مثنوی معنوی - دفتر پنجم

مولوی

بخش ۱۷۸ - مجرم دانستن ایاز خود را درین شفاعت‌گری و عذر این جرم خواستن و در آن عذرگویی خود را مجرم دانستن و این شکستگی از شناخت و عظمت شاه خیزد کی انا اعلمکم بالله و اخشیکم لله و قال الله تعالی انما یخشی الله من عباده العلما

مولوی
من کی آرم رحم خلم آلود را ره نمایم حلم علم اندود را
صد هزاران صفع را ارزانیم گر زبون صفعها گردانیم
من چه گویم پیشت اعلامت کنم یا که وا یادت دهم شرط کرم
آنچ معلوم تو نبود چیست آن وآنچ یادت نیست کو اندر جهان
ای تو پاک از جهل و علمت پاک از آن که فراموشی کند بر وی نهان
هیچ کس را تو کسی انگاشتی هم چو خورشیدش به نور افراشتی
چون کسم کردی اگر لابه کنم مستمع شو لابه ام را از کرم
زانک از نقشم چو بیرون برده ای آن شفاعت هم تو خود را کرده ای
چون ز رخت من تهی گشت این وطن تر و خشک خانه نبود آن من
هم دعا از من روان کردی چو آب هم نباتش بخش و دارش مستجاب
هم تو بودی اول آرندهٔ دعا هم تو باش آخر اجابت را رجا
تا زنم من لاف کان شاه جهان بهر بنده عفو کرد از مجرمان
درد بودم سر به سر من خودپسند کرد شاهم داروی هر دردمند
دوزخی بودم پر از شور و شری کرد دست فضل اویم کوثری
هر که را سوزید دوزخ در قود من برویانم دگر بار از جسد
کار کوثر چیست که هر سوخته گردد از وی نابت و اندوخته
قطره قطره او منادی کرم کانچ دوزخ سوخت من باز آورم
هست دوزخ هم چو سرمای خزان هست کوثر چون بهار ای گلستان
هست دوزخ هم چو مرگ و خاک گور هست کوثر بر مثال نفخ صور
ای ز دوزخ سوخته اجسامتان سوی کوثر می کشد اکرامتان
چون خلقت الخلق کی یربح علی لطف تو فرمود ای قیوم حی
لالان اربح علیهم جود تست که شود زو جمله ناقصها درست
عفو کن زین بندگان تن پرست عفو از دریای عفو اولیترست
عفو خلقان هم چو جو و هم چو سیل هم بدان دریای خود تازند خیل
عفوها هر شب ازین دل پاره ها چون کبوتر سوی تو آید شها
بازشان وقت سحر پران کنی تا به شب محبوس این ابدان کنی
پر زنان بار دگر در وقت شام می پرند از عشق آن ایوان و بام
تا که از تن تار وصلت بسکلند پیش تو آیند کز تو مقبلند
پر زنان آمن ز رجع سرنگون در هوا که انا الیه راجعون
بانگ می آید تعالوا زان کرم بعد از آن رجعت نماند از حرص و غم
بس غریبیها کشیدیت از جهان قدر من دانسته باشید ای مهان
زیر سایهٔ این درختم مست ناز هین بیندازید پاها را دراز
پایهای پر عنا از راه دین بر کنار و دست حوران خالدین
حوریان گشته مغمز مهربان کز سفر باز آمدند این صوفیان
صوفیان صافیان چون نور خور مدتی افتاده بر خاک و قذر
بی اثر پاک از قذر باز آمدند هم چو نور خور سوی قرص بلند
این گروه مجرمان هم ای مجید جمله سرهاشان به دیواری رسید
بر خطا و جرم خود واقف شدند گرچه مات کعبتین شه بدند
رو به تو کردند اکنون اه کنان ای که لطفت مجرمان را ره کنان
راه ده آلودگان را العجل در فرات عفو و عین مغتسل
تا که غسل آرند زان جرم دراز در صف پاکان روند اندر نماز
اندر آن صفها ز اندازه برون غرقگان نور نحن الصافون
چون سخن در وصف این حالت رسید هم قلم بشکست و هم کاغذ درید
بحر را پیمود هیچ اسکره ای شیر را برداشت هرگز بره ای
گر حجابستت برون رو ز احتجاب تا ببینی پادشاهی عجاب
گرچه بشکستند حامت قوم مست آنک مست از تو بود عذریش هست
مستی ایشان به اقبال و به مال نه ز بادهٔ تست ای شیرین فعال
ای شهنشه مست تخصیص توند عفو کن از مست خود ای عفومند
لذت تخصیص تو وقت خطاب آن کند که ناید از صد خم شراب
چونک مستم کرده ای حدم مزن شرع مستان را نبیند حد زدن
چون شوم هشیار آنگاهم بزن که نخواهم گشت خود هشیار من
هرکه از جام تو خورد ای ذوالمنن تا ابد رست از هش و از حد زدن
خالدین فی فناء سکرهم من تفانی فی هواکم لم یقم
فضل تو گوید دل ما را که رو ای شده در دوغ عشق ما گرو
چون مگس در دوغ ما افتاده ای تو نه ای مست ای مگس تو باده ای
کرگسان مست از تو گردند ای مگس چونک بر بحر عسل رانی فرس
کوهها چون ذره ها سرمست تو نقطه و پرگار و خط در دست تو
فتنه که لرزند ازو لرزان تست هر گران قیمت گهر ارزان تست
گر خدا دادی مرا پانصد دهان گفتمی شرح تو ای جان و جهان
یک دهان دارم من آن هم منکسر در خجالت از تو ای دانای سر
منکسرتر خود نباشم از عدم کز دهانش آمدستند این امم
صد هزار آثار غیبی منتظر کز عدم بیرون جهد با لطف و بر
از تقاضای تو می گردد سرم ای ببرده من به پیش آن کرم
رغبت ما از تقاضای توست جذبهٔ حقست هر جا ره روست
خاک بی بادی به بالا بر جهد کشتی بی بحر پا در ره نهد
پیش آب زندگانی کس نمرد پیش آبت آب حیوانست درد
آب حیوان قبلهٔ جان دوستان ز آب باشد سبز و خندان بوستان
مرگ آشامان ز عشقش زنده اند دل ز جان و آب جان بر کنده اند
آب عشق تو چو ما را دست داد آب حیوان شد به پیش ما کساد
ز آب حیوان هست هر جان را نوی لیک آب آب حیوانی توی
هر دمی مرگی و حشری دادیم تا بدیدم دست برد آن کرم
هم چو خفتن گشت این مردن مرا ز اعتماد بعث کردن ای خدا
هفت دریا هر دم ار گردد سراب گوش گیری آوریش ای آب آب
عقل لرزان از اجل وان عشق شوخ سنگ کی ترسد ز باران چون کلوخ
از صحاف مثنوی این پنجمست بر بروج چرخ جان چون انجمست
ره نیابد از ستاره هر حواس جز که کشتیبان استاره شناس
جز نظاره نیست قسم دیگران از سعودش غافلند و از قران
آشنایی گیر شبها تا به روز با چنین استارهای دیوسوز
هر یکی در دفع دیو بدگمان هست نفط انداز قلعهٔ آسمان
اختر ار با دیو هم چون عقربست مشتری را او ولی الاقربست
قوس اگر از تیر دوزد دیو را دلو پر آبست زرع و میو را
حوت اگرچه کشتی غی بشکند دوست را چون ثور کشتی می کند
شمس اگر شب را بدرد چون اسد لعل را زو خلعت اطلس رسد
هر وجودی کز عدم بنمود سر بر یکی زهرست و بر دیگر شکر
دوست شو وز خوی ناخوش شو بری تا ز خمرهٔ زهر هم شکر خوری
زان نشد فاروق را زهری گزند که بد آن تریاق فاروقیش قند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات، گفتگویی عارفانه و عاشقانه میان جانِ تائب و پروردگارِ متعال است که در آن، تمامیِ هستی و کنش‌هایِ آدمی، پرتوی از اراده و لطفِ ازلیِ الهی دانسته می‌شود. شاعر بر این باور است که نه تنها گناه و پشیمانی، بلکه توفیقِ توبه و بازگشت به سوی حق نیز، خود از سوی خداوند آغاز می‌شود؛ چنان‌که او هم درد است و هم درمان.

