مثنوی معنوی - دفتر پنجم

مولوی

بخش ۸۷ - در بیان کسی کی سخنی گوید کی حال او مناسب آن سخن و آن دعوی نباشد چنان که کفره و لن سالتهم من خلق السموات والارض لیقولن الله خدمت بت سنگین کردن و جان و زر فدای او کردن چه مناسب باشد با جانی کی داند کی خالق سموات و ارض و خلایق الهیست سمیعی بصیری حاضری مراقبی مستولی غیوری الی آخره

مولوی
زاهدی را یک زنی بد بس غیور هم بد او را یک کنیزک هم چو حور
زان ز غیرت پاس شوهر داشتی با کنیزک خلوتش نگذاشتی
مدتی زن شد مراقب هر دو را تاکشان فرصت نیفتد در خلا
تا در آمد حکم و تقدیر اله عقل حارس خیره سر گشت و تباه
حکم و تقدیرش چو آید بی وقوف عقل کی بود در قمر افتد خسوف
بود در حمام آن زن ناگهان یادش آمد طشت و در خانه بد آن
با کنیزک گفت رو هین مرغ وار طشت سیمین را ز خانهٔ ما بیار
آن کنیزک زنده شد چون این شنید که به خواجه این زمان خواهد رسید
خواجه در خانه ست و خلوت این زمان پس دوان شد سوی خانه شادمان
عشق شش ساله کنیزک را بد این که بیابد خواجه را خلوت چنین
گشت پران جانب خانه شتافت خواجه را در خانه در خلوت بیافت
هر دو عاشق را چنان شهوت ربود که احتیاط و یاد در بستن نبود
هر دو با هم در خزیدند از نشاط جان به جان پیوست آن دم ز اختلاط
یاد آمد در زمان زن را که من چون فرستادم ورا سوی وطن
پنبه در آتش نهادم من به خویش اندر افکندم قج نر را به میش
گل فرو شست از سر و بی جان دوید در پی او رفت و چادر می کشید
آن ز عشق جان دوید و این ز بیم عشق کو و بیم کو فرقی عظیم
سیر عارف هر دمی تا تخت شاه سیر زاهد هر مهی یک روزه راه
گرچه زاهد را بود روزی شگرف کی بود یک روز او خمسین الف
قدر هر روزی ز عمر مرد کار باشد از سال جهان پنجه هزار
عقلها زین سر بود بیرون در زهرهٔ وهم ار بدرد گو بدر
ترس مویی نیست اندر پیش عشق جمله قربانند اندر کیش عشق
عشق وصف ایزدست اما که خوف وصف بندهٔ مبتلای فرج و جوف
چون یحبون بخواندی در نبی با یحبوهم قرین در مطلبی
پس محبت وصف حق دان عشق نیز خوف نبود وصف یزدان ای عزیز
وصف حق کو وصف مشتی خاک کو وصف حادث کو وصف پاک کو
شرح عشق ار من بگویم بر دوام صد قیامت بگذرد و آن ناتمام
زانک تاریخ قیامت را حدست حد کجا آنجا که وصف ایزدست
عشق را پانصد پرست و هر پری از فراز عرش تا تحت الثری
زاهد با ترس می تازد به پا عاشقان پران تر از برق و هوا
کی رسند این خایفان در گرد عشق که آسمان را فرش سازد درد عشق
جز مگر آید عنایتهای ضو کز جهان و زین روش آزاد شو
از قش خود وز دش خود باز ره که سوی شه یافت آن شهباز ره
این قش و دش هست جبر و اختیار از ورای این دو آمد جذب یار
