مثنوی معنوی - دفتر پنجم

مولوی

بخش ۱۴۳ - حکایت آن مذن زشت آواز کی در کافرستان بانگ نماز داد و مرد کافری او را هدیه داد

مولوی
یک موذن داشت بس آواز بد در میان کافرستان بانگ زد
چند گفتندش مگو بانگ نماز که شود جنگ و عداوتها دراز
او ستیزه کرد و پس بی احتراز گفت در کافرستان بانگ نماز
خلق خایف شد ز فتنهٔ عامه ای خود بیامد کافری با جامه ای
شمع و حلوا با چنان جامهٔ لطیف هدیه آورد و بیامد چون الیف
پرس پرسان کین موذن کو کجاست که صلا و بانگ او راحت فزاست
هین چه راحت بود زان آواز زشت گفت که آوازش فتاد اندر کنشت
دختری دارم لطیف و بس سنی آرزو می بود او رامومنی
هیچ این سودا نمی رفت از سرش پندها می داد چندین کافرش
در دل او مهر ایمان رسته بود هم چو مجمر بود این غم من چو عود
در عذاب و درد و اشکنجه بدم که بجنبد سلسلهٔ او دم به دم
هیچ چاره می ندانستم در آن تا فرو خواند این موذن آن اذان
گفت دختر چیست این مکروه بانگ که بگوشم آمد این دو چار دانگ
من همه عمر این چنین آواز زشت هیچ نشنیدم درین دیر و کنشت
خوهرش گفتا که این بانگ اذان هست اعلام و شعار مومنان
باورش نامد بپرسید از دگر آن دگر هم گفت آری ای پدر
چون یقین گشتش رخ او زرد شد از مسلمانی دل او سرد شد
باز رستم من ز تشویش و عذاب دوش خوش خفتم در آن بی خوف خواب
راحتم این بود از آواز او هدیه آوردم به شکر آن مرد کو
چون بدیدش گفت این هدیه پذیر که مرا گشتی مجیر و دستگیر
آنچ کردی با من از احسان و بر بندهٔ تو گشته ام من مستمر
گر به مال و ملک و ثروت فردمی من دهانت را پر از زر کردمی
هست ایمان شما زرق و مجاز راه زن هم چون که آن بانگ نماز
لیک از ایمان و صدق بایزید چند حسرت در دل و جانم رسید
هم چو آن زن کو جماع خر بدید گفت آوه چیست این فحل فرید
گر جماع اینست بردند این خران بر کس ما می ریند این شوهران
داد جمله داد ایمان بایزید آفرینها بر چنین شیر فرید
قطره ای ز ایمانش در بحر ار رود بحر اندر قطره اش غرقه شود
هم چو ز آتش ذره ای در بیشه ها اندر آن ذره شود بیشه فنا
چون خیالی در دل شه یا سپاه کرد اندر جنگ خصمان را تباه
یک ستاره در محمد رخ نمود تا فنا شد گوهر گبر و جهود
آنک ایمان یافت رفت اندر امان کفرهای باقیان شد دو گمان
کفر صرف اولین باری نماند یا مسلمانی و یا بیمی نشاند
این به حیله آب و روغن کردنیست این مثلها کفو ذرهٔ نور نیست
ذره نبود جز حقیری منجسم ذره نبود شارق لا ینقسم
گفتن ذره مرادی دان خفی محرم دریا نه ای این دم کفی
آفتاب نیر ایمان شیخ گر نماید رخ ز شرق جان شیخ
جمله پستی گنج گیرد تا ثری جمله بالا خلد گیرد اخضری
او یکی جان دارد از نور منیر او یکی تن دارد از خاک حقیر
ای عجب اینست او یا آن بگو که بماندم اندرین مشکل عمو
گر وی اینست ای برادر چیست آن پر شده از نور او هفت آسمان
ور وی آنست این بدن ای دوست چیست ای عجب زین دو کدامین است و کیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این حکایت در پی بیان تفاوت میان «ظاهرِ بی‌مایه» و «باطنِ نورانی» است. مؤذن در این داستان نماد کسانی است که بدون بهره‌مندی از حقیقت و جوهرهٔ دین، تنها با تکیه بر فرم‌های بیرونی و آزاردهنده، نه تنها جذب نمی‌کنند، بلکه مایهٔ نفرت و دوری دیگران از حقیقت می‌شوند. اقدام او در این حکایت، تمثیلی است برای باورهای تقلیدی که خالی از روحِ حقیقت است.