مضمونِ کانونیِ این قطعات، گذار از خودِ کاذب و ناپاک به سویِ سرچشمه‌ی زلالِ معرفت و رحمتِ الهی است. این سیر و سلوک با تمثیل‌هایی چون کوثر و دوزخ ترسیم شده تا نشان دهد که چگونه عنایتِ پروردگار، ناپاکی‌های وجود را به تطهیر و کمال بدل می‌سازد و روحِ سرگشته را به آغوشِ ابدیِ خود فرا می‌خواند.

معنای روان

من کی آرم رحم خلم آلود را ره نمایم حلم علم اندود را

من کیستم که بتوانم رحمِ آلوده و ناقص خود را به درگاه تو عرضه کنم؟ یا چگونه می‌توانم آموزگارِ حلم و دانشی باشم که خود، آن را در جانم کاشته‌ای؟

نکته ادبی: حلم علم‌اندود اشاره به بردباریِ آمیخته به آگاهی دارد که ریشه در تعلیم الهی دارد.

صد هزاران صفع را ارزانیم گر زبون صفعها گردانیم

اگر من به واسطه لطف تو، از مرتبه‌های پایینِ روحی عبور کنم و آن‌ها را به پستی بکشانم، هزاران مرتبه و مقام، در اختیار من قرار می‌گیرد.

نکته ادبی: صفع در اینجا به معنای رتبه و مرتبه معنوی است و ارزانی به معنای در دسترس و مهیا بودن است.

من چه گویم پیشت اعلامت کنم یا که وا یادت دهم شرط کرم

من در پیشگاه تو چه بگویم که تو ندانی؟ آیا باید چیزی را به تو اعلام کنم، یا از تو می‌خواهم که شرطِ کرم و بزرگواری‌ات را به یادم بیاوری؟

نکته ادبی: شرط کرم کنایه از اقتضای بخشندگی خداوند است.

