مثنوی معنوی - دفتر پنجم

مولوی

بخش ۱۶۵ - ایثار کردن صاحب موصل آن کنیزک را بدین خلیفه تا خون‌ریز مسلمانان بیشتر نشود

مولوی
چون رسول آمد به پیش پهلوان داد کاغذ اندرو نقش و نشان
بنگر اندر کاغذ این را طالبم هین بده ورنه کنون من غالبم
چون رسول آمد بگفت آن شاه نر صورتی کم گیر زود این را ببر
من نیم در عهد ایمان بت پرست بت بر آن بت پرست اولیترست
چونک آوردش رسول آن پهلوان گشت عاشق بر جمالش آن زمان
عشق بحری آسمان بر وی کفی چون زلیخا در هوای یوسفی
دور گردونها ز موج عشق دان گر نبودی عشق بفسردی جهان
کی جمادی محو گشتی در نبات کی فدای روح گشتی نامیات
روح کی گشتی فدای آن دمی کز نسیمش حامله شد مریمی
هر یکی بر جا ترنجیدی چو یخ کی بدی پران و جویان چون ملخ
ذره ذره عاشقان آن کمال می شتابد در علو هم چون نهال
سبح لله هست اشتابشان تنقیهٔ تن می کنند از بهر جان
پهلوان چه را چو ره پنداشته شوره اش خوش آمده حب کاشته
چون خیالی دید آن خفته به خواب جفت شد با آن و از وی رفت آب
چون برفت آن خواب و شد بیدار زود دید که آن لعبت به بیداری نبود
گفت بر هیچ آب خود بردم دریغ عشوهٔ آن عشوه ده خوردم دریغ
پهلوان تن بد آن مردی نداشت تخم مردی در چنان ریگی بکاشت
مرکب عشقش دریده صد لگام نعره می زد لا ابالی بالحمام
ایش ابالی بالخلیفه فی الهوی استوی عندی وجودی والتوی
این چنین سوزان و گرم آخر مکار مشورت کن با یکی خاوندگار
مشورت کو عقل کو سیلاب آز در خرابی کرد ناخنها دراز
بین ایدی سد و سوی خلف سد پیش و پس کم بیند آن مفتون خد
آمده در قصدجان سیل سیاه تا که روبه افکند شیری به چاه
از چهی بنموده معدومی خیال تا در اندازد اسودا کالجبال
هیچ کس را با زنان محرم مدار که مثال این دو پنبه ست و شرار
آتشی باید بشسته ز آب حق هم چو یوسف معتصم اندر زهق
کز زلیخای لطیف سروقد هم چو شیران خویشتن را واکشد
بازگشت از موصل و می شد به راه تا فرود آمد به بیشه و مرج گاه
آتش عشقش فروزان آن چنان که نداند او زمین از آسمان
قصد آن مه کرد اندر خیمه او عقل کو و از خلیفه خوف کو
چون زند شهوت درین وادی دهل چیست عقل تو فجل ابن الفجل
صد خلیفه گشته کمتر از مگس پیش چشم آتشینش آن نفس
چون برون انداخت شلوار و نشست در میان پای زن آن زن پرست
چون ذکر سوی مقر می رفت راست رستخیز و غلغل از لشکر بخاست
برجهید و کون برهنه سوی صف ذوالفقاری هم چو آتش او به کف
دید شیر نر سیه از نیستان بر زده بر قلب لشکر ناگهان
تازیان چون دیو در جوش آمده هر طویله و خیمه اندر هم زده
شیر نر گنبذ همی کرد از لغز در هوا چون موج دریا بیست گز
پهلوان مردانه بود و بی حذر پیش شیر آمد چو شیر مست نر
زد به شمشیر و سرش را بر شکافت زود سوی خیمهٔ مه رو شتافت
چونک خود را او بدان حوری نمود مردی او هم چنین بر پای بود
با چنان شیری به چالش گشت جفت مردی او مانده بر پای و نخفت
آن بت شیرین لقای ماه رو در عجب در ماند از مردی او
جفت شد با او به شهوت آن زمان متحد گشتند حالی آن دو جان
ز اتصال این دو جان با همدگر می رسد از غیبشان جانی دگر
رو نماید از طریق زادنی گر نباشد از علوقش ره زنی
هر کجا دو کس به مهری یا به کین جمع آید ثالثی زاید یقین
لیک اندر غیب زاید آن صور چون روی آن سو ببینی در نظر
آن نتایج از قرانات تو زاد هین مگرد از هر قرینی زود شاد
منتظر می باش آن میقات را صدق دان الحاق ذریات را
کز عمل زاییده اند و از علل هر یکی را صورت و نطق و طلل
بانگشان درمی رسد زان خوش حجال کای ز ما غافل هلا زوتر تعال
منتظر در غیب جان مرد و زن مول مولت چیست زوتر گام زن
راه گم کرد او از آن صبح دروغ چون مگس افتاد اندر دیگ دوغ