در بخش دوم، مولانا با گذر از داستان، به تبیین جایگاه «ایمانِ عارفانه» می‌پردازد. او ایمانِ حقیقیِ اولیای الهی را همچون نوری فراگیر توصیف می‌کند که همهٔ تردیدها، شرک‌ها و تاریکی‌ها را در خود ذوب می‌کند و با ایمانِ تقلیدی و ظاهری که مانند بانگِ ناخوشِ مؤذن، پوچ و غیرجذاب است، تفاوتی ماهوی دارد.

معنای روان

یک موذن داشت بس آواز بد در میان کافرستان بانگ زد

مؤذنی بود که صدایی بسیار بد و گوش‌خراش داشت و با این حال در میان منطقه‌ای که ساکنانش غیرمسلمان بودند، با صدای بلند اذان می‌گفت.

نکته ادبی: «کافرستان» ترکیبی است برای توصیف محیطی که با احکام اسلامی بیگانه است.

چند گفتندش مگو بانگ نماز که شود جنگ و عداوتها دراز

اطرافیان بارها به او هشدار دادند که این بانگ و ناله را سر ندهد، زیرا این کار باعث ایجاد کینه و دشمنی‌های طولانی‌مدت میان مسلمانان و دیگران می‌شود.

نکته ادبی: «ادعوت‌ها» در اینجا به معنای دشمنی‌ها و کینه‌توزی‌هاست.

او ستیزه کرد و پس بی احتراز گفت در کافرستان بانگ نماز

اما او لجبازی کرد و بدون هیچ ملاحظه و ترس، همچنان در میان آن کافران اذان می‌گفت.

نکته ادبی: «بی‌احتراز» به معنای بی‌باکانه و بدون رعایت جانب احتیاط است.

خلق خایف شد ز فتنهٔ عامه ای خود بیامد کافری با جامه ای

مردم از این آشوب و درگیری که ممکن بود پیش بیاید ترسیدند، تا اینکه مردی کافر با ظاهری آراسته و خاص به نزد او آمد.

نکته ادبی: «فتنه عامه» اشاره به شورش یا درگیری عمومی است.

شمع و حلوا با چنان جامهٔ لطیف هدیه آورد و بیامد چون الیف

آن مرد با جامه‌ای گران‌بها و هدیه‌ای شامل شمع و حلوا، با چهره‌ای مهربان و آرام به سمت مؤذن آمد.

نکته ادبی: «الیف» به معنای مأنوس، آرام و مهربان است.

پرس پرسان کین موذن کو کجاست که صلا و بانگ او راحت فزاست

او مدام از دیگران می‌پرسید آن مؤذنی که چنین دعوت و بانگش، باعث آرامش و راحتی است، کجاست؟

نکته ادبی: «صلا» به معنای دعوت و ندا است.

هین چه راحت بود زان آواز زشت گفت که آوازش فتاد اندر کنشت

اطرافیان متعجب شدند که این آوازِ ناخوشایند چه آرامشی داشت؟ آن مرد گفت که آواز او به کنیسه ما رسیده است.

نکته ادبی: «کنشت» به معنای عبادتگاه غیرمسلمانان است.

دختری دارم لطیف و بس سنی آرزو می بود او رامومنی

دختری بسیار نازک‌طبع و والا دارم که آرزویش این بود که مسلمان شود.

نکته ادبی: «سنی» در اینجا به معنای والا، بلندپایه و شکوهمند است.

هیچ این سودا نمی رفت از سرش پندها می داد چندین کافرش

این سودای مسلمانی از سرش بیرون نمی‌رفت و هر چقدر که ما کافران او را نصیحت کردیم، فایده‌ای نداشت.

نکته ادبی: «سودا» به معنای خیال‌پردازی یا اشتیاق شدید است.

