مثنوی معنوی - دفتر پنجم

مولوی

بخش ۱۳۰ - جواب گفتن ممن سنی کافر جبری را و در اثبات اختیار بنده دلیل گفتن سنت راهی باشد کوفتهٔ اقدام انبیا علیهم‌السلام بر یمین آن راه بیابان جبر کی خود را اختیار نبیند و امر و نهی را منکر شود و تاویل کند و از منکر شدن امر و نهی لازم آید انکار بهشت کی جزای مطیعان امرست و دوزخ جزای مخالفان امر و دیگر نگویم بچه انجامد کی العاقل تکفیه الاشاره و بر یسار آن راه بیابان قدرست کی قدرت خالق را مغلوب قدرت خلق داند و از آن آن فسادها زاید کی آن مغ جبری بر می‌شمرد

مولوی
گفت مومن بشنو ای جبری خطاب آن خود گفتی نک آوردم جواب
بازی خود دیدی ای شطرنج باز بازی خصمت ببین پهن و دراز
نامهٔ عذر خودت بر خواندی نامهٔ سنی بخوان چه ماندی
نکته گفتی جبریانه در قضا سر آن بشنو ز من در ماجرا
اختیاری هست ما را بی گمان حس را منکر نتانی شد عیان
سنگ را هرگز بگوید کس بیا از کلوخی کس کجا جوید وفا
آدمی را کس نگوید هین بپر یا بیا ای کور تو در من نگر
گفت یزدان ما علی الاعمی حرج کی نهد بر کس حرج رب الفرج
کس نگوید سنگ را دیر آمدی یا که چوبا تو چرا بر من زدی
این چنین واجستها مجبور را کس بگوید یا زند معذور را
امر و نهی و خشم و تشریف و عتاب نیست جز مختار را ای پاک جیب
اختیاری هست در ظلم و ستم من ازین شیطان و نفس این خواستم
اختیار اندر درونت ساکنست تا ندید او یوسفی کف را نخست
اختیار و داعیه در نفس بود روش دید آنگه پر و بالی گشود
سگ بخفته اختیارش گشته گم چون شکنبه دید جنبانید دم
اسپ هم حو حو کند چون دید جو چون بجنبد گوشت گربه کرد مو
دیدن آمد جنبش آن اختیار هم چو نفخی ز آتش انگیزد شرار
پس بجنبد اختیارت چون بلیس شد دلاله آردت پیغام ویس
چونک مطلوبی برین کس عرضه کرد اختیار خفته بگشاید نورد
وآن فرشته خیرها بر رغم دیو عرضه دارد می کند در دل غریو
تا بجنبد اختیار خیر تو زانک پیش از عرضه خفتست این دو خو
پس فرشته و دیو گشته عرضه دار بهر تحریک عروق اختیار
می شود ز الهامها و وسوسه اختیار خیر و شرت ده کسه
وقت تحلیل نماز ای با نمک زان سلام آورد باید بر ملک
که ز الهام و دعای خوبتان اختیار این نمازم شد روان
باز از بعد گنه لعنت کنی بر بلیس ایرا کزویی منحنی
این دو ضد عرضه کننده ت در سرار در حجاب غیب آمد عرضه دار
چونک پردهٔ غیب برخیزد ز پیش تو ببینی روی دلالان خویش
وآن سخنشان وا شناسی بی گزند که آن سخن گویان نهان اینها بدند
دیو گوید ای اسیر طبع و تن عرضه می کردم نکردم زور من
وآن فرشته گویدت من گفتمت که ازین شادی فزون گردد غمت
آن فلان روزت نگفتم من چنان که از آن سویست ره سوی جنان
آن فلان روزت نگفتم من چنان که از آن سویست ره سوی جنان
ما محب جان و روح افزای تو ساجدان مخلص بابای تو
این زمانت خدمتی هم می کنیم سوی مخدومی صلایت می زنیم
آن گره بابات را بوده عدی در خطاب اسجدوا کرده ابا
آن گرفتی آن ما انداختی حق خدمتهای ما نشناختی
این زمان ما را و ایشان را عیان در نگر بشناس از لحن و بیان
نیم شب چون بشنوی رازی ز دوست چون سخن گوید سحر دانی که اوست
ور دو کس در شب خبر آرد ترا روز از گفتن شناسی هر دو را
بانگ شیر و بانگ سگ در شب رسید صورت هر دو ز تاریکی ندید
روز شد چون باز در بانگ آمدند پس شناسدشان ز بانگ آن هوشمند
مخلص این که دیو و روح عرضه دار هر دو هستند از تتمهٔ اختیار
اختیاری هست در ما ناپدید چون دو مطلب دید آید در مزید
اوستادان کودکان را می زنند آن ادب سنگ سیه را کی کنند
هیچ گویی سنگ را فردا بیا ور نیایی من دهم بد را سزا
هیچ عاقل مر کلوخی را زند هیچ با سنگی عتابی کس کند
در خرد جبر از قدر رسواترست زانک جبری حس خود را منکرست
منکر حس نیست آن مرد قدر فعل حق حسی نباشد ای پسر
منکر فعل خداوند جلیل هست در انکار مدلول دلیل
آن بگوید دود هست و نار نی نور شمعی بی ز شمعی روشنی
وین همی بیند معین نار را نیست می گوید پی انکار را
جامه اش سوزد بگوید نار نیست جامه اش دوزد بگوید تار نیست
پس تسفسط آمد این دعوی جبر لاجرم بدتر بود زین رو ز گبر
گبر گوید هست عالم نیست رب یا ربی گوید که نبود مستحب
این همی گوید جهان خود نیست هیچ هسته سوفسطایی اندر پیچ پیچ
جملهٔ عالم مقر در اختیار امر و نهی این میار و آن بیار
او همی گوید که امر و نهی لاست اختیاری نیست این جمله خطاست
حس را حیوان مقرست ای رفیق لیک ادراک دلیل آمد دقیق
زانک محسوسست ما را اختیار خوب می آید برو تکلیف کار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به واکاوی مبحث پرچالش جبر و اختیار می‌پردازد و شاعر با استدلالی قوی، دیدگاه جبرگرایانه را که سلب مسئولیت از انسان می‌کند، مردود می‌شمارد. از نظر او، اختیار امری بدیهی است که در وجود انسان نهفته است و نفی آن با بدیهیات عقلی و حس در تضاد است. شاعر بر این باور است که انسان در مسیر زندگی، مدام با وسوسه‌های اهریمنی و الهام‌های رحمانی مواجه است که مانند محرک‌هایی، اراده خفته انسان را بیدار می‌کنند و او را در مقام انتخاب و کنشگری قرار می‌دهند.

