مثنوی معنوی - دفتر پنجم

مولوی

بخش ۱۰۵ - حکایت آن مخنث و پرسیدن لوطی ازو در حالت لواطه کی این خنجر از بهر چیست گفت از برای آنک هر کی با من بد اندیشد اشکمش بشکافم لوطی بر سر او آمد شد می‌کرد و می‌گفت الحمدلله کی من بد نمی‌اندیشم با تو «بیت من بیت نیست اقلیمست هزل من هزل نیست تعلیمست» ان الله یستحیی ان یضرب مثلا ما بعوضة فما فوقها ای فما فوقها فی تغییر النفوس بالانکار ان ما ذا ا راد الله بهذا مثلا و آنگه جواب می‌فرماید کی این خواستم یضل به کثیرا و یهدی به کثیرا کی هر فتنه‌ای هم‌چون میزانست بسیاران ازو سرخ‌رو شوند و بسیاران بی‌مراد شوند و لو تاملت فیه قلیلا وجدت من نتایجه الشریفة کثیرا

مولوی
کنده ای را لوطیی در خانه برد سرنگون افکندش و در وی فشرد
بر میانش خنجری دید آن لعین پس بگفتش بر میانت چیست این
گفت آنک با من ار یک بدمنش بد بیندیشد بدرم اشکمش
گفت لوطی حمد لله را که من بد نه اندیشیده ام با تو به فن
چون که مردی نیست خنجرها چه سود چون نباشد دل ندارد سود خود
از علی میراث داری ذوالفقار بازوی شیر خدا هستت بیار
گر فسونی یاد داری از مسیح کو لب و دندان عیسی ای قبیح
کشتیی سازی ز توزیع و فتوح کو یکی ملاح کشتی هم چو نوح
بت شکستی گیرم ابراهیم وار کو بت تن را فدی کردن بنار
گر دلیلت هست اندر فعل آر تیغ چوبین را بدان کن ذوالفقار
آن دلیلی که ترا مانع شود از عمل آن نقمت صانع بود
خایفان راه را کردی دلیر از همه لرزان تری تو زیر زیر
بر همه درس توکل می کنی در هوا تو پشه را رگ می زنی
ای مخنث پیش رفته از سپاه بر دروغ ریش تو کیرت گواه
چون ز نامردی دل آکنده بود ریش و سبلت موجب خنده بود
توبه ای کن اشک باران چون مطر ریش و سبلت را ز خنده باز خر
داروی مردی بخور اندر عمل تا شوی خورشید گرم اندر حمل
معده را بگذار و سوی دل خرام تا که بی پرده ز حق آید سلام
یک دو گامی رو تکلف ساز خوش عشق گیرد گوش تو آنگاه کش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از مثنوی، نقدی صریح و کوبنده بر تظاهر و ریاکاری است. شاعر با تصویرسازی از تقابل یک فردِ ضعیف‌نفس و مدعی با یک لوطی (شخص مقتدر و بی‌پروا)، تقابل میان ظاهر و باطن را به نمایش می‌گذارد. پیام اصلی این است که ابزارها، القاب، لباس‌ها و ادعاهای بزرگ، بدون داشتنِ جوهر و حقیقتِ درونی، نه‌تنها فضیلتی ایجاد نمی‌کنند، بلکه مایه‌ی تمسخر و رسوایی فرد می‌شوند.

شاعر تأکید می‌کند که مردانگی و بزرگی، در گروِ داشتنِ سلاح یا نشانه‌های ظاهری (مانند ذوالفقارِ علی، عصای موسی یا کشتیِ نوح) نیست، بلکه نیازمندِ دلی شجاع، روحی خالص و عملِ صادقانه است. در نهایت، راهِ برون‌رفت از این خفتِ ناشی از تظاهر، توبه‌ی راستین و گام نهادن در مسیرِ حقیقت و عملِ خالصانه به جایِ درگیر شدن در بازی‌هایِ ذهنی و توجیهاتِ پوچ است.

معنای روان

کنده ای را لوطیی در خانه برد سرنگون افکندش و در وی فشرد

آن لوطی (شخص زورمند)، آن مرد ضعیف‌نفس را به خانه‌اش برد و او را به زمین افکند و به سختی در تنگنا قرار داد تا او را تفتیش کند.

بر میانش خنجری دید آن لعین پس بگفتش بر میانت چیست این

آن مردِ زورمند، خنجری بر کمرِ آن فردِ زبون دید و به او با طعنه گفت: این خنجر چیست که بر کمر بسته‌ای؟

گفت آنک با من ار یک بدمنش بد بیندیشد بدرم اشکمش

آن مردِ ترسویِ مدعی در پاسخ گفت: این خنجر برای این است که اگر بدخواهی بخواهد به من آسیب برساند، شکمش را پاره کنم.

گفت لوطی حمد لله را که من بد نه اندیشیده ام با تو به فن

لوطی با تمسخر به او گفت: خدا را شکر که من قصد بدی نسبت به تو نداشتم و با تو درگیر نشدم، وگرنه کار تو ساخته بود.

چون که مردی نیست خنجرها چه سود چون نباشد دل ندارد سود خود

وقتی در وجودت جوهرِ مردانگی و شجاعت نیست، این خنجر چه فایده‌ای دارد؟ سلاح بدونِ دلی نترس، هیچ کارآیی و سودی ندارد.