در دل او مهر ایمان رسته بود هم چو مجمر بود این غم من چو عود

مهرِ ایمان در دل او جوانه زده بود و این غم و غصهٔ من، مانند عود در مجمرِ (آتشدانِ) دلِ من می‌سوخت.

نکته ادبی: تشبیه «غم به عود» و «دل به مجمر» از تصویرسازی‌های کلاسیک برای بیان سوختن درونی است.

در عذاب و درد و اشکنجه بدم که بجنبد سلسلهٔ او دم به دم

در عذاب و شکنجه بودم که نکند او سلسلهٔ ایمان و تعلق به اسلام را لحظه به لحظه بیشتر در دلش بجنباند و قوی‌تر کند.

نکته ادبی: «سلسله» نمادِ بند و زنجیرِ دلبستگی به دین است.

هیچ چاره می ندانستم در آن تا فرو خواند این موذن آن اذان

هیچ راهی برای نجات از این وضعیت نمی‌دانستم تا اینکه این مؤذن، آن اذان را با آن کیفیت خواند.

نکته ادبی: استفاده از عبارت «فرو خواند» که نوعی قرائتِ بلند و تکراری است.

گفت دختر چیست این مکروه بانگ که بگوشم آمد این دو چار دانگ

دخترم پرسید این بانگ ناخوشایند که به گوشم رسید، چیست؟

نکته ادبی: «مکروه» در اینجا به معنای ناپسند و زشت است.

من همه عمر این چنین آواز زشت هیچ نشنیدم درین دیر و کنشت

او گفت که در تمام عمرم در این دیر و کنشت، هیچ آوازی به این زشتی نشنیده بودم.

نکته ادبی: «دیر» به معنای محل عبادت راهبان و «کنشت» محل عبادت یهودیان است.

خوهرش گفتا که این بانگ اذان هست اعلام و شعار مومنان

خواهرش به او گفت که این بانگِ اذان، نشانه و شعارِ مسلمانان است.

نکته ادبی: «شعار» به معنای علامت و نشانهٔ تمایز گروهی است.

باورش نامد بپرسید از دگر آن دگر هم گفت آری ای پدر

دختر باور نکرد و از دیگری پرسید و او هم تأیید کرد که بله ای پدر، این صدای اذانِ مسلمانان است.

نکته ادبی: اشاره به تکرار پرسش برای رسیدن به یقین.

چون یقین گشتش رخ او زرد شد از مسلمانی دل او سرد شد

وقتی برای دختر یقین حاصل شد که این صدایِ زشت متعلق به مسلمانان است، رنگ از چهره‌اش پرید و دلش از اسلام سرد شد.

نکته ادبی: «سرد شدن» کنایه از از دست دادن اشتیاق و علاقه است.

باز رستم من ز تشویش و عذاب دوش خوش خفتم در آن بی خوف خواب

من از آن عذاب و تشویش نجات یافتم و دیشب با خیالی آسوده و بدون ترس خوابیدم.

نکته ادبی: «تشویش» به معنای اضطراب ذهنی است.

راحتم این بود از آواز او هدیه آوردم به شکر آن مرد کو

راحتیِ من به خاطر آوازِ او بود، بنابراین به شکرانهٔ آن کار، برای آن مؤذن هدیه‌ای آوردم.

نکته ادبی: پارادوکسِ طنزآمیز: قدردانی از یک کارِ منفی به دلیل نتیجه‌ای که برای کافر داشته است.

چون بدیدش گفت این هدیه پذیر که مرا گشتی مجیر و دستگیر

وقتی مؤذن را دید، گفت این هدیه را بپذیر که تو پناه و نجات‌دهندهٔ من شدی.

نکته ادبی: «مجیر» به معنای پناه دهنده است.

آنچ کردی با من از احسان و بر بندهٔ تو گشته ام من مستمر

به خاطر احسان و نیکی که در حق من کردی، من بنده و سپاسگزار تو شدم.

نکته ادبی: «مستمر» در اینجا به معنای دائمی و همیشگی است.

گر به مال و ملک و ثروت فردمی من دهانت را پر از زر کردمی

اگر ثروت و دارایی‌ام زیاد بود، دهانت را پر از طلا می‌کردم.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن میزان قدردانی کافر.

