مثنوی معنوی - دفتر پنجم

مولوی

بخش ۱۴۵ - حکایت آن امیر کی غلام را گفت کی می بیار غلام رفت و سبوی می آورد در راه زاهدی بود امر معروف کرد زد سنگی و سبو را بشکست امیر بشنید و قصد گوشمال زاهد کرد و این قصد در عهد دین عیسی بود علیه‌السلام کی هنوز می حرام نشده بود ولیکن زاهد تقزیزی می‌کرد و از تنعم منع می‌کرد

مولوی
بود امیری خوش دلی می باره ای کهف هر مخمور و هر بیچاره ای
مشفقی مسکین نوازی عادلی جوهری زربخششی دریادلی
شاه مردان و امیرالمومنین راه بان و رازدان و دوست بین
دور عیسی بود و ایام مسیح خلق دلدار و کم آزار و ملیح
آمدش مهمان بناگاهان شبی هم امیری جنس او خوش مذهبی
باده می بایستشان در نظم حال باده بود آن وقت ماذون و حلال
باده شان کم بود و گفتا ای غلام رو سبو پر کن به ما آور مدام
از فلان راهب که دارد خمر خاص تا ز خاص و عام یابد جان خلاص
جرعه ای زان جام راهب آن کند که هزاران جره و خمدان کند
اندر آن می مایهٔ پنهانی است آنچنان که اندر عبا سلطانی است
تو بدلق پاره پاره کم نگر که سیه کردند از بیرون زر
از برای چشم بد مردود شد وز برون آن لعل دودآلود شد
گنج و گوهر کی میان خانه هاست گنجها پیوسته در ویرانه هاست
گنج آدم چون بویران بد دفین گشت طینش چشم بند آن لعین
او نظر می کرد در طین سست سست جان همی گفتش که طینم سد تست
دو سبو بستد غلام و خوش دوید در زمان در دیر رهبانان رسید
زر بداد و بادهٔ چون زر خرید سنگ داد و در عوض گوهر خرید
باده ای که آن بر سر شاهان جهد تاج زر بر تارک ساقی نهد
فتنه ها و شورها انگیخته بندگان و خسروان آمیخته
استخوانها رفته جمله جان شده تخت و تخته آن زمان یکسان شده
وقت هشیاری چو آب و روغنند وقت مستی هم چو جان اندر تنند
چون هریسه گشته آنجا فرق نیست نیست فرقی کاندر آنجا غرق نیست
این چنین باده همی برد آن غلام سوی قصر آن امیر نیک نام
پیشش آمد زاهدی غم دیده ای خشک مغزی در بلا پیچیده ای
تن ز آتشهای دل بگداخته خانه از غیر خدا پرداخته
گوشمال محنت بی زینهار داغها بر داغها چندین هزار
دیده هر ساعت دلش در اجتهاد روز و شب چفسیده او بر اجتهاد
سال و مه در خون و خاک آمیخته صبر و حلمش نیم شب بگریخته
گفت زاهد در سبوها چیست آن گفت باده گفت آن کیست آن
گفت آن آن فلان میر اجل گفت طالب را چنین باشد عمل
طالب یزدان و آنگه عیش و نوش بادهٔ شیطان و آنگه نیم هوش
هوش تو بی می چنین پژمرده است هوشها باید بر آن هوش تو بست
تا چه باشد هوش تو هنگام سکر ای چو مرغی گشته صید دام سکر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این حکایت به تقابل میان نگرش ظاهربین و نگاه حقیقت‌جوی عرفانی می‌پردازد. نویسنده با بهره‌گیری از نماد «باده» که در ظاهرِ شریعتِ قشری، مذموم است اما در این متن نماد معرفت، شادیِ معنوی و حکمت الهی است، به نقدِ زهدِ خشک و بی‌پایه می‌پردازد.

داستان بیان می‌کند که چگونه حقیقت در کالبد ظاهری ساده یا حتی نامطلوب (مانند ویرانه یا دل‌شکستگان) پنهان است و تنها اهلِ معرفت، فارغ از قضاوت‌های سطحی، قادر به تشخیص و دریافت آن هستند.