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه روایتی نمادین از قدرت بی‌کران عشق و کشش‌های غریزی است که عقل و تدبیر را در هم می‌شکند. شاعر با تصویرسازی از یک پهلوان، نشان می‌دهد که چگونه شور و اشتیاق، آدمی را به ورطه‌ای می‌کشاند که در آن، خطرات دنیوی و موانع اجتماعی رنگ می‌بازند و تنها غریزه و نیازِ درونی جلوه‌گر می‌شود.

در لایه‌ای عمیق‌تر، این متن به تبیین جایگاه عشق در نظام هستی می‌پردازد؛ عشقی که نه تنها در روابط انسانی، بلکه در تکاپوی اجزای عالم (از جماد تا نبات و روح) جریان دارد. در نهایت، با پیوند زدن این حکایت به مفاهیم تولد و پیوند اضداد، شاعر بیان می‌کند که هر کنشی در جهان، پیامد و زایشی در پی دارد و این چرخه، قانونی تغییرناپذیر از نظام هستی است.

معنای روان

چون رسول آمد به پیش پهلوان داد کاغذ اندرو نقش و نشان

هنگامی که قاصد نزد پهلوان آمد، نامه‌ای به او داد که در آن نشان و علامتی از مقصود بود.

نکته ادبی: پهلوان در اینجا شخصیتی است که درگیرِ تمایلات دنیوی است.

بنگر اندر کاغذ این را طالبم هین بده ورنه کنون من غالبم

پهلوان گفت: به این کاغذ نگاه کن که من خواستارِ آن هستم؛ زود آن را به من بده وگرنه همین حالا بر تو غلبه خواهم کرد.

نکته ادبی: هین به معنای آگاه باش یا زود باش است.

چون رسول آمد بگفت آن شاه نر صورتی کم گیر زود این را ببر

وقتی قاصد نزد آن شاهِ قوی‌هیکل رفت، گفت: این صورت (نامه) را کم اهمیت بدان و زود آن را ببر.

نکته ادبی: شاه نر استعاره از قدرت بدنی یا شخصیت مسلط است.

من نیم در عهد ایمان بت پرست بت بر آن بت پرست اولیترست

من در عهد و پیمانِ خود بت‌پرست نیستم؛ اما برای آن کسی که بت‌پرست است، خودِ بت بهتر است (چون به آن دلبسته است).

نکته ادبی: اشاره به اینکه دلبستگی به هدف، برای سالک یا عاشق ضروری است.

چونک آوردش رسول آن پهلوان گشت عاشق بر جمالش آن زمان

هنگامی که رسول، آن نامه را نزد پهلوان آورد، پهلوان بلافاصله شیفته‌ و عاشقِ زیباییِ آن شد.

نکته ادبی: جمال در اینجا می‌تواند هم معنای ظاهری و هم معنای باطنی داشته باشد.

عشق بحری آسمان بر وی کفی چون زلیخا در هوای یوسفی

عشق دریایی بی‌کران است و آسمان در برابر آن همچون کفی ناچیز است؛ مانند زلیخا که شیفته‌ی یوسف بود.