آنچ معلوم تو نبود چیست آن وآنچ یادت نیست کو اندر جهان

آنچه نزد تو معلوم نیست چیست؟ (همه چیز نزد تو معلوم است) و آنچه در جهان وجود دارد که تو از آن بی‌خبر باشی؟ (همه چیز در علم توست).

نکته ادبی: استفاده از پرسش انکاری برای تاکید بر علم مطلق الهی.

ای تو پاک از جهل و علمت پاک از آن که فراموشی کند بر وی نهان

ای خدایی که از جهل پاکی و علم تو چنان برتر است که فراموشی و نقص، راهی به سوی آن ندارد.

نکته ادبی: اشاره به صفت تنزیه و منزه بودن خداوند از صفات بشری.

هیچ کس را تو کسی انگاشتی هم چو خورشیدش به نور افراشتی

تو به هیچ کس هویت و اعتبار دادی، و همچون خورشید، نورِ وجود و حقیقت را بر او تاباندی و او را تعالی بخشیدی.

نکته ادبی: کسی انگاشتن کنایه از دادنِ هویت و اهمیت است.

چون کسم کردی اگر لابه کنم مستمع شو لابه ام را از کرم

حالا که تو مرا کسی کردی و به من هویت بخشیدی، اگر به درگاهت زاری و التماس کنم، از سرِ بخشندگی، شنونده‌ی ناله‌های من باش.

نکته ادبی: لابه به معنای تضرع و ناله عاشقانه است.

زانک از نقشم چو بیرون برده ای آن شفاعت هم تو خود را کرده ای

زیرا از وقتی که مرا از قیدِ خودِ کاذب (نقشِ وجودیِ من) رها کردی، در واقع خودت بودی که برای من شفاعت کردی و راه را گشودی.

نکته ادبی: نقش به معنای ظاهر و قیدهای دنیوی است.

چون ز رخت من تهی گشت این وطن تر و خشک خانه نبود آن من

وقتی این وطنِ جسم من از حضورِ نفسِ تو خالی شد، دیگر نه تر و نه خشکِ این خانه، از آنِ من نیست و همگی به تو تعلق دارد.

نکته ادبی: تر و خشک خانه کنایه از تمامِ هستیِ انسان است.

هم دعا از من روان کردی چو آب هم نباتش بخش و دارش مستجاب

هم تو بودی که دعا را در وجود من جاری کردی و هم تویی که آن را می‌پذیری و به آن پاسخ می‌دهی.

نکته ادبی: اشاره به این نکته که توفیقِ دعا کردن نیز از جانب خداست.

هم تو بودی اول آرندهٔ دعا هم تو باش آخر اجابت را رجا

هم تو در ابتدا دعا را در دلم نهادی، و هم تو در پایان امیدِ اجابت هستی.

نکته ادبی: رجا به معنای امید است.

تا زنم من لاف کان شاه جهان بهر بنده عفو کرد از مجرمان

این لافِ بزرگی است که بگویم من شاهِ جهانی هستم؛ اما تو برای این بنده، از سرِ لطف، از جرمِ مجرمان گذشتی.

نکته ادبی: لاف زدن در اینجا به معنای ادعای بزرگ کردن است.

درد بودم سر به سر من خودپسند کرد شاهم داروی هر دردمند

من سراسر درد و خودپسندی بودم، اما شاهم (خداوند) داروی هر دردمندی را بر من ارزانی داشت و مرا درمان کرد.

نکته ادبی: سر به سر به معنای تمام و کمال است.

دوزخی بودم پر از شور و شری کرد دست فضل اویم کوثری

من دوزخی پُر از خشم و بدی بودم، اما دستِ لطفِ او، مرا به کوثری زلال بدل کرد.

نکته ادبی: کوثر نمادِ پاکی و رحمتِ بی‌کران است.

هر که را سوزید دوزخ در قود من برویانم دگر بار از جسد

هر کسی که دوزخِ خشم و آتش، وجودش را سوزاند، من او را دوباره از جسد و کالبدش می‌رویانم و جان می‌بخشم.

نکته ادبی: قود به معنای تلافی و قصاص است که در اینجا به سوختن در آتش دوزخ اشاره دارد.

کار کوثر چیست که هر سوخته گردد از وی نابت و اندوخته

کارِ کوثر چیست؟ جز اینکه هر سوخته‌ای را به شکوفایی و محصولی تازه و ارزشمند تبدیل کند.

نکته ادبی: نابت به معنای روییده و سبز شده است.

قطره قطره او منادی کرم کانچ دوزخ سوخت من باز آورم

قطره‌قطره‌ی آن کوثر، منادیِ بخشش است که می‌گوید: آنچه دوزخ سوزانده بود، من دوباره آن را باز می‌گردانم.

نکته ادبی: منادی به معنای ندا دهنده و دعوت‌کننده است.

هست دوزخ هم چو سرمای خزان هست کوثر چون بهار ای گلستان

دوزخ همچون سرمایِ خزان است که طبیعت را می‌میراند و کوثر همچون بهار است که گلستان را زنده می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه دوزخ به سرما و کوثر به بهار.

