مثنوی معنوی - دفتر ششم

مولوی

بخش ۱۴ - مناظرهٔ مرغ با صیاد در ترهب و در معنی ترهبی کی مصطفی علیه‌السلام نهی کرد از آن امت خود را کی لا رهبانیة فی الاسلام

مولوی
مرغ گفتش خواجه در خلوت مه ایست دین احمد را ترهب نیک نیست
از ترهب نهی کردست آن رسول بدعتی چون در گرفتی ای فضول
جمعه شرطست و جماعت در نماز امر معروف و ز منکر احتراز
رنج بدخویان کشیدن زیر صبر منفعت دادن به خلقان هم چو ابر
خیر ناس آن ینفع الناس ای پدر گر نه سنگی چه حریفی با مدر
در میان امت مرحوم باش سنت احمد مهل محکوم باشد
گفت عقل هر که را نبود رسوخ پیش عاقل او چو سنگست و کلوخ
چون حمارست آنک نانش امنیتست صحبت او عین رهبانیتست
زانک غیر حق همه گردد رفات کل آت بعد حین فهو آت
حکم او هم حکم قبلهٔ او بود مرده اش خوان چونک مرده جو بود
هر که با این قوم باشد راهبست که کلوخ و سنگ او را صاحبست
خود کلوخ و سنگ کس را ره نزد زین کلوخان صد هزار آفت رسد
گفت مرغش پس جهاد آنگه بود کین چنین ره زن میان ره بود
از برای حفظ و یاری و نبرد بر ره ناآمن آید شیرمرد
عرق مردی آنگهی پیدا شود که مسافر همره اعدا شود
چون نبی سیف بودست آن رسول امت او صفدرانند و فحول
مصلحت در دین ما جنگ و شکوه مصلحت در دین عیسی غار و کوه
گفت آری گر بود یاری و زور تا به قوت بر زند بر شر و شور
چون نباشد قوتی پرهیز به در فرار لا یطاق آسان بجه
گفت صدق دل بباید کار را ورنه یاران کم نیاید یار را
یار شو تا یار بینی بی عدد زانک بی یاران بمانی بی مدد
دیو گرگست و تو هم چون یوسفی دامن یعقوب مگذار ای صفی
گرگ اغلب آنگهی گیرا بود کز رمه شیشک به خود تنها رود
آنک سنت یا جماعت ترک کرد در چنین مسبع نه خون خویش خورد
هست سنت ره جماعت چون رفیق بی ره و بی یار افتی در مضیق
همرهی نه کو بود خصم خرد فرصتی جوید که جامهٔ تو برد
می رود با تو که یابد عقبه ای که تواند کردت آنجا نهبه ای
یا بود اشتردلی چون دید ترس گوید او بهر رجوع از راه درس
یار را ترسان کند ز اشتردلی این چنین همره عدو دان نه ولی
راه جان بازیست و در هر غیشه ای آفتی در دفع هر جان شیشه ای
راه دین زان رو پر از شور و شرست که نه راه هر مخنث گوهرست
در ره این ترس امتحانهای نفوس هم چو پرویزن به تمییز سبوس
راه چه بود پر نشان پایها یار چه بود نردبان رایها
گیرم آن گرگت نیابد ز احتیاط بی ز جمعیت نیابی آن نشاط
آنک تنها در رهی او خوش رود با رفیقان سیر او صدتو شود
با غلیظی خر ز یاران ای فقیر در نشاط آید شود قوت پذیر
هر خری کز کاروان تنها رود بر وی آن راه از تعب صدتو شود
چند سیخ و چند چوب افزون خورد تا که تنها آن بیابان را برد
مر ترا می گوید آن خر خوش شنو گر نه ای خر هم چنین تنها مرو
آنک تنها خوش رود اندر رصد با رفیقان بی گمان خوشتر رود
هر نبیی اندرین راه درست معجزه بنمود و همراهان بجست
گر نباشد یاری دیوارها کی برآید خانه و انبارها
هر یکی دیوار اگر باشد جدا سقف چون باشد معلق در هوا
گر نباشد یاری حبر و قلم کی فتد بر روی کاغذها رقم
این حصیری که کسی می گسترد گر نپیوندد به هم بادش برد
حق ز هر جنسی چو زوجین آفرید پس نتایج شد ز جمعیت پدید
او بگفت و او بگفت از اهتزاز بحثشان شد اندرین معنی دراز
مثنوی را چابک و دلخواه کن ماجرا را موجز و کوتاه کن
بعد از آن گفتش که گندم آن کیست گفت امانت از یتیم بی وصیست
مال ایتام است امانت پیش من زانک پندارند ما را موتمن
گفت من مضطرم و مجروح حال هست مردار این زمان بر من حلال
هین به دستوری ازین گندم خورم ای امین و پارسا و محترم
گفت مفتی ضرورت هم توی بی ضرورت گر خوری مجرم شوی
ور ضرورت هست هم پرهیز به ور خوری باری ضمان آن بده
مرغ پس در خود فرو رفت آن زمان توسنش سر بستد از جذب عنان
چون بخورد آن گندم اندر فخ بماند چند او یاسین و الانعام خواند
بعد در ماندن چه افسوس و چه آه پیش از آن بایست این دود سیاه
آن زمان که حرص جنبید و هوس آن زمان می گو کای فریادرس
کان زمان پیش از خرابی بصره است بوک بصره وا رهد هم زان شکست
ابک لی یا باکیی یا ثاکلی قبل هدم البصرة و الموصل
نح علی قبل موتی واغتفر لا تنح لی بعد موتی واصطبر
ابک لی قبل ثبوری فی النوی بعد طوفان النوی خل البکا
آن زمان که دیو می شد راه زن آن زمان بایست یاسین خواندن
پیش از آنک اشکسته گردد کاروان آن زمان چوبک بزن ای پاسبان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات که برآمده از فضای عرفانی و اخلاقی مثنوی است، به نقد رویکرد انزواطلبانه و گوشه‌نشینی‌های افراطی (رهبانیت) می‌پردازد. شاعر در این بخش، مسیر کمال و سلوکِ انسانی را نه در تنهایی و دوری از خلق، بلکه در حضورِ فعال در بطن اجتماع و همراهی با هم‌دلان می‌داند. از نگاه متن، انسان برای پیمودن طریق دشوارِ زندگی و معنویت، نیازمند یاری گرفتن از جمعیت و بهره‌مندی از خرد جمعی است.