هست ایمان شما زرق و مجاز راه زن هم چون که آن بانگ نماز

ایمانِ شما مسلمانان هم مانند آن بانگِ اذان، فریبنده و ظاهری است و راهزنِ جان است.

نکته ادبی: «زرق» به معنای فریب، نیرنگ و ظاهرآرایی است.

لیک از ایمان و صدق بایزید چند حسرت در دل و جانم رسید

اما از ایمانِ حقیقی و راستینِ بایزیدِ بسطامی، حسرت‌های زیادی در دل و جانم می‌نشیند.

نکته ادبی: اشاره به «بایزید» به عنوان ترازوی ایمانِ واقعی در برابر ایمانِ ظاهری.

هم چو آن زن کو جماع خر بدید گفت آوه چیست این فحل فرید

شبیه همان زنی که وقتی عملِ زشتِ جفت‌گیریِ خر را دید، گفت آوه، این چه موجودِ یگانه‌ای است!

نکته ادبی: «فحل» به معنای نر و «فرید» به معنای یگانه است.

گر جماع اینست بردند این خران بر کس ما می ریند این شوهران

اگر حقیقتِ عشق و ارتباط همین است که این خران انجام می‌دهند، پس شوهرانِ ما با ما چه می‌کنند؟ (یعنی این کارِ خران حقیقت نیست).

نکته ادبی: تمثیلی برای تفاوتِ ماهویِ عملِ ناشی از غریزه با عملِ ناشی از عشق.

داد جمله داد ایمان بایزید آفرینها بر چنین شیر فرید

تمامِ ایمانِ بایزید، حقیقتی کامل است و صدها آفرین بر چنین شیرِ میدانِ عرفانی باد.

نکته ادبی: «شیر فرید» استعاره از قهرمانِ بی‌بدیل و شجاع در وادی عرفان.

قطره ای ز ایمانش در بحر ار رود بحر اندر قطره اش غرقه شود

اگر ذره‌ای از ایمانِ او در دریا بیفتد، دریا در آن ذره غرق و ناپدید می‌شود (آن‌قدر ایمانش وسیع است).

نکته ادبی: استعاره از قدرتِ بی‌کرانِ ایمانِ عارف که عقلِ مادی را حیران می‌کند.

هم چو ز آتش ذره ای در بیشه ها اندر آن ذره شود بیشه فنا

همان‌طور که اگر ذره‌ای آتش در جنگل بیفتد، کل آن جنگل در آن ذرهٔ کوچکِ آتش فنا می‌شود.

نکته ادبی: نمادگرایی آتش برای ایمان که سوزانندهٔ تعلقات است.

چون خیالی در دل شه یا سپاه کرد اندر جنگ خصمان را تباه

ایمانِ او مانند خیالی در دلِ شاه یا سپاه، تمام دشمنان را در میدانِ جنگ نابود می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ معنویِ ایمان بر باطن و غلبه بر خصم.

یک ستاره در محمد رخ نمود تا فنا شد گوهر گبر و جهود

وقتی یک ستاره (نماد ایمان) در سیمای محمد (ص) درخشید، گوهرِ کفرِ کافران و یهودیان نابود شد.

نکته ادبی: «گبر و جهود» به عنوان نمایندگان کفر در تقابل با نور ایمان.

آنک ایمان یافت رفت اندر امان کفرهای باقیان شد دو گمان

هر کس ایمانِ حقیقی یافت در امان است، اما ایمانِ بقیه، همواره با شک و گمان همراه است.

نکته ادبی: تفاوتِ ایمانِ یقینی و ایمانِ ظنی.

کفر صرف اولین باری نماند یا مسلمانی و یا بیمی نشاند

ایمانِ محض و واقعی، دیگر جایی برای تردید نمی‌گذارد؛ یا انسان مؤمنِ کامل است و یا ایمانش آمیخته به ترس است.

نکته ادبی: تقابل میان «کفر صرف» (ناباوری مطلق) و ایمانِ راسخ.

این به حیله آب و روغن کردنیست این مثلها کفو ذرهٔ نور نیست

این قیاس‌ها (ایمانِ ظاهری و تقلیدی) مانند مخلوط کردنِ آب و روغن است که هرگز با هم یکی نمی‌شوند و با حقیقتِ نورِ ایمان قابل مقایسه نیست.