نکته ادبی: تشبیه عشق به دریا از مضامین کهن عرفانی است.

دور گردونها ز موج عشق دان گر نبودی عشق بفسردی جهان

چرخشِ گردون و آسمان‌ها را ناشی از موج عشق بدان؛ اگر عشق نبود، جهان از حرکت بازمی‌ایستاد و سرد می‌شد.

نکته ادبی: اشاره به نیروی محرکه عشق در کیهان‌شناسی عرفانی.

کی جمادی محو گشتی در نبات کی فدای روح گشتی نامیات

چگونه ممکن بود جمادات محو شوند و به گیاه تبدیل شوند؟ یا چگونه گیاهان فدای جانور و روح می‌شدند (اگر عشق نبود)؟

نکته ادبی: سیر صعودی تکامل موجودات مد نظر است.

روح کی گشتی فدای آن دمی کز نسیمش حامله شد مریمی

چگونه ممکن بود روح فدای آن دمی شود که با نسیم آن، مریم (س) باردار شد؟

نکته ادبی: اشاره به دم مسیحایی که عامل حیات بخشی است.

هر یکی بر جا ترنجیدی چو یخ کی بدی پران و جویان چون ملخ

اگر عشق نبود، هر موجودی مانند یخ منجمد و ساکن بود؛ چطور می‌شد که این‌ها مانند ملخ، پران و در جست‌وجو باشند؟

نکته ادبی: ترنجیدن به معنای یخ زدن و منقبض شدن است.

ذره ذره عاشقان آن کمال می شتابد در علو هم چون نهال

هر ذره‌ای، عاشقِ آن کمالِ مطلق است و مانند نهالی که به سمت بالا می‌رود، در حال شتاب و صعود است.

نکته ادبی: اشاره به حرکت جوهری و میل به کمال.

سبح لله هست اشتابشان تنقیهٔ تن می کنند از بهر جان

تسبیح گفتنِ موجودات همان شتاب و حرکت آن‌هاست که در واقع در حال پاکسازی تن برای رسیدن به جان هستند.

نکته ادبی: سبح لله به معنای تقدیس خداوند است.

پهلوان چه را چو ره پنداشته شوره اش خوش آمده حب کاشته

پهلوان که امور دنیوی را راهِ حقیقت پنداشته بود، بذرِ خود را در زمینِ شوره‌زار کاشت.

نکته ادبی: استعاره از هدر دادن سرمایه عمر در مسیر اشتباه.

چون خیالی دید آن خفته به خواب جفت شد با آن و از وی رفت آب

مانند کسی که در خواب خیالی می‌بیند و با آن همبستر می‌شود و لذت می‌برد.

نکته ادبی: آب در اینجا استعاره از منی یا لذت جنسی است.

چون برفت آن خواب و شد بیدار زود دید که آن لعبت به بیداری نبود

وقتی که خواب تمام شد و بیدار شد، دید که آن معشوقِ خیالی در بیداری وجود ندارد.

نکته ادبی: لعبت به معنای عروسک و کنایه از معشوقِ خیالی است.

گفت بر هیچ آب خود بردم دریغ عشوهٔ آن عشوه ده خوردم دریغ

گفت افسوس که سرمایه‌ام را بر هیچ و پوچ هدر دادم و فریبِ آن عشوه و نیرنگ را خوردم.

نکته ادبی: عشوه به معنای فریب و ناز است.

پهلوان تن بد آن مردی نداشت تخم مردی در چنان ریگی بکاشت

پهلوانِ ظاهری، مردانگیِ حقیقی نداشت و تخم مردانگی را در چنین زمینِ بی‌حاصلی کاشت.

نکته ادبی: طعنه به پهلوان که اسیر ظاهر است.

مرکب عشقش دریده صد لگام نعره می زد لا ابالی بالحمام

مرکبِ عشقِ او صد لگام را پاره کرده بود و با بی‌باکی تمام، فریاد می‌زد که از مرگ هراسی ندارد.

نکته ادبی: لا ابالی بالحمام یعنی از مرگ نمی‌ترسم.

