مثنوی معنوی - دفتر پنجم

مولوی

بخش ۱۰۳ - مثل آوردن اشتر در بیان آنک در مخبر دولتی فر و اثر آن چون نبینی جای متهم داشتن باشد کی او مقلدست در آن

مولوی
آن یکی پرسید اشتر را که هی از کجا می آیی ای اقبال پی
گفت از حمام گرم کوی تو گفت خود پیداست در زانوی تو
مار موسی دید فرعون عنود مهلتی می خواست نرمی می نمود
زیرکان گفتند بایستی که این تندتر گشتی چو هست او رب دین
معجزه گر اژدها گر مار بد نخوت و خشم خدایی اش چه شد
رب اعلی گر ویست اندر جلوس بهر یک کرمی چیست این چاپلوس
نفس تو تا مست نقلست و نبید دانک روحت خوشهٔ غیبی ندید
که علاماتست زان دیدار نور التجافی منک عن دار الغرور
مرغ چون بر آب شوری می تند آب شیرین را ندیدست او مدد
بلک تقلیدست آن ایمان او روی ایمان را ندیده جان او
پس خطر باشد مقلد را عظیم از ره و ره زن ز شیطان رجیم
چون ببیند نور حق آمن شود ز اضطرابات شک او ساکن شود
تا کف دریا نیاید سوی خاک که اصل او آمد بود در اصطکاک
خاکی است آن کف غریبست اندر آب در غریبی چاره نبود ز اضطراب
چونک چشمش باز شد و آن نقش خواند دیو را بر وی دگر دستی نماند
گرچه با روباه خر اسرار گفت سرسری گفت و مقلدوار گفت
آب را بستود و او تایق نبود رخ درید و جامه او عاشق نبود
از منافق عذر رد آمد نه خوب زانک در لب بود آن نه در قلوب
بوی سیبش هست جزو سیب نیست بو درو جز از پی آسیب نیست
حملهٔ زن در میان کارزار نشکند صف بلک گردد کارزار
گرچه می بینی چو شیر اندر صفش تیغ بگرفته همی لرزد کفش
وای آنک عقل او ماده بود نفس زشتش نر و آماده بود
لاجرم مغلوب باشد عقل او جز سوی خسران نباشد نقل او
ای خنک آن کس که عقلش نر بود نفس زشتش ماده و مضطر بود
عقل جزوی اش نر و غالب بود نفس انثی را خرد سالب بود
حملهٔ ماده به صورت هم جریست آفت او هم چو آن خر از خریست
وصف حیوانی بود بر زن فزون زانک سوی رنگ و بو دارد رکون
رنگ و بوی سبزه زار آن خر شنید جمله حجتها ز طبع او رمید
تشنه محتاج مطر شد وابر نه نفس را جوع البقر بد صبر نه
اسپر آهن بود صبر ای پدر حق نبشته بر سپر جاء الظفر
صد دلیل آرد مقلد در بیان از قیاسی گوید آن را نه از عیان
مشک آلودست الا مشک نیست بوی مشکستش ولی جز پشک نیست
تا که پشکی مشک گردد ای مرید سالها باید در آن روضه چرید
که نباید خورد و جو هم چون خران آهوانه در ختن چر ارغوان
جز قرنفل یا سمن یا گل مچر رو به صحرای ختن با آن نفر
معده را خو کن بدان ریحان و گل تا بیابی حکمت و قوت رسل
خوی معده زین که و جو باز کن خوردن ریحان و گل آغاز کن
معدهٔ تن سوی کهدان می کشد معدهٔ دل سوی ریحان می کشد
هر که کاه و جو خورد قربان شود هر که نور حق خورد قرآن شود
نیم تو مشکست و نیمی پشک هین هین میفزا پشک افزا مشک چین
آن مقلد صد دلیل و صد بیان در زبان آرد ندارد هیچ جان
چونک گوینده ندارد جان و فر گفت او را کی بود برگ و ثمر
می کند گستاخ مردم را به راه او بجان لرزان ترست از برگ کاه
پس حدیثش گرچه بس با فر بود در حدیثش لرزه هم مضمر بود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به تقابل بنیادین میان 'تقلید کورکورانه' و 'حقیقت‌جویی عارفانه' می‌پردازند. شاعر با زبانی تمثیلی هشدار می‌دهد که صرفِ استفاده از واژگانِ ظاهراً عمیق یا تظاهر به پارسایی، بدونِ آنکه روح انسان از آلودگی‌های دنیوی پاک شده باشد، نه تنها راهگشا نیست، بلکه خود حجابی است که شخص را از درکِ حقایقِ غیبی باز می‌دارد و او را در بندِ نفاق گرفتار می‌کند.

