) لم یکن حقا له کفوا احد

اشاره مستقیم به آیه چهارم سوره مبارکه توحید برای اثبات یگانگی و بی‌همتایی حق تعالی.

تشبیه (Simile) اژدهایی گشت گویی حلق عشق

تشبیه عشق به اژدهایی که هستیِ عقلانیِ عاشق را می‌بلعد و او را در خود فانی می‌کند.