چون رسید آن زن به خانه در گشاد بانگ در در گوش ایشان در فتاد
آن کنیزک جست آشفته ز ساز مرد بر جست و در آمد در نماز
زن کنیزک را پژولیده بدید درهم و آشفته و دنگ و مرید
شوی خود را دید قایم در نماز در گمان افتاد زن زان اهتزاز
شوی را برداشت دامن بی خطر دید آلودهٔ منی خصیه و ذکر
از ذکر باقی نطفه می چکید ران و زانو گشت آلوده و پلید
بر سرش زد سیلی و گفت ای مهین خصیهٔ مرد نمازی باشد این
لایق ذکر و نمازست این ذکر وین چنین ران و زهار پر قذر
نامهٔ پر ظلم و فسق و کفر و کین لایقست انصاف ده اندر یمین
گر بپرسی گبر را کین آسمان آفریدهٔ کیست وین خلق و جهان
گوید او کین آفریدهٔ آن خداست که آفرینش بر خدایی اش گواست
کفر و فسق و استم بسیار او هست لایق با چنین اقرار او
هست لایق با چنین اقرار راست آن فضیحتها و آن کردار کاست
فعل او کرده دروغ آن قول را تا شد او لایق عذاب هول را
روز محشر هر نهان پیدا شود هم ز خود هر مجرمی رسوا شود
دست و پا بدهد گواهی با بیان بر فساد او به پیش مستعان
دست گوید من چنین دزدیده ام لب بگوید من چنین پرسیده ام
پای گوید من شدستم تا منی فرج گوید من بکردستم زنی
چشم گوید کرده ام غمزهٔ حرام گوش گوید چیده ام س الکلام
پس دروغ آمد ز سر تا پای خویش که دروغش کرد هم اعضای خویش
آنچنان که در نماز با فروغ از گواهی خصیه شد زرقش دروغ
پس چنان کن فعل که آن خود بی زبان باشد اشهد گفتن و عین بیان
تا همه تن عضو عضوت ای پسر گفته باشد اشهد اندر نفع و ضر
رفتن بنده پی خواجه گواست که منم محکوم و این مولای ماست
گر سیه کردی تو نامهٔ عمر خویش توبه کن زانها که کردستی تو پیش
عمر اگر بگذشت بیخش این دمست آب توبه ش ده اگر او بی نمست
بیخ عمرت را بده آب حیات تا درخت عمر گردد با نبات
جمله ماضیها ازین نیکو شوند زهر پارینه ازین گردد چو قند
سیئاتت را مبدل کرد حق تا همه طاعت شود آن ما سبق
خواجه بر توبهٔ نصوحی خوش به تن کوششی کن هم به جان و هم به تن
شرح این توبهٔ نصوح از من شنو بگرویدستی و لیک از نو گرو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این داستان در بستری از طنز تلخ و حکمت عرفانی، روایتگر مواجهه انسان با تقدیر الهی و ضعف‌های نهادینه‌شده در وجود مدعیان زهد است. داستانِ همسرِ زاهد، کنیزک و خودِ زاهد، بهانه‌ای است برای ترسیم تقابل میان دو شیوه بندگی یعنی 'ترس و زهد ظاهری' و 'عشق و حقیقت عرفانی'. در این نگاه، زهدِ بدون عشق، پوسته‌ای شکننده است که با اندک حادثه‌ای فرو می‌ریزد و حقیقت پنهان آدمی که در بند امیال نفسانی است، آشکار می‌شود.

