مثنوی معنوی - دفتر پنجم

مولوی

بخش ۱۳۳ - حکایت هم در جواب جبری و اثبات اختیار و صحت امر و نهی و بیان آنک عذر جبری در هیچ ملتی و در هیچ دینی مقبول نیست و موجب خلاص نیست از سزای آن کار کی کرده است چنانک خلاص نیافت ابلیس جبری بدان کی گفت بما اغویتنی والقلیل یدل علی الکثیر

مولوی
آن یکی می رفت بالای درخت می فشاند آن میوه را دزدانه سخت
صاحب باغ آمد و گفت ای دنی از خدا شرمیت کو چه می کنی
گفت از باغ خدا بندهٔ خدا گر خورد خرما که حق کردش عطا
عامیانه چه ملامت می کنی بخل بر خوان خداوند غنی
گفت ای ایبک بیاور آن رسن تا بگویم من جواب بوالحسن
پس ببستش سخت آن دم بر درخت می زد او بر پشت و ساقش چوب سخت
گفت آخر از خدا شرمی بدار می کشی این بی گنه را زار زار
گفت از چوب خدا این بنده اش می زند بر پشت دیگر بنده خوش
چوب حق و پشت و پهلو آن او من غلام و آلت فرمان او
گفت توبه کردم از جبر ای عیار اختیارست اختیارست اختیار
اختیارات اختیارش هست کرد اختیارش چون سواری زیر گرد
اختیارش اختیار ما کند امر شد بر اختیاری مستند
حاکمی بر صورت بی اختیار هست هر مخلوق را در اقتدار
تا کشد بی اختیاری صید را تا برد بگرفته گوش او زید را
لیک بی هیچ آلتی صنع صمد اختیارش را کمند او کند
اختیارش زید را قدیش کند بی سگ و بی دام حق صیدش کند
آن دروگر حاکم چوبی بود وآن مصور حاکم خوبی بود
هست آهنگر بر آهن قیمی هست بنا هم بر آلت حاکمی
نادر این باشد که چندین اختیار ساجد اندر اختیارش بنده وار
قدرت تو بر جمادات از نبرد کی جمادی را از آنها نفی کرد
قدرتش بر اختیارات آنچنان نفی نکند اختیاری را از آن
خواستش می گوی بر وجه کمال که نباشد نسبت جبر و ضلال
چونک گفتی کفر من خواست ویست خواست خود را نیز هم می دان که هست
زانک بی خواه تو خود کفر تو نیست کفر بی خواهش تناقض گفتنیست
امر عاجز را قبیحست و ذمیم خشم بتر خاصه از رب رحیم
گاو گر یوغی نگیرد می زنند هیچ گاوی که نپرد شد نژند
گاو چون معذور نبود در فضول صاحب گاو از چه معذورست و دول
چون نه ای رنجور سر را بر مبند اختیارت هست بر سبلت مخند
جهد کن کز جام حق یابی نوی بی خود و بی اختیار آنگه شوی
آنگه آن می را بود کل اختیار تو شوی معذور مطلق مست وار
هرچه گویی گفتهٔ می باشد آن هر چه روبی رفتهٔ می باشد آن
کی کند آن مست جز عدل و صواب که ز جام حق کشیدست او شراب
جادوان فرعون را گفتند بیست مست را پروای دست و پای نیست
دست و پای ما می آن واحدست دست ظاهر سایه است و کاسدست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این حکایت یکی از ظریف‌ترین و آموزنده‌ترین تمثیل‌های ادبیات عرفانی در نقدِ نگرش جبرگرایانه است. شاعر با استفاده از گفتگوی طنزآمیزِ میان یک دزد و صاحب‌باغ، پوچیِ ادعای کسانی را نشان می‌دهد که برای توجیه خطاهای خود به جبر الهی پناه می‌برند. دزد در ابتدا با استدلالی سفسطه‌آمیز می‌گوید چون جهان ملک خداست و او نیز بنده خداست، پس عملِ دزدی او اراده خداست؛ اما صاحب‌باغ با همین استدلال، او را تنبیه می‌کند تا نشان دهد که اگر این منطق درست باشد، تنبیه کردنِ دزد نیز عینِ اراده‌ی خداست.