تأکیدِ اصلی بر ضرورتِ پالایشِ نفس است. شاعر، مقلدان را به مانندِ چهارپایانی توصیف می‌کند که به جای تغذیه از معارفِ الهی و روحانی، سرگرمِ لذت‌های پست (کاه و جو) هستند. پیامِ نهایی دعوت به بیداریِ عقلِ الهی و رهایی از بندهای نفسِ اماره است تا انسان بتواند از عطرِ حقیقت (مشک) بهره‌مند شود و از پلیدیِ نفاق (پشک) رهایی یابد.

معنای روان

آن یکی پرسید اشتر را که هی از کجا می آیی ای اقبال پی

شخصی از الاغ پرسید: ای که با چنین اقبال و شادمانی می‌آیی، از کجا بازمی‌گردی؟

نکته ادبی: اقبال‌پی: کسی که قدمش مبارک است یا نشان از بخت بلند دارد.

گفت از حمام گرم کوی تو گفت خود پیداست در زانوی تو

الاغ در پاسخ گفت: از حمام گرمِ کوی تو می‌آیم؛ اما حقیقتِ ماجرا در زانویش (که گلی بود) آشکار بود و دروغش برملا شد.

نکته ادبی: اشاره به داستان‌های تمثیلی که در آن ظاهرِ آراسته، دروغِ باطن را نمی‌پوشاند.

مار موسی دید فرعون عنود مهلتی می خواست نرمی می نمود

همان‌طور که فرعونِ سرکش وقتی مارِ موسی را دید، موقتاً ابراز نرمی و صلح کرد تا مهلتی بخرد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان حضرت موسی و فرعون و معجزه عصا.

زیرکان گفتند بایستی که این تندتر گشتی چو هست او رب دین

خردمندان گفتند که اگر فرعون واقعاً به ربوبیتِ خداوند ایمان داشت، باید در برابر این معجزه با تندی و قاطعیتِ بیشتری برخورد می‌کرد.

نکته ادبی: زیرکان: خردمندان و اهل بصیرت.

معجزه گر اژدها گر مار بد نخوت و خشم خدایی اش چه شد

اگر این معجزه واقعاً اژدها بود (و نه صرفاً یک مار)، پس آن غرور و ادعای خدایی فرعون چه شد؟ چرا تسلیم شد؟

نکته ادبی: نخوت: تکبر و خودپسندی.

رب اعلی گر ویست اندر جلوس بهر یک کرمی چیست این چاپلوس

اگر فرعون حقیقتاً پروردگارِ متعالی بود، چرا در برابر یک کرم (اشاره به کوچکی و حقارت خود در برابر معجزه) این‌چنین چاپلوسی می‌کند؟

نکته ادبی: رب اعلی: اشاره به ادعای 'انا ربکم الاعلی' فرعون.

نفس تو تا مست نقلست و نبید دانک روحت خوشهٔ غیبی ندید

تا زمانی که نفسِ تو مستِ لذت‌های گذرا و شرابِ دنیوی است، بدان که روحِ تو هنوز خوشهٔ حقیقتِ غیبی را ندیده است.

نکته ادبی: نقل و نبید: کنایه از لذت‌های دنیوی و مستی‌های مادی.

که علاماتست زان دیدار نور التجافی منک عن دار الغرور

چرا که نشانهٔ دیدار با آن نورِ الهی، بیزاری جستنِ تو از خانهٔ فریب (دنیا) است.

نکته ادبی: التجافی: دوری کردن و کناره‌گیری.

مرغ چون بر آب شوری می تند آب شیرین را ندیدست او مدد

همان‌طور که پرنده‌ای که فقط آب شور را دیده است، نمی‌تواند عظمت و گوارایی آب شیرین را درک کند و طالب آن باشد.