شاعر در این میانه، به نکوهش ریاکاری می‌پردازد و معتقد است که هر چقدر هم انسان بکوشد تا با ظاهر‌سازی، نیات سوء و امیال نفسانی خود را از چشم دیگران پنهان کند، سرانجام در پیشگاه حقیقت و عدل الهی، اعمالِ او پرده از باطنش برمی‌دارد. تفاوت میان زاهدِ ترسان و عاشقِ پران، تمایز میان حرکتِ کندِ انسانی و سرعت آسمانی جان‌های بیدار است که با هیچ مقیاس زمینی قابل قیاس نیست.

معنای روان

زاهدی را یک زنی بد بس غیور هم بد او را یک کنیزک هم چو حور

یک زاهد مرد، همسری بسیار حسود داشت. او کنیزکی زیبا و آراسته چون حور در خانه داشت.

نکته ادبی: حور به معنای حوری بهشتی است که برای توصیف زیبایی مفرط کنیزک به کار رفته است.

زان ز غیرت پاس شوهر داشتی با کنیزک خلوتش نگذاشتی

زن از روی حسادت، مراقب شوهرش بود و به او اجازه نمی‌داد که با کنیزک تنها بماند.

نکته ادبی: خلوت گذاشتن کنایه از فراهم کردن فرصتِ گناه یا رابطه است.

مدتی زن شد مراقب هر دو را تاکشان فرصت نیفتد در خلا

زن برای مدتی طولانی مراقب هر دو بود تا فرصتی برای خلوت کردن و تنها شدن آن‌ها پیش نیاید.

نکته ادبی: خلا در اینجا به معنای خلوت و فضای خالی از ناظر است.

تا در آمد حکم و تقدیر اله عقل حارس خیره سر گشت و تباه

اما سرانجام حکم و تقدیر الهی فرارسید و باعث شد عقلِ محافظِ آن زن، تیره و گیج شود و کارش به نابودی بکشد.

نکته ادبی: عقلِ حارس، به خردی اشاره دارد که مراقب و محافظِ حریم خانواده است.

حکم و تقدیرش چو آید بی وقوف عقل کی بود در قمر افتد خسوف

وقتی تقدیرِ الهی بدون درنگ فرا می‌رسد، خرد انسان در برابر آن به چه کار می‌آید؟ همان‌طور که ماه در برابر خسوف (ماه گرفتگی) قدرت مقاومت ندارد.

نکته ادبی: خسوف و قمر استعاره‌ای برای درهم‌تنیدگی تقدیر و ناتوانی عقل است.

بود در حمام آن زن ناگهان یادش آمد طشت و در خانه بد آن

زن ناگهان در حمام بود که طشت (ظرفی فلزی) را به یاد آورد که در خانه جا مانده بود.

نکته ادبی: طشت در اینجا نماد ابزار یا وسیله‌ای دنیوی است که بهانه‌ای برای بازگشت می‌شود.

با کنیزک گفت رو هین مرغ وار طشت سیمین را ز خانهٔ ما بیار

به کنیزک گفت: تند برو و آن طشت نقره‌ای را از خانه ما بیاور.

نکته ادبی: مرغ‌وار صفت تشبیهی برای سرعت و چابکی است.

آن کنیزک زنده شد چون این شنید که به خواجه این زمان خواهد رسید

کنیزک وقتی این دستور را شنید، جان تازه‌ای گرفت، چون می‌دانست اکنون فرصت دیدن خواهر (ارباب) فراهم می‌شود.

نکته ادبی: زنده شد استعاره از شادی مفرط و امید به وصال است.

خواجه در خانه ست و خلوت این زمان پس دوان شد سوی خانه شادمان

می‌دانست ارباب در خانه است و اکنون زمان خلوت است؛ پس با شادی به سمت خانه دوید.

نکته ادبی: خواجه در اینجا اشاره به ارباب یا همان زاهد دارد.

عشق شش ساله کنیزک را بد این که بیابد خواجه را خلوت چنین

عشق شش ساله کنیزک این بود که بتواند روزی با ارباب در خلوت دیدار کند.

نکته ادبی: شش ساله کنایه از مدتی طولانی از صبر و اشتیاق است.

گشت پران جانب خانه شتافت خواجه را در خانه در خلوت بیافت

کنیزک با شتاب به سمت خانه رفت و ارباب را در خلوت پیدا کرد.

نکته ادبی: بیافت صورت کهن فعل یافتن است.

هر دو عاشق را چنان شهوت ربود که احتیاط و یاد در بستن نبود

شهوت بر هر دو عاشق چنان غلبه کرد که احتیاط و ترس از رسوایی را به کل فراموش کردند.

