مثنوی معنوی - دفتر ششم

مولوی

بخش ۱۰ - وا نمودن پادشاه به امرا و متعصبان در راه ایاز سبب فضیلت و مرتبت و قربت و جامگی او بریشان بر وجهی کی ایشان را حجت و اعتراض نماند

مولوی
چون امیران از حسد جوشان شدند عاقبت بر شاه خود طعنه زدند
کین ایاز تو ندارد سی خرد جامگی سی امیر او چون خورد
شاه بیرون رفت با آن سی امیر سوی صحرا و کهستان صیدگیر
کاروانی دید از دور آن ملک گفت امیری را برو ای موتفک
رو بپرس آن کاروان را بر رصد کز کدامین شهر اندر می رسد
رفت و پرسید و بیامد که ز ری گفت عزمش تا کجا درماند وی
دیگری را گفت رو ای بوالعلا باز پرس از کاروان که تا کجا
رفت و آمد گفت تا سوی یمن گفت رختش چیست هان ای موتمن
ماند حیران گفت با میری دگر که برو وا پرس رخت آن نفر
باز آمد گفت از هر جنس هست اغلب آن کاسه های رازیست
گفت کی بیرون شدند از شهر ری ماند حیران آن امیر سست پی
هم چنین تا سی امیر و بیشتر سست رای و ناقص اندر کر و فر
گفت امیران را که من روزی جدا امتحان کردم ایاز خویش را
که بپرس از کاروان تا از کجاست او برفت این جمله وا پرسید راست
بی وصیت بی اشارت یک به یک حالشان دریافت بی ریبی و شک
هر چه زین سی میر اندر سی مقام کشف شد زو آن به یکدم شد تمام

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از داستان به تقابل میان جهلِ ناشی از حسادت و خردمندیِ اصیل می‌پردازد. شاعر با ظرافتی مثال‌زدنی نشان می‌دهد که چگونه گروهی از اطرافیانِ پادشاه که اسیرِ حبِ نفس و کینه هستند، با عینکِ بدبینی به جایگاه والای «ایاز» می‌نگرند و تصور می‌کنند او شایسته این نزدیکی به شاه نیست. پادشاه با هوشمندی، آنان را در موقعیتی قرار می‌دهد تا در عمل، کوتاهی و محدودیتِ فکری خود را در مقایسه با وسعتِ نگاه ایاز دریابند.

در حقیقت این داستان تمثیلی است از تفاوتِ میانِ کسانی که تنها به ظاهرِ امور می‌پردازند و در انجام کوچک‌ترین کارها نیز دچار ناتوانی و پراکندگیِ فکر می‌شوند، با کسی که به دلیلِ پاکی و تسلیمِ محض، دارای بصیرت است و بدون نیاز به دستورالعمل‌های جزئی، حقیقتِ هر واقعه را در یک نگاه در می‌یابد. این روایت، پوچیِ ادعاهای حسودان را در برابرِ عملِ عاری از ریا و دقیقِ خردمندان به تصویر می‌کشد.

معنای روان

چون امیران از حسد جوشان شدند عاقبت بر شاه خود طعنه زدند

امیران و درباریان به دلیل حسادتی که به ایاز داشتند، در درونشان چون آبِ جوشان ناآرام بودند و سرانجام جسارت یافتند که به پادشاه خود خرده بگیرند و از کار او عیب‌جویی کنند.

نکته ادبی: جوشیدنِ حسد استعاره‌ای از خشم و اضطرابِ درونی است.

کین ایاز تو ندارد سی خرد جامگی سی امیر او چون خورد

آنان می‌گفتند که این ایازِ تو عقل و درایتی ندارد، پس چرا باید مانند ما سی امیر، از مواهب و جایگاه ویژه بهره‌مند باشد و هم‌ترازِ ما محسوب شود؟

نکته ادبی: جامگی در اینجا به معنای مواجب و مقرری است.

شاه بیرون رفت با آن سی امیر سوی صحرا و کهستان صیدگیر

پادشاه همراه با آن سی امیر به بهانه‌ی شکار، به دشت و کوهستان رفت تا آنان را در معرض آزمونی قرار دهد.

نکته ادبی: صیدگیر اشاره به قصدِ پادشاه برای شکار کردن و در عین حال به دام انداختنِ حسادتِ امیران دارد.

کاروانی دید از دور آن ملک گفت امیری را برو ای موتفک

آن پادشاه از دور کاروانی را دید و به یکی از امیران گفت: ای کسی که در فکرت دچار سردرگمی هستی، برو و با آن کاروان صحبت کن.

نکته ادبی: موتفک صفتِ فاعلی به معنای کسی است که در وهم و گمان است و به حقیقت نرسیده.

رو بپرس آن کاروان را بر رصد کز کدامین شهر اندر می رسد

برو و به دقت کاروان را زیر نظر بگیر و بپرس که از کدام شهر به اینجا می‌آیند.