هست دوزخ هم چو مرگ و خاک گور هست کوثر بر مثال نفخ صور

دوزخ مانند مرگ و خاکِ گور است و کوثر همچون دمیدنِ صورِ اسرافیل و زنده کردنِ مردگان است.

نکته ادبی: نفخ صور اشاره به واقعه قیامت و زنده شدن مردگان است.

ای ز دوزخ سوخته اجسامتان سوی کوثر می کشد اکرامتان

ای کسانی که جسم‌تان از آتشِ دوزخ سوخته است، لطف و کرامتِ الهی شما را به سوی کوثرِ حیات می‌کشد.

نکته ادبی: اکرام در اینجا به معنای لطف و بخشش است.

چون خلقت الخلق کی یربح علی لطف تو فرمود ای قیوم حی

وقتی خدایِ زنده و پایدار، موجودات را برای نفع بردن از فیضِ الهی آفرید، لطفِ او شامل حالِ همه شد.

نکته ادبی: اشاره به مفهوم خلقت برای بهره‌مندی از فیض که ریشه در مباحث کلامی دارد.

لالان اربح علیهم جود تست که شود زو جمله ناقصها درست

حتی برایِ ناتوانان و گمراهان، جودِ تو آنجاست تا تمامیِ نقص‌هایشان را به کمال و درستی بدل کند.

نکته ادبی: لالان کنایه از کسانی است که قدرتِ بیانِ حقیقت یا توجیه ندارند.

عفو کن زین بندگان تن پرست عفو از دریای عفو اولیترست

از این بندگانِ دنیاپرست درگذر، که عفو کردن از دریای بی‌کرانِ بخششِ تو، سزاوارتر است.

نکته ادبی: اولیتر به معنای شایسته‌تر است.

عفو خلقان هم چو جو و هم چو سیل هم بدان دریای خود تازند خیل

بخشایش‌های گوناگونِ تو، همچون جویبار و سیل به سوی بندگان روان است و همگی به سوی آن دریایِ رحمت می‌شتابند.

نکته ادبی: خیل در اینجا به معنای گروه و لشکر است.

عفوها هر شب ازین دل پاره ها چون کبوتر سوی تو آید شها

ای شاه، بخشش‌های تو هر شب از میانِ این دل‌های تکه‌تکه شده، همچون کبوترانی به سوی تو پرواز می‌کنند.

نکته ادبی: دل‌های پاره‌پاره استعاره از دل‌های تائب و شکسته است.

بازشان وقت سحر پران کنی تا به شب محبوس این ابدان کنی

اما وقتِ سحر آن‌ها را دوباره به پرواز درمی‌آوری تا تا شب در این قفسِ بدن محبوس باشند.

نکته ادبی: باز به معنای دوباره یا پرنده شکاری است که در اینجا به روح اشاره دارد.

پر زنان بار دگر در وقت شام می پرند از عشق آن ایوان و بام

این ارواح وقتِ شام دوباره پر می‌کشند و از عشقِ آن بارگاهِ الهی به سوی بالا پرواز می‌کنند.

نکته ادبی: ایوان و بام استعاره از عالم ملکوت است.

تا که از تن تار وصلت بسکلند پیش تو آیند کز تو مقبلند

تا از قید و بندِ این تنِ خاکی جدا شوند و به پیشگاه تو بیایند، که تنها نزد توست که سعادت و اقبال قرار دارد.

نکته ادبی: مقبل به معنای خوش‌اقبال و کسی است که به سوی حق رو کرده است.

پر زنان آمن ز رجع سرنگون در هوا که انا الیه راجعون

آن‌ها در حالِ بازگشت به سوی تو هستند، در آن هوایِ روحانی که همگی به سوی او بازمی‌گردیم.

نکته ادبی: اشاره مستقیم به آیه قرآن: انا الیه راجعون.

بانگ می آید تعالوا زان کرم بعد از آن رجعت نماند از حرص و غم

از آن لطفِ الهی ندایِ 'تعالوا' (بیایید) می‌رسد، و پس از این بازگشت، دیگر هیچ حرص و غمی باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: تعالوا دعوت به سوی حق است.

بس غریبیها کشیدیت از جهان قدر من دانسته باشید ای مهان

ای بزرگان، شما در این دنیا سختی‌های بسیاری کشیده‌اید؛ اکنون قدرِ مرا بدانید.

نکته ادبی: مهان جمع مه به معنای بزرگان است.

زیر سایهٔ این درختم مست ناز هین بیندازید پاها را دراز

اکنون در سایه‌ی لطفِ من (این درختِ رحمت) در آرامش هستید، پس آسوده باشید و پاها را دراز کنید.

نکته ادبی: پا دراز کردن کنایه از آرامش و آسودگی است.

پایهای پر عنا از راه دین بر کنار و دست حوران خالدین

پاهایی که از مسیرِ دین پر از رنج شده بود، اکنون در کنارِ دستِ حوریانِ بهشتی و جاودان قرار گرفته است.

نکته ادبی: عنا به معنای رنج و سختی است.

حوریان گشته مغمز مهربان کز سفر باز آمدند این صوفیان

حوریان بهشتی با نگاهی مهربان به این صوفیان می‌نگرند، چرا که این مسافران از سفری سخت بازگشته‌اند.