نکته ادبی: در بستن به معنای مراقبت و پیشگیری از بروز خطا است.

هر دو با هم در خزیدند از نشاط جان به جان پیوست آن دم ز اختلاط

هر دو با اشتیاق به هم پیوستند و در آن لحظه پیوند جان‌ها در هم گره خورد.

نکته ادبی: اختلاط در اینجا به معنای آمیزش جسمانی و اتحادِ نفسانی است.

یاد آمد در زمان زن را که من چون فرستادم ورا سوی وطن

زن در همان لحظه متوجه شد که با فرستادن کنیزک به خانه، چه اشتباهی مرتکب شده است.

نکته ادبی: وطن در اینجا به معنای خانه و کاشانه است.

پنبه در آتش نهادم من به خویش اندر افکندم قج نر را به میش

با خودم گفتم: با دست خودم آتش به پنبه زدم و گاو نر را در میان گله میش‌ها رها کردم.

نکته ادبی: پنبه در آتش نهادن کنایه از ایجاد شرایط خطرناک و وسوسه‌انگیز است.

گل فرو شست از سر و بی جان دوید در پی او رفت و چادر می کشید

او گل (آرایش) سرش را شست و با سرعتی بی‌سابقه، در حالی که چادرش را می‌کشید، به سمت خانه دوید.

نکته ادبی: گل شستن کنایه از دست برداشتن از تشریفات و ظاهر برای رسیدن به هدف است.

آن ز عشق جان دوید و این ز بیم عشق کو و بیم کو فرقی عظیم

آن کنیزک از سر عشق می‌دوید و زن از سر ترس؛ این دو تفاوت بسیاری با هم دارند.

نکته ادبی: تفاوت میان انگیزه عاشقانه و انگیزه مبتنی بر ترس بیان شده است.

سیر عارف هر دمی تا تخت شاه سیر زاهد هر مهی یک روزه راه

سیر و حرکت عارف هر لحظه تا مقام الهی است، اما سیر زاهدِ ترسان، در ماه فقط یک روز راه است.

نکته ادبی: مقایسه سرعت معنوی میان عارف عاشق و زاهد ظاهربین.

گرچه زاهد را بود روزی شگرف کی بود یک روز او خمسین الف

اگرچه زاهد روزِ شگرفی دارد، اما هرگز یک روز او به پنجاه هزار سال نمی‌رسد.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن در مورد یومِ کانَ مِقدارُهُ خَمسینَ اَلفَ سَنَة.

قدر هر روزی ز عمر مرد کار باشد از سال جهان پنجه هزار

ارزش هر روز از عمرِ مردِ حق، برابر با پنجاه هزار سالِ تقویمِ جهانی است.

نکته ادبی: تفاوت میان زمانِ کیفیِ عارفانه و زمانِ کمیِ تقویمی.

عقلها زین سر بود بیرون در زهرهٔ وهم ار بدرد گو بدر

عقل‌های معمولی از این حقیقت بیرون هستند؛ اگر وهم و گمانِ انسان هم بخواهد این را بشکافد و درک کند، بگذار بشکافد (که باز هم ناتوان است).

نکته ادبی: زهره به معنای توانایی و جرئت است.

ترس مویی نیست اندر پیش عشق جمله قربانند اندر کیش عشق

در پیشگاهِ عشق، ترس هیچ جایگاهی ندارد و همه چیز در آیینِ عشق فدا می‌شود.

نکته ادبی: کیش عشق کنایه از طریقت عرفانی است.

عشق وصف ایزدست اما که خوف وصف بندهٔ مبتلای فرج و جوف

عشق صفت خداوند است، اما ترس، صفتِ بنده‌ای است که درگیرِ نیازهای جسمانی (فرج و شکم) است.

نکته ادبی: فرج و جوف نماد غرایز حیوانی و نیازهای جسمانی هستند.