معنای روان

بود امیری خوش دلی می باره ای کهف هر مخمور و هر بیچاره ای

امیری نیک‌سیرت و مهربان وجود داشت که پناهگاه و تکیه‌گاهِ هر فردِ حیران و درمانده بود.

نکته ادبی: کهف در لغت به معنای غار است و در اینجا استعاره از پناهگاه است.

مشفقی مسکین نوازی عادلی جوهری زربخششی دریادلی

او فردی دلسوز، حمایت‌گرِ فرودستان، دادگر و بخشنده‌ای بود که قلبی به وسعت دریا داشت.

نکته ادبی: جوهری در اینجا به معنای کسی است که گوهرشناس است یا ذاتی ارزشمند دارد.

شاه مردان و امیرالمومنین راه بان و رازدان و دوست بین

او پیشوای جوانمردان و امیر مؤمنان بود، کسی که هم راه را می‌شناخت و هم با رازهای هستی آشنا بود و دوستانش را به درستی می‌شناخت.

نکته ادبی: شاه مردان لقب حضرت علی (ع) است که در اینجا برای توصیف ویژگی‌های معنوی امیر به کار رفته است.

دور عیسی بود و ایام مسیح خلق دلدار و کم آزار و ملیح

در آن روزگار که زمانه مسیح (ع) بود، مردمانی دل‌رحم و مهربان زندگی می‌کردند که از آزار دیگران دوری می‌جستند.

نکته ادبی: ملیح در اینجا به معنای دارای طبعی لطیف و نیکوست.

آمدش مهمان بناگاهان شبی هم امیری جنس او خوش مذهبی

ناگهان شبی مهمانی بر او وارد شد که از نظر مذهبی و مشیِ زندگی، هم‌جنس و هم‌فکرِ خودِ امیر بود.

نکته ادبی: جنس در اینجا به معنای هم‌سنخ و هم‌فکر است.

باده می بایستشان در نظم حال باده بود آن وقت ماذون و حلال

آن‌ها در آن لحظه به نوشیدن باده نیاز داشتند و در آن زمان، آن باده از نظر شرعی یا عرفِ آن قوم، مباح و حلال بود.

نکته ادبی: ماذون به معنای اجازه داده شده و حلال است.

باده شان کم بود و گفتا ای غلام رو سبو پر کن به ما آور مدام

باده‌شان کم بود، پس امیر به غلام خود گفت که بلافاصله سبو را پر کند و بیاورد.

نکته ادبی: مدام به معنای پیاپی و مستمر است.

از فلان راهب که دارد خمر خاص تا ز خاص و عام یابد جان خلاص

از نزد فلان راهب که باده‌ای خاص دارد، تا به واسطه آن، هم خواص و هم عوام به رستگاری و آرامش جان برسند.

نکته ادبی: راهب به معنای عابد مسیحی است.

جرعه ای زان جام راهب آن کند که هزاران جره و خمدان کند

یک جرعه از آن باده، چنان تأثیری دارد که هزاران ظرف و خمره معمولی در برابرش ناچیز است.

نکته ادبی: جره به معنای خمره یا سبوی بزرگ است.

اندر آن می مایهٔ پنهانی است آنچنان که اندر عبا سلطانی است

در آن باده، حقیقتی پنهان است؛ همان‌طور که گاهی پادشاهی در هیبتِ یک ردای ساده و پشمینه (عبا) پنهان است.

نکته ادبی: اشاره به تضاد ظاهر و باطن دارد.

تو بدلق پاره پاره کم نگر که سیه کردند از بیرون زر

تو به آن لباسِ کهنه و پاره‌پاره نگاه نکن، چرا که بیرونِ آن برای پنهان کردنِ زرِ ناب، سیاه شده است.

نکته ادبی: اشاره به تقیه و پنهان کردنِ حقایق برای حفظ از گزندِ نااهلان.