نکته ادبی: مغمز به معنای غمزه و اشاره چشم است.

صوفیان صافیان چون نور خور مدتی افتاده بر خاک و قذر

صوفیانِ پاک‌دلی که همچون نورِ خورشید بودند، مدتی در خاک و پلیدیِ دنیا گرفتار شده بودند.

نکته ادبی: قذر به معنای نجاست و پلیدیِ معنوی است.

بی اثر پاک از قذر باز آمدند هم چو نور خور سوی قرص بلند

آن‌ها پاک از هر آلودگی بازگشتند و همچون نورِ خورشید به سوی سرچشمه‌ی اصلی خود شتافتند.

نکته ادبی: قرص بلند کنایه از خورشید عالم‌تاب یا ذات الهی است.

این گروه مجرمان هم ای مجید جمله سرهاشان به دیواری رسید

این گروه از مجرمان نیز، ای خدایِ بزرگوار، سرانجام به درگاهِ تو رسیدند و راهی جز تو نیافتند.

نکته ادبی: سر به دیوار رسیدن کنایه از به بن‌بست رسیدن در دنیاست.

بر خطا و جرم خود واقف شدند گرچه مات کعبتین شه بدند

آن‌ها اکنون به خطا و جرمِ خود آگاه شده‌اند، هرچند که در بازیِ تقدیر، در برابرِ شاه مغلوب شدند.

نکته ادبی: مات کعبتین شه کنایه از شکست خوردن در بازیِ زندگی و تقدیر الهی است.

رو به تو کردند اکنون اه کنان ای که لطفت مجرمان را ره کنان

اکنون با آه و زاری به سوی تو روی آورده‌اند؛ ای کسی که لطفت راهگشایِ گناهکاران است.

نکته ادبی: ره‌کنان به معنای راهنما و گشاینده‌ی راه است.

راه ده آلودگان را العجل در فرات عفو و عین مغتسل

ای پروردگار، آلودگان را به سوی فراتِ عفو و چشمه‌ی پاک‌کننده بشتابان.

نکته ادبی: فرات و عین مغتسل استعاره از آبِ زلالِ رحمت الهی برای شستن گناهان است.

تا که غسل آرند زان جرم دراز در صف پاکان روند اندر نماز

تا از آن گناهانِ طولانی غسل کنند و پاک شده، در صفِ بندگانِ صالح به نماز بایستند.

نکته ادبی: جرم دراز اشاره به عمری گناه کردن است.

اندر آن صفها ز اندازه برون غرقگان نور نحن الصافون

در آن صف‌های بی‌کران، آن‌ها غرق در نورِ آن کسانی هستند که در صفِ عبادت ایستاده‌اند.

نکته ادبی: نحن الصافون اشاره به آیه قرآن در توصیف فرشتگان و عبادت‌کنندگان است.

چون سخن در وصف این حالت رسید هم قلم بشکست و هم کاغذ درید

چون سخن به وصفِ این حالِ معنوی رسید، هم قلم از توصیف عاجز شد و هم کاغذ تاب نیاورد.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانیِ زبان و ابزارِ مادی در توصیف حالاتِ عرفانی.

بحر را پیمود هیچ اسکره ای شیر را برداشت هرگز بره ای

آیا هیچ بره‌ای می‌تواند دریا را بپیماید؟ (خیر، این عظمت فراتر از ظرفیتِ عقلِ جزئی است).

نکته ادبی: تمثیلی برای ناتوانیِ عقلِ بشری در درکِ حقیقتِ الهی.

گر حجابستت برون رو ز احتجاب تا ببینی پادشاهی عجاب

اگر حجاب و پرده‌ای در میان است، از پشتِ آن بیرون بیا تا پادشاهیِ شگفت‌انگیز را ببینی.

نکته ادبی: احتجاب به معنای در پرده ماندن است.

گرچه بشکستند حامت قوم مست آنک مست از تو بود عذریش هست

اگرچه این قومِ مست، حریمِ تو را شکستند، اما کسی که از عشقِ تو مست باشد، عذری نزد تو دارد.

نکته ادبی: مستِ از تو بودن کنایه از حالِ جذبه و فنای فی‌الله است.

مستی ایشان به اقبال و به مال نه ز بادهٔ تست ای شیرین فعال

مستیِ ایشان به خاطرِ اقبال و مال است، نه از شرابِ عشقِ تو، ای کسی که کارهای شیرین انجام می‌دهی.

نکته ادبی: شیرین‌فعال صفت خداوند است که کارهایش از سرِ لطف و زیبایی است.

ای شهنشه مست تخصیص توند عفو کن از مست خود ای عفومند

ای شاهنشاه، اینان مستِ نگاهِ خاصِ تو هستند، پس از این مستِ خود درگذر، ای کسی که بسیار بخشنده‌ای.

نکته ادبی: مست تخصیص، کسی است که موردِ توجه ویژه و خاصِ الهی قرار گرفته است.

لذت تخصیص تو وقت خطاب آن کند که ناید از صد خم شراب

لذتِ آن نگاهِ ویژه‌ی تو در وقتِ گفتگو، کاری می‌کند که از صدها خمِ شراب نیز برنمی‌آید.

