مثنوی معنوی - دفتر پنجم

مولوی

بخش ۱۷۷ - تفسیر گفتن ساحران فرعون را در وقت سیاست با او کی لا ضیر انا الی ربنا منقلبون

مولوی
نعرهٔ لا ضیر بشنید آسمان چرخ گویی شد پی آن صولجان
ضربت فرعون ما را نیست ضیر لطف حق غالب بود بر قهر غیر
گر بدانی سر ما را ای مضل می رهانیمان ز رنج ای کوردل
هین بیا زین سو ببین کین ارغنون می زند یا لیت قومی یعلمون
داد ما را داد حق فرعونیی نه چو فرعونیت و ملکت فانیی
سر بر آر و ملک بین زنده و جلیل ای شده غره به مصر و رود نیل
گر تو ترک این نجس خرقه کنی نیل را در نیل جان غرقه کنی
هین بدار از مصر ای فرعون دست در میان مصر جان صد مصر هست
تو انا رب همی گویی به عام غافل از ماهیت این هر دو نام
رب بر مربوب کی لرزان بود کی انادان بند جسم و جان بود
نک انا ماییم رسته از انا از انای پر بلای پر عنا
آن انایی بر تو ای سگ شوم بود در حق ما دولت محتوم بود
گر نبودیت این انایی کینه کش کی زدی بر ما چنین اقبال خوش
شکر آنک از دار فانی می رهیم بر سر این دار پندت می دهیم
دار قتل ما براق رحلتست دار ملک تو غرور و غفلتست
این حیاتی خفیه در نقش ممات وان مماتی خفیه در قشر حیات
می نماید نور نار و نار نور ورنه دنیا کی بدی دارالغرور
هین مکن تعجیل اول نیست شو چون غروب آری بر آ از شرق ضو
از انایی ازل دل دنگ شد این انایی سرد گشت و ننگ شد
زان انای بی انا خوش گشت جان شد جهان او از انایی جهان
از انا چون رست اکنون شد انا آفرینها بر انای بی عنا
کو گریزان و انایی در پیش می دود چون دید وی را بی ویش
طالب اویی نگردد طالبت چون بمردی طالبت شد مطلبت
زنده ای کی مرده شو شوید ترا طالبی کی مطلبت جوید ترا
اندرین بحث ار خرده ره بین بدی فخر رازی رازدان دین بدی
لیک چون من لمن یذق لم یدر بود عقل و تخییلات او حیرت فزود
کی شود کشف از تفکر این انا آن انا مکشوف شد بعد از فنا
می فتد این عقلها در افتقاد در مغا کی حلول و اتحاد
ای ایاز گشته فانی ز اقتراب هم چو اختر در شعاع آفتاب
بلک چون نطفه مبدل تو به تن نه از حلول و اتحادی مفتتن
عفو کن ای عفو در صندوق تو سابق لطفی همه مسبوق تو
من کی باشم که بگویم عفو کن ای تو سلطان و خلاصهٔ امر کن
من کی باشم که بوم من با منت ای گرفته جمله منها دامنت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این متن، گفتمانی عمیق و حکیمانه در بابِ ضرورتِ عبور از خودخواهی و «منیت» (اِنا) برای رسیدن به حقیقتِ مطلق است. شاعر با بهره‌گیری از نمادهای قرآنی و اساطیری همچون فرعون، نیل و داستان‌های عرفانی، به مخاطب هشدار می‌دهد که تا زمانی که نفسِ سرکشِ آدمی (که در بندِ لذاتِ دنیوی است) زنده باشد، راهی به سوی درکِ حقایقِ معنوی وجود ندارد.

در بخش دیگری از این کلام، شاعر به نقدِ عقلِ جزئی‌نگر و فلسفیِ محض (با اشاره تلویحی به فخر رازی) می‌پردازد و بیان می‌کند که حقایقِ الهی با استدلال‌های ذهنی قابل درک نیستند. تنها راهِ رسیدن به آن، «فنا» یا همان مرگِ خودخواهی است که زمینه‌سازِ حیاتِ جاودان و پیوندِ روحِ انسان با ذاتِ حق می‌شود.

معنای روان

نعرهٔ لا ضیر بشنید آسمان چرخ گویی شد پی آن صولجان

آسمان آن بانگ «لا ضیر» (که ساحرانِ فرعون بر زبان آوردند) را شنید؛ گویی آسمان برای استقبال از آن واقعه‌ی بزرگ و الهی، خود را مهیا کرد.