در بخش‌های میانی، تمثیل‌های متعددی نظیر کاروان، دیوارها، قلم و کاغذ و حصیر برای تبیین ضرورت همکاری و هم‌افزایی به کار رفته است. پیام نهایی این است که قدرتِ فردی، هرچقدر هم زیاد باشد، در برابرِ آسیب‌ها و سختی‌های مسیر، شکننده است و تنها در پیوند با دیگران و زیستن در میان جامعه‌ی حق‌جوست که انسان می‌تواند به پایداری، بالندگی و سرانجام نیک دست یابد.

معنای روان

مرغ گفتش خواجه در خلوت مه ایست دین احمد را ترهب نیک نیست

آن پرنده به آن شخص گفت: ای آقا، گوشه‌نشینی و دوری از مردم در شریعت احمدی کار شایسته‌ای نیست.

نکته ادبی: ترهب (رهبانیت) به معنای گوشه‌گیری افراطی و ترکِ دنیاست.

از ترهب نهی کردست آن رسول بدعتی چون در گرفتی ای فضول

پیامبر اسلام از رهبانیت و گوشه‌نشینی منع کرده است؛ تو ای شخص فضول، چرا به دنبال ایجاد بدعت (آیین من‌درآوردی) هستی؟

نکته ادبی: فضول در اینجا به معنای کسی است که در کاری دخالت می‌کند که شایسته آن نیست.

جمعه شرطست و جماعت در نماز امر معروف و ز منکر احتراز

در دین ما حضور در نماز جمعه و جماعت، امر به معروف و پرهیز از کارهای ناپسند واجب و ضروری است.

نکته ادبی: احتراز به معنای دوری جستن و پرهیز کردن است.

رنج بدخویان کشیدن زیر صبر منفعت دادن به خلقان هم چو ابر

صبر کردن بر اخلاقِ تندِ مردم و مانند ابر، سایه و بخشش بر سرِ بندگان خدا داشتن، از اصولِ سلوک است.

نکته ادبی: منفعت دادنِ به خلق، استعاره از کرم و بزرگی روح است.