در بخش دوم، بحث از سطح حکایت فراتر رفته و به تحلیلِ فلسفیِ رابطه میان اراده‌ی انسان و تقدیر الهی می‌پردازد. شاعر معتقد است که خداوند به انسان اختیار عطا کرده و این اختیار، بستری برای مسئولیت‌پذیری است، نه ابزاری برای فرار از تکلیف. در نهایت، اوجِ کمالِ انسانی را نه در جبر و نه در اختیارِ شخصیِ محدود، بلکه در رسیدن به چنان مرتبه‌ای از معرفت می‌داند که اراده‌ی فرد در اراده‌ی حق فانی شده و اعمال او آینه‌ای از عدل و حقیقت گردد.

معنای روان

آن یکی می رفت بالای درخت می فشاند آن میوه را دزدانه سخت

شخصی دزدانه و با شتاب از درختی بالا رفته بود و میوه‌ها را می‌چید.

نکته ادبی: می‌فشاند در اینجا به معنی فرو ریختن و چیدن میوه است.

صاحب باغ آمد و گفت ای دنی از خدا شرمیت کو چه می کنی

صاحب باغ سر رسید و گفت: ای آدم پست، آیا از خدا شرم نمی‌کنی که این‌گونه دزدی می‌کنی؟

نکته ادبی: دنی به معنای پست و فرومایه است و در اینجا برای توبیخ به کار رفته.

گفت از باغ خدا بندهٔ خدا گر خورد خرما که حق کردش عطا

دزد در پاسخ گفت: من بنده خدا هستم و این باغ نیز ملک خداست؛ اگر من از میوه‌ای که خدا بخشیده می‌خورم، چه گناهی کرده‌ام؟

نکته ادبی: حق در اینجا استعاره از خداوند متعال است.

عامیانه چه ملامت می کنی بخل بر خوان خداوند غنی

چرا عامیانه و جاهلانه مرا سرزنش می‌کنی؟ مگر می‌خواهی نسبت به داراییِ خداوندِ بی‌نیاز، بخل بورزی؟

نکته ادبی: غنی از نام‌های خداوند است که در اینجا بر بی‌نیازیِ مطلقِ او دلالت دارد.

گفت ای ایبک بیاور آن رسن تا بگویم من جواب بوالحسن

صاحب باغ گفت: ای غلام، آن طناب را بیاور تا به این شخص (که به سخن بوالحسن استدلال می‌کند) پاسخی مناسب دهم.

نکته ادبی: ایبک در اینجا به معنای غلام است و بوالحسن اشاره به خودِ دزد یا کنایه از استدلال‌کننده‌ی ناشی است.

پس ببستش سخت آن دم بر درخت می زد او بر پشت و ساقش چوب سخت

سپس او را محکم به درخت بست و با چوبی سفت و سخت بر پشت و پاهای او شروع به ضربه زدن کرد.

نکته ادبی: آن دم به معنای همان لحظه است.

گفت آخر از خدا شرمی بدار می کشی این بی گنه را زار زار

دزد فریاد زد: آخر از خدا بترس و شرم کن؛ چرا این انسانِ بی‌گناه را این‌چنین زار و نزار می‌زنی؟

نکته ادبی: زار زار به معنای ناله و گریه کردن و دردمندانه است.

گفت از چوب خدا این بنده اش می زند بر پشت دیگر بنده خوش

صاحب باغ گفت: من با چوبِ خدا، بنده خدا را می‌زنم؛ مگر نه اینکه این چوب و این پشت، هر دو متعلق به خدا هستند؟

نکته ادبی: این بیت دقیقاً منطقِ خودِ دزد را علیه او به کار می‌برد.

چوب حق و پشت و پهلو آن او من غلام و آلت فرمان او

چوب از آنِ خداست و بدن تو نیز ملکِ اوست؛ من تنها غلامی هستم که به دستور او عمل می‌کنم.

نکته ادبی: آلت فرمان به معنای وسیله‌ای برای اجرای دستور است.

گفت توبه کردم از جبر ای عیار اختیارست اختیارست اختیار

دزد که درمانده شده بود، گفت: ای فریبنده، از سخنِ جبرگرایانه توبه کردم؛ بله، اختیار وجود دارد، اختیار وجود دارد، اختیار وجود دارد.

نکته ادبی: عیار در اینجا به معنای هوشمند و فریبنده (در معنایِ مثبت یا منفی) به کار رفته است.

اختیارات اختیارش هست کرد اختیارش چون سواری زیر گرد

خداوند است که اختیار را در وجودِ ما قرار داده است؛ اختیارِ ما مانند اسب‌سواری است که در زیرِ لگامِ قدرتِ حق حرکت می‌کند.

