مثنوی معنوی - دفتر ششم

مولوی

بخش ۱ - تمامت کتاب الموطد الکریم

مولوی
ای حیات دل حسام الدین بسی میل می جوشد به قسم سادسی
گشت از جذب چو تو علامه ای در جهان گردان حسامی نامه ای
پیش کش می آرمت ای معنوی قسم سادس در تمام مثنوی
شش جهت را نور ده زین شش صحف کی یطوف حوله من لم یطف
عشق را با پنج و با شش کار نیست مقصد او جز که جذب یار نیست
بوک فیما بعد دستوری رسد رازهای گفتنی گفته شود
یا بیانی که بود نزدیکتر زین کنایات دقیق مستتر
راز جز با رازدان انباز نیست راز اندر گوش منکر راز نیست
لیک دعوت واردست از کردگار با قبول و ناقبول او را چه کار
نوح نهصد سال دعوت می نمود دم به دم انکار قومش می فزود
هیچ از گفتن عنان واپس کشید هیچ اندر غار خاموشی خزید
گفت از بانگ و علالای سگان هیچ واگردد ز راهی کاروان
یا شب مهتاب از غوغای سگ سست گردد بدر را در سیر تگ
مه فشاند نور و سگ عو عو کند هر کسی بر خلقت خود می تند
هر کسی را خدمتی داده قضا در خور آن گوهرش در ابتلا
چونک نگذارد سگ آن نعرهٔ سقم من مهم سیران خود را چون هلم
چونک سرکه سرکگی افزون کند پس شکر را واجب افزونی بود
قهر سرکه لطف هم چون انگبین کین دو باشد رکن هر اسکنجبین
انگبین گر پای کم آرد ز خل آیند آن اسکنجبین اندر خلل
قوم بر وی سرکه ها می ریختند نوح را دریا فزون می ریخت قند
قند او را بد مدد از بحر جود پس ز سرکهٔ اهل عالم می فزود
واحد کالالف کی بود آن ولی بلک صد قرنست آن عبدالعلی
خم که از دریا درو راهی شود پیش او جیحونها زانو زند
خاصه این دریا که دریاها همه چون شنیدند این مثال و دمدمه
شد دهانشان تلخ ازین شرم و خجل که قرین شد نام اعظم با اقل
در قران این جهان با آن جهان این جهان از شرم می گردد جهان
این عبارت تنگ و قاصر رتبتست ورنه خس را با اخص چه نسبتست
زاغ در رز نعرهٔ زاغان زند بلبل از آواز خوش کی کم کند
پس خریدارست هر یک را جدا اندرین بازار یفعل ما یشا
نقل خارستان غذای آتش است بوی گل قوت دماغ سرخوش است
گر پلیدی پیش ما رسوا بود خوک و سگ را شکر و حلوا بود
گر پلیدان این پلیدیها کنند آبها بر پاک کردن می تنند
گرچه ماران زهرافشان می کنند ورچه تلخان مان پریشان می کنند
نحلها بر کو و کندو و شجر می نهند از شهد انبار شکر
زهرها هرچند زهری می کنند زود تریاقاتشان بر می کنند
این جهان جنگست کل چون بنگری ذره با ذره چو دین با کافری
آن یکی ذره همی پرد به چپ وآن دگر سوی یمین اندر طلب
ذره ای بالا و آن دیگر نگون جنگ فعلیشان ببین اندر رکون
جنگ فعلی هست از جنگ نهان زین تخالف آن تخالف را بدان
ذره ای کان محو شد در آفتاب جنگ او بیرون شد از وصف و حساب
چون ز ذره محو شد نفس و نفس جنگش اکنون جنگ خورشیدست بس
رفت از وی جنبش طبع و سکون از چه از انا الیه راجعون
ما به بحر تو ز خود راجع شدیم وز رضاع اصل مسترضع شدیم
در فروغ راه ای مانده ز غول لاف کم زن از اصول ای بی اصول
جنگ ما و صلح ما در نور عین نیست از ما هست بین اصبعین
جنگ طبعی جنگ فعلی جنگ قول در میان جزوها حربیست هول
این جهان زن جنگ قایم می بود در عناصر در نگر تا حل شود
چار عنصر چار استون قویست که بدیشان سقف دنیا مستویست
هر ستونی اشکنندهٔ آن دگر استن آب اشکنندهٔ آن شرر
پس بنای خلق بر اضداد بود لاجرم ما جنگییم از ضر و سود
هست احوالم خلاف همدگر هر یکی با هم مخالف در اثر
چونک هر دم راه خود را می زنم با دگر کس سازگاری چون کنم
موج لشکرهای احوالم ببین هر یکی با دیگری در جنگ و کین
می نگر در خود چنین جنگ گران پس چه مشغولی به جنگ دیگران
یا مگر زین جنگ حقت وا خرد در جهان صلح یک رنگت برد
آن جهان جز باقی و آباد نیست زانک آن ترکیب از اضداد نیست
این تفانی از ضد آید ضد را چون نباشد ضد نبود جز بقا
نفی ضد کرد از بهشت آن بی نظیر که نباشد شمس و ضدش زمهریر
هست بی رنگی اصول رنگها صلحها باشد اصول جنگها
آن جهانست اصل این پرغم وثاق وصل باشد اصل هر هجر و فراق
این مخالف از چه ایم ای خواجه ما واز چه زاید وحدت این اعداد را
زانک ما فرعیم و چار اضداد اصل خوی خود در فرع کرد ایجاد اصل
گوهر جان چون ورای فصلهاست خوی او این نیست خوی کبریاست
جنگها بین کان اصول صلحهاست چون نبی که جنگ او بهر خداست
غالبست و چیر در هر دو جهان شرح این غالب نگنجد در دهان
آب جیحون را اگر نتوان کشید هم ز قدر تشنگی نتوان برید
گر شدی عطشان بحر معنوی فرجه ای کن در جزیرهٔ مثنوی
فرجه کن چندانک اندر هر نفس مثنوی را معنوی بینی و بس
باد که را ز آب جو چون وا کند آب یک رنگی خود پیدا کند
شاخهای تازهٔ مرجان ببین میوه های رسته ز آب جان ببین
چون ز حرف و صوت و دم یکتا شود آن همه بگذارد و دریا شود
حرف گو و حرف نوش و حرفها هر سه جان گردند اندر انتها
نان دهنده و نان ستان و نان پاک ساده گردند از صور گردند خاک
لیک معنیشان بود در سه مقام در مراتب هم ممیز هم مدام
خاک شد صورت ولی معنی نشد هر که گوید شد تو گویش نه نشد
در جهان روح هر سه منتظر گه ز صورت هارب و گه مستقر
امر آید در صور رو در رود باز هم از امرش مجرد می شود
پس له الخلق و له الامرش بدان خلق صورت امر جان راکب بر آن
راکب و مرکوب در فرمان شاه جسم بر درگاه وجان در بارگاه
چونک خواهد که آب آید در سبو شاه گوید جیش جان را که ارکبوا
باز جانها را چو خواند در علو بانگ آید از نقیبان که انزلوا
بعد ازین باریک خواهد شد سخن کم کن آتش هیزمش افزون مکن
تا نجوشد دیگهای خرد زود دیگ ادراکات خردست و فرود
پاک سبحانی که سیبستان کند در غمام حرفشان پنهان کنند
زین غمام بانگ و حرف و گفت و گوی پرده ای کز سیب ناید غیر بوی
باری افزون کش تو این بو را به هوش تا سوی اصلت برد بگرفته گوش
بو نگه دار و بپرهیز از زکام تن بپوش از باد و بود سرد عام
تا نینداید مشامت را ز اثر ای هواشان از زمستان سردتر
چون جمادند و فسرده و تن شگرف می جهد انفاسشان از تل برف
چون زمین زین برف در پوشد کفن تیغ خورشید حسام الدین بزن
هین بر آر از شرق سیف الله را گرم کن زان شرق این درگاه را
برف را خنجر زند آن آفتاب سیلها ریزد ز کهها بر تراب
زانک لا شرقیست و لا غربیست او با منجم روز و شب حربیست او
که چرا جز من نجوم بی هدی قبله کردی از لئیمی و عمی
تا خوشت ناید مقال آن امین در نبی که لا احب الا فلین
از قزح در پیش مه بستی کمر زان همی رنجی ز وانشق القمر
منکری این را که شمس کورت شمس پیش تست اعلی مرتبت
از ستاره دیده تصریف هوا ناخوشت آید اذا النجم هوی
خود موثرتر نباشد مه ز نان ای بسا نان که ببرد عرق جان
خود موثرتر نباشد زهره زآب ای بسا آبا که کرد او تن خراب
مهر آن در جان تست و پند دوست می زند بر گوش تو بیرون پوست
پند ما در تو نگیرد ای فلان پند تو در ما نگیرد هم بدان
جز مگر مفتاح خاص آید ز دوست که مقالید السموات آن اوست
این سخن هم چون ستاره ست و قمر لیک بی فرمان حق ندهد اثر
این ستارهٔ بی جهت تاثیر او می زند بر گوشهای وحی جو
کی بیایید از جهت تا بی جهات تا ندراند شما را گرگ مات
آنچنان که لمعهٔ درپاش اوست شمس دنیا در صفت خفاش اوست
هفت چرخ ازرقی در رق اوست پیک ماه اندر تب و در دق اوست
زهره چنگ مسئله در وی زده مشتری با نقد جان پیش آمده
در هوای دستبوس او زحل لیک خود را می نبیند از محل
دست و پا مریخ چندین خست ازو وآن عطارد صد قلم بشکست ازو
با منجم این همه انجم به جنگ کای رها کرده تو جان بگزیده رنگ
جان ویست و ما همه رنگ و رقوم کوکب هر فکر او جان نجوم
فکر کو آنجا همه نورست پاک بهر تست این لفظ فکر ای فکرناک
هر ستاره خانه دارد در علا هیچ خانه در نگنجد نجم ما
جای سوز اندر مکان کی در رود نور نامحدود را حد کی بود
لیک تمثیلی و تصویری کنند تا که در یابد ضعیفی عشقمند
مثل نبود لیک باشد آن مثال تا کند عقل مجمد را گسیل
عقل سر تیزست لیکن پای سست زانک دل ویران شدست و تن درست
عقلشان در نقل دنیا پیچ پیچ فکرشان در ترک شهوت هیچ هیچ
صدرشان در وقت دعوی هم چو شرق صبرشان در وقت تقوی هم چو برق
عالمی اندر هنرها خودنما هم چو عالم بی وفا وقت وفا
وقت خودبینی نگنجد در جهان در گلو و معده گم گشته چو نان
این همه اوصافشان نیکو شود بد نماند چونک نیکوجو شود
گر منی گنده بود هم چون منی چون به جان پیوست یابد روشنی
هر جمادی که کند رو در نبات از درخت بخت او روید حیات
هر نباتی کان به جان رو آورد خضروار از چشمهٔ حیوان خورد
باز جان چون رو سوی جانان نهد رخت را در عمر بی پایان نهد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

