مثنوی معنوی - دفتر پنجم

مولوی

بخش ۱۱۶ - رفتن این شیخ در خانهٔ امیری بهر کدیه روزی چهار بار به زنبیل به اشارت غیب و عتاب کردن امیر او را بدان وقاحت و عذر گفتن او امیر را

مولوی
شیخ روزی چار کرت چون فقیر بهر کدیه رفت در قصر امیر
در کفش زنبیل و شی لله زنان خالق جان می بجوید تای نان
نعلهای بازگونه ست ای پسر عقل کلی را کند هم خیره سر
چون امیرش دید گفتش ای وقیح گویمت چیزی منه نامم شحیح
این چه سغری و چه رویست و چه کار که به روزی اندر آیی چار بار
کیست اینجا شیخ اندر بند تو من ندیدم نر گدا مانند تو
حرمت و آب گدایان برده ای این چه عباسی زشت آورده ای
غاشیه بر دوش تو عباس دبس هیچ ملحد را مباد این نفس نحس
گفت امیرا بنده فرمانم خموش ز آتشم آگه نه ای چندین مجوش
بهر نان در خویش حرصی دیدمی اشکم نان خواه را بدریدمی
هفت سال از سوز عشق جسم پز در بیابان خورده ام من برگ رز
تا ز برگ خشک و تازه خوردنم سبز گشته بود این رنگ تنم
تا تو باشی در حجاب بوالبشر سرسری در عاشقان کمتر نگر
زیرکان که مویها بشکافتند علم هیات را به جان دریافتند
علم نارنجات و سحر و فلسفه گرچه نشناسند حق المعرفه
لیک کوشیدند تا امکان خود بر گذشتند از همه اقران خود
عشق غیرت کرد و زیشان در کشید شد چنین خورشید زیشان ناپدید
نور چشمی کو به روز استاره دید آفتابی چون ازو رو در کشید
زین گذر کن پند من بپذیر هین عاشقان را تو به چشم عشق بین
وقت نازک باشد و جان در رصد با تو نتوان گفت آن دم عذر خود
فهم کن موقوف آن گفتن مباش سینه های عاشقان را کم خراش
نه گمانی برده ای تو زین نشاط حزم را مگذار می کن احتیاط
واجبست و جایزست و مستحیل این وسط را گیر در حزم ای دخیل

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه، حکایت‌گرِ تقابلِ نگاهِ ظاهربینِ دنیوی با سلوکِ درونی و عرفانی است. شیخ در این روایت، با انجامِ کارهای غیرمتعارف و رفتن به درگاهِ امیر برای گدایی، در حالِ نبردی درونی با نفسِ خویش است؛ در حالی که امیر، با عقلِ جزئی‌نگر و معیارهای دنیوی، این رفتار را مایه شرمساری و نشانه بی‌خردی می‌پندارد. شاعر به ظرافت نشان می‌دهد که اعمالِ عارفان، اگرچه در ظاهر ممکن است عجیب یا نکوهیده به نظر برسد، ریشه در حقیقتی پنهان دارد که عقلِ خام از درکِ آن عاجز است.

مفهومِ محوری این حکایت، دعوت به پرهیز از قضاوتِ شتاب‌زده درباره‌یِ احوالِ عاشقان و سالکان است. دانشِ فلسفی و عقلِ استدلالی، اگرچه برای درکِ پدیده‌هایِ طبیعی کارآمد است، اما در برابرِ خورشیدِ حقیقت و عشق، ناتوان می‌ماند. شاعر هشدار می‌دهد که باید از دیدگاهِ منطقِ سردِ دنیوی فراتر رفت و با دیده‌یِ عشق به احوالِ عارفان نگریست، چرا که اسرارِ قلبی آنان را نمی‌توان با استدلالِ کلامی پاسخ داد.

معنای روان

شیخ روزی چار کرت چون فقیر بهر کدیه رفت در قصر امیر

شیخ روزی چهار بار مانند فقیری که هیچ چیز ندارد، برای گدایی کردن به درگاهِ قصرِ امیر می‌رفت.

نکته ادبی: چار کرت به معنای چهار مرتبه است. کرت در فارسی کهن به معنای نوبت و دفعه به کار می‌رفته است.

در کفش زنبیل و شی لله زنان خالق جان می بجوید تای نان

در دستش زنبیلی داشت و فریاد می‌زد که برای خاطرِ خدا، به این گدایِ گرسنه، تکه‌ای نان ببخشید.

