مثنوی معنوی - دفتر پنجم

مولوی

بخش ۱۳۷ - باز جواب گفتن آن کافر جبری آن سنی را کی باسلامش دعوت می‌کرد و به ترک اعتقاد جبرش دعوت می‌کرد و دراز شدن مناظره از طرفین کی مادهٔ اشکال و جواب را نبرد الا عشق حقیقی کی او را پروای آن نماند و ذلک فضل الله یتیه من یشاء

مولوی
کافر جبری جواب آغاز کرد که از آن حیران شد آن منطیق مرد
لیک گر من آن جوابات و سوال جمله را گویم بمانم زین مقال
زان مهم تر گفتنیها هستمان که بدان فهم تو به یابد نشان
اندکی گفتیم زان بحث ای عتل ز اندکی پیدا بود قانون کل
هم چنین بحثست تا حشر بشر در میان جبری و اهل قدر
گر فرو ماندی ز دفع خصم خویش مذهب ایشان بر افتادی ز پیش
چون برون شوشان نبودی در جواب پس رمیدندی از آن راه تباب
چونک مقضی بد دوام آن روش می دهدشان از دلایل پرورش
تا نگردد ملزم از اشکال خصم تا بود محجوب از اقبال خصم
تا که این هفتاد و دو ملت مدام در جهان ماند الی یوم القیام
چون جهان ظلمتست و غیب این از برای سایه می باید زمین
تا قیامت ماند این هفتاد و دو کم نیاید مبتدع را گفت و گو
عزت مخزن بود اندر بها که برو بسیار باشد قفلها
عزت مقصد بود ای ممتحن پیچ پیچ راه و عقبه و راه زن
عزت کعبه بود و آن نادیه ره زنی اعراب و طول بادیه
هر روش هر ره که آن محمود نیست عقبه ای و مانعی و ره زنیست
این روش خصم و حقود آن شده تا مقلد در دو ره حیران شده
صدق هر دو ضد بیند در روش هر فریقی در ره خود خوش منش
گر جوابش نیست می بندد ستیز بر همان دم تا به روز رستخیز
که مهان ما بدانند این جواب گرچه از ما شد نهان وجه صواب
پوزبند وسوسه عشقست و بس ورنه کی وسواس را بستست کس
عاشقی شو شاهدی خوبی بجو صید مرغابی همی کن جو بجو
کی بری زان آب کان آبت برد کی کنی زان فهم فهمت را خورد
غیر این معقولها معقولها یابی اندر عشق با فر و بها
غیر این عقل تو حق را عقلهاست که بدان تدبیر اسباب سماست
که بدین عقل آوری ارزاق را زان دگر مفرش کنی اطباق را
چون ببازی عقل در عشق صمد عشر امثالت دهد یا هفت صد
آن زنان چون عقلها درباختند بر رواق عشق یوسف تاختند
عقلشان یک دم ستد ساقی عمر سیر گشتند از خرد باقی مرد
اصل صد یوسف جمال ذوالجلال ای کم از زن شو فدای آن جمال
عشق برد بحث را ای جان و بس کو ز گفت و گو شود فریاد رس
حیرتی آید ز عشق آن نطق را زهره نبود که کند او ماجرا
که بترسد گر جوابی وا دهد گوهری از لنج او بیرون فتد
لب ببندد سخت او از خیر و شر تا نباید کز دهان افتد گهر
هم چنانک گفت آن یار رسول چون نبی بر خواندی بر ما فصول
آن رسول مجتبی وقت نثار خواستی از ما حضور و صد وقار
آنچنان که بر سرت مرغی بود کز فواتش جان تو لرزان شود
پس نیاری هیچ جنبیدن ز جا تا نگیرد مرغ خوب تو هوا
دم نیاری زد ببندی سرفه را تا نباید که بپرد آن هما
ور کست شیرین بگوید یا ترش بر لب انگشتی نهی یعنی خمش
حیرت آن مرغست خاموشت کند بر نهد سردیگ و پر جوشت کند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این بخش از مثنوی، مولانا به نقدِ بی‌ثمر بودنِ جدل‌های کلامی میانِ جبری‌مسلکان (معتقدان به جبر) و اهلِ اختیار می‌پردازد. او معتقد است که این بحث‌ها، که تا روز رستاخیز میان پیروان عقاید گوناگون ادامه دارد، تنها بخشی از نظمِ دوگانه‌ی جهان است تا انسان در پیچ‌وخمِ آزمون‌های زندگی، تضادها را تجربه کند.