ای حیات دل حسام الدین بسی میل می جوشد به قسم سادسی

ای حسام‌الدین که مایه حیاتِ دل منی، شوق بسیاری در من برای سرودنِ دفتر ششم مثنوی جوشیده است.

نکته ادبی: حسام‌الدین: مخاطب خاص اثر؛ قسم سادسی: اشاره به بخش ششم کتاب.

گشت از جذب چو تو علامه ای در جهان گردان حسامی نامه ای

از جذب و کششِ وجودِ تو که علامه و دانایی، این ششمین دفترِ مثنوی در جهان می‌چرخد و شهرت می‌یابد.

نکته ادبی: علامه: صفتِ جانشینِ اسم؛ حسامی‌نامه: ترکیبِ ابداعی برای اشاره به دفتر ششم.

پیش کش می آرمت ای معنوی قسم سادس در تمام مثنوی

ای مردِ معنوی، این ششمین دفتر از مثنوی را به عنوان پیشکش به نزدِ تو می‌آورم.

نکته ادبی: معنوی: صفتِ حسام‌الدین به معنای اهل معنا.

شش جهت را نور ده زین شش صحف کی یطوف حوله من لم یطف

این شش دفتر، به شش جهتِ جهان نور می‌بخشند؛ کسی که گردِ کعبه‌ی حقیقت نگشته، نمی‌تواند به عمقِ آن برسد.

نکته ادبی: شش صحف: استعاره از دفاترِ شش‌گانه؛ عبارت عربی تلمیحی به طوافِ کعبه دارد.

عشق را با پنج و با شش کار نیست مقصد او جز که جذب یار نیست

عشق، درگیرِ اعداد و شمارشِ پنج و شش نیست؛ هدفِ عشق فقط جذب شدن به سوی معشوق است.

نکته ادبی: پنج و شش: نمادِ کثرت و جهانِ مادی.

بوک فیما بعد دستوری رسد رازهای گفتنی گفته شود

شاید در آینده اجازه‌ای (دستوری) برسد تا رازهای گفتنی را بازگو کنم.

نکته ادبی: دستوری: به معنای اجازه و رخصتِ الهی.

یا بیانی که بود نزدیکتر زین کنایات دقیق مستتر

یا شاید بیانی صریح‌تر و نزدیک‌تر از این کنایاتِ دقیق و پوشیده بازگو شود.

نکته ادبی: کنایاتِ دقیق: اشاره به زبانِ رمزی و استعاریِ مثنوی.

راز جز با رازدان انباز نیست راز اندر گوش منکر راز نیست

رازِ حقیقت را تنها باید با کسی در میان گذاشت که محرمِ آن است، نه با کسی که منکرِ آن است.

نکته ادبی: انباز: به معنای شریک و هم‌سخن.

لیک دعوت واردست از کردگار با قبول و ناقبول او را چه کار

با این حال، دعوت به سوی حق از جانبِ خداست؛ پس نتیجه (قبول یا عدمِ قبولِ مردم) اهمیتی برایِ دعوت‌کننده ندارد.

نکته ادبی: واردست: به معنای امری که از غیب نازل شده.

نوح نهصد سال دعوت می نمود دم به دم انکار قومش می فزود

نوحِ پیامبر نهصد سال دعوت کرد، اما دم‌به‌دم بر انکارِ قومش افزوده می‌شد.