نکته ادبی: شی‌لله به معنای «شِیءٌ لِلّه» (چیزی برای خدا) است که در قدیم تکیه‌کلامِ گدایان بود. تای نان به معنای تکه نان است.

نعلهای بازگونه ست ای پسر عقل کلی را کند هم خیره سر

ای پسر، این نوع رفتار، وارونه و غیرعادی است و حتی عقلِ کامل و خردمندانِ بزرگ را نیز سردرگم می‌کند.

نکته ادبی: نعلهای بازگونه کنایه از کارهای خلافِ عادت و غیرمتعارف است. عقلِ کلی اصطلاحی عرفانی و فلسفی برای بالاترین مرتبه‌یِ عقل است.

چون امیرش دید گفتش ای وقیح گویمت چیزی منه نامم شحیح

امیر وقتی او را دید، با عصبانیت گفت: ای مردِ بی‌شرم! مواظب باش چه می‌گویی تا نامِ خسیس بر تو نگذارم.

نکته ادبی: وقیح به معنای بی‌شرم و شحیح به معنای بخیل و خسیس است.

این چه سغری و چه رویست و چه کار که به روزی اندر آیی چار بار

این چه ظاهرِ آشفته و چه کاری است که روزی چهار بار برای گدایی به اینجا می‌آیی؟

نکته ادبی: سغری در اینجا به معنای شکل، صورت و هیئت ظاهری است.

کیست اینجا شیخ اندر بند تو من ندیدم نر گدا مانند تو

چه کسی تو را مجبور کرده که به این وضعیت دچار شوی؟ من تا به حال گدایی به این تنومندی و سالمی ندیده‌ام.

نکته ادبی: نر گدا در ادبیات کهن برای تحقیرِ گدایی که تواناییِ کار کردن دارد اما گدایی می‌کند، به کار می‌رود.

حرمت و آب گدایان برده ای این چه عباسی زشت آورده ای

تو آبرو و احترامِ گدایانِ واقعی را از بین برده‌ای؛ این چه هیبت و لباسِ زشتی است که برای خودت ساخته‌ای؟

نکته ادبی: عباس در اینجا به معنای لباس، هیئت یا هیبت است.

غاشیه بر دوش تو عباس دبس هیچ ملحد را مباد این نفس نحس

تو بارِ گناه و ذلت را بر دوش می‌کشی؛ امیدوارم هیچ کافری چنین زندگیِ نحس و آلوده‌ای نداشته باشد.

نکته ادبی: غاشیه در اصل زین‌پوش اسب است که استعاره از بارِ سنگینِ گناه یا ذلت شده است.

گفت امیرا بنده فرمانم خموش ز آتشم آگه نه ای چندین مجوش

شیخ پاسخ داد: ای امیر، من بنده‌یِ فرمانِ حق هستم، پس سکوت کن. تو از آتشی که در درونِ من شعله‌ور است، بی‌خبری و نباید بی‌دلیل خشمگین شوی.

نکته ادبی: نجوش در اینجا به معنای غلیان کردنِ خشم و پرخاش است.

بهر نان در خویش حرصی دیدمی اشکم نان خواه را بدریدمی

من در وجودم حرصِ رسیدن به نان را دیدم و برای کشتنِ این حرص، تصمیم گرفتم نفسِ خود را با این گدایی کردن سرکوب کنم.

نکته ادبی: بدریدمی در اینجا به معنای در هم شکستن و مجازات کردنِ نفس است.

هفت سال از سوز عشق جسم پز در بیابان خورده ام من برگ رز

هفت سال است که برای پختن و تصفیه کردنِ جسمم در آتشِ عشق، در بیابان فقط برگِ درختان می‌خورم.

نکته ادبی: جسم‌پز استعاره از ریاضت‌های سخت است که جسم را همچون گوشت در دیگِ عشق می‌پزد.

تا ز برگ خشک و تازه خوردنم سبز گشته بود این رنگ تنم

تا جایی که از خوردنِ مداومِ برگ‌هایِ سبز و خشک، رنگِ پوستِ تنِ من نیز به رنگِ سبز درآمده است.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ خوراک بر ظاهرِ آدمی در ریاضت‌کشی است.

تا تو باشی در حجاب بوالبشر سرسری در عاشقان کمتر نگر

تا زمانی که تو در حصارِ محدودیت‌هایِ بشری گرفتار هستی، حق نداری درباره‌یِ عاشقانِ حقیقی با بی‌احترامی قضاوت کنی.

نکته ادبی: حجابِ بوالبشر کنایه از نگاهِ مادی و محدودِ انسانی است.