چون یحبون بخواندی در نبی با یحبوهم قرین در مطلبی

وقتی در قرآن آیه یُحِبُّونَهُم را می‌خوانی، بلافاصله یُحِبُّونَهُم نیز در کنار آن است.

نکته ادبی: اشاره به پیوندِ دوطرفه عشق میان خالق و مخلوق در آیه ۵۴ سوره مائده.

پس محبت وصف حق دان عشق نیز خوف نبود وصف یزدان ای عزیز

پس محبت را صفت خداوند بدان، اما ترس صفتِ یزدان نیست، ای عزیز.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه خدا را باید با عشق شناخت نه با ترسِ صرف.

وصف حق کو وصف مشتی خاک کو وصف حادث کو وصف پاک کو

کجا وصفِ خداوند با وصفِ مشتی خاک (انسان) یکی است؟ کجا صفتِ حادث (مخلوق) با صفتِ پاک (خالق) برابر است؟

نکته ادبی: حادث اصطلاحی کلامی به معنای آفریده‌شده در برابر قدیم (خداوند).

شرح عشق ار من بگویم بر دوام صد قیامت بگذرد و آن ناتمام

اگر بخواهم عشق را تا ابد وصف کنم، صد قیامت هم بگذرد، باز هم ناتمام خواهد ماند.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن عظمت و بی‌کرانگی مفهوم عشق.

زانک تاریخ قیامت را حدست حد کجا آنجا که وصف ایزدست

زیرا تاریخ قیامت هم حدی دارد، اما آنجا که سخن از وصفِ خداست، هیچ حد و مرزی وجود ندارد.

نکته ادبی: حد به معنای پایان‌پذیری و کرانمندی است.

عشق را پانصد پرست و هر پری از فراز عرش تا تحت الثری

عشق پانصد پر دارد و هر پر آن از فراز عرش تا قعر زمین کشیده شده است.

نکته ادبی: تمثیل و تصویرسازی خیالی برای نشان دادن احاطه عشق بر هستی.

زاهد با ترس می تازد به پا عاشقان پران تر از برق و هوا

زاهد با ترس و کندی حرکت می‌کند، اما عاشقان از برق و باد هم تندتر می‌روند.

نکته ادبی: تضاد میان حرکتِ فیزیکیِ کند و حرکتِ روحیِ سریع.

کی رسند این خایفان در گرد عشق که آسمان را فرش سازد درد عشق

این افرادِ ترسان، هرگز به گردِ پایِ عشق نمی‌رسند؛ عشقی که دردش آسمان را هم چون فرشی درهم می‌پیچد.

نکته ادبی: درد عشق نمادِ رنجِ متعالی است که از عشق ناشی می‌شود.

جز مگر آید عنایتهای ضو کز جهان و زین روش آزاد شو

مگر اینکه لطف و عنایت خداوند شامل حال انسان شود تا از بندهای این جهان و این روش‌های محدود رها شوی.

نکته ادبی: ضو به معنای نور و روشنایی است که نماد هدایت الهی است.

از قش خود وز دش خود باز ره که سوی شه یافت آن شهباز ره

از قفسِ خود و دشتِ خود رهایی یاب؛ چرا که شهبازِ جان با رهایی از این دو، به سوی شاه (خدا) پرواز می‌کند.

نکته ادبی: قش و دش استعاره از حصارهای جبری و اختیاراتِ ظاهریِ انسان است.

این قش و دش هست جبر و اختیار از ورای این دو آمد جذب یار

این قفس و دشت، همان جبر و اختیار است؛ اما فراتر از این‌ها، نیروی جذبِ الهی (عشق) نهفته است.

نکته ادبی: جذب یار همان کششِ الهی است که فراتر از منطقِ جبر و اختیار عمل می‌کند.