از علی میراث داری ذوالفقار بازوی شیر خدا هستت بیار

ادعا می‌کنی که وارثِ ذوالفقار (شمشیر حضرت علی) هستی؟ پس کو آن بازویِ توانایِ شیرِ خدا (علی) که باید داشته باشی تا لایقِ آن شمشیر باشی؟

گر فسونی یاد داری از مسیح کو لب و دندان عیسی ای قبیح

اگر ادعا می‌کنی که از عیسی مسیح، فوتِ جان‌بخش و اعجاز یاد گرفته‌ای، پس آن لب و دهانِ مقدسِ عیسی کجاست که بتواند مرده را زنده کند؟ ای بی‌مقدار!

کشتیی سازی ز توزیع و فتوح کو یکی ملاح کشتی هم چو نوح

اگر با ادعاهایت می‌خواهی کشتیِ رستگاری بسازی، پس کو آن ناخدا و راهنمایِ کارآزموده‌ای مثلِ نوح که باید سکانِ این کشتی را در دست بگیرد؟

بت شکستی گیرم ابراهیم وار کو بت تن را فدی کردن بنار

فرض کن که مانند ابراهیم، بت‌هایِ ظاهری را شکسته باشی؛ اما آیا حاضری مانند او، آن «بتِ نفسِ خود» را در آتشِ عشق قربانی کنی؟

گر دلیلت هست اندر فعل آر تیغ چوبین را بدان کن ذوالفقار

اگر دلیل و برهانی داری، آن را در عمل نشان بده؛ وگرنه این تیغی که با خود حمل می‌کنی، در برابرِ حقایقِ زندگی همچون شمشیرِ چوبی و بی‌خاصیت است.

آن دلیلی که ترا مانع شود از عمل آن نقمت صانع بود

آن توجیهات و استدلال‌هایی که تو را از انجام کار درست باز می‌دارد، در واقع خشم و مجازاتِ خداوند است که بر جانت افتاده تا ناتوانی‌ات را بپوشاند.

خایفان راه را کردی دلیر از همه لرزان تری تو زیر زیر

تو که دیگران را در راهِ حق به شجاعت و دلیری دعوت می‌کنی، خودت از همه ترسان‌تر و لرزان‌تری، اما این حقیقت را پنهان می‌کنی.

بر همه درس توکل می کنی در هوا تو پشه را رگ می زنی

به دیگران درسِ توکل و واگذاریِ کار به خدا می‌دهی، اما در عمل چنان خسیسی که برایِ کوچک‌ترین سودِ دنیوی، حاضری با دیگران درگیریِ سخت پیدا کنی.

ای مخنث پیش رفته از سپاه بر دروغ ریش تو کیرت گواه

ای فردِ ناچیز و کم‌مایه که در ظاهر پیشگامِ سپاهی؛ این ریش و سبیلِ تو تنها پوششی دروغین است که بر نامردی‌ات گواهی می‌دهد.

چون ز نامردی دل آکنده بود ریش و سبلت موجب خنده بود

وقتی قلبت از نامردی و ترس پُر شده باشد، این ریش و سبیلِ ظاهر‌فریب، تنها مایه‌ی خنده و تمسخرِ دیگران خواهد بود.

توبه ای کن اشک باران چون مطر ریش و سبلت را ز خنده باز خر

توبه‌ای کن که همچون بارانِ سیل‌آسا، ناپاکی‌ها را بشوید تا با این توبه، آبرو و جایگاهِ مردانه‌ات را از چنگِ تمسخرِ دیگران نجات دهی.

داروی مردی بخور اندر عمل تا شوی خورشید گرم اندر حمل

دارویِ «مردانگی» را در عملِ خودت جستجو کن و آن را به کار ببند تا همانند خورشید در اوجِ قدرت و گرمایِ وجودِ خود قرار بگیری.

معده را بگذار و سوی دل خرام تا که بی پرده ز حق آید سلام

از فکرِ شکم و لذت‌هایِ حقیر دست بردار و به سویِ قلب و معنا حرکت کن، تا بی‌واسطه و بی‌پرده، سلام و رحمتِ حق بر تو نازل شود.

یک دو گامی رو تکلف ساز خوش عشق گیرد گوش تو آنگاه کش

فقط دو گام به سویِ حقیقت بردار و تظاهر را رها کن؛ آنگاه عشقِ الهی گوشِ جانت را می‌گیرد و تو را به سویِ کمال می‌کشاند.

آرایه‌های ادبی

تلمیح علی، ذوالفقار، مسیح، نوح، ابراهیم

اشاره به شخصیت‌ها و وقایع مشهور دینی برای تأکید بر تضادِ مدعیانِ پوچ با بزرگانِ واقعیِ دین.

استعاره تیغ چوبین

استعاره از ادعاها و ابزارهای دنیوی که در میدانِ حقیقت و آزمون‌های زندگی، فاقدِ کارآیی و قدرت هستند.

کنایه پشه را رگ زدن

کنایه از حرص و طمعِ شدید برای به دست آوردنِ سودهای بسیار ناچیز.

تضاد خورشید و حمل

اشاره به جایگاهِ نجومیِ قدرت و تابندگی (برج حمل)، در تقابل با سردی و تاریکیِ ناشی از نامردی و ترس.