در بخش دوم، شاعر برهانِ «مسئولیت‌پذیری» را مطرح می‌کند. او می‌پرسد که اگر انسان مجبور مطلق باشد، چرا خداوند یا عقلای عالم، امر و نهی می‌کنند یا پاداش و جزا می‌دهند؟ این احکام، خود گواهی بر وجود قدرت انتخاب در انسان است. در نهایت، شاعر با استفاده از تمثیلات ساده و ملموس، راه را برای درک این نکته هموار می‌کند که اختیارِ انسان، نه مطلقِ بی‌قید و شرط، بلکه میدانی است که با تأثیرات الهی و شیطانی بیدار می‌شود و در نهایت مسئولیت تصمیم بر عهده خود انسان است.

معنای روان

گفت مومن بشنو ای جبری خطاب آن خود گفتی نک آوردم جواب

مؤمن خطاب به جبرگرا گفت: ای کسی که به جبر عقیده داری، سخنم را بشنو؛ چون تو حرف خود را زدی، اکنون نوبت من است که پاسخ دهم.

نکته ادبی: خطاب به معنای سخن گفتن و نک به معنای «اینک» یا «اکنون» است.

بازی خود دیدی ای شطرنج باز بازی خصمت ببین پهن و دراز

ای که خود را شطرنج‌باز (مدعیِ تدبیر و اختیار) می‌بینی، بازیِ رقیبت را هم بنگر که چقدر گسترده و پیچیده است.

نکته ادبی: شطرنج‌باز استعاره از کسی است که می‌پندارد همه‌کاره است.