خیر ناس آن ینفع الناس ای پدر گر نه سنگی چه حریفی با مدر

ای پدر، بهترینِ مردم کسی است که بیشترین سود را به مردم برساند؛ اگر تو هیچ سودی برای دیگران نداری، با سنگ و کلوخ چه تفاوتی داری؟

نکته ادبی: اشاره به حدیث نبوی «خیر الناس من ینفع الناس».

در میان امت مرحوم باش سنت احمد مهل محکوم باشد

در میانِ امتِ موردِ رحمتِ خدا باقی بمان و سنتِ پیامبر را رها مکن تا پیروِ راهِ درست باشی.

نکته ادبی: محکوم در اینجا به معنای مقید بودن به سنت و پیروِ آن بودن است.

گفت عقل هر که را نبود رسوخ پیش عاقل او چو سنگست و کلوخ

عقل می‌گوید هر کس که ریشه و ثبات در دین و معرفت نداشته باشد، نزدِ خردمندان همچون سنگی بی‌جان و بی‌ارزش است.

نکته ادبی: رسوخ به معنای استواری در دانش و ایمان است.

چون حمارست آنک نانش امنیتست صحبت او عین رهبانیتست

کسی که تمامِ دغدغه‌اش خورد و خوراک است، مانند چهارپا عمل می‌کند و نشست و برخاست با چنین کسی، عینِ رهبانیت و دوری از حقیقت است.

نکته ادبی: حمار در اینجا استعاره از انسانی است که اسیرِ غرایز حیوانی است.

زانک غیر حق همه گردد رفات کل آت بعد حین فهو آت

زیرا هر چیزی جز حق تعالی نابود می‌شود؛ هر چه آمدنی است، سرانجام رفتنی است و عمرش به پایان می‌رسد.

نکته ادبی: اشاره به آیه «کل شیء هالک الا وجهه».

حکم او هم حکم قبلهٔ او بود مرده اش خوان چونک مرده جو بود

حکم و قضاوتِ چنین شخصی نیز مانندِ همان قبله و هدفِ او (مادیات) است؛ او را مرده بدان چون به دنبالِ چیزهای بی‌جان و فانی است.

نکته ادبی: مرده‌جو بودن استعاره از دلبستگی به امور فانی و مادی است.

هر که با این قوم باشد راهبست که کلوخ و سنگ او را صاحبست

هر کس با این گروه از غافلان باشد، در واقع گوشه‌نشین و جدا از راه حقیقت است، چرا که همراهِ او تنها سنگ و کلوخ (مردمان بی‌جان‌دل) است.

نکته ادبی: راهب در اینجا کنایه از کسی است که از حقیقت دور افتاده است.

خود کلوخ و سنگ کس را ره نزد زین کلوخان صد هزار آفت رسد

سنگ و کلوخِ (بی‌معرفت) که نمی‌تواند دستِ کسی را بگیرد و راهنمایی کند، بلکه از وجودِ این افراد، صدها آسیب به انسان می‌رسد.

نکته ادبی: آفت رساندنِ کلوخ، کنایه از گمراهی و فسادِ اخلاقیِ هم‌نشینِ نااهل است.

گفت مرغش پس جهاد آنگه بود کین چنین ره زن میان ره بود

پرنده به او گفت: پس اگر این افراد راهزن هستند، باید با آنان جهاد و مبارزه کرد.

نکته ادبی: راهزن کنایه از کسانی است که مانعِ رشدِ معنویِ دیگران می‌شوند.

از برای حفظ و یاری و نبرد بر ره ناآمن آید شیرمرد

انسانِ آزاده (شیرمرد) برای حفظ امنیت و یاری حق، به جنگِ این راه ناامن می‌رود.

نکته ادبی: شیرمرد کنایه از انسانِ شجاع و اهلِ حقیقت است.

عرق مردی آنگهی پیدا شود که مسافر همره اعدا شود

مردانگی و غیرتِ واقعیِ انسان آن زمان آشکار می‌شود که مسافر با دشمنانِ راه مواجه شود.

نکته ادبی: عرق در اینجا کنایه از جوشش و ظهورِ غیرت است.

چون نبی سیف بودست آن رسول امت او صفدرانند و فحول

پیامبرِ اسلام مانندِ شمشیرِ بُرنده بود (اهلِ قاطعیت و مبارزه) و پیروانِ او نیز صف‌شکنان و بزرگ‌مردان هستند.