نکته ادبی: «لا ضیر» اشاره به واقعه‌ای در داستان موسی و فرعون است که ساحران پس از ایمان آوردن گفتند «باکی نیست» (لا ضیر). «صولجان» به معنای گوی و چوگان است که در اینجا استعاره از آمادگی آسمان برای بازیِ تقدیر است.

ضربت فرعون ما را نیست ضیر لطف حق غالب بود بر قهر غیر

ضربت و ستمِ فرعون‌صفتانِ دنیوی برای ما زیانی ندارد، چرا که لطفِ الهی همیشه بر خشم و قهرِ غیرِ حق پیروز است.

نکته ادبی: «ضیر» به معنای زیان و ضرر است. تقابل میان «لطف حق» و «قهر غیر» از بن‌مایه‌های عرفانی است.

گر بدانی سر ما را ای مضل می رهانیمان ز رنج ای کوردل

ای کسی که با حقیقتِ ما بیگانه هستی، اگر رازِ ما را می‌دانستی، ما تو را از این رنجِ دوری و جهل نجات می‌دادیم.

نکته ادبی: «مضل» به معنای گمراه‌کننده است و در اینجا خطاب به نفسِ اماره یا عقلِ جزئیِ دورافتاده از حق است.

هین بیا زین سو ببین کین ارغنون می زند یا لیت قومی یعلمون

بیا و از این سو نگاه کن که چگونه این ساز و موسیقیِ هستی، آرزویِ «ای کاش قومِ من می‌دانستند» را فریاد می‌زند.

نکته ادبی: «ارغنون» یا ارغنون استعاره از نظمِ جهان و اسرارِ نهفته در آن است. «یا لیت قومی یعلمون» بخشی از آیه ۲۶ سوره یس است.

داد ما را داد حق فرعونیی نه چو فرعونیت و ملکت فانیی

حق تعالی به ما قدرتی بخشید که شبیه به فرعون است، اما نه آن فرعونیتِ باطل و نه آن ملک و پادشاهیِ فانی که زودگذر است.

نکته ادبی: تفاوت قائل شدن میان قدرتِ الهی (خلافتِ حق) و قدرتِ دنیوی (فرعونیت).

سر بر آر و ملک بین زنده و جلیل ای شده غره به مصر و رود نیل

سرت را بلند کن و ملکِ حقیقی و جاودان را ببین، ای کسی که به مصر و رود نیلِ دنیوی فخر می‌کنی.

نکته ادبی: «مصر و رود نیل» نمادِ تعلقاتِ دنیوی و مادیاتِ فریبنده هستند.

گر تو ترک این نجس خرقه کنی نیل را در نیل جان غرقه کنی

اگر از این خرقه‌ی نجس (نفسِ ناپاک) دست بشویی و آن را رها کنی، می‌توانی نیلِ دنیوی را در نیلِ جانِ خود غرقه کنی و از آن عبور نمایی.

نکته ادبی: اشاره به داستان عبور موسی از نیل و غرق شدن فرعونیان؛ در اینجا نیلِ جان نمادِ دریای معرفت است.

هین بدار از مصر ای فرعون دست در میان مصر جان صد مصر هست

ای فرعون (ای نفسِ سرکش)، دست از مصرِ دنیوی بردار؛ چرا که در عمقِ وجودِ آدمی، هزاران سرزمینِ معنوی (مصرِ جان) نهفته است.

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ جهانِ درون بر جهانِ بیرون.

تو انا رب همی گویی به عام غافل از ماهیت این هر دو نام

تو در میان مردم ادعای «من خدا هستم» می‌کنی، در حالی که از ماهیتِ حقیقیِ این دو نام (رب و مربوب) کاملاً غافلی.

نکته ادبی: «انا رب» ادعای فرعون است؛ شاعر آن را نشانه‌ی بی‌خبری از مراتبِ هستی می‌داند.

رب بر مربوب کی لرزان بود کی انادان بند جسم و جان بود

آیا پروردگارِ واقعی در برابرِ بنده (مربوب) لرزان است؟ و آیا «منِ» حقیقی بنده‌ی جسم و جان است؟ (هرگز چنین نیست).

نکته ادبی: نفیِ اتحادِ نفسِ حیوانی با مقامِ ربوبیت.

نک انا ماییم رسته از انا از انای پر بلای پر عنا

اما ما (عارفان) از آن «منِ» کاذب رها شده‌ایم؛ از آن «منی» که سرشار از بلا و گرفتاری است.

نکته ادبی: «رسته از انا» یعنی عبور کرده از خودبینی و خودپسندی.