نامهٔ عذر خودت بر خواندی نامهٔ سنی بخوان چه ماندی

تو که نامه عذرخواهی خود (برای کارهای ناپسندت) را خواندی، اکنون نامه اهل سنت (که به اختیار باور دارند) را بخوان و ببین چه می‌گویند.

نکته ادبی: سنی در اینجا اشاره به دیدگاهی است که برخلاف جبرگرایان افراطی، برای انسان اختیار قائل است.

نکته گفتی جبریانه در قضا سر آن بشنو ز من در ماجرا

تو نکته‌ای جبرگرایانه درباره قضا و قدر گفتی، اکنون رازِ اصلی این ماجرا را از من بشنو.

نکته ادبی: قضا در اینجا اشاره به تقدیر الهی دارد.

اختیاری هست ما را بی گمان حس را منکر نتانی شد عیان

این حقیقت که ما اختیار داریم، تردیدناپذیر است؛ تو نمی‌توانی منکرِ آن چیزی شوی که به وضوح با حواس پنج‌گانه درک می‌کنی.

نکته ادبی: حس به معنای ادراک و شهود است.

سنگ را هرگز بگوید کس بیا از کلوخی کس کجا جوید وفا

آیا کسی به سنگ می‌گوید «بیا»؟ یا کسی از کلوخ انتظارِ وفاداری دارد؟

نکته ادبی: استفاده از تمثیل برای اثباتِ پوچیِ انتظار از موجودِ بی‌اراده.

آدمی را کس نگوید هین بپر یا بیا ای کور تو در من نگر

هیچ‌کس به آدمی نمی‌گوید «بپر» یا «ای کور، در من نگاه کن» (چون می‌داند او اراده‌اش بسته به توان اوست).

نکته ادبی: اشاره به اینکه تکلیفِ مالایطاق (تکلیفِ غیرممکن) قبیح است.

گفت یزدان ما علی الاعمی حرج کی نهد بر کس حرج رب الفرج

خداوند فرمود «بر نابینا حرجی نیست»؛ پس چگونه خداوندِ گشایشگر، تکلیفی را بر دوش کسی می‌گذارد که توانِ انجامش را ندارد؟

نکته ادبی: اشاره به آیه ۶۱ سوره نور.

کس نگوید سنگ را دیر آمدی یا که چوبا تو چرا بر من زدی

هیچ‌کس به سنگ نمی‌گوید «چرا دیر آمدی» یا به چوب نمی‌گوید «چرا مرا زدی» (چون می‌دانند سنگ و چوب اراده ندارند).

نکته ادبی: تأکید بر اینکه سرزنش، مخصوصِ موجود مختار است.

این چنین واجستها مجبور را کس بگوید یا زند معذور را

اگر کسی مجبور بود، آیا باز هم او را سرزنش می‌کنند یا در صورتِ خطا، او را معذور می‌دانند؟

نکته ادبی: واجست به معنای بازخواست کردن است.

امر و نهی و خشم و تشریف و عتاب نیست جز مختار را ای پاک جیب

امر و نهی کردن و خشم گرفتن و تشویق کردن، همگی مخصوصِ موجود مختار است، ای کسی که گریبانت پاک است (کنایه از خطاب به فرد).

نکته ادبی: پاک‌جیب کنایه از پاکدامنی یا نادانی است.

اختیاری هست در ظلم و ستم من ازین شیطان و نفس این خواستم

اختیار در ظلم و ستم نیز وجود دارد؛ من این میلِ به بدی را از شیطان و نفسِ خودم خواستم.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ نفس در انتخابِ مسیر.

اختیار اندر درونت ساکنست تا ندید او یوسفی کف را نخست

اختیار در درونِ تو نهفته است؛ تا وقتی که او (اختیار) یوسفی (زیبایی و فرصتی) را نبیند، دست به کار نمی‌شود.

نکته ادبی: یوسفی استعاره از انگیزه یا فرصتی برای ظهور اختیار است.

اختیار و داعیه در نفس بود روش دید آنگه پر و بالی گشود

اختیار و اراده در نفسِ انسان وجود داشت، اما وقتی عاملی دید، پر و بال گشود و عمل کرد.

نکته ادبی: داعیه به معنای انگیزه است.