نکته ادبی: گرد در اینجا به معنای لگام و مهار است.

اختیارش اختیار ما کند امر شد بر اختیاری مستند

اختیارِ ما، برآمده از اراده‌ی اوست و هر حکمی که صادر می‌شود، بر پایه‌ی همین اختیارِ انسانی است که به او استناد دارد.

نکته ادبی: مستند به معنای متکی و وابسته است.

حاکمی بر صورت بی اختیار هست هر مخلوق را در اقتدار

خداوند بر هر موجودی حاکم است، حتی در آنجا که موجود گمان می‌کند بی اختیار است.

نکته ادبی: اقتدار در اینجا به معنای سلطه و قدرت مطلق است.

تا کشد بی اختیاری صید را تا برد بگرفته گوش او زید را

خداوند چنان عمل می‌کند که حتی بی اختیاریِ انسان را نیز به شکارِ خود در می‌آورد؛ گویی که گوشِ انسان را گرفته و او را به سوی حقیقت می‌برد.

نکته ادبی: زید نامی فرضی برای نشان دادن انسان است.

لیک بی هیچ آلتی صنع صمد اختیارش را کمند او کند

اما خداوند بدون نیاز به هیچ ابزاری، با قدرتِ مطلقِ خویش، اختیارِ انسان را مانندِ کمندی در اختیار می‌گیرد.

نکته ادبی: صنع صمد اشاره به آفرینشِ بی‌نیازِ الهی دارد.

اختیارش زید را قدیش کند بی سگ و بی دام حق صیدش کند

اختیارِ انسان، ابزاری در دستِ اوست؛ خدا بدونِ نیاز به دام و سگِ شکاری، انسان را به سوی خود جذب می‌کند.

نکته ادبی: قید به معنای بند و زنجیر است.

آن دروگر حاکم چوبی بود وآن مصور حاکم خوبی بود

آن دروگر (صاحب باغ) که با چوب حکم می‌راند، و آن تصویرگر (خدا) که زیبایی می‌آفریند، هر دو حاکم هستند.

نکته ادبی: مصور به معنای صورت‌گر و خالق است.

هست آهنگر بر آهن قیمی هست بنا هم بر آلت حاکمی

آهنگر بر آهن فرمان می‌راند و بنا نیز بر ابزارِ کارش حاکمیت دارد.

نکته ادبی: قیمی در اینجا به معنای متولی و صاحبِ اختیار است.

نادر این باشد که چندین اختیار ساجد اندر اختیارش بنده وار

شگفت‌انگیز است که با وجودِ این همه اختیار در دستِ بندگان، همگی همچون بندگان در برابرِ اختیارِ الهی، ساجد و تسلیم هستند.

نکته ادبی: ساجد به معنای سجده‌کننده است.

قدرت تو بر جمادات از نبرد کی جمادی را از آنها نفی کرد

وقتی تو بر جمادات قدرت داری و از آن‌ها کار می‌کشی، آیا این قدرت، جماد بودنِ آن‌ها را نفی می‌کند؟ خیر.

نکته ادبی: جمادات موجودات بی‌جان و فاقد اراده هستند.

قدرتش بر اختیارات آنچنان نفی نکند اختیاری را از آن

قدرتِ خدا بر اختیاراتِ ما نیز همین‌گونه است؛ یعنی خداییِ او، اختیارِ ما را از ما سلب نمی‌کند.

نکته ادبی: اشاره به جمعِ تضاد میانِ قدرتِ مطلق خدا و اختیارِ انسان.

خواستش می گوی بر وجه کمال که نباشد نسبت جبر و ضلال

خواستِ خدا را چنان بیان کن که با کمالِ او سازگار باشد، به گونه‌ای که منجر به جبرگرایی و گمراهی نشود.

نکته ادبی: ضلال به معنای گمراهی است.

چونک گفتی کفر من خواست ویست خواست خود را نیز هم می دان که هست

اگر می‌گویی کفرِ من، خواستِ خداست، بدان که اراده‌ی خودِ تو نیز در آن نقش دارد.

نکته ادبی: استدلال منطقی شاعر برای دفع شبهه‌ی جبر.

زانک بی خواه تو خود کفر تو نیست کفر بی خواهش تناقض گفتنیست

چرا که بدونِ میل و اراده‌ی تو، کفرِ تو معنا ندارد؛ کفر ورزیدن بدونِ میلِ خودِ شخص، تناقض‌گویی است.

