مثنوی معنوی - دفتر پنجم

مولوی

بخش ۱۵۲ - باز جواب گفتن آن امیر ایشان را

مولوی
گفت نه نه من حریف آن میم من به ذوق این خوشی قانع نیم
من چنان خواهم که هم چون یاسمین کژ همی گردم چنان گاهی چنین
وارهیده از همه خوف و امید کژ همی گردم بهر سو هم چو بید
هم چو شاخ بید گردان چپ و راست که ز بادش گونه گونه رقصهاست
آنک خو کردست با شادی می این خوشی را کی پسندد خواجه کی
انبیا زان زین خوشی بیرون شدند که سرشته در خوشی حق بدند
زانک جانشان آن خوشی را دیده بود این خوشیها پیششان بازی نمود
با بت زنده کسی چون گشت یار مرده را چون در کشد اندر کنار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر شور و اشتیاقِ سالک برای گذار از لذت‌های ناپایدارِ دنیوی به سویِ مستیِ الهی است. شاعر در این قطعه به خوبی نشان می‌دهد که چگونه انسان با رها کردنِ تعلقاتِ متضاد همچون خوف و امید، همچون شاخه‌ی بید، تسلیمِ محضِ وزشِ نسیمِ عشقِ الهی می‌گردد و در حرکتی آزادانه و بی‌قید، به رقصِ هستی در می‌آید.

عارف در این مسیر، لذت‌های مادی را در مقایسه با حلاوتِ ارتباط با محبوبِ حقیقی، ناچیز و کودکانه می‌بیند؛ از این رو، شخصیتِ کمال‌یافته که پیوندِ قلبی با آن محبوبِ زنده (حیّ لا یموت) برقرار کرده، دیگر به سویِ امورِ فانی و مرده‌گونِ دنیا بازنمی‌گردد و در خوشیِ مطلقِ ذاتِ حق مستغرق می‌شود.

معنای روان

گفت نه نه من حریف آن میم من به ذوق این خوشی قانع نیم

او می‌گوید: نه، من شایسته‌ی آن باده‌ی معرفت نیستم و به این لذت‌های محدودِ دنیوی نیز راضی نمی‌شوم.

نکته ادبی: می در اینجا استعاره از عشق و معرفت الهی است و حریف بودن به معنای هم‌تراز بودن و گنجایشِ ظرفیتِ آن باده را داشتن است.

من چنان خواهم که هم چون یاسمین کژ همی گردم چنان گاهی چنین

من می‌خواهم همانند گلِ یاسمن، آزاد و رها باشم و در هر سو که نسیمِ عشق بوزد، تغییر مسیر دهم.

نکته ادبی: کژ گردیدن در اینجا به معنای انحراف از مسیرهای مستقیم و خشکِ عقلانی به سمتِ رقص و چرخشِ عاشقانه است.

وارهیده از همه خوف و امید کژ همی گردم بهر سو هم چو بید

من از بندِ دغدغه‌های خوف و امید رها شده‌ام و مانند درختِ بید در هر سو که بادِ الهی بوزد، خم می‌شوم.

نکته ادبی: وارهیده صفت فاعلی به معنای رهایی‌یافته از قیودِ نفسانی است. خوف و امید دو قطبِ متضادِ اضطرابِ انسانی هستند که عارف از آن‌ها عبور کرده است.

هم چو شاخ بید گردان چپ و راست که ز بادش گونه گونه رقصهاست

همچون شاخه‌ی بیدی که از وزش باد به چپ و راست می‌چرخد و به واسطه‌ی آن، رقص‌های گوناگونی را به نمایش می‌گذارد.

نکته ادبی: گونه گونه رقص‌ها استعاره از احوالاتِ متغیر و پرشورِ عارف در برابر تجلیاتِ الهی است که خارج از اراده‌ی شخصی او رخ می‌دهد.

آنک خو کردست با شادی می این خوشی را کی پسندد خواجه کی

کسی که به شادمانیِ حاصل از باده‌ی عشقِ الهی عادت کرده است، هرگز به لذت‌های ناچیزِ دنیوی تن نمی‌دهد؛ چگونه ممکن است چنین کسی راضی شود؟

نکته ادبی: خواجه در اینجا نه به معنای سرورِ دنیوی، بلکه به معنای عارفِ سالک و صاحب‌دلی است که گوهرِ جانش را شناخته است.

انبیا زان زین خوشی بیرون شدند که سرشته در خوشی حق بدند

پیامبران از این لذت‌های ظاهری دوری گزیدند، زیرا سرشت و وجودشان با لذتِ حقیقیِ حضرتِ حق عجین شده بود.

نکته ادبی: سرشته به معنای خمیره و ذات است؛ یعنی حقیقتِ آنان از جنسِ همان شادیِ مطلقِ الهی بوده است.

زانک جانشان آن خوشی را دیده بود این خوشیها پیششان بازی نمود

زیرا روحِ آنان آن شادیِ بی‌کرانِ الهی را ادراک کرده بود و از همین رو، لذت‌های مادی در نظرشان همچون بازیِ کودکان، ناچیز جلوه می‌کرد.

نکته ادبی: بازی در اینجا استعاره از پوچی و ناپایداری امورِ دنیوی در برابرِ ارزش‌های ابدی است.

با بت زنده کسی چون گشت یار مرده را چون در کشد اندر کنار

کسی که با آن محبوبِ زنده و جاودانه (حق‌تعالی) همراه شده است، چگونه ممکن است به چیزهای بی‌جان و فانی (تعلقاتِ دنیا) دل ببندد و آن‌ها را در آغوش گیرد؟

نکته ادبی: بت زنده کنایه از معبودِ حقیقی است که حیّ و قیوم است و در آغوش کشیدنِ مرده، کنایه از دلبستگی به امورِ فانی و زودگذر است.

آرایه‌های ادبی

استعاره می

اشاره به باده‌ی عشق و معرفتِ الهی که سببِ مستیِ روحانی است.

تشبیه هم‌چون یاسمین، هم‌چون شاخ بید

تشبیه عارف به گلِ یاسمن و شاخه‌ی بید برای نشان دادنِ انعطاف‌پذیری و رهایی از سخت‌گیری‌های ذهنی.

کنایه بت زنده

کنایه از خداوندِ زنده و حیّ که بر خلافِ بت‌های سنگی، منشأ حیات و عشق است.

تمثیل رقص بید در باد

نمادِ تسلیمِ مطلقِ عارف در برابر اراده‌ی الهی که او را به هر سو که بخواهد می‌چرخاند.