زیرکان که مویها بشکافتند علم هیات را به جان دریافتند

خردمندانی که مو را از ماست بیرون می‌کشیدند و با دقتِ علمی، دانشِ نجوم را به کمال فرا گرفتند.

نکته ادبی: علمِ هیات در گذشته شامل نجوم و اخترشناسی بوده است.

علم نارنجات و سحر و فلسفه گرچه نشناسند حق المعرفه

دانشمندانِ علمِ کیمیا، سحر و فلسفه، هرچند که در این علوم سرآمد بودند، اما شناختِ واقعی از حق را به دست نیاوردند.

نکته ادبی: نارنجات صورتی از نیرنجات (طلسمات و شعبده) است.

لیک کوشیدند تا امکان خود بر گذشتند از همه اقران خود

با این حال، آن‌ها تا جایی که در توان داشتند تلاش کردند و از تمامِ هم‌عصرانِ خود پیشی گرفتند.

نکته ادبی: اقران جمعِ قرین به معنای همتا و هم‌عصر است.

عشق غیرت کرد و زیشان در کشید شد چنین خورشید زیشان ناپدید

اما عشق با غیرتِ خویش، آنان را به درونِ خود کشید و همانندِ خورشیدی که در ابر پنهان شود، دانشِ آن‌ها در برابرِ نورِ عشق ناپدید شد.

نکته ادبی: در کشید به معنای جذب کردن و غرق کردن در عالمِ معناست.

نور چشمی کو به روز استاره دید آفتابی چون ازو رو در کشید

کسی که نورِ چشمش عادت کرده که در شب، ستاره‌ای ضعیف ببیند، وقتی خورشیدِ واقعی طلوع کند، آن نورِ چشم از بین می‌رود.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده‌یِ قیاسِ دانشِ عقلی (ستاره) با دانشِ کشفیِ عرفانی (خورشید) است.

زین گذر کن پند من بپذیر هین عاشقان را تو به چشم عشق بین

از این مرحله عبور کن و پندِ مرا بپذیر؛ عاشقان را باید با چشمِ عشق نگریست، نه با عقلِ سرد.

نکته ادبی: هین به معنای آگاه باش و زود باش است.

وقت نازک باشد و جان در رصد با تو نتوان گفت آن دم عذر خود

عشق، حالتی بسیار ظریف و حساس است و جانِ انسان در خطرِ از دست رفتن است؛ پس اکنون نمی‌توانم دلایلِ خود را برای تو بازگو کنم.

نکته ادبی: جان در رصد یعنی مرگ در کمین است و فرصتِ سخن گفتنِ منطقی نیست.

فهم کن موقوف آن گفتن مباش سینه های عاشقان را کم خراش

این حقیقت را با دل دریاب و منتظرِ شنیدنِ دلیلِ منطقی نباش؛ سینه‌یِ عاشقان را با پرسش‌هایِ بیجا مجروح مکن.

نکته ادبی: موقوف بودن به معنای وابسته بودن است.

نه گمانی برده ای تو زین نشاط حزم را مگذار می کن احتیاط

تصورِ نادرستی درباره‌یِ این شادیِ عارفانه نداشته باش؛ احتیاط را کنار نگذار و در داوری بسیار مراقب باش.

نکته ادبی: حزم به معنای دوراندیشی و احتیاط است.

واجبست و جایزست و مستحیل این وسط را گیر در حزم ای دخیل

ای کسی که واردِ این میدان شدی، در راهِ شناختِ حق، میانِ واجب، جایز و محال تفاوت قائل شو و در این میانه با احتیاط گام بردار.

نکته ادبی: دخیل به معنای کسی است که به حریمی وارد شده و به حمایتِ کسی پناه برده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره خورشید و ستاره

خورشید نمادِ حقیقتِ مطلق و عشق است و ستاره نمادِ دانشِ محدودِ عقلی که در برابرِ آن ناچیز است.

نماد غاشیه و عباسی زشت

نمادِ ظاهرِ فریبنده و نکوهیده‌یِ سالک که در نظرِ مردمِ عادی، مایه‌یِ ذلت است اما در حقیقت برای ریاضتِ نفس است.

تضاد امیر و شیخ

تقابلِ قدرتِ دنیوی و ثروت با فقرِ اختیاری و قدرتِ معنوی.

کنایه موی‌ها بشکافتند

کنایه از دقتِ بسیار زیاد در استدلال‌های عقلی و فلسفی.

تلمیح علم هیات و فلسفه

اشاره به دانش‌های رایجِ بشری که هرچند ارجمندند، اما به تنهایی برای درکِ حقیقتِ متعالی کافی نیستند.