نکته ادبی: خطاب به معنای سخن گفتن و جلوه‌ی الهی است.

چونک مستم کرده ای حدم مزن شرع مستان را نبیند حد زدن

حالا که مرا مستِ خود کرده‌ای، مرا مجازات نکن، چرا که شریعت، مستیِ درگاهِ تو را مجازات نمی‌کند.

نکته ادبی: حد زدن کنایه از مجازاتِ شرعی است که برای عاشقِ الهی معنا ندارد.

چون شوم هشیار آنگاهم بزن که نخواهم گشت خود هشیار من

اگر می‌خواهی مرا مجازات کنی یا مؤاخذه‌ام کنی، زمانی این کار را بکن که من هشیار باشم؛ اما افسوس که من در مستیِ عشقِ تو، هرگز به هشیاری باز نخواهم گشت.

نکته ادبی: در اینجا «هشیار» به معنای آگاهیِ معمولی و عقلِ جزئی است که در برابرِ مستیِ عرفانی قرار دارد.

هرکه از جام تو خورد ای ذوالمنن تا ابد رست از هش و از حد زدن

هر کس از جامِ محبتِ تو -ای خداوندِ صاحبِ نعمت‌ها- بنوشد، برای همیشه از قیودِ عقلِ مادی و مرزهایِ دست‌ و پاگیرِ دنیوی آزاد می‌شود.

نکته ادبی: «ذوالمنن» لقبی است قرآنی برای خداوند به معنای صاحبِ بخشش‌ها و منت‌های بسیار.

خالدین فی فناء سکرهم من تفانی فی هواکم لم یقم

آنان در فنایِ ناشی از مستیِ خود، جاودانه ماندند؛ کسی که در هوایِ کویِ شما از خود فانی شد، دیگر به خویشتن بازنمی‌گردد.

نکته ادبی: این بیت عربی در بردارنده‌یِ مفهومِ «فنا» است که از والاترین مقاماتِ عرفانی به شمار می‌رود.

فضل تو گوید دل ما را که رو ای شده در دوغ عشق ما گرو

فضل و لطفِ تو به دلِ ما فرمان می‌دهد که پیش بیا؛ ای کسی که در دوغِ عشقِ ما گرفتار و گروگان شده‌ای.

نکته ادبی: «گرو» در اینجا به معنای در بند و اسیر شدن است.

چون مگس در دوغ ما افتاده ای تو نه ای مست ای مگس تو باده ای

ای جانِ مشتاق، تو همانند مگسی هستی که در دوغِ دنیایِ مادی افتاده‌ای؛ تو خود مسببِ این مستی نیستی، بلکه خودِ این دوغِ عشق است که تو را سرمست کرده است.

نکته ادبی: تشبیه بسیار عمیق که در آن دوغ استعاره از عالمِ کثرت و مادیات است.

کرگسان مست از تو گردند ای مگس چونک بر بحر عسل رانی فرس

ای مگس، وقتی بر اقیانوسِ عسلِ الهی سوار شوی، حتی کرکسان که موجوداتی خشن هستند نیز از وجودِ تو سرمست می‌شوند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه عشقِ الهی حتی پست‌ترین مراتبِ وجود را هم دگرگون می‌کند.

کوهها چون ذره ها سرمست تو نقطه و پرگار و خط در دست تو

کوهستان‌ها در برابرِ عظمتِ تو چون ذره‌ای ناچیز و سرمست‌اند؛ چرا که تمامِ هندسه‌یِ عالم و ابزارهایِ سنجشِ آن، در دستِ قدرتِ توست.

نکته ادبی: نقطه و پرگار استعاره از مدیریت و تقدیرِ الهی بر کائنات است.

فتنه که لرزند ازو لرزان تست هر گران قیمت گهر ارزان تست

حتی هولناک‌ترین فتنه‌ها که همه از آن می‌لرزند، در برابرِ قدرتِ تو مرعوب و لرزان‌اند و هر گوهری که بسیار گران‌بها باشد، نزدِ خزائنِ تو ارزان و ناچیز است.

نکته ادبی: تاکید بر بی‌نهایت بودنِ قدرت و ثروتِ الهی در برابرِ ظواهرِ دنیوی.

گر خدا دادی مرا پانصد دهان گفتمی شرح تو ای جان و جهان

اگر خداوند به من پانصد دهان عطا می‌کرد، باز هم توانِ آن را نداشتم که شرحِ بزرگیِ تو را -ای جان و جهانِ من- به کمال بگویم.

نکته ادبی: اغراق (مبالغه) برای نشان دادنِ عجزِ زبان از توصیفِ حق‌تعالی.

یک دهان دارم من آن هم منکسر در خجالت از تو ای دانای سر

من تنها یک دهان دارم که آن هم شکسته و ناتوان است و از تو که دانایِ اسرارِ نهانی هستی، شرمگین است.

نکته ادبی: «منکسر» استعاره از شکسته‌دلی و تواضع در برابرِ عظمتِ الهی است.