ایش ابالی بالخلیفه فی الهوی استوی عندی وجودی والتوی

در این حالتِ مستیِ عاشقانه، برای من وجود داشتن و نبودن یکی است و در این عشق غرق شده‌ام.

نکته ادبی: عبارت عربی بیانگر فنای عاشق در معشوق است.

این چنین سوزان و گرم آخر مکار مشورت کن با یکی خاوندگار

این چنین سوزان و گرم (عاشق) مباش، بلکه با فردی خردمند و توانا مشورت کن.

نکته ادبی: خاوندگار به معنای صاحب‌اختیار و خردمند است.

مشورت کو عقل کو سیلاب آز در خرابی کرد ناخنها دراز

وقتی سیلابِ خشم و شهوتِ تو را فرا گرفته، چگونه عقل باقی می‌ماند؟ این طوفان باعث می‌شود که با دست خودت خرابی به بار آوری.

نکته ادبی: ناخن دراز کردن کنایه از آسیب زدن به خود است.

بین ایدی سد و سوی خلف سد پیش و پس کم بیند آن مفتون خد

کسی که مفتونِ شهوت است، جلویِ رو و پشتِ سرش را نمی‌بیند و غافل از عاقبت کار است.

نکته ادبی: مفتون خد یعنی کسی که به واسطه خدا یا تقدیر، در فتنه افتاده است.

آمده در قصدجان سیل سیاه تا که روبه افکند شیری به چاه

این هوای نفسانی و سیاهیِ شهوت به قصد جان تو آمده تا شیرِ وجودت را به چاهِ هلاکت بیندازد.

نکته ادبی: سیل سیاه استعاره از طغیان شهوت است.

از چهی بنموده معدومی خیال تا در اندازد اسودا کالجبال

آن شهوت، خیالی از نیستی را به صورت چاهی نشان می‌دهد تا کوه عظیمی از مردانگی را در آن سرنگون کند.

نکته ادبی: اسودا کالجبال به معنای کوه‌های سیاه است.

هیچ کس را با زنان محرم مدار که مثال این دو پنبه ست و شرار

هیچ‌کس را با زنان تنها مگذار، چرا که وضعیت آن‌ها مانند پنبه و آتش است (که بلافاصله شعله‌ور می‌شود).

نکته ادبی: تشبیه بسیار رایج در ادبیات کهن درباره خطرات عشق.

آتشی باید بشسته ز آب حق هم چو یوسف معتصم اندر زهق

برای مقابله با آن، آتشی لازم است که با آبِ حق شسته شده باشد، مانند یوسف که در برابر وسوسه، خود را حفظ کرد.

نکته ادبی: معتصم اندر زهق یعنی پناهنده به حق در برابر باطل.

کز زلیخای لطیف سروقد هم چو شیران خویشتن را واکشد

تا از زلیخایِ زیبارو و خوش‌قد و قامت، مانند شیران خود را کنار بکشد.

نکته ادبی: واکشد در اینجا به معنای دور شدن و پرهیز کردن است.

بازگشت از موصل و می شد به راه تا فرود آمد به بیشه و مرج گاه

او از موصل بازگشت و در راه بود تا اینکه در بیشه‌زاری توقف کرد.

نکته ادبی: مرج‌گاه به معنای چراگاه و محل توقف است.

آتش عشقش فروزان آن چنان که نداند او زمین از آسمان

آتشِ عشقش آن‌چنان شعله‌ور بود که زمین را از آسمان تشخیص نمی‌داد.

نکته ادبی: نشانه شدت حیرت و بی‌خودی.

قصد آن مه کرد اندر خیمه او عقل کو و از خلیفه خوف کو

به سمتِ خیمه آن زیبا‌رو رفت؛ در آن حال، نه عقلی برایش باقی مانده بود و نه ترسی از خلیفه.

نکته ادبی: مه در اینجا کنایه از معشوق است.