نکته ادبی: تناقض در اینجا یعنی ادعای بی منطق.

امر عاجز را قبیحست و ذمیم خشم بتر خاصه از رب رحیم

فرمان دادن به فردِ ناتوان (عاجز) زشت و ناپسند است و خشم گرفتن بر او زشت‌تر؛ حال چگونه این صفت را به پروردگارِ مهربان نسبت می‌دهی؟

نکته ادبی: ذمیم به معنای نکوهیده و پست است.

گاو گر یوغی نگیرد می زنند هیچ گاوی که نپرد شد نژند

گاو اگر یوغ (بندِ شخم) را نپذیرد، او را می‌زنند؛ هیچ گاوی نیست که از کار سرباز زند و صاحبش غمگین نشود.

نکته ادبی: نژند به معنای اندوهگین و افسرده است.

گاو چون معذور نبود در فضول صاحب گاو از چه معذورست و دول

وقتی گاو در انجامِ کارِ بیهوده عذرش پذیرفته نیست، چگونه صاحبِ گاو در قبالِ این همه کوتاهی و قصور معذور باشد؟

نکته ادبی: فضول به معنای کارهای بیهوده و زیاده‌روی است.

چون نه ای رنجور سر را بر مبند اختیارت هست بر سبلت مخند

چون بیمار نیستی، پس خودت را به مریضی نزن؛ اختیار داری، پس به این پنهان‌کاریِ خودت نخند.

نکته ادبی: سبلت در اینجا کنایه از سبیل و مظهرِ غرور است و مخند به معنای تمسخر است.

جهد کن کز جام حق یابی نوی بی خود و بی اختیار آنگه شوی

تلاش کن تا از جامِ حق، نوری تازه دریابی؛ آنگاه است که از خود و اختیارِ محدودِ خود رها می‌شوی.

نکته ادبی: اشاره به گذار از اختیارِ نفسانی به اختیارِ الهی.

آنگه آن می را بود کل اختیار تو شوی معذور مطلق مست وار

در آن مرتبه، اراده با خداست و تو چون مستی هستی که از قیدِ تکلیفِ بشری آزاد شده و معذورِ مطلق هستی.

نکته ادبی: معذور مطلق کنایه از فانی شدن در اراده خدا.

هرچه گویی گفتهٔ می باشد آن هر چه روبی رفتهٔ می باشد آن

هرچه می‌گویی، سخنِ خداست و هرچه انجام می‌دهی، فعلِ اوست.

نکته ادبی: اشاره به مقام فنا.

کی کند آن مست جز عدل و صواب که ز جام حق کشیدست او شراب

مگر می‌شود کسی که از شرابِ حقیقتِ الهی نوشیده است، جز به عدالت و راستی سخن بگوید؟

نکته ادبی: مست در اینجا عارفِ واصل است.

جادوان فرعون را گفتند بیست مست را پروای دست و پای نیست

ساحرانِ فرعون گفتند: وقتی انسان مستِ حق باشد، دیگر پروای جان و تن ندارد.

نکته ادبی: اشاره به داستان ساحرانِ فرعون در قرآن.

دست و پای ما می آن واحدست دست ظاهر سایه است و کاسدست

دست و پای ما و اراده‌ی ما یکی است؛ دستِ ظاهرِ ما تنها سایه‌ای از دستِ قدرتِ الهی است.

نکته ادبی: کاسدست در اینجا به معنای دستِ قدرتِ الهی است که دستِ ما در آن قرار دارد.

آرایه‌های ادبی

تمثیل (Parable) داستان دزد و صاحب‌باغ

کل حکایت تمثیلی است برای نشان دادنِ بطلانِ جبرگرایی.

تضاد (Antithesis) جبر و اختیار

تقابلِ مفاهیمِ جبر و اختیار در سراسرِ متن برای تبیینِ جایگاهِ مسئولیتِ انسانی.

استعاره (Metaphor) جام حق / شراب

اشاره به فیضِ الهی و سرمستیِ ناشی از معرفت که موجبِ فانی شدنِ اراده‌ی بنده در اراده‌ی حق می‌شود.

ایهام چوب خدا

هم به معنای چوبِ فیزیکی و هم کنایه از اراده و مقدراتِ الهی که فرد را در مسیرِ زندگی تنبیه یا هدایت می‌کند.