نکته ادبی: سیف استعاره از قدرتِ تمییز و مبارزه با باطل است.

مصلحت در دین ما جنگ و شکوه مصلحت در دین عیسی غار و کوه

مصلحت در دینِ ما مبارزه و شکوه است، در حالی که مصلحت در دینِ عیسی (به زعمِ متصوفه) غارنشینی و کوه‌نشینی بوده است.

نکته ادبی: غار و کوه استعاره از انزوای مطلق است.

گفت آری گر بود یاری و زور تا به قوت بر زند بر شر و شور

گفت: آری، اگر توان و یاری باشد، باید با قدرت در برابرِ شر و بدی ایستاد.

نکته ادبی: زور در اینجا به معنای قدرتِ ایمانی و جمعی است.

چون نباشد قوتی پرهیز به در فرار لا یطاق آسان بجه

و اگر قدرت نداری، پرهیز کردن و دوری گزیدن بهتر است؛ در شرایطی که توانِ مقابله نداری، فرار کن.

نکته ادبی: لا یطاق یعنی آنچه خارج از توان است.

گفت صدق دل بباید کار را ورنه یاران کم نیاید یار را

پرنده گفت: برای کارِ بزرگ، صدق و اخلاصِ دل لازم است؛ اگر اخلاص داشته باشی، یارانِ حقیقی کم نخواهند بود.

نکته ادبی: صدق به معنای یکرنگی و خلوصِ باطن است.

یار شو تا یار بینی بی عدد زانک بی یاران بمانی بی مدد

تو همدم و یاورِ دیگران باش تا یارانِ بی‌شماری بیابی، چرا که اگر بی‌یاور بمانی، مدد و کمکی هم نخواهی داشت.

نکته ادبی: این بیت بر قانونِ جذب و رابطه متقابل تاکید دارد.

دیو گرگست و تو هم چون یوسفی دامن یعقوب مگذار ای صفی

دیو (نفس) مانند گرگ است و تو مانند یوسف (پاک‌نهاد)؛ ای انسانِ برگزیده، دست از دامانِ یعقوب (پیر و راهبر) بر مدار.

نکته ادبی: اشاره به داستان حضرت یوسف و گرگ‌های درنده نفس.

گرگ اغلب آنگهی گیرا بود کز رمه شیشک به خود تنها رود

گرگ اغلب زمانی حمله می‌کند که گوسفند (یا بره) از گله جدا شده و تنها باشد.

نکته ادبی: شیشک، گوسفندِ یک ساله است که ضعیف و در معرض خطر است.

آنک سنت یا جماعت ترک کرد در چنین مسبع نه خون خویش خورد

کسی که سنت و جماعت را ترک کرد، در این بیشه‌ی پر از درنده، خونِ خود را به هدر داده است.

نکته ادبی: مسبع، زمینی که در آن درندگان و گرگان بسیار است.

هست سنت ره جماعت چون رفیق بی ره و بی یار افتی در مضیق

سنت و جماعت، مانندِ رفیقِ راه هستند؛ اگر بدونِ راهبر و یار باشی، در تنگنا گرفتار می‌شوی.

نکته ادبی: مضیق به معنای جای تنگ و دشوار است.

همرهی نه کو بود خصم خرد فرصتی جوید که جامهٔ تو برد

البته همراهی که دشمنِ عقل و خردِ توست، همراه نیست؛ او منتظر فرصت است تا دارایی‌ات (ایمانت) را برباید.

نکته ادبی: جامه در اینجا کنایه از دین و ایمان است.

می رود با تو که یابد عقبه ای که تواند کردت آنجا نهبه ای

او با تو همراه می‌شود تا به گردنه‌ای (محلِ صعب‌العبور) برسد و همان‌جا غارتت کند.

نکته ادبی: نهبه به معنای غارت و چپاول است.

یا بود اشتردلی چون دید ترس گوید او بهر رجوع از راه درس

یا اینکه اگر ترسو و اشتردل باشد، همین که ترس را ببیند، تو را به بازگشت از راه تشویق می‌کند.

نکته ادبی: اشتردل کنایه از ترسو و بزدل بودن است.

یار را ترسان کند ز اشتردلی این چنین همره عدو دان نه ولی

یاری که تو را بترساند، دشمن است نه دوست؛ چنین کسی را در شمارِ دوستان نیاور.