نکته ادبی: نوح: نمادِ صبر در دعوت.

هیچ از گفتن عنان واپس کشید هیچ اندر غار خاموشی خزید

آیا نوح هرگز دست از گفتن برداشت یا در غاری از خاموشی پنهان شد؟

نکته ادبی: عنان واپس کشیدن: کنایه از دست برداشتن از کار.

گفت از بانگ و علالای سگان هیچ واگردد ز راهی کاروان

آیا کاروانِ حقیقت به خاطرِ پارسِ سگانِ (بدگویان) مسیرش را تغییر می‌دهد؟

نکته ادبی: بانگ و علالای سگان: تمثیل برای انتقادهای بی‌اساسِ عوام.

یا شب مهتاب از غوغای سگ سست گردد بدر را در سیر تگ

آیا در شبِ مهتابی، ماه به خاطرِ پارسِ سگان، از حرکتِ خود باز می‌ایستد؟

نکته ادبی: بدر: استعاره از راهبرِ معنوی.

مه فشاند نور و سگ عو عو کند هر کسی بر خلقت خود می تند

ماه نور می‌افشاند و سگ پارس می‌کند؛ هر کسی طبقِ سرشتِ خود رفتار می‌کند.

نکته ادبی: تند: در اینجا به معنایِ ساختن و عمل کردن است.

هر کسی را خدمتی داده قضا در خور آن گوهرش در ابتلا

قضا و قدر برایِ هر کسی وظیفه‌ای تعیین کرده است که با سرشتِ او همخوانی دارد.

نکته ادبی: ابتلا: در اینجا به معنایِ امتحان و آزمایشِ الهی.

چونک نگذارد سگ آن نعرهٔ سقم من مهم سیران خود را چون هلم

وقتی سگِ بدگو مانعِ حرکت نمی‌شود، من چرا باید از مسیرِ خود بازگردم؟

نکته ادبی: هلم: فعلِ امر به معنایِ رها کردن یا بازگشتن.

چونک سرکه سرکگی افزون کند پس شکر را واجب افزونی بود

وقتی سرکه (ترشی و تندی) زیاد شود، لازم است که شکر (شیرینی و لطف) هم افزوده شود.

نکته ادبی: سرکه: نمادِ انکار و تلخی.

قهر سرکه لطف هم چون انگبین کین دو باشد رکن هر اسکنجبین

قهرِ سرکه و لطفِ عسل، هر دو رکنِ اصلیِ شربتِ سکنجبین هستند.

نکته ادبی: اسکنجبین: تمثیلِ ترکیبِ اضداد در نظامِ هستی.

انگبین گر پای کم آرد ز خل آیند آن اسکنجبین اندر خلل

اگر عسل کم باشد، شربتِ سکنجبین به هم می‌خورد و خراب می‌شود.

نکته ادبی: خلل: به معنای نقص و خرابی.

قوم بر وی سرکه ها می ریختند نوح را دریا فزون می ریخت قند

مردم به سوی نوح سرکه (توهین) می‌ریختند، اما دریایِ سخاوتِ نوح، قند (لطف) بیشتری پاسخ می‌داد.

نکته ادبی: دریا: استعاره از وسعتِ سعه‌ی صدرِ عارف.

قند او را بد مدد از بحر جود پس ز سرکهٔ اهل عالم می فزود

این قند و شیرینی، مددِ دریایِ لطفِ الهی بود، پس در برابرِ تندیِ مردم، بیشتر می‌شد.

نکته ادبی: بحرِ جود: استعاره از منبعِ بی‌پایانِ فضلِ خدا.

واحد کالالف کی بود آن ولی بلک صد قرنست آن عبدالعلی

آن ولیِ خدا کجا و عددِ یک کجا؟ او در حقیقت صد قرن ارزش دارد.

نکته ادبی: عبدالعلی: اشاره به ولیِ خدا؛ واحد کالالف: بازیِ کلامی با ارزشِ عددی.

خم که از دریا درو راهی شود پیش او جیحونها زانو زند

خمی که با دریا مرتبط است، حتی جیحون‌ها پیشِ آن کوچک و حقیرند.

نکته ادبی: جیحون: نام رودِ بزرگ؛ تمثیلِ بی‌ارزشیِ دنیا در برابرِ معنویت.

خاصه این دریا که دریاها همه چون شنیدند این مثال و دمدمه

مخصوصاً این دریایِ معنوی که وقتی دریاهایِ دیگر این مثال و سخن را شنیدند، خجل شدند.

نکته ادبی: دمدمه: به معنای سخنِ بیهوده یا زمزمه، که اینجا به تواضعِ شاعر اشاره دارد.

شد دهانشان تلخ ازین شرم و خجل که قرین شد نام اعظم با اقل

دهانشان از شرم تلخ شد که چرا نامِ اعظمِ الهی با چیزی کوچک مقایسه شده است.

نکته ادبی: نام اعظم: اشاره به اسمِ جامعِ خداوند.

در قران این جهان با آن جهان این جهان از شرم می گردد جهان

در مقایسه‌ی این دنیا با آن دنیا، این جهان از شرمِ خود آب می‌شود.

نکته ادبی: جهان: به معنایِ گشتن و چرخیدن (ایهام).

این عبارت تنگ و قاصر رتبتست ورنه خس را با اخص چه نسبتست

این کلام، تنگ و محدود است، وگرنه ارزشِ ناچیزِ خار (خس) با گوهرِ گرانبها (اخص) قابل مقایسه نیست.

نکته ادبی: خس: نمادِ دنیا؛ اخص: نمادِ برگزیدگان.

زاغ در رز نعرهٔ زاغان زند بلبل از آواز خوش کی کم کند

زاغ فریادِ خود را می‌زند، اما این مانعِ آوازِ خوشِ بلبل نمی‌شود.

نکته ادبی: زاغ و بلبل: نمادِ تضادِ فرومایگان و اهلِ معنا.

پس خریدارست هر یک را جدا اندرین بازار یفعل ما یشا

پس در این بازارِ هستی، هر چیزی خریدارِ خاصِ خود را دارد که خدا هرچه بخواهد انجام می‌دهد.

نکته ادبی: یفعل ما یشاء: اشاره به آیه قرآنی که نشانه اراده مطلقه الهی است.

نقل خارستان غذای آتش است بوی گل قوت دماغ سرخوش است

خار برای آتش غذاست و بوی گل، قوتِ روحِ سرخوشان.

نکته ادبی: نقل: به معنایِ خوراک.

گر پلیدی پیش ما رسوا بود خوک و سگ را شکر و حلوا بود

اگر چیزی نزدِ ما پلید است، برای خوک و سگ ممکن است شکر و حلوا باشد.

نکته ادبی: پلیدی: نمادِ دنیاپرستی و دلبستگی‌هایِ مادی.

گر پلیدان این پلیدیها کنند آبها بر پاک کردن می تنند

اگر پلیدان این پلیدی‌ها را انجام دهند، آب‌ها هم برای پاک کردنِ آن سرازیر می‌شوند.

نکته ادبی: تند: تلاش کردن برایِ کاری.

