مثنوی معنوی - دفتر پنجم

مولوی

بخش ۱۱۰ - دوم بار آمدن روبه بر این خر گریخته تا باز بفریبدش

مولوی
پس بیامد زود روبه سوی خر گفت خر از چون تو یاری الحذر
ناجوامردا چه کردم من ترا که به پیش اژدها بردی مرا
موجب کین تو با جانم چه بود غیر خبث جوهر تو ای عنود
هم چو کزدم کو گزد پای فتی نارسیده از وی او را زحمتی
یا چو دیوی کو عدوی جان ماست نارسیده زحمتش از ما و کاست
بلک طبعا خصم جان آدمیست از هلاک آدمی در خرمیست
از پی هر آدمی او نسکلد خو و طبع زشت خود او کی هلد
زانک خبث ذات او بی موجبی هست سوی ظلم و عدوان جاذبی
هر زمان خواند ترا تا خرگهی که در اندازد ترا اندر چهی
که فلان جا حوض آبست و عیون تا در اندازد به حوضت سرنگون
آدمی را با همه وحی و نظر اندر افکند آن لعین در شور و شر
بی گناهی بی گزند سابقی که رسد او را ز آدم ناحقی
گفت روبه آن طلسم سحر بود که ترا در چشم آن شیری نمود
ورنه من از تو به تن مسکین ترم که شب و روز اندر آنجا می چرم
گرنه زان گونه طلسمی ساختی هر شکم خواری بدانجا تاختی
یک جهان بی نوا پر پیل و ارج بی طلسمی کی بماندی سبز مرج
من ترا خود خواستم گفتن به درس که چنان هولی اگر بینی مترس
لیک رفت از یاد علم آموزیت که بدم مستغرق دلسوزیت
دیدمت در جوع کلب و بی نوا می شتابیدم که آیی تا دوا
ورنه با تو گفتمی شرح طلسم که آن خیالی می نماید نیست جسم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از منظومه، تقابلِ میان سادگی و زودباوری با مکر و حیله‌گری را به تصویر می‌کشد. در این گفت‌وگوی نمادین، خر به عنوان نمادی از موجودی ستمدیده که به خاطر اطمینان نابجا گرفتار شده است، به اعتراض علیه روباه می‌پردازد که نماد نفسِ اماره یا دشمنِ مکّار است. پیام اصلی این است که چگونه افراد فریبکار با استفاده از زبان‌بازی و توجیهاتِ غیرمنطقی، سعی می‌کنند مسئولیتِ اعمالِ پلید خود را از دوش برداشته و با ایجادِ هاله ای از امورِ خیالی و ماورایی، حقیقتِ ظلمِ خود را پنهان کنند.

روباه در اینجا به تبیینِ ماهیتِ فریب‌کاری می‌پردازد؛ او به جای پذیرشِ گناه، با ساختنِ روایتی پیچیده و متوسل شدن به مفهوم «طلسم»، سعی در توجیهِ رفتارِ ظالمانه‌اش دارد. این بخش از متن نشان می‌دهد که چگونه انسان‌هایِ حیله‌گر برای فرار از مواجهه با حقیقتِ زشتِ باطنِ خویش، از ابزارهای زبانی استفاده می‌کنند تا قربانی را نه تنها فریب دهند، بلکه او را در قضاوتِ خود دچار تردید کنند.

معنای روان

پس بیامد زود روبه سوی خر گفت خر از چون تو یاری الحذر

روباه به سمت خر بازگشت، اما خر به او هشدار داد که از نزدیک شدن به تو که چنین یاری هستی، باید دوری کرد و محتاط بود.

نکته ادبی: «الحذر» به معنای دوری کردن و پرهیز کردن است که در اینجا برای بیانِ اعلامِ خطر به کار رفته است.