منکسرتر خود نباشم از عدم کز دهانش آمدستند این امم

البته من از «عدم» (نیستی) شکسته‌تر نیستم؛ چرا که تمامِ این امت‌ها و موجودات از دهانِ همان نیستی به وجود آمده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ الهی در خلقِ موجودات از نیستی (عدم).

صد هزار آثار غیبی منتظر کز عدم بیرون جهد با لطف و بر

صدها هزار اثرِ غیبی در انتظارند تا با لطف و احسانِ خداوند، از عالمِ نیستی به عرصه‌یِ هستی گام بگذارند.

نکته ادبی: «لطف و بر» نشان‌دهنده‌یِ منشأ الهیِ هستی‌بخشی است.

از تقاضای تو می گردد سرم ای ببرده من به پیش آن کرم

تمامِ شور و هیجانِ من به خاطرِ دعوت و فراخوانِ توست، ای کسی که تمامِ بزرگواری‌ها و کرامت‌ها را به سمتِ خود برده‌ای.

نکته ادبی: توضیحِ رابطه‌یِ علی بینِ جذبه‌یِ الهی و حرکتِ انسان.

رغبت ما از تقاضای توست جذبهٔ حقست هر جا ره روست

میل و رغبتِ ما، معلولِ درخواست و دعوتِ توست؛ هر کجا که راهِ درستی هست، ریشه‌اش در جذبه‌یِ حق‌تعالی است.

نکته ادبی: مفهومِ «جذبه» که در عرفانِ مولانا جایگاهی بنیادین دارد.

خاک بی بادی به بالا بر جهد کشتی بی بحر پا در ره نهد

خاک بدونِ وزشِ باد به آسمان برمی‌خیزد و کشتی بدونِ آبِ دریا، در راه قدم می‌گذارد (وقتی قدرتِ الهی در میان باشد، محالات ممکن می‌شود).

نکته ادبی: بیانِ قدرتِ مطلقِ الهی که سنت‌هایِ طبیعی را در هم می‌شکند.

پیش آب زندگانی کس نمرد پیش آبت آب حیوانست درد

هیچ‌کس پیشِ آبِ حیوان (آبِ حیات) نمرد، اما در برابرِ آبِ عشقِ تو، هر آبِ حیاتِ دیگری بی‌مایه و بی‌ارزش است.

نکته ادبی: برتریِ مطلقِ عشقِ الهی بر اساطیرِ باستانی نظیرِ آبِ حیات.

آب حیوان قبلهٔ جان دوستان ز آب باشد سبز و خندان بوستان

آبِ حیات قبله‌گاهِ جانِ دوستانِ خداست؛ همان‌طور که باغ و بوستان از آبِ زمینی سرسبز و خندان می‌شود.

نکته ادبی: تمثیلِ آب برای تبیینِ تأثیرِ رحمتِ الهی بر جانِ آدمی.

مرگ آشامان ز عشقش زنده اند دل ز جان و آب جان بر کنده اند

عاشقان که مرگ را می‌نوشند، از عشقِ او زنده‌اند؛ آنان دل از جانِ حیوانی و آبِ حیاتیِ دنیوی کنده و بریده‌اند.

نکته ادبی: مرگ‌آشامان کنایه از عارفانی است که در زندگیِ دنیوی، نفسِ خود را کشته‌اند.

آب عشق تو چو ما را دست داد آب حیوان شد به پیش ما کساد

وقتی آبِ عشقِ تو به دستِ ما رسید، آبِ حیاتِ اساطیری در برابرِ آن از رونق افتاد و بی‌ارزش شد.

نکته ادبی: «کساد» به معنای بی‌رونق شدن و بی‌ارزش گشتن است.

ز آب حیوان هست هر جان را نوی لیک آب آب حیوانی توی

هر جانی از آبِ حیاتِ زمینی طراوت و نویی می‌گیرد، اما خودِ حقیقتِ این آبِ حیات، تویی.

نکته ادبی: بازگشتِ تمامِ کمالات به سرچشمه‌یِ هستی یعنی خداوند.

هر دمی مرگی و حشری دادیم تا بدیدم دست برد آن کرم

ما در هر لحظه می‌میریم و دوباره زنده می‌شویم، تا زمانی که قدرتِ آن بخششِ بی‌کران را مشاهده کردیم.

نکته ادبی: اشاره به مفهومِ تجددِ امثال و مرگ و حیاتِ لحظه به لحظه‌یِ عارف.

هم چو خفتن گشت این مردن مرا ز اعتماد بعث کردن ای خدا

ای خدا، این مردنِ من برایم همچون خوابیدن است، چرا که به وعده‌یِ تو برای رستاخیز و زنده شدن ایمان دارم.

نکته ادبی: تشبیه مرگ به خواب برای کاهشِ هراس از آن.

هفت دریا هر دم ار گردد سراب گوش گیری آوریش ای آب آب

اگر هفت دریا هر لحظه سراب شوند و ناپدید گردند، تو ای آبِ حیاتِ حقیقی، آن را باز می‌گردانی و حفظ می‌کنی.

نکته ادبی: اشاره به اینکه هستیِ جهان، وابسته به اراده‌یِ لحظه‌ایِ خداوند است.