سگ بخفته اختیارش گشته گم چون شکنبه دید جنبانید دم

سگ وقتی خوابیده است، اختیارش گم شده؛ اما همین که شکم‌بند یا غذا دید، دمش را تکان می‌دهد (اراده‌اش بیدار می‌شود).

نکته ادبی: شکنبه کنایه از طعمه و غذاست.

اسپ هم حو حو کند چون دید جو چون بجنبد گوشت گربه کرد مو

اسب هم وقتی جو می‌بیند، شروع به شیهه کشیدن می‌کند؛ گربه هم وقتی گوشت ببیند، موهایش سیخ می‌شود (واکنش نشان می‌دهد).

نکته ادبی: حو حو کردن صدایِ اسب از سرِ شوق است.

دیدن آمد جنبش آن اختیار هم چو نفخی ز آتش انگیزد شرار

دیدنِ هدف، موجبِ جنبشِ آن اختیار می‌شود، درست مثل جرقه که باعثِ شعله‌ور شدنِ آتش می‌شود.

نکته ادبی: نفخ به معنای دمیدن و شعله‌ور کردن است.

پس بجنبد اختیارت چون بلیس شد دلاله آردت پیغام ویس

سپس اختیارِ تو مثل پیام‌رسان (دلاله) می‌جنبد و پیغامِ عشق را برایت می‌آورد.

نکته ادبی: بلیس در اینجا به معنای بیدار شدن یا تحریک شدن است.

چونک مطلوبی برین کس عرضه کرد اختیار خفته بگشاید نورد

وقتی خواسته‌ای بر کسی عرضه شود، اختیارِ خفته‌اش بیدار می‌شود و کارش را شروع می‌کند.

نکته ادبی: نورد گشودن کنایه از آغازِ فعالیت است.

وآن فرشته خیرها بر رغم دیو عرضه دارد می کند در دل غریو

فرشته نیز خوبی‌ها را برخلافِ دیو، در دلت عرضه می‌کند و ندا در می‌دهد.

نکته ادبی: غریو به معنای فریاد و بانگ بلند است.

تا بجنبد اختیار خیر تو زانک پیش از عرضه خفتست این دو خو

این کار تا زمانی است که اختیارِ تو برای نیکی بیدار شود، زیرا قبل از عرضه شدن، هر دو گرایش خفته‌اند.

نکته ادبی: خو به معنای عادت و خصلت است.

پس فرشته و دیو گشته عرضه دار بهر تحریک عروق اختیار

پس فرشته و دیو، هر دو عرضه کننده‌اند تا رگ‌های اختیار تو را تحریک کنند.

نکته ادبی: عروق به معنای رگ‌ها و کنایه از عمقِ وجود است.

می شود ز الهامها و وسوسه اختیار خیر و شرت ده کسه

از طریق الهام‌ها و وسوسه‌هاست که اختیارِ تو برای کار خیر یا شر ده برابر می‌شود.

نکته ادبی: ده‌کسه کنایه از تشدید و افزایش قدرت است.

وقت تحلیل نماز ای با نمک زان سلام آورد باید بر ملک

هنگام نماز، ای انسانِ بافطرت، باید بر ملک (فرشته) سلام بفرستی.

نکته ادبی: با نمک کنایه از باهوش و باصفا بودن است.

که ز الهام و دعای خوبتان اختیار این نمازم شد روان

چون به خاطرِ الهام و دعایِ خوبِ شما بود که اختیارِ من برای این نماز برانگیخته شد.

نکته ادبی: روان شدن کنایه از جاری و بیدار شدن است.

باز از بعد گنه لعنت کنی بر بلیس ایرا کزویی منحنی

و بعد از گناه هم به دیو لعنت می‌فرستی، چون به خاطرِ وسوسه او بود که منحرف شدی.

نکته ادبی: منحنی به معنای خمیده و منحرف شده است.

این دو ضد عرضه کننده ت در سرار در حجاب غیب آمد عرضه دار

این دو ضد (فرشته و دیو) در پنهانی، عرضه کنندگانِ خواسته‌ها در حجابِ غیب هستند.

نکته ادبی: سرار به معنای پنهانی و در سرّ است.