نکته ادبی: اشاره به محدودیتِ درکِ انسانی که فقط با مادیات خو گرفته است.

بلک تقلیدست آن ایمان او روی ایمان را ندیده جان او

ایمانِ چنین کسی، چیزی جز تقلیدِ کورکورانه نیست و جانِ او هرگز حقیقتِ ایمان را مشاهده نکرده است.

نکته ادبی: تقلید: در اصطلاح عرفانی، پیروی بدون معرفت قلبی.

پس خطر باشد مقلد را عظیم از ره و ره زن ز شیطان رجیم

بنابراین، شخصِ مقلد در معرضِ خطری بزرگ قرار دارد و ممکن است به دامِ شیطانِ رانده‌شده بیفتد.

نکته ادبی: رجیم: رانده‌شده و مطرود (صفت شیطان).

چون ببیند نور حق آمن شود ز اضطرابات شک او ساکن شود

هنگامی که انسان نورِ حق را ببیند، به آرامش می‌رسد و تزلزل و شک‌های او برطرف می‌شود.

نکته ادبی: آمن: کسی که به امن و امان رسیده است.

تا کف دریا نیاید سوی خاک که اصل او آمد بود در اصطکاک

تا زمانی که کفِ دریا به سوی خاک نیاید (و اصلِ خود را فراموش نکند)، در اصطکاک و درگیری است.

نکته ادبی: تمثیل عرفانی: کنایه از روح انسان که اصلش الهی است و در این دنیا ناآرام است.

خاکی است آن کف غریبست اندر آب در غریبی چاره نبود ز اضطراب

کف، در اصل خاکی است که در آب گرفتار شده و در این غربت، چاره‌ای جز اضطراب و ناآرامی ندارد.

نکته ادبی: غربت: اشاره به دوری روح از عالم بالا.

چونک چشمش باز شد و آن نقش خواند دیو را بر وی دگر دستی نماند

هنگامی که چشمِ بصیرت باز شود و حقیقتِ امور را دریابد، دیگر شیطان بر او تسلطی نخواهد داشت.

نکته ادبی: نقش خواندن: درک کردنِ حقیقت و باطنِ امور.

گرچه با روباه خر اسرار گفت سرسری گفت و مقلدوار گفت

اگرچه روباه به خر اسرار را گفت، اما سطحی و مقلدانه سخن می‌گفت و عمقی نداشت.

نکته ادبی: اشاره به داستان مشهور خر و روباه در کلیله و دمنه یا قصص مشابه.

آب را بستود و او تایق نبود رخ درید و جامه او عاشق نبود

او آب را ستایش می‌کرد اما اشتیاقی به آن نداشت؛ لباس می‌درید اما واقعاً عاشق نبود.

نکته ادبی: تایق: مشتاق و بی‌قرار.

از منافق عذر رد آمد نه خوب زانک در لب بود آن نه در قلوب

عذرخواهیِ منافق پذیرفته نیست، زیرا سخنانش فقط بر زبان جاری است و در قلبش ریشه‌ای ندارد.

نکته ادبی: رد آمدن: پذیرفته نشدن.

بوی سیبش هست جزو سیب نیست بو درو جز از پی آسیب نیست

بوی سیب (ظاهر) با خودِ سیب (حقیقت) یکی نیست و این بوی خوش، تنها برای فریب و آسیب رساندن است.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ ظاهر و باطن.

حملهٔ زن در میان کارزار نشکند صف بلک گردد کارزار

حمله کردن در میدانِ جنگ، صفِ دشمن را نمی‌شکند بلکه خود، آغازِ کارزار است (یعنی فقط ظاهرسازی است).

نکته ادبی: اشاره به نبردِ ظاهری و بی‌نتیجه.

گرچه می بینی چو شیر اندر صفش تیغ بگرفته همی لرزد کفش

اگرچه می‌بینی که او مثل شیر در صفِ جنگ است، اما وقتی تیغ به دست می‌گیرد، از ترس می‌لرزد.

نکته ادبی: تناقض‌نمایی: شیر بودن در ظاهر و لرزیدن در باطن.