ناجوامردا چه کردم من ترا که به پیش اژدها بردی مرا

خر با لحنی اعتراض‌آمیز گفت: ای بی‌مروّت، من چه بدی به تو کرده بودم که مرا به سمت شیر (اژدها) بردی و در دام انداختی؟

نکته ادبی: «ناجوامرد» صفتِ کسی است که فاقدِ اخلاقِ پهلوانی و جوانمردی است. «اژدها» در اینجا استعاره‌ای برای شیر است تا بزرگی و خطرِ آن را نشان دهد.

موجب کین تو با جانم چه بود غیر خبث جوهر تو ای عنود

چه دلیلی برای دشمنی تو با من وجود داشت؟ جز اینکه ذات و سرشتِ تو پلید و عنود است، هیچ علتِ دیگری نمی‌تواند داشته باشد.

نکته ادبی: «خبث جوهر» به معنای ذات و سرشتِ ناپاک است که در متونِ عرفانی بسیار پرکاربرد است.

هم چو کزدم کو گزد پای فتی نارسیده از وی او را زحمتی

تو مانند عقربی هستی که پایِ انسان را می‌گزد، حتی اگر آن شخص هیچ آسیبی به عقرب نرسانده باشد.

نکته ادبی: استفاده از «گزیدن» برای عقرب، یک تمثیلِ کهن برای نشان دادنِ شرارتِ ذاتی است که بدونِ دلیلِ بیرونی، آزار می‌رساند.

یا چو دیوی کو عدوی جان ماست نارسیده زحمتش از ما و کاست

یا مانند شیطانی هستی که دشمنِ جانِ ماست و بدون اینکه زحمتی از جانب ما دیده باشد، به ما آسیب می‌رساند.

نکته ادبی: اشاره به طبیعتِ شیطانی که دشمنی‌اش ذاتی است و نه واکنشی.

بلک طبعا خصم جان آدمیست از هلاک آدمی در خرمیست

بلکه طبیعتِ تو دشمنی با آدمی است و از نابودی و هلاکتِ انسان لذت می‌بری.

نکته ادبی: «طبعا» در اینجا قید است به معنای از روی طبیعت و سرشت.

از پی هر آدمی او نسکلد خو و طبع زشت خود او کی هلد

او از آزار دادنِ انسان دست برنمی‌دارد و نمی‌تواند خوی و عادتِ زشتِ خود را رها کند.

نکته ادبی: «نسکلد» از مصدر سکالیدن به معنای بریدن یا باز ایستادن است.

زانک خبث ذات او بی موجبی هست سوی ظلم و عدوان جاذبی

زیرا پلیدیِ ذاتِ او، بدون هیچ دلیلی، به سمتِ ستم و دشمنی گرایش دارد و آن را جذب می‌کند.

نکته ادبی: «عدوان» به معنای تجاوز و دشمنی است و «جاذبی» صفت برای خبثِ ذات است که مثل آهن‌ربا به سمتِ بدی جذب می‌شود.

هر زمان خواند ترا تا خرگهی که در اندازد ترا اندر چهی

تو همواره مرا به سمتی می‌کشانی که در نهایت مرا در چاهِ هلاکت بیندازی.

نکته ادبی: «خرگه» در اصل به معنای خیمه است، اما اینجا کنایه از مکانی است که فریبکار برای طعمه‌اش تدارک دیده.

که فلان جا حوض آبست و عیون تا در اندازد به حوضت سرنگون

به دروغ می‌گویی که در فلان جا آب و چشمه است تا وقتی به آنجا رسیدم، مرا سرنگون به حوضِ خطر بیندازی.

نکته ادبی: «عیون» جمعِ عین به معنای چشمه‌های آب است.

آدمی را با همه وحی و نظر اندر افکند آن لعین در شور و شر

انسان حتی با داشتنِ دانش و قدرتِ تشخیص هم، به دستِ چنین موجودِ ملعونی در دردسر و بلا می‌افتد.

نکته ادبی: «لعین» به معنای رانده شده و نفرین شده است.