عقل لرزان از اجل وان عشق شوخ سنگ کی ترسد ز باران چون کلوخ

عقلِ مادی از مرگ می‌لرزد، اما عشقِ گستاخ از آن نمی‌هراسد؛ همان‌طور که سنگ از باران نمی‌ترسد، اما کلوخ در برابرِ آن متلاشی می‌شود.

نکته ادبی: تقابلِ عقلِ جزئی با عشقِ کلی.

از صحاف مثنوی این پنجمست بر بروج چرخ جان چون انجمست

این پنجمین دفتر از مثنوی است که همچون ستارگان بر آسمانِ جانِ آدمی می‌درخشد.

نکته ادبی: ارجاعِ شاعر به ساختارِ اثرِ خود (دفتر پنجم).

ره نیابد از ستاره هر حواس جز که کشتیبان استاره شناس

حواسِ پنج‌گانه نمی‌توانند راه را از ستاره (حقایقِ آسمانی) پیدا کنند، مگر اینکه کشتی‌بانی باشند که ستاره‌شناسی می‌داند.

نکته ادبی: ستاره استعاره از انوارِ الهی و هدایتگر است.

جز نظاره نیست قسم دیگران از سعودش غافلند و از قران

قسمتِ دیگران از این آسمانِ پرمعنا، تنها تماشایِ ظاهری است و آنان از سعادت و پیوندهایِ روحانی (قران) غافل‌اند.

نکته ادبی: قران در اصطلاحِ نجومی به نزدیکیِ دو ستاره گفته می‌شود که در اینجا معنایِ اتحادِ روحانی دارد.

آشنایی گیر شبها تا به روز با چنین استارهای دیوسوز

شب‌ها تا صبح با این ستارگانِ دیوسوز که شیاطین و اوهام را می‌سوزانند، آشنایی و انس بگیر.

نکته ادبی: دیوسوز استعاره از انوارِ الهی که وسوسه‌هایِ نفسانی را از بین می‌برند.

هر یکی در دفع دیو بدگمان هست نفط انداز قلعهٔ آسمان

هر یک از این ستارگان، همچون نفط‌اندازی بر بالایِ قلعه‌یِ آسمان، برای دفعِ دیوِ شک و بدگمانی به کار می‌آیند.

نکته ادبی: نفط‌انداز به معنای سربازانی است که در قدیم با موادِ آتش‌زا دشمن را دفع می‌کردند.

اختر ار با دیو هم چون عقربست مشتری را او ولی الاقربست

اگر ستاره‌ای با دیو همچون عقرب (دشمن) باشد، برای سیاره‌یِ مشتری، او نزدیک‌ترین دوست است.

نکته ادبی: اشاره به روابطِ پیچیده‌یِ ستارگان در نجومِ قدیم برای تبیینِ روابطِ روحانی.

قوس اگر از تیر دوزد دیو را دلو پر آبست زرع و میو را

اگر برجِ قوس (کمان‌دار) دیو را با تیر می‌دوزد، برجِ دلو نیز مملو از آبی است که باعثِ رشدِ کشت و میوه‌ها می‌شود.

نکته ادبی: توصیفِ کارکردهایِ متفاوتِ انوارِ الهی برای رشدِ روحانی.

حوت اگرچه کشتی غی بشکند دوست را چون ثور کشتی می کند

برجِ حوت اگرچه کشتیِ کفر و جهل را می‌شکند، اما برای دوست، همچون برجِ ثور، کشتی‌بان و یاور است.

نکته ادبی: حوت (ماهی) در اینجا نقشِ نجات‌بخش دارد.

شمس اگر شب را بدرد چون اسد لعل را زو خلعت اطلس رسد

اگر خورشید شب را همچون اسد (شیر) می‌درد، از نورِ او به سنگِ لعل، خلعتِ زیبایی بخشیده می‌شود.

نکته ادبی: استعاره از تاثیرِ خورشیدِ حقیقت بر جانِ آدمی.

هر وجودی کز عدم بنمود سر بر یکی زهرست و بر دیگر شکر

هر وجودی که از عالمِ نیستی به ظهور رسید، برای یک نفر زهر است و برای دیگری شکر (بسته به ظرفیتِ اوست).

نکته ادبی: نسبی بودنِ ادراکِ انسان از جهانِ هستی.

دوست شو وز خوی ناخوش شو بری تا ز خمرهٔ زهر هم شکر خوری

با خدا دوست شو و از اخلاقِ ناپسند دست بشوی، تا بتوانی از جامِ زهر هم شهدِ شکر بنوشی (همه چیز برایت شیرین شود).

نکته ادبی: دعوت به تزکیه‌یِ نفس برای تغییرِ جهان‌بینی.

زان نشد فاروق را زهری گزند که بد آن تریاق فاروقیش قند

دلیلِ اینکه سم برایِ فاروق (عمر بن خطاب) آسیبی نداشت، این بود که پادزهرِ ایمانِ او، خودِ آن سم را به قند تبدیل کرد.

نکته ادبی: اشاره به حکایتی مشهور که در آن ایمانِ قوی، اثرِ سم را خنثی کرد (نمادِ قدرتِ اعتقاد).