شاعر راهِ رهایی از این سرگشتگیِ عقلی را نه‌ در جدل، بلکه در ساحت «عشق» می‌جوید. از دیدگاه او، عقلِ جزئی و استدلالی در برابر حقیقتِ متعالی ناتوان است و تنها با خاموشیِ ذهن و رسیدن به مرتبه‌ی حیرت (همچون کسی که از ترس رمیدنِ پرنده‌ای بر سر، سراپا سکوت و حضور است)، می‌توان به حقیقت راه یافت و از بندِ وسوسه‌های ذهنی رها شد.

معنای روان

کافر جبری جواب آغاز کرد که از آن حیران شد آن منطیق مرد

آن مرد جبری‌مذهب پاسخی داد که چنان پیچیده و کوبنده بود که آن مردِ اهلِ منطق و استدلال را حیرت‌زده کرد.

نکته ادبی: منطیق در اینجا به معنای کسی است که خود را درگیر منطق و بحث‌های جدلی می‌کند.

لیک گر من آن جوابات و سوال جمله را گویم بمانم زین مقال

اگر بخواهم تمامِ آن پرسش‌ها و پاسخ‌ها را بازگو کنم، وقت تلف می‌شود و از مسیرِ اصلیِ گفتار باز می‌مانم.

نکته ادبی: مقال به معنای سخن و گفتار است.

زان مهم تر گفتنیها هستمان که بدان فهم تو به یابد نشان

ما نکات مهم‌تری برای گفتن داریم که اگر آن‌ها را دریابی، به حقیقت و نشانِ درستِ راه خواهی رسید.

نکته ادبی: به‌یابد به معنای به دست آوردن و یافتن است.

اندکی گفتیم زان بحث ای عتل ز اندکی پیدا بود قانون کل

ای انسانِ غافل، اندکی از آن مباحث را برایت گفتیم تا بدانی که این مشتِ نمونه‌ی خروار است و از همین اندک، می‌توان قانونِ کلیِ حاکم بر بحث‌ها را فهمید.

نکته ادبی: عتل به معنای آدمِ تندخو، غافل و یا کسی است که بی‌حکمت است.

هم چنین بحثست تا حشر بشر در میان جبری و اهل قدر

این بحث و جدل میانِ جبری‌ها و اختیارگرایان (اهلِ قدر)، سنتی است که تا روز رستاخیز بشر ادامه خواهد داشت.

نکته ادبی: اهلِ قدر اشاره به کسانی دارد که به اختیار انسان معتقدند.

گر فرو ماندی ز دفع خصم خویش مذهب ایشان بر افتادی ز پیش

اگر کسی در شکست دادنِ رقیبِ خود ناتوان می‌ماند، مذهب و عقیده‌اش به زودی رنگ می‌باخت و از رونق می‌افتاد.

نکته ادبی: فرو ماندی به معنای درمانده شدن در بحث است.

چون برون شوشان نبودی در جواب پس رمیدندی از آن راه تباب

چون برای پاسخگویی به یکدیگر، راهِ گریزی نمی‌یافتند، از آن راهِ تباه و بیهوده فرار می‌کردند.

نکته ادبی: تباب به معنای هلاک و زیان است.

چونک مقضی بد دوام آن روش می دهدشان از دلایل پرورش

چون این روشِ جدل و بحث، تا قیامت امری مقدر و لازم است، خداوند از درون به آن‌ها دلایل و توجیهات القا می‌کند.

نکته ادبی: مقضی به معنای قضا شده و تقدیر شده است.

تا نگردد ملزم از اشکال خصم تا بود محجوب از اقبال خصم

این القائات صورت می‌گیرد تا در برابرِ اشکالِ رقیب، مغلوب نشوند و همچنان در حجابِ تعصب باقی بمانند.