بی گناهی بی گزند سابقی که رسد او را ز آدم ناحقی

من گناهی نداشتم و پیش از آن نیز هیچ صدمه‌ای به تو نزده بودم؛ پس چرا باید از جانبِ انسان چنین ظلمی به تو رسیده باشد که بخواهی تلافی کنی؟

نکته ادبی: اشاره به بی‌گناهیِ خر در برابرِ توطئه‌چینیِ روباه.

گفت روبه آن طلسم سحر بود که ترا در چشم آن شیری نمود

روباه در پاسخ گفت: آن صحنه، طلسم و جادویی بود که باعث شد آن شیر در چشمِ تو ظاهر شود.

نکته ادبی: «طلسم» در اینجا به معنای فریب و نیرنگِ ظاهری است که روباه برای توجیهِ دروغش به کار می‌برد.

ورنه من از تو به تن مسکین ترم که شب و روز اندر آنجا می چرم

وگرنه من از تو ضعیف‌تر و ناتوان‌تر هستم، چرا که شب و روز در همان حوالی به دنبالِ غذا می‌گردم (و خطری ندارم).

نکته ادبی: «چریدن» در اینجا کنایه از تأمینِ معاش و جست‌وجویِ غذاست.

گرنه زان گونه طلسمی ساختی هر شکم خواری بدانجا تاختی

اگر چنین طلسمی ایجاد نکرده بودم، هر موجودِ شکم‌پرستی که از آنجا عبور می‌کرد، به آن مکان می‌تاخت.

نکته ادبی: روباه ادعا می‌کند که برای محافظت از آن مکان، طلسم ایجاد کرده است، که در واقع یک دروغِ پیچیده است.

یک جهان بی نوا پر پیل و ارج بی طلسمی کی بماندی سبز مرج

در دنیایی که پر از موجوداتِ بی‌نوا و گرسنه است، اگر آن طلسم نبود، آن مرغزارِ سرسبز هرگز باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: «مرج» به معنای مرغزار و چمن‌زار است.

من ترا خود خواستم گفتن به درس که چنان هولی اگر بینی مترس

من خودم قصد داشتم این نکته را به تو آموزش دهم که اگر چنین صحنه‌ای هولناک دیدی، نترسی.

نکته ادبی: ادعای روباه برای اینکه خود را دلسوز جلوه دهد.

لیک رفت از یاد علم آموزیت که بدم مستغرق دلسوزیت

اما چون چنان غرق در دلسوزی برای تو بودم، یادم رفت که این آموزش را به تو بدهم.

نکته ادبی: «مستغرق» به معنای غرق شده در حالتِ روحیِ خاص.

دیدمت در جوع کلب و بی نوا می شتابیدم که آیی تا دوا

تو را در گرسنگیِ شدید و درماندگی دیدم و با عجله آمدم تا تو را به محلِ غذا برسانم.

نکته ادبی: «جوع کلب» اصطلاحی است برای گرسنگیِ مفرط و سیری‌ناپذیر.

ورنه با تو گفتمی شرح طلسم که آن خیالی می نماید نیست جسم

وگرنه حتماً شرحِ آن طلسم را به تو می‌گفتم که آن شیر، فقط یک خیال است و جسمِ واقعی ندارد.

نکته ادبی: روباه ادعا می‌کند شیری که خر دیده، فقط توهمِ ناشی از طلسم بوده است، نه یک موجودِ واقعی.

آرایه‌های ادبی

تشبیه هم چو کزدم

تشبیه روباه به عقرب برای نشان دادنِ طبیعتِ آزارگر و بی‌دلیلِ او.

استعاره طلسم سحر

نمادی برای فریب‌کاری و دروغ‌های پیچیده‌ای که برای تغییرِ واقعیت در ذهنِ مخاطب ساخته می‌شود.

کنایه جوع کلب

کنایه از گرسنگی شدید و وضعیتی که باعثِ از دست رفتنِ تعقل می‌شود.

تضاد ظلم و عدوان

تأکید بر پلیدیِ ذاتیِ شخصیتِ روباه.