چونک پردهٔ غیب برخیزد ز پیش تو ببینی روی دلالان خویش

وقتی پرده غیب کنار برود، تو چهره واقعیِ این وسوسه‌گران و هدایت‌گران را می‌بینی.

نکته ادبی: دلالان در اینجا به معنای راهنماها یا وسوسه‌گران است.

وآن سخنشان وا شناسی بی گزند که آن سخن گویان نهان اینها بدند

و آن سخنانشان را به خوبی می‌شناسی که آن گویندگانِ پنهانی، دقیقاً همین‌ها بودند.

نکته ادبی: بی‌گزند کنایه از بدونِ شک و شبهه است.

دیو گوید ای اسیر طبع و تن عرضه می کردم نکردم زور من

دیو به تو می‌گوید: ای اسیرِ طبع و بدنت، من فقط پیشنهاد دادم، زور و اجباری در کار نبود.

نکته ادبی: نکردم زور، تأکیدی بر اختیارِ انسان در پذیرش وسوسه است.

وآن فرشته گویدت من گفتمت که ازین شادی فزون گردد غمت

و فرشته به تو می‌گوید: من به تو هشدار دادم که این شادیِ زودگذر، غمِ بزرگی به دنبال دارد.

نکته ادبی: فزون شدن غم اشاره به عاقبتِ گناه است.

آن فلان روزت نگفتم من چنان که از آن سویست ره سوی جنان

آیا آن روز به تو نگفتم که راهِ رسیدن به بهشت از آن مسیر دیگر است؟

نکته ادبی: جنان جمع جنت به معنای بهشت‌ها است.

آن فلان روزت نگفتم من چنان که از آن سویست ره سوی جنان

آیا آن روز به تو نگفتم که راهِ رسیدن به بهشت از آن مسیر دیگر است؟

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر حجتِ تمام شده بر انسان است.

ما محب جان و روح افزای تو ساجدان مخلص بابای تو

ما دوستدارِ جانِ تو بودیم و ساجدانِ مخلصِ پدرت (آدم) هستیم.

نکته ادبی: مخلص به معنای خالص و بی‌ریا است.

این زمانت خدمتی هم می کنیم سوی مخدومی صلایت می زنیم

ما الان هم به تو خدمت می‌کنیم و تو را به سویِ مخدومِ حقیقی دعوت می‌کنیم.

نکته ادبی: صلا زدن به معنای دعوت کردن است.

آن گره بابات را بوده عدی در خطاب اسجدوا کرده ابا

آن گره و مشکلی که برای پدرت (آدم) پیش آمد، دشمنیِ ابلیس بود که در برابرِ سجده کردن ابا کرد.

نکته ادبی: عدی به معنای دشمن است.

آن گرفتی آن ما انداختی حق خدمتهای ما نشناختی

تو آن وسوسه شیطان را گرفتی و ما را کنار انداختی و حقِ خدمت‌های ما را نشناختی.

نکته ادبی: اندختی به معنای دور ریختی و بی‌اهمیت شمردی است.

این زمان ما را و ایشان را عیان در نگر بشناس از لحن و بیان

الان، ما و آنها (فرشته و دیو) را به خوبی درک کن و از لحن و بیانشان بشناس.

نکته ادبی: لحن و بیان استعاره از ماهیتِ نیات است.

نیم شب چون بشنوی رازی ز دوست چون سخن گوید سحر دانی که اوست

نیمه‌شب وقتی رازی از دوست می‌شنوی، چون سخن بگوید، سحر متوجه می‌شوی که اوست.

نکته ادبی: اشاره به شناختِ حق از باطل از طریقِ طعم و اثرِ سخن.

ور دو کس در شب خبر آرد ترا روز از گفتن شناسی هر دو را

اگر دو نفر در شب خبری به تو بدهند، روز که بشود از لحنِ گفتارشان هر دو را می‌شناسی.

نکته ادبی: تمثیلی برای تشخیصِ منشأ الهامات.

بانگ شیر و بانگ سگ در شب رسید صورت هر دو ز تاریکی ندید

در تاریکیِ شب صدای شیر و سگ آمد، اما صورتشان را ندیدی.