آن انایی بر تو ای سگ شوم بود در حق ما دولت محتوم بود

آن «من» برای تو که هنوز اسیرِ هوا و هوسی، سگی شوم و مانع‌تراش است، اما برای ما عینِ دولت و رسیدن به حق بود.

نکته ادبی: تفاوتِ نگاهِ عارف و غیرعارف به مفهومِ «من».

گر نبودیت این انایی کینه کش کی زدی بر ما چنین اقبال خوش

اگر آن «منِ» کینه‌توز را نداشتی، چگونه اقبال و بختِ خوش به سوی ما می‌آمد؟ (این رنج، مقدمه‌ی گنج است).

نکته ادبی: اشاره به اینکه موانعِ نفسانی، انگیزه‌ای برای رشدِ معنوی می‌شوند.

شکر آنک از دار فانی می رهیم بر سر این دار پندت می دهیم

خدا را شکر که ما از این خانه‌ی فانی در حالِ رهایی هستیم و در این جایگاه، تو را پند می‌دهیم.

نکته ادبی: «دار فانی» به معنای دنیا و «دار» به معنای محلِ مرگ (چوبه‌ی دار) ایهام دارد.

دار قتل ما براق رحلتست دار ملک تو غرور و غفلتست

چوبه‌ی دارِ ما (مرگِ نفس) مرکبِ سفر به سوی حق است، اما پادشاهیِ تو (دنیاداری) عینِ فریب و غفلت است.

نکته ادبی: وارونگیِ ارزش‌ها؛ آنچه دنیا مرگ می‌پندارد، برای عارف تولد است.

این حیاتی خفیه در نقش ممات وان مماتی خفیه در قشر حیات

این زندگیِ ظاهری در دلِ خود مرگ دارد و آن مرگ (فنا) در دلِ خود حیاتی پنهان و جاویدان نهفته است.

نکته ادبی: پارادوکسِ حیات و ممات در عرفان.

می نماید نور نار و نار نور ورنه دنیا کی بدی دارالغرور

نور مانندِ آتش و آتش مانندِ نور جلوه می‌کند؛ اگر چنین نبود که دنیا دارالغرور (خانه فریب) نمی‌شد.

نکته ادبی: اشاره به فریبندگیِ دنیا که حق را در لباسِ باطل و باطل را در لباسِ حق می‌پوشاند.

هین مکن تعجیل اول نیست شو چون غروب آری بر آ از شرق ضو

شتاب نکن؛ ابتدا در «منیت» نیست شو. همان‌طور که خورشید پس از غروب از شرق طلوع می‌کند، تو نیز پس از فنا، به نورِ حقیقی می‌رسی.

نکته ادبی: استعاره‌ی غروب و طلوع برای فنا و بقای عارف.

از انایی ازل دل دنگ شد این انایی سرد گشت و ننگ شد

آن خودبینیِ ازلی دل را تیره و بی‌حس کرد؛ این «من» بودن دیگر سرد و مایه‌ی ننگ شده است.

نکته ادبی: «دنگ» به معنای بی‌حس و غافل است.

زان انای بی انا خوش گشت جان شد جهان او از انایی جهان

از آن «من» که رها شد، جانِ آدمی خوش و شکوفا گشت و جهانِ او از آنِ «منِ حقیقی» شد.

نکته ادبی: تفاوت میان «منِ کاذب» و «منِ حقیقیِ الهی».

از انا چون رست اکنون شد انا آفرینها بر انای بی عنا

چون از «من» رها شد، اکنون او به «منِ» واقعی (که همان خداست) رسیده است؛ درود بر این «منی» که بی رنج است.

نکته ادبی: اشاره به رسیدن به مقامِ بقا بعد از فنا.

کو گریزان و انایی در پیش می دود چون دید وی را بی ویش

او (حقیقت) می‌گریزد و آن «منیت» (اِنا) پیش روی است؛ و این «منیت» در حالی به دنبالِ او می‌دود که او (حقیقت) بدونِ منیّت است.

نکته ادبی: تصویرِ تقابلِ نفس و حقیقت.

طالب اویی نگردد طالبت چون بمردی طالبت شد مطلبت

تا وقتی تو طالبِ اویی، او طالبِ تو نمی‌شود؛ وقتی در خودت مردی، آنگاه او تو را می‌جوید.

نکته ادبی: نفیِ فاعلیتِ نفسانی در راهِ حق.