نکته ادبی: ولی به معنای دوست و یاورِ حقیقی است.

راه جان بازیست و در هر غیشه ای آفتی در دفع هر جان شیشه ای

راهِ حقیقت‌جویی، جان‌فشانی می‌خواهد و در هر گوشه‌ای از این مسیر، خطری برای جان‌های شکننده وجود دارد.

نکته ادبی: غیشه به معنای پناهگاه یا بیشه است.

راه دین زان رو پر از شور و شرست که نه راه هر مخنث گوهرست

راهِ دین به این دلیل پر از سختی است که هر انسانِ سست‌عنصر و بی‌مایه‌ای شایسته‌ی قدم نهادن در آن نیست.

نکته ادبی: مخنث کنایه از کسی است که اراده‌ی استوار ندارد.

در ره این ترس امتحانهای نفوس هم چو پرویزن به تمییز سبوس

ترس‌ها و آزمون‌های این راه، همچون غربال، انسان‌های والا را از افراد بی‌مایه جدا می‌کند.

نکته ادبی: پرویزن همان غربال یا الک است.

راه چه بود پر نشان پایها یار چه بود نردبان رایها

راهِ واقعی کجاست؟ جایی که اثرِ پای بزرگان در آن باشد؛ یارِ واقعی کیست؟ کسی که نردبانِ رشدِ اندیشه‌ی تو باشد.

نکته ادبی: نردبانِ رای، استعاره از ابزاری برای ارتقای تفکر است.

گیرم آن گرگت نیابد ز احتیاط بی ز جمعیت نیابی آن نشاط

فرض کن که با هوشیاری از گرگ (دشمن) در امان مانی، اما بدونِ همراهیِ جماعت، آن لذت و نشاطِ معنوی را نخواهی یافت.

نکته ادبی: نشاط در اینجا کنایه از بهره‌مندیِ روحی است.

آنک تنها در رهی او خوش رود با رفیقان سیر او صدتو شود

کسی که تنها به راه می‌رود، شاید مسیر را طی کند، اما با حضورِ دوستان، سرعت و پیشرفتِ او صد برابر می‌شود.

نکته ادبی: صدتو یعنی صد برابر و چند لایه.

با غلیظی خر ز یاران ای فقیر در نشاط آید شود قوت پذیر

حتی اگر وجودت به خاطرِ نادانی سخت و سنگین باشد، با کمکِ دوستان، انرژی می‌گیری و توانمند می‌شوی.

نکته ادبی: خر استعاره از نفسِ سرکش و غافل است.

هر خری کز کاروان تنها رود بر وی آن راه از تعب صدتو شود

هر انسانی که از کاروانِ دین و آگاهی جدا شود، راه بر او صد برابر دشوارتر و پر از رنج خواهد شد.

نکته ادبی: تعب به معنای رنج و زحمت است.

چند سیخ و چند چوب افزون خورد تا که تنها آن بیابان را برد

او باید سیلی و سختی‌های بسیاری بکشد تا بتواند به‌تنهایی آن بیابان (مسیر زندگی) را پشت سر بگذارد.

نکته ادبی: سیخ و چوب کنایه از سختی‌های تنهایی است.

مر ترا می گوید آن خر خوش شنو گر نه ای خر هم چنین تنها مرو

آن (وجودِ ناآگاه) به تو می‌گوید که تنهایی دشوار است؛ اگر نادان نیستی، تو نیز تنهایی به راه مرو.

نکته ادبی: اشاره به درس گرفتن از رنجِ خودِ نادان.

آنک تنها خوش رود اندر رصد با رفیقان بی گمان خوشتر رود

کسی که به‌تنهایی هم خوب پیش می‌رود، قطعاً با همراهیِ دوستان بسیار بهتر و موفق‌تر حرکت خواهد کرد.

نکته ادبی: رصد به معنای مراقبت و نگاهبانی است.

هر نبیی اندرین راه درست معجزه بنمود و همراهان بجست

تمامِ پیامبران در این راهِ دشوار، معجزه کردند و در عین حال به دنبالِ هم‌راه و هم‌سفر بودند.

نکته ادبی: همراهان بجست، اشاره به تلاش پیامبران برای جذبِ مؤمنان است.