وای آنک عقل او ماده بود نفس زشتش نر و آماده بود

وای بر کسی که عقلش (که باید هدایتگر باشد) ضعیف و ماده‌گونه شده و نفسِ زشتش، مسلط و آمادهٔ فرمانروایی است.

نکته ادبی: نر و ماده: در ادبیات عرفانی نمادِ غالب و مغلوب (عقل و نفس).

لاجرم مغلوب باشد عقل او جز سوی خسران نباشد نقل او

در نتیجه عقلِ او مغلوب می‌شود و سخنانش جز به سمتِ زیان و خسارت نیست.

نکته ادبی: نقل: سخن و استدلال.

ای خنک آن کس که عقلش نر بود نفس زشتش ماده و مضطر بود

خوشا به حال کسی که عقلش 'نر' و غالب است و نفسِ زشتش 'ماده' و مضطر است.

نکته ادبی: مضطر: کسی که درمانده و مجبور است.

عقل جزوی اش نر و غالب بود نفس انثی را خرد سالب بود

عقلِ جزئی او بر نفس مسلط است و نفس (که همچون زن است) تحتِ فرمانِ عقل قرار دارد.

نکته ادبی: سالب: سلب‌کننده، غلبه‌کننده.

حملهٔ ماده به صورت هم جریست آفت او هم چو آن خر از خریست

حملهٔ نفسِ ماده شاید در ظاهر پرشور و جری باشد، اما آفتِ او درست مثلِ آن خر، از حماقتِ اوست.

نکته ادبی: جری: جسور و گستاخ.

وصف حیوانی بود بر زن فزون زانک سوی رنگ و بو دارد رکون

خوی حیوانی در چنین شخصی بیشتر است، چرا که همیشه به دنبالِ رنگ و بوی دنیوی است.

نکته ادبی: رکون: تمایل و تکیه کردن.

رنگ و بوی سبزه زار آن خر شنید جمله حجتها ز طبع او رمید

آن خر وقتی بوی سبزه و علف را شنید، تمامِ استدلال‌ها و منطقِ خود را فراموش کرد و رمید.

نکته ادبی: اشاره به غلبهٔ غریزه بر عقل.

تشنه محتاج مطر شد وابر نه نفس را جوع البقر بد صبر نه

انسانِ تشنه نیازمندِ باران است، نه ابر؛ نفسِ انسان نیز به صبر نیاز دارد (که ندارد).

نکته ادبی: جوع البقر: گرسنگیِ گاوی (کنایه از حرص و طمع شدید).

اسپر آهن بود صبر ای پدر حق نبشته بر سپر جاء الظفر

ای پدر، صبر همچون سپری آهنین است که خداوند بر آن پیروزی را نوشته است.

نکته ادبی: تلمیح به آیه 'جاء الحق و زهق الباطل' و مفاهیم قرآنی در باب صبر.

صد دلیل آرد مقلد در بیان از قیاسی گوید آن را نه از عیان

شخصِ مقلد برای بیانِ حرفش صدها دلیل می‌آورد، اما این دلایل از روی حدس و گمان است، نه از روی شهود و دیدنِ حقیقت.

نکته ادبی: عیان: شهود و مشاهدهٔ قلبی.

مشک آلودست الا مشک نیست بوی مشکستش ولی جز پشک نیست

بوی خوشی دارد اما مشکِ واقعی نیست؛ بوی مشک می‌دهد اما در واقع چیزی جز سرگین (پشک) نیست.

نکته ادبی: پشک: فضولات حیوانی، نمادِ ناپاکی و دروغ.

تا که پشکی مشک گردد ای مرید سالها باید در آن روضه چرید

ای مرید، برای اینکه این سرگین به مشک تبدیل شود، سال‌ها باید در آن باغِ معرفت چرید.

نکته ادبی: مرید: طالبِ راه حق.

که نباید خورد و جو هم چون خران آهوانه در ختن چر ارغوان

نباید مثل خران کاه و جو خورد، بلکه باید مانندِ آهوی ختن، در باغِ ارغوان چرید.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ تغذیهٔ روحانی و حیوانی.