گرچه ماران زهرافشان می کنند ورچه تلخان مان پریشان می کنند

اگرچه مارها زهر می‌افشانند و تلخی‌ها ما را پریشان می‌کنند.

نکته ادبی: تلخان: کنایه از مشکلات و ناملایمات.

نحلها بر کو و کندو و شجر می نهند از شهد انبار شکر

اما زنبوران بر کوه و درخت، شهدِ عسل را انبار می‌کنند.

نکته ادبی: نحل: نمادِ بهره‌مندی از تلخی‌ها و تبدیلِ آن به شیرینی.

زهرها هرچند زهری می کنند زود تریاقاتشان بر می کنند

زهرها هرچقدر هم زهرآگین باشند، پادزهرِ آن‌ها هم بلافاصله ساخته می‌شود.

نکته ادبی: تریاقات: جمعِ تریاق (پادزهر).

این جهان جنگست کل چون بنگری ذره با ذره چو دین با کافری

وقتی به جهان می‌نگری، همه چیز در حالِ جنگ است؛ ذره با ذره، مانندِ دین با کفر.

نکته ادبی: ذره: اشاره به نظریاتِ اتمیِ کلامیِ قدیم.

آن یکی ذره همی پرد به چپ وآن دگر سوی یمین اندر طلب

یک ذره به چپ می‌رود و دیگری در طلبِ آن، به راست می‌رود.

نکته ادبی: یمین و یسار: تقابلِ جهات برای نشان دادنِ درگیری.

ذره ای بالا و آن دیگر نگون جنگ فعلیشان ببین اندر رکون

ذره‌ای رو به بالاست و دیگری رو به پایین؛ این جنگ و درگیریِ ذرات را بنگر.

نکته ادبی: رکون: به معنایِ تکیه دادن یا آرام گرفتن.

جنگ فعلی هست از جنگ نهان زین تخالف آن تخالف را بدان

این جنگِ فعلی و ظاهری، ناشی از جنگی پنهانی است؛ از این اختلافِ ظاهر، آن اختلافِ باطن را دریاب.

نکته ادبی: تخالف: اختلاف و تضاد.

ذره ای کان محو شد در آفتاب جنگ او بیرون شد از وصف و حساب

ذره‌ای که در خورشیدِ حقیقت محو شده است، جنگِ او دیگر از توصیف و حساب بیرون است.

نکته ادبی: محو: مقامِ فناء فی الله.

چون ز ذره محو شد نفس و نفس جنگش اکنون جنگ خورشیدست بس

چون از ذره، منیّت و نفس باقی نمانده، جنگِ او اکنون جنگِ خودِ خورشید است.

نکته ادبی: نفس: به معنای خودپرستی.

رفت از وی جنبش طبع و سکون از چه از انا الیه راجعون

جنبش و سکونِ او از بین رفته، چرا؟ چون به سویِ خدا بازگشته است.

نکته ادبی: انا الیه راجعون: تلمیح به آیه قرآن درباره بازگشتِ همه به سوی خدا.

ما به بحر تو ز خود راجع شدیم وز رضاع اصل مسترضع شدیم

ما به سویِ دریایِ وجودِ تو بازگشتیم و از شیرِ مادرِ حقیقت، تغذیه کردیم.

نکته ادبی: رضاع: شیرخوارگی؛ مسترضع: کسی که شیر می‌نوشد.

در فروغ راه ای مانده ز غول لاف کم زن از اصول ای بی اصول

ای که از نورِ راه دور ماندی، بیهوده از اصولِ عرفان دم نزن که اصولی نداری.

نکته ادبی: غول: نمادِ گمراهی.

جنگ ما و صلح ما در نور عین نیست از ما هست بین اصبعین

جنگ و صلحِ ما در نورِ دیدگان نیست، بلکه در دستِ قدرتِ الهی (بینِ دو انگشتِ خدا) است.

نکته ادبی: بینِ اصبعین: اشاره به حدیثِ مشهور که قلبِ مؤمن میانِ دو انگشتِ خداست.

جنگ طبعی جنگ فعلی جنگ قول در میان جزوها حربیست هول

جنگِ طبعی و فعلی و گفتاری، در میانِ اجزایِ عالم، نبردی هولناک است.

نکته ادبی: جنگِ قول: تضاد در عقاید و سخنان.

این جهان زن جنگ قایم می بود در عناصر در نگر تا حل شود

این جهان بر پایه‌ی این جنگ‌ها پابرجاست؛ در عناصرِ چهارگانه بنگر تا حقیقتِ آن را بفهمی.

نکته ادبی: عناصر: آب، باد، خاک، آتش.

چار عنصر چار استون قویست که بدیشان سقف دنیا مستویست

چهار عنصر، چهار ستونِ محکم هستند که سقفِ دنیا بر آن‌ها استوار است.

نکته ادبی: استون: ستون.

هر ستونی اشکنندهٔ آن دگر استن آب اشکنندهٔ آن شرر

هر ستونی در حالِ نابود کردنِ دیگری است؛ آب، آتش (شرر) را خاموش می‌کند.

نکته ادبی: شرر: جرقه و آتش.

پس بنای خلق بر اضداد بود لاجرم ما جنگییم از ضر و سود

پس بنایِ آفرینش بر تضاد (اضداد) است؛ لاجرم ما هم بر سرِ سود و زیان با هم در جنگیم.

نکته ادبی: اضداد: قاعده‌ی فلسفی که هستی بر تضادِ عناصر بنا شده.

هست احوالم خلاف همدگر هر یکی با هم مخالف در اثر

حالات درونی من با یکدیگر در تضاد هستند و هر کدام اثری متفاوت و مخالف دیگری بر وجودم می‌گذارند.

نکته ادبی: واژه احوال جمع مکسر حال است و در اینجا به معنای حالات روانی و کیفیات درونی به کار رفته است.

چونک هر دم راه خود را می زنم با دگر کس سازگاری چون کنم

وقتی که من هر لحظه در حال ستیز و تخریبِ وجودِ خویش هستم، چگونه ممکن است بتوانم با فرد دیگری سازگاری و هماهنگی داشته باشم؟

نکته ادبی: پرسش انکاری؛ نشان‌دهنده آن است که تا وقتی فرد با خود در صلح نباشد، صلح با دیگران ناممکن است.

موج لشکرهای احوالم ببین هر یکی با دیگری در جنگ و کین

به لشکرهای متضادِ حالاتِ درونی‌ام بنگر که چگونه هر کدام با دیگری در حال جنگ و دشمنی هستند.

نکته ادبی: موج استعاره از انبوهی و کثرتِ حالات روانی است.

می نگر در خود چنین جنگ گران پس چه مشغولی به جنگ دیگران

به این جنگِ بزرگِ درونی در خودت نگاه کن؛ پس چرا به جای اصلاحِ خویش، خود را به جنگ با دیگران مشغول کرده‌ای؟

نکته ادبی: توبیخی برای بازگرداندن توجه فرد از بیرون به درون.

یا مگر زین جنگ حقت وا خرد در جهان صلح یک رنگت برد

یا شاید باید این جنگِ درونی، تو را از خودِ فانی‌ات جدا کند و به سوی صلحِ یگانگی و حقیقتِ واحد ببرد.