گر نباشد یاری دیوارها کی برآید خانه و انبارها

اگر دیوارها به یکدیگر تکیه نکنند و یارِ هم نباشند، چگونه می‌توان خانه یا انباری ساخت؟

نکته ادبی: یاری دیوارها، تمثیلِ هم‌افزایی است.

هر یکی دیوار اگر باشد جدا سقف چون باشد معلق در هوا

اگر هر دیواری جدا از دیگری باشد، سقف چگونه می‌تواند معلق بماند و فرو نریزد؟

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادن ساختارِ جامعه.

گر نباشد یاری حبر و قلم کی فتد بر روی کاغذها رقم

اگر همکاریِ قلم و کاغذ نباشد، چگونه می‌توان مطلبی را بر روی کاغذ ثبت کرد؟

نکته ادبی: حبر به معنای مرکب است.

این حصیری که کسی می گسترد گر نپیوندد به هم بادش برد

همین حصیری که کسی پهن می‌کند، اگر رشته‌هایش به هم نپیوسته باشند، باد آن را با خود می‌برد.

نکته ادبی: تمثیل برای وحدتِ نیروها.

حق ز هر جنسی چو زوجین آفرید پس نتایج شد ز جمعیت پدید

خداوند همه موجودات را جفت آفرید تا از این جمعیت و پیوستگی، نتایج و خیرات پدیدار شود.

نکته ادبی: جمعیت در اینجا به معنای با هم بودن و کثرتِ منسجم است.

او بگفت و او بگفت از اهتزاز بحثشان شد اندرین معنی دراز

آن دو همچنان با شور و شوق صحبت کردند و گفت‌وگوی آنان در این باره بسیار طولانی شد.

نکته ادبی: اهتزاز به معنای جنبش و نشاط از سرِ شوق است.

مثنوی را چابک و دلخواه کن ماجرا را موجز و کوتاه کن

ای شاعر، مثنوی را چابک و دلخواه کن و این ماجرا را به صورت کوتاه و موجز بیان کن.

نکته ادبی: اشاره شاعر به خودش برای کوتاه‌گویی.

بعد از آن گفتش که گندم آن کیست گفت امانت از یتیم بی وصیست

پس از آن به او گفت: این گندم متعلق به کیست؟ گفت: این امانتی از یتیمی است که سرپرست ندارد.

نکته ادبی: وصی، سرپرست و قیمِ قانونی است.

مال ایتام است امانت پیش من زانک پندارند ما را موتمن

این مالِ یتیمان است که نزدِ من به امانت گذاشته شده، چون آنان مرا فردی امین می‌دانند.

نکته ادبی: موتمن به معنای کسی است که به او اطمینان شده است.

گفت من مضطرم و مجروح حال هست مردار این زمان بر من حلال

پرنده گفت: من در شرایط اضطراری و پریشانی هستم، بنابراین در این وضعیت، حتی خوردن گوشت مردار هم برای من حلال است.

نکته ادبی: واژه «مضطر» به معنای کسی است که در شرایط ناچاری قرار گرفته و به حکم شرعی اشاره دارد که در حالت ضرورت، محرمات مباح می‌شوند.

هین به دستوری ازین گندم خورم ای امین و پارسا و محترم

ای صاحبِ کار، ای امین و شریف؛ به من اجازه بده که از این گندم بخورم.

نکته ادبی: «دستوری» در اینجا به معنای اجازه و رخصت است که از ریشه دستور (وزیر یا صاحب اختیار) گرفته شده است.

گفت مفتی ضرورت هم توی بی ضرورت گر خوری مجرم شوی

آن (صاحب‌خانه که نقشِ مفتی و قاضی را داشت) گفت: تشخیص ضرورت به عهده خودت است؛ اگر بدون اضطرارِ واقعی از این گندم بخوری، قطعاً گناهکار خواهی بود.

نکته ادبی: «مفتی» کسی است که فتوا می‌دهد و در اینجا کنایه از عقل و وجدان یا ناظرِ بیرونی است.

ور ضرورت هست هم پرهیز به ور خوری باری ضمان آن بده

و اگر هم واقعاً مضطر هستی، باز هم پرهیز کردن و نخوردن بهتر است؛ و اگر با این حال خوردی، باید تاوان و غرامتِ آن را بپردازی.

نکته ادبی: «ضمان» در اصطلاح فقهی به معنای مسئولیتِ جبران خسارت است و اینجا بر مسئولیتِ اخروی و دنیویِ فرد تأکید دارد.