جز قرنفل یا سمن یا گل مچر رو به صحرای ختن با آن نفر

جز گل و ریحان نخور و همراه با آن همراهانِ راستین، به صحرای ختن (سرزمینِ حقیقت) برو.

نکته ادبی: ختن: کنایه از جایگاهِ معطر و روحانی.

معده را خو کن بدان ریحان و گل تا بیابی حکمت و قوت رسل

معدهٔ خود را به ریحان و گل عادت بده تا حکمت و قدرتِ پیامبران را دریابی.

نکته ادبی: رسل: پیامبران، حاملانِ حکمت.

خوی معده زین که و جو باز کن خوردن ریحان و گل آغاز کن

خویِ معده را از خوردنِ کاه و جو دور کن و خوردنِ گل و ریحانِ معرفت را آغاز کن.

نکته ادبی: تغییرِ عادتِ نفسانی.

معدهٔ تن سوی کهدان می کشد معدهٔ دل سوی ریحان می کشد

معدهٔ تن به سوی کاهدان (تغذیهٔ مادی) می‌رود و معدهٔ دل به سوی ریحان (تغذیهٔ روحانی).

نکته ادبی: کاهدان: جایگاهِ ذخیرهٔ کاه، نمادِ دنیا.

هر که کاه و جو خورد قربان شود هر که نور حق خورد قرآن شود

هر کس که کاه و جو بخورد، قربانیِ نفس می‌شود و هر کس که از نورِ حق تغذیه کند، وجودش سرشار از قرآن (کلام حق) می‌شود.

نکته ادبی: تقابلِ مادی و معنوی.

نیم تو مشکست و نیمی پشک هین هین میفزا پشک افزا مشک چین

نیمی از وجودِ تو مشک است و نیمی پشک؛ پس مراقب باش که پشکِ وجودت را زیاد نکنی و مشکِ حقیقی را بیفزایی.

نکته ادبی: هشدار برای پاکسازیِ باطن.

آن مقلد صد دلیل و صد بیان در زبان آرد ندارد هیچ جان

شخصِ مقلد صدها دلیل و سخن می‌آورد، اما این سخنان بی‌جان است و حقیقتی در آن نیست.

نکته ادبی: بی‌جان: فاقدِ روح و تأثیر.

چونک گوینده ندارد جان و فر گفت او را کی بود برگ و ثمر

وقتی گوینده خودش صاحبِ جان و فر (نورانیت) نیست، حرفش چگونه می‌تواند میوه و نتیجه‌ای داشته باشد؟

نکته ادبی: فر: شکوه و نور الهی.

می کند گستاخ مردم را به راه او بجان لرزان ترست از برگ کاه

او مردم را به راه دعوت می‌کند و تشویق می‌کند، اما خودش از برگِ کاه هم لرزان‌تر است (ترسو و بی‌مایه است).

نکته ادبی: گستاخ: در اینجا به معنایِ پررویی در عینِ بی‌مایگی است.

پس حدیثش گرچه بس با فر بود در حدیثش لرزه هم مضمر بود

بنابراین اگرچه سخنِ او ممکن است در ظاهر زیبا و پرطمطراق باشد، اما در باطنِ آن لرزه و اضطرابِ تردید نهفته است.

نکته ادبی: مضمر: پنهان و درونی.

آرایه‌های ادبی

تمثیل (Allegory) داستان الاغ و حمام

استفاده از داستانی نمادین برای بیان اینکه ظاهرِ آراسته نمی‌تواند عیبِ باطن را بپوشاند.

تضاد (Contrast) مشک و پشک

تقابل میان حقیقتِ معطر و دروغِ متعفن برای نمایش تفاوتِ ایمانِ قلبی و نفاق.

استعاره (Metaphor) کاه و جو در برابر گل و ریحان

نمادِ لذت‌های پست و مادی در برابرِ معارف و لذت‌های روحانی.

نماد (Symbol) نر و ماده

نمادِ سلطه و غلبهٔ عقل بر نفسِ اماره (نر به مثابه عقل و ماده به مثابه نفس).

تلمیح (Allusion) مار موسی و فرعون

اشاره به داستان‌های قرآنی برای اثباتِ پوچیِ ایمانِ ظاهری و نفاق در برابر حقایق بزرگ.