نکته ادبی: رصد در اینجا به معنای نگهبانی و مراقبت برای کسبِ اطلاع است.

رفت و پرسید و بیامد که ز ری گفت عزمش تا کجا درماند وی

امیر رفت، پرسید و بازگشت و گفت: از شهر ری می‌آیند. پادشاه پرسید: مقصد نهایی آن‌ها کجاست؟ و امیر در پاسخ ماند و چیزی ندانست.

نکته ادبی: عزم در اینجا به معنای مقصد یا قصدِ سفر است.

دیگری را گفت رو ای بوالعلا باز پرس از کاروان که تا کجا

پادشاه امیر دیگری را خطاب کرد و گفت: ای بلندپرواز (به کنایه)، برو و از کاروان بپرس که مقصدشان کجاست؟

نکته ادبی: بوالعلا لقبی است که به طنز برای اشاره به تکبرِ آن امیر استفاده شده است.

رفت و آمد گفت تا سوی یمن گفت رختش چیست هان ای موتمن

او رفت و بازگشت و گفت: مقصدشان یمن است. پادشاه پرسید: بار و کالایشان چیست؟ ای کسی که قابل اعتماد هستی، جواب را بگو.

نکته ادبی: موتمن به معنای امین و مورد اعتماد است که در اینجا طنزی تلخ نهفته دارد.

ماند حیران گفت با میری دگر که برو وا پرس رخت آن نفر

آن امیر در پاسخ دادن به سوال دوم پادشاه حیران ماند، پس پادشاه به امیر دیگری گفت: برو و از کالای آن‌ها سوال کن.

نکته ادبی: تکرارِ حیرانی نشان‌دهنده ناتوانی امیران در درکِ کلِ وضعیت است.

باز آمد گفت از هر جنس هست اغلب آن کاسه های رازیست

امیر بازگشت و گفت: انواع کالا در آن است، اما بیشترشان کاسه‌های سفالیِ ساختِ شهر ری است.

نکته ادبی: کاسه‌های رازی کنایه از کالای تجاریِ آن کاروان است.

گفت کی بیرون شدند از شهر ری ماند حیران آن امیر سست پی

پادشاه پرسید: چه زمانی از شهر ری خارج شده‌اند؟ آن امیر که سست‌اراده بود، درمانده و حیران شد.

نکته ادبی: سست‌پی صفتِ کسی است که در استقامت و تحقیق ناتوان است.

هم چنین تا سی امیر و بیشتر سست رای و ناقص اندر کر و فر

این وضعیت برای تمام سی امیر تکرار شد و همگی در انجام کارها و پیگیریِ درستِ امور، ضعیف و ناقص بودند.

نکته ادبی: کر و فر به معنای رفت و آمد و تلاش برای انجامِ کار است.

گفت امیران را که من روزی جدا امتحان کردم ایاز خویش را

پادشاه به امیران گفت: من روزی ایاز را به تنهایی امتحان کردم.

نکته ادبی: جدا در اینجا به معنای تنها و بدون همراه است.

که بپرس از کاروان تا از کجاست او برفت این جمله وا پرسید راست

به او گفتم برو و بپرس کاروان از کجاست؟ او رفت و تمام جزئیاتِ مربوط به کاروان را پرسید و آورد.

نکته ادبی: راست به معنای به درستی و کمال است.

بی وصیت بی اشارت یک به یک حالشان دریافت بی ریبی و شک

بدون اینکه به او بگویم چه بپرسد و بدون هیچ اشاره‌ای، او خود به تنهایی و بدون تردید، تمامِ حال و هویتِ کاروان را دریافت و برایم بازگو کرد.

نکته ادبی: بی‌ریبی به معنای بدون شک و شبهه است.

هر چه زین سی میر اندر سی مقام کشف شد زو آن به یکدم شد تمام

تمامِ آنچه آن سی امیر در سی مرحله نتوانستند به درستی بفهمند و در آن حیران ماندند، ایاز در یک لحظه و به طور کامل کشف کرد و به انجام رساند.

نکته ادبی: مقام در اینجا به معنای جایگاه یا مرحله‌ی انجامِ کار است.

آرایه‌های ادبی

استعاره جوشان شدند

تشبیه حالِ درونیِ حسودان به آبی که از حرارتِ آتش می‌جوشد، برای نشان دادنِ تلاطم و بی‌قراریِ حسادت.

تمثیل داستان کاروان و امیران

کلِ داستانِ آزمونِ امیران تمثیلی است برای نشان دادن تفاوتِ عقلِ جزئیِ اهلِ حسد با عقلِ کلیِ اهلِ عرفان و بصیرت.

تضاد ایاز در برابر سی امیر

تقابل میانِ یک فردِ خردمند و آگاه در برابرِ گروهی کثیر که به دلیلِ کینه، از درکِ حقیقت عاجزند.