نکته ادبی: ملزم به معنای محکوم به شکست در استدلال است.

تا که این هفتاد و دو ملت مدام در جهان ماند الی یوم القیام

این تضادها ادامه دارد تا هفتاد و دو ملت (نمادِ تمامیِ عقایدِ متکثر) تا روز قیامت در جهان باقی بمانند.

نکته ادبی: اشاره به حدیثِ افتراق امت‌ها به هفتاد و دو فرقه.

چون جهان ظلمتست و غیب این از برای سایه می باید زمین

چون جهانِ مادی، تاریک و ظلمانی است و حقیقتِ غیبی پنهان است، برای دیده شدنِ «سایه» (که نمادِ هستیِ محدودِ ماست)، به وجودِ این زمین (عالمِ کثرت) نیاز است.

نکته ادبی: غیب در اینجا اشاره به عالمِ بالا و غیرِ مادی است.

تا قیامت ماند این هفتاد و دو کم نیاید مبتدع را گفت و گو

تا روز قیامت، این هفتاد و دو عقیده باقی خواهند ماند و برای مبتکرانِ بدعت‌ها و بحث‌های جدید، همیشه جای سخن گفتن هست.

نکته ادبی: مبتدع به معنای کسی است که بدعت و روشِ جدیدی ابداع می‌کند.

عزت مخزن بود اندر بها که برو بسیار باشد قفلها

عزت و حقیقت، همچون گنجینه‌ای است که در بها و ارزشِ بالایی نهفته است و به همین دلیل، قفل‌های بسیاری (موانعِ ذهنی) بر آن زده شده است.

نکته ادبی: مخزن در اینجا استعاره از جایگاهِ حقیقت است.

عزت مقصد بود ای ممتحن پیچ پیچ راه و عقبه و راه زن

ای کسی که در حالِ آزمون و خطایی، بدان که مقصودِ والا دارای راهی پیچ‌در‌پیچ و پر از موانع و راهزنان (وسوسه‌های نفسانی) است.

نکته ادبی: ممتحن به معنای کسی است که در آزمایش و سختی است.

عزت کعبه بود و آن نادیه ره زنی اعراب و طول بادیه

عزت همچون کعبه است و راه رسیدن به آن، گذر از بیابان‌های طولانی و دزدانِ عرب (وسوسه‌ها) است.

نکته ادبی: نادیه به معنای مجمع و جایگاهِ کعبه است.

هر روش هر ره که آن محمود نیست عقبه ای و مانعی و ره زنیست

هر روش و راهی که راهِ حق نباشد، در حقیقت عقبه و مانعی در برابرِ توست که راهزنی برای ایمانِ تو محسوب می‌شود.

نکته ادبی: محمود به معنای ستوده و پسندیده است.

این روش خصم و حقود آن شده تا مقلد در دو ره حیران شده

این کشمکشِ میانِ خصم و حق‌جو، باعث شده که پیروانِ مقلد، در انتخابِ راهِ درست سرگردان شوند.

نکته ادبی: حقود به معنای کینه‌توز و دشمن است.

صدق هر دو ضد بیند در روش هر فریقی در ره خود خوش منش

هر دو گروه، درستیِ عقیده‌ی خود را در آن روش می‌بینند و هر گروهی در راهِ خود خشنود و راضی است.

نکته ادبی: فریق به معنای گروه و دسته است.

گر جوابش نیست می بندد ستیز بر همان دم تا به روز رستخیز

اگر پاسخِ قانع‌کننده‌ای نداشته باشند، باز هم با سرسختی تا روز قیامت به جنگ و جدل ادامه می‌دهند.

نکته ادبی: رستخیز به معنای قیامت است.

که مهان ما بدانند این جواب گرچه از ما شد نهان وجه صواب

آن‌ها می‌گویند که بزرگانِ ما پاسخِ این شبهات را می‌دانند، اگرچه حقیقتِ درست از ما پنهان مانده است.

نکته ادبی: مهان جمعِ مه به معنای بزرگان است.