چون زند شهوت درین وادی دهل چیست عقل تو فجل ابن الفجل

وقتی شهوت در این وادی دهل می‌زند و طوفان می‌کند، عقلِ تو دیگر هیچ ارزشی ندارد و ناچیز است.

نکته ادبی: فجل به معنای ترب است و کنایه از بی‌ارزشی است.

صد خلیفه گشته کمتر از مگس پیش چشم آتشینش آن نفس

آن نفسِ سرکش چنان است که صد خلیفه در برابر چشم آتشینش مانند مگس به نظر می‌رسند.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن قدرت شهوت.

چون برون انداخت شلوار و نشست در میان پای زن آن زن پرست

هنگامی که شلوار را پایین کشید و در میان پای آن زنِ زیبارو نشست.

نکته ادبی: توصیف صریح کنشِ عاشقانه.

چون ذکر سوی مقر می رفت راست رستخیز و غلغل از لشکر بخاست

هنگامی که آلتِ مردی به سمتِ جایگاهِ اصلی رفت، غوغایی از لشکر بلند شد.

نکته ادبی: رستخیز به معنای قیامت و هیاهو است.

برجهید و کون برهنه سوی صف ذوالفقاری هم چو آتش او به کف

پهلوان با شلوار پایین و برهنه به سمت صفِ لشکر جست، در حالی که شمشیرِ ذوالفقار در دستش مانند آتش بود.

نکته ادبی: تناقضِ وضعیتِ جسمی با ابزار جنگی.

دید شیر نر سیه از نیستان بر زده بر قلب لشکر ناگهان

آن مرد، شیری سیاه را دید که ناگهان از نیزار بیرون آمده و به قلبِ لشکر حمله کرده است.

نکته ادبی: شیر نر در اینجا نمادِ مانعِ بیرونی یا امتحان الهی است.

تازیان چون دیو در جوش آمده هر طویله و خیمه اندر هم زده

اسب‌ها مانند دیو در جوش و خروش بودند و هر خیمه و طویله‌ای را در هم می‌کوبیدند.

نکته ادبی: تازیان در اینجا به معنای اسبان تازی است.

شیر نر گنبذ همی کرد از لغز در هوا چون موج دریا بیست گز

شیر نر از شدت خشم و قدرت، در هوا می‌پرید و مانند موج دریا بیست گز ارتفاع می‌گرفت.

نکته ادبی: گنبذ به معنای جهش و پرش است.

پهلوان مردانه بود و بی حذر پیش شیر آمد چو شیر مست نر

پهلوان که مردی واقعی و نترس بود، مانند شیری مست در برابرِ آن شیرِ نر ایستاد.

نکته ادبی: شیر مست نر کنایه از شجاعتِ بی‌پرواست.

زد به شمشیر و سرش را بر شکافت زود سوی خیمهٔ مه رو شتافت

با شمشیر به او ضربه‌ای زد و سرش را شکافت و بلافاصله به سمت خیمه‌ی آن زیبا‌رو بازگشت.

نکته ادبی: نشان‌دهنده اولویتِ نیازِ عاشقانه بر خطر مرگ.

چونک خود را او بدان حوری نمود مردی او هم چنین بر پای بود

وقتی خود را به آن زیبارو نشان داد، مردانگی‌اش همچنان استوار بود.

نکته ادبی: اشاره به استقامت فیزیکی در اوج هیجان.

با چنان شیری به چالش گشت جفت مردی او مانده بر پای و نخفت

با چنین شیرِ قدرتمندی درگیر شد و با این حال، مردانگی‌اش پابرجا ماند و نخفت.

نکته ادبی: تأکید بر توانایی فیزیکی شخصیت داستان.

آن بت شیرین لقای ماه رو در عجب در ماند از مردی او

آن بتِ شیرین‌سخن و ماه‌رو، از دیدنِ آن میزان از مردانگیِ او در شگفت ماند.

نکته ادبی: بت استعاره از معشوق زیباروست.

جفت شد با او به شهوت آن زمان متحد گشتند حالی آن دو جان

در آن لحظه با شهوت با او همبستر شد و آن دو جان در یکدیگر ادغام شدند.