از برای چشم بد مردود شد وز برون آن لعل دودآلود شد

این ظاهرِ نامناسب برای در امان ماندن از چشم‌زخمِ افرادِ کوته‌بین، آلوده و دودی نشان داده شده است.

نکته ادبی: لعل دودآلود، نماد حقیقتِ ارزشمندی است که برای حفظ از آسیب، ظاهری غیرجذاب دارد.

گنج و گوهر کی میان خانه هاست گنجها پیوسته در ویرانه هاست

گنج و گوهرِ حقیقی در خانه‌های مجلل نیست، بلکه گنج‌ها همواره در ویرانه‌ها مدفون هستند.

نکته ادبی: ویرانه استعاره از کالبد مادی و دنیوی انسان است.

گنج آدم چون بویران بد دفین گشت طینش چشم بند آن لعین

گنجِ الهیِ وجودِ آدم چون در کالبد خاکی و ویرانِ او دفن بود، همین جسمِ خاکی مانع و چشم‌بندِ آن فردِ زاهدِ ظاهر‌بین شد.

نکته ادبی: طین به معنای گل و نماد جسم مادی است.

او نظر می کرد در طین سست سست جان همی گفتش که طینم سد تست

آن زاهد تنها به کالبدِ سست و مادی می‌نگریست، در حالی که جانش به او می‌گفت که این تن، حجاب و سدِ راهِ توست.

نکته ادبی: سد در اینجا به معنای مانع است.

دو سبو بستد غلام و خوش دوید در زمان در دیر رهبانان رسید

غلام دو سبو برداشت و به سرعت به دیر راهبان رسید.

نکته ادبی: اشاره به انجامِ سریعِ دستورِ مولی.

زر بداد و بادهٔ چون زر خرید سنگ داد و در عوض گوهر خرید

پول داد و باده‌ای خرید که گویی زرِ خالص بود؛ سنگ داد و در عوضِ آن گوهر به دست آورد.

نکته ادبی: تضاد سنگ و گوهر برای نشان دادن ارزش معنوی باده است.

باده ای که آن بر سر شاهان جهد تاج زر بر تارک ساقی نهد

باده‌ای که آن‌قدر والامقام است که تاجِ زرین بر سرِ ساقی می‌نهد.

نکته ادبی: بزرگ‌داشتِ نمادِ ساقی در اینجا به معنای والاییِ معنویت است.

فتنه ها و شورها انگیخته بندگان و خسروان آمیخته

باده‌ای که شور و غوغایی به پا می‌کند و مرزهای میان بنده و پادشاه را از میان می‌برد.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ وجود و از میان رفتنِ مرزهای اعتباری است.

استخوانها رفته جمله جان شده تخت و تخته آن زمان یکسان شده

همه هستیِ وجودیِ افراد به جان تبدیل می‌شود و تختِ پادشاهی و تخته‌ی تابوت (مرگ) در برابرِ حقیقتِ مستی یکسان می‌گردند.

نکته ادبی: نفیِ تفاوت‌های اعتباری در عالمِ مستیِ معنوی.

وقت هشیاری چو آب و روغنند وقت مستی هم چو جان اندر تنند

در حالتِ هشیاری ظاهری، تفاوت‌ها نمایان است (مانند آب و روغن که جدا می‌مانند)، اما در حالتِ مستیِ عرفانی، همه در یکدیگر حل می‌شوند.

نکته ادبی: تشبیه آب و روغن برای تبیینِ دوگانگی در عالمِ کثرت.

چون هریسه گشته آنجا فرق نیست نیست فرقی کاندر آنجا غرق نیست

آنجا چنان اتحادی برقرار است که دیگر فرقی وجود ندارد؛ چرا که هرچه هست در آنِ دریای حقیقت غرق است.

نکته ادبی: هریسه نوعی غذاست که اجزای آن در هم آمیخته است و استعاره از وحدت است.

این چنین باده همی برد آن غلام سوی قصر آن امیر نیک نام

غلام با چنین باده‌ای به سمت قصرِ آن امیرِ خوش‌نام بازگشت.

نکته ادبی: امیرِ نیک‌نام تأکید بر حسنِ نیتِ اوست.