مرغ پس در خود فرو رفت آن زمان توسنش سر بستد از جذب عنان

پرنده پس از شنیدن این سخنان در خود فرو رفت و به تفکر نشست، اما اسب سرکشِ نفسش افسارِ اختیار را از دستش ربود.

نکته ادبی: «توسن» به معنای اسب سرکش و چموش است که استعاره‌ای از «نفسِ اماره» است.

چون بخورد آن گندم اندر فخ بماند چند او یاسین و الانعام خواند

وقتی آن گندم را خورد، در دام گرفتار شد؛ پس از آن، خواندن سوره‌های قرآن (یس و انعام) دیگر هیچ سودی برایش نداشت.

نکته ادبی: اشاره به سوره «یس» و «انعام» که در فرهنگ اسلامی برای گشایش امور و دفع بلا خوانده می‌شود، اما در اینجا تأکید بر بیهودگی دعا پس از وقوعِ فاجعه است.

بعد در ماندن چه افسوس و چه آه پیش از آن بایست این دود سیاه

پس از گرفتار شدن، آه و حسرت چه فایده‌ای دارد؟ باید قبل از افتادن در این مهلکه و تیرگی، تدبیر می‌کردی.

نکته ادبی: «دود سیاه» استعاره از تاریکیِ مصیبت و پایانِ تلخِ کار است.

آن زمان که حرص جنبید و هوس آن زمان می گو کای فریادرس

همان لحظه‌ای که هوس و حرص در وجودت زنده شد، همان موقع خدا را صدا بزن و از او یاری بخواه.

نکته ادبی: «جنبیدن» به معنای حرکت کردن و بیدار شدنِ هوس است؛ زمان‌بندیِ دقیقِ توبه را یادآوری می‌کند.

کان زمان پیش از خرابی بصره است بوک بصره وا رهد هم زان شکست

چرا که آن لحظه، پیش از وقوع ویرانی است؛ شاید (با این کار) بصره (کنایه از وجودِ تو) از آن شکست و نابودی در امان بماند.

نکته ادبی: «بصره» در اینجا استعاره از سرزمینِ جان و کالبدِ انسان است که در معرضِ ویرانی توسط هوس قرار دارد.

ابک لی یا باکیی یا ثاکلی قبل هدم البصرة و الموصل

بر من گریه کنید قبل از اینکه بصره و موصل ویران شود؛ ای صاحبان سوگ بر من بگریید قبل از نابودی.

نکته ادبی: ابیات عربی، مضامینِ ابیاتِ قبل را با لحنی عاطفی و تعلیمی تأیید و تأکید می‌کنند.

نح علی قبل موتی واغتفر لا تنح لی بعد موتی واصطبر

پیش از مرگ بر من نوحه کن و مرا ببخش؛ پس از مرگ بر من نوحه نکن و صبر پیشه کن.

نکته ادبی: دعوت به خودشناسی و اصلاحِ خویش در زمان حیات و فرصتِ عمل.

ابک لی قبل ثبوری فی النوی بعد طوفان النوی خل البکا

قبل از افتادن در سختیِ جدایی بر من بگری؛ پس از وقوع طوفانِ دوری، دیگر گریه کردن را رها کن.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوت میانِ گریه‌یِ تدبیرساز و گریه‌یِ بی‌حاصلِ پس از فاجعه.

آن زمان که دیو می شد راه زن آن زمان بایست یاسین خواندن

همان وقتی که شیطان (هوس) سر راهت کمین کرد، همان موقع باید به یاد خدا و تضرع می‌افتادی.

نکته ادبی: «راه زن» کسی است که در راهِ معنویتِ انسان ایجاد مزاحمت می‌کند و کنایه از وسوسه‌های شیطانی است.

پیش از آنک اشکسته گردد کاروان آن زمان چوبک بزن ای پاسبان

پیش از آنکه کاروانِ وجودت مورد دستبرد قرار بگیرد و از هم بپاشد، ای نگهبان، همان زمان زنگ خطر را به صدا درآور.

نکته ادبی: «چوبک» ابزاری برای نواختنِ طبل یا زنگ است که پاسبان‌ها برای اعلام خطر استفاده می‌کردند؛ کنایه از هشیاری و مراقبت است.