نکته ادبی: تاریکی استعاره از عالمِ غیب است.

روز شد چون باز در بانگ آمدند پس شناسدشان ز بانگ آن هوشمند

وقتی روز شد، دوباره صدا کردند و انسانِ هوشمند از صدایشان آنها را تشخیص داد.

نکته ادبی: هوشمند کسی است که حقیقت را در پسِ ظاهر می‌بیند.

مخلص این که دیو و روح عرضه دار هر دو هستند از تتمهٔ اختیار

خلاصه اینکه دیو و فرشته که عرضه کننده هستند، هر دو از ابزارهای تکمیل‌کننده اختیارِ تو هستند.

نکته ادبی: تتمه به معنای مکمل یا باقی‌مانده است.

اختیاری هست در ما ناپدید چون دو مطلب دید آید در مزید

اختیاری در ما وجود دارد که ناپیداست، وقتی دو انتخاب مقابل ما قرار می‌گیرد، نمایان می‌شود.

نکته ادبی: مطلب در اینجا به معنای هدف و مطلوب است.

اوستادان کودکان را می زنند آن ادب سنگ سیه را کی کنند

استادان کودکان را تنبیه می‌کنند؛ آیا هرگز سنگی را برای تربیت می‌زنند؟

نکته ادبی: استدلالِ منطقی بر اثباتِ اختیار از طریقِ تنبیه.

هیچ گویی سنگ را فردا بیا ور نیایی من دهم بد را سزا

آیا به سنگ می‌گویی فردا بیا، وگرنه مجازاتت می‌کنم؟

نکته ادبی: استهزاءِ دیدگاهِ جبرگرایان با مثال‌های ملموس.

هیچ عاقل مر کلوخی را زند هیچ با سنگی عتابی کس کند

هیچ عاقلی کلوخ را نمی‌زند و هیچ‌کس سنگی را سرزنش نمی‌کند.

نکته ادبی: عتاب به معنای سرزنش کردن است.

در خرد جبر از قدر رسواترست زانک جبری حس خود را منکرست

در عقل، دیدگاهِ جبر از دیدگاهِ قدر (مفوضه) رسواتر است، زیرا جبری حسِ درونیِ خود را هم انکار می‌کند.

نکته ادبی: قدر در اینجا به معنای پیروانِ اختیار مطلق است که فعلِ حق را نادیده می‌گیرند.

منکر حس نیست آن مرد قدر فعل حق حسی نباشد ای پسر

اما آن کس که به «قدر» معتقد است، حس را انکار نمی‌کند، بلکه می‌گوید فعلِ خدا با حسِ انسانی درک نمی‌شود.

نکته ادبی: فعلِ حق یعنی کارِ خداوند.

منکر فعل خداوند جلیل هست در انکار مدلول دلیل

کسی که فعلِ خداوندِ بزرگ را انکار می‌کند، در واقع دلیل و مدلول را با هم منکر شده است.

نکته ادبی: مدلول به معنای آنچه از دلیل اثبات می‌شود.

آن بگوید دود هست و نار نی نور شمعی بی ز شمعی روشنی

چنین شخصی ادعا می‌کند که دود وجود دارد اما آتشی در کار نیست؛ او معتقد است که نوری وجود دارد، بی‌آنکه شمعی آن را روشن کرده باشد (او منکر رابطه علت و معلول است).

نکته ادبی: استفاده از 'نار' و 'شمع' به عنوان استعاره برای علّت و معلول. واژه 'نار' به معنای آتش، ریشه‌ای کهن در ادبیات عرفانی دارد.

وین همی بیند معین نار را نیست می گوید پی انکار را

اما این شخص با وجود اینکه آتش را به وضوح می‌بیند، برای لجاجت و انکار حقیقت و برای اینکه حرف خود را به کرسی بنشاند، می‌گوید آتشی در کار نیست.

نکته ادبی: واژه 'معین' در اینجا به معنای آشکار و هویداست. 'انکار' کنایه از سفسطه‌گری و جدلِ بیهوده است.