نکته ادبی: تمثیل «آب و روغن» برای نشان دادن عدم تجانسِ حقیقت و مجاز.

ذره نبود جز حقیری منجسم ذره نبود شارق لا ینقسم

ذره‌ای که در قرآن یا کلام بزرگان آمده، به معنایِ ناچیزِ جسمانی نیست؛ بلکه معنایی بسیط و تجزیه‌ناپذیر از حقیقتِ الهی است.

نکته ادبی: «شارق» به معنای تابنده و «لا ینقسم» یعنی تجزیه‌ناپذیر.

گفتن ذره مرادی دان خفی محرم دریا نه ای این دم کفی

کلمهٔ «ذره» را در اینجا با معنایِ پنهانش درک کن؛ اگر محرمِ این دریای معنا نیستی، این حرف‌ها برایت در حدِ کف روی آب است.

نکته ادبی: «کف» استعاره از ظاهرِ بی‌پایه و زودگذر.

آفتاب نیر ایمان شیخ گر نماید رخ ز شرق جان شیخ

اگر خورشیدِ ایمانِ شیخ، از مشرقِ جانِ او طلوع کند، چه رخ می‌دهد؟

نکته ادبی: «شرق جان» استعاره از جایگاهِ طلوعِ معرفت در وجودِ انسان.

جمله پستی گنج گیرد تا ثری جمله بالا خلد گیرد اخضری

تمامِ پستی‌ها و زمین‌ها تا اعماقِ خاک گنجینه می‌شوند و تمامِ آسمان‌ها و بلندی‌ها به سبزی و خرمی می‌گرایند.

نکته ادبی: «ثری» به معنای خاک و زمین، «اخضری» به معنای سبزی و خرمی.

او یکی جان دارد از نور منیر او یکی تن دارد از خاک حقیر

او یک جانِ نورانی و درخشان دارد و یک تنِ خاکی و حقیر.

نکته ادبی: اشاره به دوگانگیِ وجودیِ انسان (جسم و روح).

ای عجب اینست او یا آن بگو که بماندم اندرین مشکل عمو

ای عجب! آیا آن حقیقتِ نورانی اوست یا این کالبدِ خاکی؟ من در این مسئله سردرگم مانده‌ام.

نکته ادبی: بیانِ حیرتِ عارفانه در برابرِ حقیقتِ وجودِ ولیّ خدا.

گر وی اینست ای برادر چیست آن پر شده از نور او هفت آسمان

اگر آن حقیقتِ نورانی، اوست، پس این بدنِ مادی چیست؟ که پر از نورِ اوست و هفت آسمان را گرفته است.

نکته ادبی: اشاره به وسعتِ وجودیِ اولیاء الهی.

ور وی آنست این بدن ای دوست چیست ای عجب زین دو کدامین است و کیست

و اگر او همین کالبدِ خاکی است، پس آن حقیقتِ نورانی چیست؟ عجب از این دوگانه، کدام‌یک اوست و کیست؟

نکته ادبی: پرسشی برای تفکر در بابِ حقیقتِ فنای فی‌الله و بقای بالله.

آرایه‌های ادبی

تضاد بانگِ بد و آوازِ زشت در برابرِ حقیقتِ ایمان

تقابل میان جلوه‌های ظاهری و نازیبایِ تقلید با حقیقتِ نورانیِ ایمانِ عارفانه.

تمثیل داستانِ مؤذن و ایمانِ بایزید

استفاده از روایتی داستانی برای تبیین مفهومی پیچیده در عرفان یعنی تفاوت بین صورت (قالب) و سیرت (معنا).

استعاره ذره

به کار بردن واژه ذره نه به معنای فیزیکی و خرد، بلکه به معنای حقیقتِ تجزیه‌ناپذیرِ الهی که تمام کائنات در آن مستغرق است.

تناقض‌نمایی (پارادوکس) قطره ای ز ایمانش در بحر ار رود / بحر اندر قطره اش غرقه شود

شگفتیِ قدرت ایمانِ عارف که در مقیاس‌های ظاهری نمی‌گنجد؛ به طوری که جزء بر کل غلبه می‌کند.