نکته ادبی: واژه حق در اینجا به معنای حقیقت یا امرِ الهی است.

آن جهان جز باقی و آباد نیست زانک آن ترکیب از اضداد نیست

آن جهانِ معنوی، جز بقا و آبادانی نیست، زیرا آن ساحت از ترکیب و تضادِ این جهانی به دور است.

نکته ادبی: اشاره به اصلِ بساطت و یگانگیِ عالمِ روحانی در برابر کثرتِ عالمِ مادی.

این تفانی از ضد آید ضد را چون نباشد ضد نبود جز بقا

این فنا و نابودی از تضادِ میان چیزها پدید می‌آید؛ اگر ضد و مخالف نباشد، جز بقا و جاودانگی چیزی نخواهد بود.

نکته ادبی: اشاره به قانونِ فلسفی که فنای عالم مادی ناشی از تعارضِ اضداد است.

نفی ضد کرد از بهشت آن بی نظیر که نباشد شمس و ضدش زمهریر

آن وجودِ بی‌نظیر (خداوند)، تضاد را از بهشت بیرون کرد؛ چرا که در آنجا خورشید و رقیبش (سرما) با هم جمع نمی‌شوند.

نکته ادبی: اشاره به این نکته که تضادهای این‌جهانی در ساحتِ قدسی راه ندارند.

هست بی رنگی اصول رنگها صلحها باشد اصول جنگها

بی‌رنگی (وحدت) اصل و ریشه همه رنگ‌ها (کثرت‌ها) است و صلحِ حقیقی، ریشه و خاستگاهِ جنگ‌هاست.

نکته ادبی: تضاد میان صلح و جنگ؛ اشاره به این که ریشه همه تعارضات، وحدتی است که فراموش شده.

آن جهانست اصل این پرغم وثاق وصل باشد اصل هر هجر و فراق

آن جهانِ روحانی، اصلِ این زندگانیِ پر از غم و رنج است و پیوند و وصل، ریشه اصلیِ هر نوع جدایی و دوری است.

نکته ادبی: توضیحِ رابطه کثرت و وحدت؛ عالم مادی سایه‌ای از عالم معناست.

این مخالف از چه ایم ای خواجه ما واز چه زاید وحدت این اعداد را

ای خواجه (ای سالک)، این همه مخالفت و تضاد از کجاست؟ و این همه اعداد و کثرت‌ها از چه راهی از وحدت پدید آمده‌اند؟

نکته ادبی: پرسشی بنیادین در بابِ تجلیِ کثرت از وحدت.

زانک ما فرعیم و چار اضداد اصل خوی خود در فرع کرد ایجاد اصل

زیرا ما فرع و شاخه‌ایم و چهار عنصرِ متضاد (آب، باد، خاک، آتش) اصلِ ما هستند؛ اصل، خویِ خویش را در فرعِ خود جاری کرده است.

نکته ادبی: اشاره به طبعِ چهارگانه که منشأ اضداد در عالم مادی است.

گوهر جان چون ورای فصلهاست خوی او این نیست خوی کبریاست

جوهرِ جان چون از قیدِ تضاد و فصل‌ها فراتر است، خویِ او این تضادها نیست، بلکه خویِ کبریایی و الهی دارد.

نکته ادبی: جان از جنسِ عالم امر است و فراتر از اضدادِ عالمِ خلق.

جنگها بین کان اصول صلحهاست چون نبی که جنگ او بهر خداست

به جنگ‌هایی بنگر که ریشه‌اش در صلح است؛ مانند جنگ‌های پیامبر که برای برقراریِ صلح و حق بوده است.

نکته ادبی: توجیهِ جنگِ اولیا؛ جنگی که برای هدایت و صلحِ نهایی است.

غالبست و چیر در هر دو جهان شرح این غالب نگنجد در دهان

او (عارف/پیامبر) در هر دو جهان چیره و غالب است؛ شرحِ این غلبه و قدرت در کلام نمی‌گنجد.

نکته ادبی: توصیف مقامِ فنا و بقایِ اولیا.

آب جیحون را اگر نتوان کشید هم ز قدر تشنگی نتوان برید

اگر نمی‌توان آبِ رودخانه جیحون را به تنهایی سر کشید، اما به دلیلِ تشنگی هم نمی‌توان آن را رها کرد (باید به اندازه ظرفیت نوشید).

نکته ادبی: تمثیلی برای ناتوانی در درکِ کاملِ حقایقِ عمیق و لزومِ گام‌به‌گام پیش رفتن.

گر شدی عطشان بحر معنوی فرجه ای کن در جزیرهٔ مثنوی

اگر تشنه دریایِ معانی هستی، در جزیره مثنوی اندکی درنگ و تماشا کن.

نکته ادبی: فرجه به معنای تماشا و درنگ برای رفعِ خستگی است.

فرجه کن چندانک اندر هر نفس مثنوی را معنوی بینی و بس

به قدری درنگ کن که در هر لحظه، در مثنوی فقط معنایِ الهی را ببینی و بس.

نکته ادبی: تاکید بر گذار از ظاهرِ الفاظ به معنایِ باطنی.

باد که را ز آب جو چون وا کند آب یک رنگی خود پیدا کند

وقتی باد، خس و خاشاک را از رویِ آبِ جوی جدا کند، آب، خلوص و یک‌رنگیِ خود را آشکار می‌کند.

نکته ادبی: تمثیلِ پاکسازیِ درون از رذایل برای آشکار شدنِ حقیقت.

شاخهای تازهٔ مرجان ببین میوه های رسته ز آب جان ببین

شاخه‌های تازه مرجان را بنگر که چگونه از آبِ جان (حقیقت) روییده‌اند و میوه‌هایش را مشاهده کن.

نکته ادبی: استعاره از کمالاتِ معنوی که از دریایِ جان می‌رویند.

چون ز حرف و صوت و دم یکتا شود آن همه بگذارد و دریا شود

چون جان از قیدِ حرف، صدا و نفسِ مادی رها شود و یگانه گردد، همه این‌ها را رها می‌کند و به دریایِ حقیقت می‌پیوندد.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ بی‌حرفی و اتصال به اصل.

حرف گو و حرف نوش و حرفها هر سه جان گردند اندر انتها

گوینده، شنونده و کلام؛ هر سه در نهایت به جان و حقیقتِ واحد می‌پیوندند.

نکته ادبی: وحدتِ فاعل، مفعول و فعل در ساحتِ توحید.

نان دهنده و نان ستان و نان پاک ساده گردند از صور گردند خاک

نان‌دهنده، نان‌گیرنده و خودِ نان؛ همگی از صورت و ظاهر پاک می‌شوند و به حقیقتِ واحد بدل می‌گردند.

نکته ادبی: نفیِ کثرت‌هایِ ظاهری در عالمِ وحدت.

لیک معنیشان بود در سه مقام در مراتب هم ممیز هم مدام

با این حال، معنایِ این‌ها در سه مرتبه باقی است؛ در مراتبِ دنیایی هم متمایز هستند و هم مداوم.

نکته ادبی: اشاره به حفظِ کثرت در مقامِ ظهور در عینِ وحدت در مقامِ باطن.