جامه اش سوزد بگوید نار نیست جامه اش دوزد بگوید تار نیست

لباسش از حرارت آتش می‌سوزد و با این حال ادعا می‌کند آتشی وجود ندارد؛ لباسی برایش می‌دوزند، اما او منکر وجود تار و پود و پارچه می‌شود.

نکته ادبی: تصویرسازیِ سوختنِ جامه برای نشان دادنِ تناقضِ رفتار و گفتارِ منکرِ حقیقت؛ یعنی اثرِ واقعه را حس می‌کند اما با زبان آن را انکار می‌کند.

پس تسفسط آمد این دعوی جبر لاجرم بدتر بود زین رو ز گبر

بنابراین، این ادعای جبرگرایی نوعی سفسطه و مغلطه‌کاری است؛ از این رو، این دیدگاه حتی از دیدگاه گبر (زرتشتی) نیز بدتر و زیان‌بارتر است.

نکته ادبی: تشبیه 'جبرگراییِ افراطی' به 'سفسطه'. 'گبر' در اینجا به معنای کسی است که در باورهایش اشتباه دارد، اما از نظر شاعر، جبرگرایِ منکرِ اختیار، از او نیز دورتر از حقیقت است.

گبر گوید هست عالم نیست رب یا ربی گوید که نبود مستحب

زرتشتی می‌گوید جهان هست اما خدایی ندارد، یا خدایی قائل است که مورد پسند نیست (یا ناقص است)، اما این جبرگرا اصلِ مسئولیت را که بدیهی است منکر می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ عقایدِ کلامی. 'مستحب' در اینجا به معنای امر پسندیده یا باوری است که پذیرفته شده باشد.

این همی گوید جهان خود نیست هیچ هسته سوفسطایی اندر پیچ پیچ

این شخص مدام می‌گوید که این جهان اصلا وجود خارجی ندارد و همه چیز خیال است؛ او در پیچ‌ و خمِ استدلال‌های بیهوده‌ی سوفسطایی گرفتار شده است.

نکته ادبی: تعبیر 'پیچ پیچ' برای نشان دادن سردرگمی ذهنی و گره‌های فکریِ فلسفی است که ریشه در واقعیت ندارند.

جملهٔ عالم مقر در اختیار امر و نهی این میار و آن بیار

تمام مردم جهان در اصلِ اختیار داشتنِ انسان هم‌عقیده‌اند؛ به همین دلیل است که در دنیا امر و نهی وجود دارد و به یکدیگر می‌گوییم این کار را بکن و آن کار را نکن.

نکته ادبی: اشاره به 'بدیهی بودنِ اختیار' در عرفِ اجتماعی. امر و نهی به عنوانِ دلیلی بر پذیرشِ مسئولیت فردی.

او همی گوید که امر و نهی لاست اختیاری نیست این جمله خطاست

اما آن جبرگرا می‌گوید: تمام این دستورات و نهی‌ها از جانب خداست و انسان در این میان هیچ اختیاری ندارد و عقیده به اختیار، کاملاً خطاست.

نکته ادبی: مواجهه با دیدگاه جبرگرایانِ مطلق که هر کنشی را سلب می‌کنند و مسئولیت را از دوش انسان برمی‌دارند.

حس را حیوان مقرست ای رفیق لیک ادراک دلیل آمد دقیق

ای رفیق، حتی حیوانات نیز از طریق حواس خود، حقیقت‌های جهان را درک می‌کنند؛ اما فهمِ استدلالِ عمیق و منطقی برای اثبات اختیار، دشوار و باریک‌بینانه است.

نکته ادبی: تمایز میان 'حس' (که حیوانی است) و 'ادراکِ دلیل' (که انسانی و عقلی است). شاعر می‌گوید اثباتِ اختیار نیازمندِ اندیشه عمیق است.

زانک محسوسست ما را اختیار خوب می آید برو تکلیف کار

دلیل اینکه 'تکلیف' و مسئولیت‌پذیری برای انسان منطقی و پذیرفتنی است، این است که ما در درون خود به وضوح 'اختیار' را حس می‌کنیم.

نکته ادبی: تکلیف کار به معنای وجودِ وظایفِ اخلاقی و شرعی است. شاعر 'محسوس بودنِ اختیار' را دلیلِ کافی برای ردِ جبر می‌داند.