زنده ای کی مرده شو شوید ترا طالبی کی مطلبت جوید ترا

تو زنده‌ای (به حیاتِ نفسانی)؟ بمیر تا تو را بشویند؛ ای طالب، زمانی که در «مطلوب» غرق شوی، او تو را می‌جوید.

نکته ادبی: تأکید بر مرگِ ارادی (فنا).

اندرین بحث ار خرده ره بین بدی فخر رازی رازدان دین بدی

اگر در این بحث، عقل و اندیشه راهگشا بود، فخر رازی که رازدانِ دین بود، به حقیقت می‌رسید.

نکته ادبی: نقدِ اندیشه‌ی کلامیِ فخر رازی که فقط متکی به عقلِ استدلالی بود.

لیک چون من لمن یذق لم یدر بود عقل و تخییلات او حیرت فزود

اما چون «کسی که نچشیده، نمی‌داند» قاعده است، عقل و تخیلاتِ او فقط بر حیرتش افزود.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل عربی «من لم یذق لم یدر»؛ تأکید بر تجربه‌ی شهودی به جای عقل.

کی شود کشف از تفکر این انا آن انا مکشوف شد بعد از فنا

چگونه این «من» با تفکر کشف می‌شود؟ خیر، این «من» تنها پس از فنا و نابودیِ خود کشف می‌گردد.

نکته ادبی: تضادِ میان تفکر (عقل) و فنا (شهود).

می فتد این عقلها در افتقاد در مغا کی حلول و اتحاد

این عقل‌های جزئی در افتقاد (گمراهی) می‌افتند و در مغاکِ حلول و اتحاد سرگردان می‌شوند.

نکته ادبی: «حلول و اتحاد» از اصطلاحاتِ کلامی است که شاعر آن را محدوده‌ی عقلِ ناقص می‌داند.

ای ایاز گشته فانی ز اقتراب هم چو اختر در شعاع آفتاب

ای کسی که مانند ایاز به خاطرِ قربِ الهی فانی شدی، تو همچون ستاره‌ای در شعاعِ خورشید هستی (که حضور داری اما دیده نمی‌شوی).

نکته ادبی: اشاره به داستانِ ایاز و سلطان محمود غزنوی که استعاره از فنای عبد در مولا است.

بلک چون نطفه مبدل تو به تن نه از حلول و اتحادی مفتتن

بلکه تو همچون نطفه‌ای هستی که تبدیل به تن شده است (و اصلِ نطفه باقی نمانده است)؛ نه اینکه حلول و اتحادی در کار باشد که باعثِ فتنه شود.

نکته ادبی: توضیحِ فنا با استعاره‌ی تبدیلِ ماهوی.

عفو کن ای عفو در صندوق تو سابق لطفی همه مسبوق تو

ای کسی که عفو و بخشش در صندوقِ توست، مرا ببخش؛ هر لطفی که سابقاً بوده، از پیشِ تو آمده است.

نکته ادبی: اعتراف به فقرِ ذاتیِ انسان در برابرِ غنای الهی.

من کی باشم که بگویم عفو کن ای تو سلطان و خلاصهٔ امر کن

من چه کاره‌ام که بگویم «عفو کن»؟ تو سلطان هستی و خلاصه‌ی تمامِ دستوراتِ هستی در دستِ توست.

نکته ادبی: تواضعِ عارفانه در برابرِ ساحتِ ربوبی.

من کی باشم که بوم من با منت ای گرفته جمله منها دامنت

من کی هستم که بخواهم با «منِ» خود در کنارِ تو باشم؟ ای کسی که تمامِ هستیِ ما را در بر گرفته‌ای.

نکته ادبی: نفیِ وجودِ مستقلِ بنده در برابرِ وجودِ مطلقِ حق.

آرایه‌های ادبی

استعاره مصر و نیل

نمادِ دنیای فانی و لذاتِ زودگذر که مانعِ رسیدن به حقیقت می‌شوند.

پارادوکس (متناقض‌نما) حیاتی خفیه در نقش ممات / وان مماتی خفیه در قشر حیات

بیانِ این حقیقت که مرگِ نفس، تولدِ روح است و زندگیِ دنیوی، مرگِ معنوی است.

تلمیح داستان موسی و فرعون، ایاز و سلطان

اشاره به قصصِ قرآنی و تاریخی برای تبیینِ مفاهیمِ عرفانیِ فنا و عبودیت.

تمثیل خورشید و ستاره

تمثیلِ فنای بنده در حق؛ همان‌طور که ستاره در شعاع خورشید ناپدید می‌شود اما هست، عارف نیز در خدا فانی می‌شود.