خاک شد صورت ولی معنی نشد هر که گوید شد تو گویش نه نشد

صورتِ این امور به خاک بدل می‌شود (می‌میرد)، اما معنایِ آن‌ها فانی نمی‌شود؛ اگر کسی گفت که معنا هم فانی می‌شود، تو بگو خیر، این‌گونه نیست.

نکته ادبی: تمایز میانِ بقایِ معنا و فنایِ صورت.

در جهان روح هر سه منتظر گه ز صورت هارب و گه مستقر

در عالمِ روح، هر سه (گوینده، شنونده، کلام) منتظرند؛ گاه از صورت گریزانند و گاه در صورت مستقر می‌شوند.

نکته ادبی: اشاره به تناسخِ صوری یا نزولِ روح در کالبد.

امر آید در صور رو در رود باز هم از امرش مجرد می شود

فرمانِ الهی می‌آید و روح در صورت‌ها وارد می‌شود و دوباره به فرمانِ او از صورت‌ها مجرد و رها می‌شود.

نکته ادبی: توضیحِ چگونگیِ نزول و صعودِ روح.

پس له الخلق و له الامرش بدان خلق صورت امر جان راکب بر آن

پس بدان که «خلق» از آنِ اوست و «امر» نیز از آنِ او؛ خلق همان صورت است و امر همان جان است که بر صورت سوار است.

نکته ادبی: اشاره به آیه «الا له الخلق و الامر» که بیانگر تفاوت عالم خلق و عالم امر است.

راکب و مرکوب در فرمان شاه جسم بر درگاه وجان در بارگاه

سوار (جان) و مرکب (جسم) در فرمانِ پادشاه هستند؛ جسم در درگاه (پایین) و جان در بارگاه (بالا) است.

نکته ادبی: جسم جایگاهِ پستی و جان جایگاهِ والایی دارد.

چونک خواهد که آب آید در سبو شاه گوید جیش جان را که ارکبوا

وقتی پادشاه می‌خواهد که آب در ظرف بیاید، به سپاهِ جان دستور می‌دهد که سوار شوند (و در کالبد حلول کنند).

نکته ادبی: تمثیلِ حلولِ روح در بدن برای ادراکِ عالم مادی.

باز جانها را چو خواند در علو بانگ آید از نقیبان که انزلوا

و دوباره وقتی جان‌ها را به عالمِ بالا فرامی‌خواند، از سویِ فرشتگان (نقیبان) بانگ می‌آید که فرود آیید (از بندِ تن رها شوید).

نکته ادبی: اشاره به مرگِ ارادی یا انتقالِ روح به عالمِ معنا.

بعد ازین باریک خواهد شد سخن کم کن آتش هیزمش افزون مکن

از اینجا به بعد، سخن باریک و دقیق می‌شود؛ پس آتشِ شور و هیجان را کم کن و آن را با هیزمِ اضافه شعله‌ور نکن.

نکته ادبی: توصیه به آرامش و تامل در درکِ حقایقِ ظریف.

تا نجوشد دیگهای خرد زود دیگ ادراکات خردست و فرود

تا دیگِ خردِ تو بی‌موقع نجوشد؛ زیرا دیگِ ادراکِ ما هم مقامِ بالا دارد و هم پایین.

نکته ادبی: هشدار درباره پرهیز از شتاب‌زدگی در درکِ حقایق عرفانی.

پاک سبحانی که سیبستان کند در غمام حرفشان پنهان کنند

پاک و منزه است آن خدایی که باغِ حقیقت را می‌آفریند، اما میوه‌هایش را در ابرِ کلمات و حروف پنهان می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه کلام به ابر که حقیقت (سیب) را پوشانده است.

زین غمام بانگ و حرف و گفت و گوی پرده ای کز سیب ناید غیر بوی

از این ابرِ کلمات و گفتگوها، تنها بویی به مشام می‌رسد؛ همان‌طور که از پشتِ پرده، فقط بویِ سیب می‌آید، نه خودِ آن.

نکته ادبی: کلام تنها نشانه‌ای از حقیقت است، نه خودِ حقیقت.

باری افزون کش تو این بو را به هوش تا سوی اصلت برد بگرفته گوش

تو این بویِ حقیقت را با هوشیاری دنبال کن و نگه دار تا تو را گوش‌به‌زنگ کرده و به سویِ اصلِ خودت هدایت کند.

نکته ادبی: استعاره از بوییدن که راهنمایِ یافتنِ اصل است.

بو نگه دار و بپرهیز از زکام تن بپوش از باد و بود سرد عام

این بو را حفظ کن و از بیماریِ زکامِ غفلت بپرهیز؛ جانت را از بادِ سردِ هوایِ نفسانی بپوشان.

نکته ادبی: زکام استعاره از حجاب‌های نفسانی که مانعِ درکِ حقایق می‌شوند.

تا نینداید مشامت را ز اثر ای هواشان از زمستان سردتر

مبادا هوایِ نفسانی، مشامت را از درکِ حقیقت باز دارد؛ ای هوایی که از زمستان هم سردتری.

نکته ادبی: نکوهشِ هوای نفس که باعثِ جمودِ معنوی می‌شود.

چون جمادند و فسرده و تن شگرف می جهد انفاسشان از تل برف

این‌ها (اهلِ هوای نفس) مانند سنگِ فسرده و سخت هستند و نَفَس‌هایشان از کوهِ برف (سردیِ جان) بیرون می‌جهد.

نکته ادبی: توصیفِ منکرانِ حق که در سردیِ انکار فرو رفته‌اند.

چون زمین زین برف در پوشد کفن تیغ خورشید حسام الدین بزن

وقتی زمین با این برفِ کفر و غفلت کفن‌پوش شد، تیغِ خورشیدِ

نکته ادبی: حسام‌الدین

هین بر آر از شرق سیف الله را گرم کن زان شرق این درگاه را

را به کار ببر.

نکته ادبی: حسام‌الدین چلبی نمادِ خورشیدِ هدایت و پیرِ راه است که برفِ غفلت را ذوب می‌کند.

برف را خنجر زند آن آفتاب سیلها ریزد ز کهها بر تراب

ای پیر، شمشیرِ الهی (نورِ هدایت) را از مشرقِ جان برآور و این درگاهِ سرد را گرم کن.

نکته ادبی: درخواستِ هدایت از پیر برای گرم کردنِ فضایِ سرد و مرده‌یِ جان.

زانک لا شرقیست و لا غربیست او با منجم روز و شب حربیست او

برفِ غفلت را آن خورشید (پیر) با خنجرِ نورِ خود می‌زند و سیلابِ معرفت را از کوه‌های بلند بر زمین جاری می‌کند.

نکته ادبی: تداومِ استعاره‌یِ خورشید برای گرمایِ عرفانی.

که چرا جز من نجوم بی هدی قبله کردی از لئیمی و عمی

زیرا او (خورشیدِ حقیقت) نه شرقی است و نه غربی؛ او با منجمان و ستاره‌بینان (مدعیانِ علمِ ظاهری) در جنگ و تضاد است.