پوزبند وسوسه عشقست و بس ورنه کی وسواس را بستست کس

تنها عشق است که می‌تواند دهانِ وسوسه‌های ذهنی را ببندد وگرنه کسی قادر نیست این ذهنِ سرکش را مهار کند.

نکته ادبی: پوزبند کنایه از مهار کردن و ساکت کردن است.

عاشقی شو شاهدی خوبی بجو صید مرغابی همی کن جو بجو

به دنبالِ عاشقی باش و زیباییِ معنوی را بجو؛ درست مثل صیدِ پرنده، با تلاش و جستجو به دنبالِ آن باش.

نکته ادبی: شاهدی به معنای محبوب و زیبایی است.

کی بری زان آب کان آبت برد کی کنی زان فهم فهمت را خورد

چگونه می‌توانی از آبی که خودت را غرق می‌کند، نجات یابی؟ و چگونه می‌خواهی با عقلِ ناقص، حقیقتِ متعالی را درک کنی؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای نشان دادنِ ناتوانیِ عقلِ جزئی.

غیر این معقولها معقولها یابی اندر عشق با فر و بها

جز این عقل‌های مادی و محدود، در ساحتِ عشق، عقل‌های دیگری با شکوه و ارزشِ بسیار خواهی یافت.

نکته ادبی: فر و بها به معنای شکوه و ارزش است.

غیر این عقل تو حق را عقلهاست که بدان تدبیر اسباب سماست

خداوند غیر از این عقلی که تو داری، عقل‌های دیگری به اولیای خود داده که با آن تدبیرِ امورِ آسمانی را درک می‌کنند.

نکته ادبی: اسباب سما به معنای عوامل و اموراتِ عالمِ بالاست.

که بدین عقل آوری ارزاق را زان دگر مفرش کنی اطباق را

با این عقلِ دنیوی، رزق و روزیِ مادی به دست می‌آوری، اما با آن عقلِ دیگر، سفره‌ی دلت را برای معنویات می‌گستری.

نکته ادبی: مفرش کردن کنایه از گستراندن و آماده کردن است.

چون ببازی عقل در عشق صمد عشر امثالت دهد یا هفت صد

وقتی عقلِ خود را در راهِ عشقِ بی‌نیاز (خدا) فدا کنی، ده برابر یا هفتصد برابر به تو پاداش خواهد داد.

نکته ادبی: صمد یکی از نام‌های خداوند به معنای بی‌نیاز است.

آن زنان چون عقلها درباختند بر رواق عشق یوسف تاختند

آن زنان (اشاره به داستان زلیخا) وقتی عقلِ مادی‌شان را در عشقِ یوسف فدا کردند، به حقیقتِ زیبایی دست یافتند.

نکته ادبی: رواق به معنای ایوان و پیشگاه است که کنایه از مقامِ بالاست.

عقلشان یک دم ستد ساقی عمر سیر گشتند از خرد باقی مرد

عقلِ آن‌ها برای لحظه‌ای توسطِ ساقیِ عمر (عشق) گرفته شد و آن‌ها از خِردِ محدودِ دنیوی سیر و بی‌نیاز شدند.

نکته ادبی: ساقیِ عمر استعاره از خداوند یا مرشدِ راه است.

اصل صد یوسف جمال ذوالجلال ای کم از زن شو فدای آن جمال

یوسفِ اصلی، جمالِ پروردگار است. ای کسی که از آن زنانِ عاشق کمتری، خود را فدای آن زیباییِ مطلق کن.

نکته ادبی: ذوالجلال صفتی برای خداوند به معنای صاحبِ شکوه و عظمت است.

عشق برد بحث را ای جان و بس کو ز گفت و گو شود فریاد رس

ای جان، تنها عشق است که می‌تواند بحث و جدل را تمام کند؛ چرا که بحث‌های کلامی هرگز به فریادِ انسان نمی‌رسند.

نکته ادبی: فریاد رس به معنای کسی است که به دادِ انسان می‌رسد.