نکته ادبی: متحد شدن کنایه از کمالِ وحدت در عشق است.

ز اتصال این دو جان با همدگر می رسد از غیبشان جانی دگر

از اتصالِ این دو جان به یکدیگر، جانی دیگر از عالم غیب به سوی آن‌ها می‌آید.

نکته ادبی: اشاره به فلسفه تولید مثل و پیوند ارواح.

رو نماید از طریق زادنی گر نباشد از علوقش ره زنی

اگر از این پیوند، مانعی وجود نداشته باشد، از طریق زایش، فرزند نمایان می‌شود.

نکته ادبی: علوق به معنای بستن نطفه است.

هر کجا دو کس به مهری یا به کین جمع آید ثالثی زاید یقین

هر جا که دو نفر با مهر یا کین کنار هم جمع شوند، یقیناً سومی (نتیجه‌ای) از آن متولد می‌شود.

نکته ادبی: قانون علیت در پیوندها.

لیک اندر غیب زاید آن صور چون روی آن سو ببینی در نظر

اما آن صورت‌ها در عالم غیب متولد می‌شوند و وقتی به آن سمت بنگری، آن‌ها را در نظرت می‌بینی.

نکته ادبی: اشاره به اینکه نتایج معنوی و ظاهری از عالم غیب نشأت می‌گیرند.

آن نتایج از قرانات تو زاد هین مگرد از هر قرینی زود شاد

آن نتایج از پیوندهای تو حاصل شد؛ پس زود از هر نوع ارتباطی خوشحال مشو (عاقبت‌اندیش باش).

نکته ادبی: هشدار نسبت به هر نوع دلبستگی.

منتظر می باش آن میقات را صدق دان الحاق ذریات را

منتظرِ آن زمانِ مقرر باش و بدان که الحاقِ فرزندان به پدران، امری قطعی و راست است.

نکته ادبی: میقات به معنای زمان تعیین شده برای یک اتفاق است.

کز عمل زاییده اند و از علل هر یکی را صورت و نطق و طلل

این موجودات و پدیده‌ها، همگی زاییده اعمال و علت‌های پیشین هستند و هر کدام از آن‌ها دارای صورت ظاهری، توانایی سخن گفتن و آثار و نشانه‌هایی در جهان هستند.

نکته ادبی: طلل در اصل به معنای بقایای خانه یا آثار به جا مانده از اقامتگاه است که اینجا به عنوان کنایه از نمودهای مادی و نشانه‌های وجودی به کار رفته است.

بانگشان درمی رسد زان خوش حجال کای ز ما غافل هلا زوتر تعال

آوای دعوت‌گر آنان از آن جایگاه زیبا و پرده‌نشین (عالم قدس) به گوش می‌رسد که: ای کسی که از حقیقت ما غافل شده‌ای، هان، بشتاب و هرچه زودتر به سوی ما بازگرد.

نکته ادبی: حجال جمع حجله است و در اینجا استعاره از عالم غیب و خلوتگاه پروردگار است که حقیقت جان‌ها در آنجاست.

منتظر در غیب جان مرد و زن مول مولت چیست زوتر گام زن

جانِ همه مردان و زنان در عالم غیب، منتظر و مشتاق بازگشت است؛ پس این تردید و امروز و فردا کردن چیست؟ بدون معطلی و با سرعت در این مسیر گام بردار.

نکته ادبی: مول مول در اینجا به معنای درنگ کردن، امروز و فردا کردن و سرگردانی در تصمیم‌گیری است.

راه گم کرد او از آن صبح دروغ چون مگس افتاد اندر دیگ دوغ

آن شخص به خاطر فریب خوردن از صبح دروغین (جلوه‌های دنیوی)، راه اصلی را گم کرد و همچون مگسی که در دیگ دوغ می‌افتد، در دامِ دنیا گرفتار شد.

نکته ادبی: صبح دروغ استعاره از فریب‌ها و ظواهر دنیایی است که همچون روشناییِ کاذب، انسان را به بیراهه می‌کشاند.