نکته ادبی: اشاره به آیه «لا شرقیة و لا غربیة» (نور الهی) و نفیِ وابستگیِ معرفت به ستاره‌شناسی.

تا خوشت ناید مقال آن امین در نبی که لا احب الا فلین

او (خورشید) می‌گوید: چرا ستاره‌هایِ بدونِ هدایت را به جایِ من به عنوانِ قبله برگزیدی؟ این ناشی از پستی و کوریِ توست.

نکته ادبی: نکوهشِ ستار‌ه‌پرستی یا اعتماد به علومِ ظاهری به جایِ نورِ الهی.

از قزح در پیش مه بستی کمر زان همی رنجی ز وانشق القمر

تا زمانی که سخنِ آن امین (پیرِ کامل) تو را خوش نیاید، تو در دامی افتاده‌ای که می‌گوید: «لا احب الافلین» (من غروب‌کنندگان را دوست ندارم).

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن در داستان حضرت ابراهیم که افولِ ستاره‌ها را نشانه عدمِ خدایی آن‌ها می‌داند.

منکری این را که شمس کورت شمس پیش تست اعلی مرتبت

تو که در برابرِ ماه، رنگین‌کمانِ خیالی می‌بندی (توهّماتِ خود را می‌پرستی)، از همین‌جاست که از معجزهِ شق‌القمر رنج می‌بری.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ شق‌القمر پیامبر و ناتوانیِ منکران از درکِ حقایقِ معنوی.

از ستاره دیده تصریف هوا ناخوشت آید اذا النجم هوی

تو منکرِ این هستی که خورشید چشمِ تو را کور کرده (از شدتِ نور)، در حالی که خورشید در نزدِ تو بلندمرتبه‌ترین است.

نکته ادبی: تناقضِ رفتاریِ منکران؛ ادعایِ پیروی از خورشید و انکارِ نورِ او.

خود موثرتر نباشد مه ز نان ای بسا نان که ببرد عرق جان

از ستاره‌ها، ذهنِ تو تغییر می‌کند و وقتی ستاره‌ای افول می‌کند (اذ النجم هوی)، حالِ تو دگرگون می‌شود و آن را ناخوش می‌داری.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ خیالیِ افولِ ستاره‌ها بر احوالِ منکران.

خود موثرتر نباشد زهره زآب ای بسا آبا که کرد او تن خراب

خورشید در تأثیرگذاری از نان هم کمتر نیست؛ چه بسا نانی که باعثِ نابودیِ جان (به دلیلِ دلبستگی) شده است.

نکته ادبی: نقدِ دلبستگی به امورِ مادی و ستاره‌بینی به عنوانِ موثرترینِ امور.

مهر آن در جان تست و پند دوست می زند بر گوش تو بیرون پوست

عشقِ آن محبوبِ حقیقی در جانِ تو نهفته است، اما نصیحت‌هایِ دنیوی و سطحیِ دیگران، همچون پوستی ضخیم بر گوش‌هایِ جانِ تو قرار گرفته و مانعِ شنیدنِ ندایِ حقیقت می‌شود.

نکته ادبی: مهر به معنای محبت است و بیرونِ پوست بودن کنایه از سد و مانعِ شنیدنِ حقیقت شدن است.

پند ما در تو نگیرد ای فلان پند تو در ما نگیرد هم بدان

نصیحت‌هایِ من در تو اثر نمی‌کند، ای فلان، و همچنین نصیحت‌هایِ تو نیز در من نفوذ نمی‌کند؛ پس هر دو از دریافتِ حقیقتِ یکدیگر عاجزیم.

نکته ادبی: فلان در اینجا برای خطابِ عام و بی‌نامِ مخاطب به کار رفته است.

جز مگر مفتاح خاص آید ز دوست که مقالید السموات آن اوست

مگر اینکه کلیدِ ویژه‌ای از جانبِ دوست برسد و درِ دل را بگشاید، چرا که کلیدهایِ آسمان‌ها و زمین در دستِ قدرتِ اوست.

نکته ادبی: مقالید جمعِ مفتاح است و اشاره‌ای است به آیه قرآن در سوره زمر.

این سخن هم چون ستاره ست و قمر لیک بی فرمان حق ندهد اثر

این سخنان (عرفانی) همچون ستاره و ماه می‌درخشند، اما بدونِ اذن و فرمانِ پروردگار، هیچ تأثیری در جانِ انسان ندارند.

نکته ادبی: ستاره و قمر نمادِ نورِ دانش و کلام هستند که بدونِ فیضِ الهی کارآمد نیستند.

این ستارهٔ بی جهت تاثیر او می زند بر گوشهای وحی جو

این ستاره (نورِ حق)، بدونِ جهت و مکان، تأثیرِ خود را بر گوش‌هایِ کسانی می‌گذارد که جویایِ وحی و حقیقت‌اند.

نکته ادبی: بی‌جهت به معنای فرازمانی و فرامکانی بودنِ تأثیرِ الهی است.

کی بیایید از جهت تا بی جهات تا ندراند شما را گرگ مات

چرا از عالمِ جهت‌ها (مکان‌مندی) به عالمِ بی‌جهت (حقیقتِ مطلق) کوچ نمی‌کنید؟ پیش از آنکه مرگ (گرگِ مات) شما را از پای درآورد.

نکته ادبی: مات در اینجا کنایه از مرگ و پایانِ فرصت‌هاست.

آنچنان که لمعهٔ درپاش اوست شمس دنیا در صفت خفاش اوست

همان‌طور که خورشیدِ حقیقی (حقیقتِ الهی) پرتوی درخشان می‌پاشد، خورشیدِ دنیوی در برابرِ صفاتِ او مانندِ خفاشی (کور و ناتوان) است.

نکته ادبی: لمعه به معنای درخشش و نور است؛ تضاد میان خورشید و خفاش برای نشان دادن تفاوتِ حقیقت و مجاز است.

هفت چرخ ازرقی در رق اوست پیک ماه اندر تب و در دق اوست

هفت آسمانِ نیلگون در تسخیرِ قدرتِ اوست و ماه (پیکِ فلکی) در تب و لرزِ رسیدن به اوست.

نکته ادبی: رق به معنای تسخیر و فرمانبرداری است و دق اشاره به بیماریِ تپش و اضطراب دارد.

زهره چنگ مسئله در وی زده مشتری با نقد جان پیش آمده

زهره (ستاره خوشبختی) در چنگِ مسائلِ عشقِ او گرفتار شده و مشتری (سیاره بخت) با نقدِ جان به پیشوازِ او آمده است.

نکته ادبی: تشخیصِ زهره و مشتری به عنوان موجوداتی که در برابرِ محبوب خاضع‌اند.

در هوای دستبوس او زحل لیک خود را می نبیند از محل

زحل در هوایِ بوسیدنِ دستِ اوست، اما چنان غرقِ در عظمتِ اوست که خود را فراموش کرده و نمی‌بیند.

نکته ادبی: زحل در طالع‌بینی قدیم، نمادِ پیران و سنگینی است که اینجا در برابرِ معشوق حیران شده.

دست و پا مریخ چندین خست ازو وآن عطارد صد قلم بشکست ازو

مریخ در پیشگاهِ او از شدتِ فروتنی خسته شده و عطارد (دبیرِ فلک) صدها قلمِ خود را در راهِ توصیفِ او شکسته است.