پیشش آمد زاهدی غم دیده ای خشک مغزی در بلا پیچیده ای

در راه با زاهدی غم‌زده، خشک‌مغز و گرفتار در بندِ بلا روبرو شد.

نکته ادبی: خشک‌مغز در اینجا به معنای کسی است که از عشق و لطافتِ معنوی بی‌بهره است.

تن ز آتشهای دل بگداخته خانه از غیر خدا پرداخته

کسی که وجودش از سختیِ دل گداخته بود و قلبش را از هر آنچه غیر خداست خالی کرده بود (اما نه با عشق، بلکه با خشکی و سختی).

نکته ادبی: پرداختن به معنای خالی کردن است.

گوشمال محنت بی زینهار داغها بر داغها چندین هزار

همواره زیر فشار و شکنجه‌ی ریاضت‌های طاقت‌فرسا بود و داغِ سختی‌های بسیار بر جانش نشسته بود.

نکته ادبی: گوشمالِ محنت، کنایه از رنج و ریاضتِ بی‌‌حاصل است.

دیده هر ساعت دلش در اجتهاد روز و شب چفسیده او بر اجتهاد

همواره در تلاش و تکاپویِ سخت‌گیرانه بود و شب و روز در کارِ زهدِ خود گرفتار بود.

نکته ادبی: اجتهاد در اینجا به معنای کوششِ سخت در عباداتِ ظاهری است.

سال و مه در خون و خاک آمیخته صبر و حلمش نیم شب بگریخته

سال‌ها در زهدِ خشک غرق بود و صبر و بردباری‌اش نیمه‌شب به پایان رسیده بود (طاقتش طاق شده بود).

نکته ادبی: بگریخته کنایه از زوالِ صبر است.

گفت زاهد در سبوها چیست آن گفت باده گفت آن کیست آن

زاهد پرسید در سبوها چیست؟ غلام گفت باده است؛ زاهد پرسید این برای کیست؟

نکته ادبی: سؤالِ زاهد ناشی از ظاهربینی اوست.

گفت آن آن فلان میر اجل گفت طالب را چنین باشد عمل

غلام نام امیر را برد؛ زاهد گفت: شیوه طالبانِ حق باید این‌گونه باشد؟

نکته ادبی: طالب به معنای جوینده‌ی خداست.

طالب یزدان و آنگه عیش و نوش بادهٔ شیطان و آنگه نیم هوش

کسی که خدا را می‌جوید، آیا باید به عیش و نوش بپردازد؟ باده‌ی شیطان بنوشد و نیمه‌هوشیار شود؟

نکته ادبی: اشاره به دیدگاهِ قشری و نادرستِ زاهد نسبت به باده.

هوش تو بی می چنین پژمرده است هوشها باید بر آن هوش تو بست

عقلِ تو بدونِ باده هم پژمرده است؛ باید خردی متعالی بر هوشِ تو حاکم باشد.

نکته ادبی: هوشِ تو کنایه از عقلِ جزئی و استدلالیِ محدود است.

تا چه باشد هوش تو هنگام سکر ای چو مرغی گشته صید دام سکر

تو که این‌گونه همچون مرغی صیدِ دامِ مستیِ خود شده‌ای، در حالِ مستی و بیخودی چه هوشی خواهی داشت؟

نکته ادبی: سکر به معنای مستی و غفلت است.

آرایه‌های ادبی

استعاره باده

نمادِ معرفت، فیضِ الهی و سرمستیِ عارفانه که در ظاهر به شرابِ انگوری تعبیر شده است.

تضاد سنگ و گوهر

برای نشان دادنِ تفاوتِ ارزشِ ظاهر و باطن و اهمیتِ شناختِ حقیقت از طریقِ قلب.

تمثیل گنج در ویرانه

تمثیلی از جایگاهِ حقیقت و روحِ الهی در کالبدِ مادی و خاکیِ انسان.

کنایه گوشمالِ محنت

کنایه از سختی کشیدن و ریاضت‌های دشوار و بی‌حاصل.