حیرتی آید ز عشق آن نطق را زهره نبود که کند او ماجرا

از عشق، چنان حیرتی به سراغِ نطق و سخن می‌آید که دیگر جرئت نمی‌کند حرفی بزند یا ماجرا‌جویی کند.

نکته ادبی: زهره به معنای جرئت و جسارت است.

که بترسد گر جوابی وا دهد گوهری از لنج او بیرون فتد

چون می‌ترسد که با باز کردنِ دهان برای جواب دادن، گوهرهای معرفت که در جانش دارد، به هدر برود.

نکته ادبی: لنج در اینجا استعاره از دهان یا ظرفِ سخن است.

لب ببندد سخت او از خیر و شر تا نباید کز دهان افتد گهر

سخت لب از گفتنِ هر چیز (خیر و شر) می‌بندد تا مبادا آن گوهرهای گرانبها از دهانش بیفتد و گم شود.

نکته ادبی: گهر کنایه از کلماتِ حکمت‌آمیز و اسرارِ الهی است.

هم چنانک گفت آن یار رسول چون نبی بر خواندی بر ما فصول

همان‌طور که آن یارِ رسول گفت، وقتی پیامبر آیاتِ الهی را بر ما می‌خواند،

نکته ادبی: اشاره به روایاتِ تاریخیِ صحابه در محضر پیامبر.

آن رسول مجتبی وقت نثار خواستی از ما حضور و صد وقار

آن رسولِ برگزیده در لحظاتِ بخشش و فیض، از ما حضورِ قلب و وقارِ کامل طلب می‌کرد.

نکته ادبی: مجتبی به معنای برگزیده است.

آنچنان که بر سرت مرغی بود کز فواتش جان تو لرزان شود

به‌گونه‌ای که اگر مرغی بر سرت نشسته باشد، از ترسِ اینکه مبادا با تکان خوردنِ تو بپرد، جانت بلرزد.

نکته ادبی: فوات به معنای از دست دادن و گریختن است.

پس نیاری هیچ جنبیدن ز جا تا نگیرد مرغ خوب تو هوا

آن‌قدر بی‌حرکت می‌مانی که حتی تکان نمی‌خوری تا آن مرغِ زیبا به پرواز درنیاید.

نکته ادبی: هوا گرفتنِ مرغ استعاره از پرواز کردن است.

دم نیاری زد ببندی سرفه را تا نباید که بپرد آن هما

نفس نمی‌کشی و سرفه‌ات را هم حبس می‌کنی تا مبادا آن «هما» (مرغِ سعادت/حقیقت) بپرد.

نکته ادبی: هما پرنده‌ای اساطیری و نمادِ سعادت است.

ور کست شیرین بگوید یا ترش بر لب انگشتی نهی یعنی خمش

و اگر کسی حرفِ شیرین یا تلخی به تو بزند، انگشت بر لب می‌گذاری که یعنی «خاموش باش».

نکته ادبی: خمش در اینجا به معنای سکوت کن است.

حیرت آن مرغست خاموشت کند بر نهد سردیگ و پر جوشت کند

این حیرت، همان مرغِ سعادت است که تو را خاموش می‌کند و دیگِ جانت را پر از جوش و خروشِ معنوی می‌سازد.

نکته ادبی: پر جوش کردن کنایه از به کمال رساندن و گرمیِ معنوی بخشیدن است.

آرایه‌های ادبی

استعاره مرغ بر سر

تمثیلی برای اشاره به حضورِ قلب، هوشیاریِ کامل و سکوتِ مطلق در برابرِ حقیقت است.

نماد هفتاد و دو ملت

اشاره به تمامیِ فرقه‌ها و مذاهبِ گوناگون که نمادِ کثرت و تضاد در عالمِ ماده هستند.

تناقض‌نمایی (پارادوکس) حیرتی آید ز عشق آن نطق را / زهره نبود که کند او ماجرا

عشق که باید شورانگیز باشد، عاشق را به سکوت و حیرت واداشته است.

تشبیه همچون کعبه است

تشبیه عزت و حقیقت به کعبه، برای نشان دادنِ مقدس بودن و سختیِ راهِ رسیدن به آن.