نکته ادبی: مریخ نمادِ قدرت و عطارد نمادِ دانش و نویسندگی است که هر دو در برابرِ حق ناتوان‌اند.

با منجم این همه انجم به جنگ کای رها کرده تو جان بگزیده رنگ

این همه ستارگانِ آسمان با منجم (ستاره‌شناس) به جنگ و ستیز برخاسته‌اند که چرا تو ای انسان، از حقیقتِ اصلی (جان) غافلی و به رنگ و شکل‌هایِ ظاهری سرگرم شده‌ای؟

نکته ادبی: انجم جمعِ نجم است؛ ستیزِ ستارگان با منجم تمثیلی از برتریِ حقیقت بر ظاهرِ علمی است.

جان ویست و ما همه رنگ و رقوم کوکب هر فکر او جان نجوم

اصلِ وجودِ او جان است و ما همه رنگ و نشانی بیش نیستیم؛ آن ستاره‌ای که فکرِ او به آن می‌رسد، در واقع جانِ دانشِ ستاره‌شناسی است.

نکته ادبی: رقوم به معنای نوشته‌ها و علائم ظاهری است که در برابرِ جان بی‌ارزش است.

فکر کو آنجا همه نورست پاک بهر تست این لفظ فکر ای فکرناک

فکرِ حقیقی آنجاست که کاملاً نور است؛ این واژه‌هایی که ما به کار می‌بریم، تنها برای فهمِ تو ای انسانِ پراندیشه است.

نکته ادبی: فکرناک به معنای کسی است که درگیرِ ذهن و اندیشه است.

هر ستاره خانه دارد در علا هیچ خانه در نگنجد نجم ما

هر ستاره‌ای در آسمان جایگاه و خانه‌ای دارد، اما حقیقتِ معنویِ ما در هیچ خانه‌ی محدود و مادی جای نمی‌گیرد.

نکته ادبی: علا به معنای بلندی و مراتبِ رفیع است.

جای سوز اندر مکان کی در رود نور نامحدود را حد کی بود

آن نوری که بی‌حد است، چگونه ممکن است در مکانی محدود جای بگیرد؟ نورِ نامحدود هرگز حد و مرزی نمی‌پذیرد.

نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای تأکید بر نامحدود بودنِ حقیقت.

لیک تمثیلی و تصویری کنند تا که در یابد ضعیفی عشقمند

با این حال، برایِ توصیفِ او تمثیل و تصویری می‌آوریم تا بلکه ضعفایِ عاشق بتوانند حقیقتی را دریابند.

نکته ادبی: عشقمند به معنای کسی است که آرزویِ عشق دارد.

مثل نبود لیک باشد آن مثال تا کند عقل مجمد را گسیل

این‌ها دقیقاً خودِ آن حقیقت نیستند، بلکه مثال‌هایی هستند تا عقلِ منجمد و سخت‌گیرِ تو را برایِ فهمِ حقیقت به حرکت درآورند.

نکته ادبی: عقلِ مجمد کنایه از عقلی است که در چارچوب‌هایِ مادی گرفتار شده و انعطاف ندارد.

عقل سر تیزست لیکن پای سست زانک دل ویران شدست و تن درست

عقلِ انسان ظاهراً تیزبین است، اما در سلوکِ معنوی پایی سست دارد؛ زیرا دل ویران شده و تنها تن سالم مانده است.

نکته ادبی: تضادِ میانِ تیزیِ عقل و سستیِ پا بیانگرِ ناتوانیِ عقلِ مادی در پیمودنِ مسیرِ عرفان است.

عقلشان در نقل دنیا پیچ پیچ فکرشان در ترک شهوت هیچ هیچ

عقلِ اینان در پیچیدگی‌هایِ دنیوی سرگردان است، اما در ترکِ شهوات و خواهش‌هایِ نفسانی، هیچ بهره‌ای از کمال نبرده‌اند.

نکته ادبی: پیچ‌پیچ کنایه از درگیری در امورِ بغرنجِ دنیوی است.

صدرشان در وقت دعوی هم چو شرق صبرشان در وقت تقوی هم چو برق

در زمانِ ادعا کردن، همچون مشرقِ پرنور می‌درخشند، اما در زمانِ تقوا و خویشتن‌داری، صبرشان همچون برقی گذرا و ناپایدار است.

نکته ادبی: تشبیه صدر (سینه) به شرق برای ادعایِ روشنگری و تشبیه صبر به برق برای ناپایداری.

عالمی اندر هنرها خودنما هم چو عالم بی وفا وقت وفا

جهانی هستند که در هنرها و دانش‌ها خودنمایی می‌کنند، اما در وفاداری، درست مانندِ این دنیایِ بی‌وفا عمل می‌کنند.

نکته ادبی: عالم به معنایِ جهان و همچنین دانش است که ایهام دارد.

وقت خودبینی نگنجد در جهان در گلو و معده گم گشته چو نان

کسی که دچارِ خودبینی است، در وسعتِ جهان نمی‌گنجد؛ او درست مانندِ تکه‌ای نان در گلو و معده گیر کرده و گم شده است.

نکته ادبی: تمثیل نان در گلو برای نشان دادنِ تنگیِ وجودیِ فردِ خودخواه.

این همه اوصافشان نیکو شود بد نماند چونک نیکوجو شود

تمامیِ این ویژگی‌هایِ انسانیِ آنان نیکو خواهد شد؛ چرا که وقتی انسان در جستجویِ حقیقتِ نیکو باشد، دیگر بدی در او باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: نیکوجو به معنای طالبِ خیر و کمالِ مطلق است.

گر منی گنده بود هم چون منی چون به جان پیوست یابد روشنی

اگر هویتِ انسانی (منیِ گندیده) پیش از این پلید بود، به محضِ اینکه به حقیقتِ جان (خدا) متصل شود، روشنی می‌یابد.

نکته ادبی: منی گنده استعاره از نفسِ اماره و خودِ کاذبِ انسانی است.

هر جمادی که کند رو در نبات از درخت بخت او روید حیات

هر موجودِ بی‌جانی که رو به سویِ نبات و حیات آورد، از درختِ بختِ آن محبوبِ ازلی، زندگی و حیات می‌گیرد.

نکته ادبی: اشاره به مراتبِ تکاملِ هستی از جماد به نبات و حیوان و انسان.

هر نباتی کان به جان رو آورد خضروار از چشمهٔ حیوان خورد

هر گیاهی هم که رو به سویِ جان آورد، مانندِ خضر از چشمه‌ی حیاتِ ابدی می‌نوشد و جاودانه می‌شود.

نکته ادبی: خضروار اشاره به داستانِ خضرِ نبی و چشمه‌ی آبِ حیات دارد.

باز جان چون رو سوی جانان نهد رخت را در عمر بی پایان نهد

و وقتی جانِ انسان رو به سویِ جانان کرد، بار و بنه‌یِ هستیِ خود را در عمرِ ابدی قرار می‌دهد.

نکته ادبی: رخت نهادن کنایه از اقامتِ دائم و رسیدن به مقصدِ نهایی است.