مثنوی معنوی - دفتر پنجم
بخش ۱۴۴ - حکایت آن زن کی گفت شوهر را کی گوشت را گربه خورد شوهر گربه را به ترازو بر کشید گربه نیم من برآمد گفت ای زن گوشت نیم من بود و افزون اگر این گوشتست گربه کو و اگر این گربه است گوشت کو
مولویدرک و برداشت
هوش مصنوعیدرونمایه و پیام
این بخش از حکایت، با روایتی طنزآمیز و حکایتی ساده درباره زنی فریبکار و همسری سادهلوح آغاز میشود که با ماجرای مفقود شدن گوشت و بهانه آوردن زن، فضایی برای ورود به مباحث عمیق فلسفی و عرفانی فراهم میآورد. شاعر از این تناقض ظاهری (وزن گربه و وزن گوشت)، برای ورود به بحثی در باب چیستی حقیقت، تضادهای عالم ماده و اتحاد روح و جسم بهره میبرد.
در ادامه، فضای متن از قصه عامیانه به سوی عرفانِ وحدتگرا میرود. نویسنده تبیین میکند که عالمِ ظاهر، ترکیبی از اضداد است که به تدبیر الهی با هم آمیختهاند. پیام اصلی این است که در ورای حواس پنجگانه و ادراکات مادی، حقیقتی اصیل و روحانی وجود دارد که انسان را به ساحتهای برتر وجود، یعنی جایی که دوگانگیها رنگ میبازد و حقیقتِ مطلق آشکار میشود، دعوت میکند.
معنای روان
مردی بود که کدخدا و صاحبخانه بود؛ او همسری داشت که بسیار فریبکار، بدسیرت و حیلهگر بود.
زن هر چیزی را که مرد به خانه میآورد، هدر میداد و از بین میبرد؛ مرد در تنگنا و سختی زندگی قرار داشت و نمیدانست چه کند.
مرد برای پذیرایی از مهمان، با رنج و سختی بسیار گوشتی تهیه کرد و با زحمت فراوان به خانه آورد.
زن گوشت را با شراب و کباب خورد. وقتی مرد به خانه بازگشت و وضعیت را دید، از این کار ناشایست و ضایع شدن حق مهمان گلایه کرد.
مرد با تعجب پرسید گوشت کجاست؟ چون مهمان آمده است و باید برایش غذایی تهیه کرد.
زن بیشرمانه گفت: گربه آن گوشت را خورد. اگر گوشت دیگری میخواهی، برو و بخر.
مرد گفت: ای زن، ترازو را بیاور تا وزن گربه را اندازه بگیرم و حقیقت را بفهمم.
مرد گربه را وزن کرد و وزنش نیممن بود. سپس به زنِ فریبکار گفت: ای زنِ حیلهگر!
مرد ادامه داد: گوشت نیممن و کمی بیشتر بود و وزن گربه هم دقیقاً همین اندازه است. ای زنِ مکار!
مرد در حیرت پرسید: اگر این گربه است، پس گوشت کجاست؟ و اگر این گوشت است، پس گربه کجاست؟
اگر این موجود (گربه) همان گوشت باشد، پس روحش کجاست؟ و اگر این همان روح (حقیقت) باشد، پس این شکل و شمایل گربه چیست؟
ای دوست من، این وضعیت حیرت در حیرت است؛ این کارِ من و تو نیست و از درکِ بشری خارج است.
هر دو (گوشت و گربه) در نهایت یکی هستند، اما مانند دانه و گیاه؛ یکی اصل (ریشه) است و دیگری فرع (شاخه و محصول).
حکمتِ الهی این اضداد را با هم پیوند داده است. ای قصاب (ای کسی که ظاهرِ دنیا را میبینی)، این رانِ گوشت با گردنِ گربه (اجزای به هم پیوسته) پیوند خورده است.
روح بدون قالب و بدن نمیتواند در این دنیا کاری انجام دهد و بدنت هم بدون جان، سرد و بیخاصیت است.
بدنِ تو پیداست و جانت پنهان؛ با همکاری همین دو جنبه است که امورات دنیا نظم میگیرد.
اگر خاک را به تنهایی بر سر بزنی، سر نمیشکند؛ اگر آب را هم بر سر بزنی، باز هم اتفاقی نمیافتد.
اما اگر میخواهی سر را بشکنی، باید آب و خاک را با هم ترکیب کنی (گل بسازی) تا سخت شود.
وقتی آن قالب (گل) شکسته شود، آب به اصل خود (سیالیت) برمیگردد و خاک نیز به اصل خود (زمین) باز میگردد.
حکمتی که خداوند در ترکیب اضداد (مثل روح و جسم) قرار داده، از سرِ نیاز و کشمکشهای این عالم است.
اتحادی فراتر از این وجود دارد که نه گوشی شنیده و نه چشمی دیده است (اشاره به وحدتِ مطلق).
اگر تو با گوشِ جان میشنیدی، آیا دیگر به گوشِ ظاهری نیازی داشتی؟ یا اصلاً به گفتارِ معمولی و محدود گوش میدادی؟
اگر خورشیدِ حقیقت را با چشمِ دل میدیدی، از امید بستن به یخِ ناپایدارِ دنیای مادی دست میکشیدی.
آن وجودِ یخی ذوب میشد و به آبی جاری تبدیل میشد؛ همانطور که حضرت داوود آهن را با دستِ خویش به زره تبدیل کرد.
سپس آن حقیقت، درمانِ جانِ هر درختی میشد و هر درختی از قدومِ مبارکِ آن جان میگرفت.
اما آن یخ (انسانِ گرفتار در خودخواهی) که در خود منجمد مانده، با دیگران و با عالمِ هستی ارتباطی ندارد.
با کسی انس نمیگیرد و کسی با او انس نمیگیرد؛ وجودش تنها بر اساسِ خودخواهی و نفسانیت تقسیمبندی شده است.
اگر نابود شود، جای تأسف نیست؛ زیرا او از همراهیِ پیرِ راه (خضرِ راهنما) که حقیقتِ زندگیبخش است، محروم است.
ای ایاز (نماد بنده خالص)، ستاره اقبال تو بسیار بلند است؛ هر مقام و مرتبهای شایسته گذرگاه تو نیست.
همت بلند تو چگونه میتواند به وفاداریهای کمارزش یا صفای ظاهری رضایت دهد؟
آرایههای ادبی
شاعر از این ماجرای ساده، تمثیلی برای تبیین نسبت میان روح و جسم و حقیقت و مجاز میسازد.
تقابل میان عناصر برای نشان دادن ضرورتِ ترکیب اضداد در ایجاد واقعیتهای مادی.
اشاره به معجزه حضرت داوود در نرم کردن آهن و ساخت زره، نمادی از قدرتِ تصرف در عالم ماده.
اشاره به حضرت خضر به عنوان نماد پیر راه و راهنمای معنوی که به انسان حیات جاودان میبخشد.
استفاده از شخصیت ایاز به عنوان نماد بنده کامل و مقرب که دارای همت بلند معنوی است.