چون رسید آن زن به خانه در گشاد بانگ در در گوش ایشان در فتاد

وقتی زن به خانه رسید و در را گشود، صدای در در گوش آن دو (زاهد و کنیزک) پیچید.

نکته ادبی: صدای در استعاره از به صدا درآمدنِ زنگِ هوشیاری و پایانِ غفلت است.

آن کنیزک جست آشفته ز ساز مرد بر جست و در آمد در نماز

کنیزک با پریشانی از جای خود پرید و مرد (زاهد) هم از جا بلند شد و بلافاصله به نماز ایستاد.

نکته ادبی: نماز در اینجا نمادِ ریاکاری و پناه بردن به ظاهر برای پوشاندن باطن است.

زن کنیزک را پژولیده بدید درهم و آشفته و دنگ و مرید

زن کنیزک را دید که آشفته‌حال و مبهوت و سرگردان است.

نکته ادبی: پژولیده و دنگ نشان‌دهنده وضعیتِ بعد از گناه و دستپاچگی است.

شوی خود را دید قایم در نماز در گمان افتاد زن زان اهتزاز

شوهرش را دید که در حال نماز ایستاده است و این حالتِ لرزان و پرشورِ زاهد، زن را به شک انداخت.

نکته ادبی: اهتزاز در اینجا به معنای حرکاتِ ناشی از پریشانی یا تظاهر به خشوع است.

شوی را برداشت دامن بی خطر دید آلودهٔ منی خصیه و ذکر

زن دامن شوهر را بدون ترس بالا زد و آثار آلودگی نطفه را بر اندام او دید.

نکته ادبی: پرده‌دری زن برای آشکار کردنِ حقیقتِ زاهد.

از ذکر باقی نطفه می چکید ران و زانو گشت آلوده و پلید

باقی‌مانده نطفه از اندامش می‌چکید و پاها و زانویش کاملاً آلوده و پلید شده بود.

نکته ادبی: آلودگی ظاهری نمادِ آلودگی باطنی و ریاکاری است.

بر سرش زد سیلی و گفت ای مهین خصیهٔ مرد نمازی باشد این

زن سیلی محکمی به صورتش زد و گفت: ای پست‌ترین فرد، آیا این است نشانه مردِ نمازگزار؟

نکته ادبی: مهین به معنای بسیار پست و خوار است.

لایق ذکر و نمازست این ذکر وین چنین ران و زهار پر قذر

آیا این اندامِ آلوده به نجاست، لایقِ ذکر و نماز است؟

نکته ادبی: تضاد میان قداستِ نماز و پلیدیِ عملِ زاهد.

نامهٔ پر ظلم و فسق و کفر و کین لایقست انصاف ده اندر یمین

این پرونده پر از ظلم و فسق و کفر است؛ بیا و انصاف بده که چه کسی در این میان مقصر است.

نکته ادبی: نامه به معنای پرونده اعمال است.

گر بپرسی گبر را کین آسمان آفریدهٔ کیست وین خلق و جهان

اگر از یک زرتشتی بپرسی که این آسمان و جهان را چه کسی آفریده است؟

نکته ادبی: گبر در ادبیات کلاسیک به زرتشتیان یا کافران اطلاق می‌شد.

گوید او کین آفریدهٔ آن خداست که آفرینش بر خدایی اش گواست

او می‌گوید: این جهان آفریده خدایی است که خلقتش گواه بر خدایی اوست.

نکته ادبی: اقرار به وجود خالق حتی از زبانِ غیرمسلمان.

کفر و فسق و استم بسیار او هست لایق با چنین اقرار او

فسق و کفر و ستم‌های بسیارِ او، با چنین اقراری که دارد، هماهنگ است (یعنی عملش با حرفش متناقض است).

نکته ادبی: تناقض میان عقیده نظری و عملِ فاسد.

هست لایق با چنین اقرار راست آن فضیحتها و آن کردار کاست

آن رسوایی‌ها و کارهای زشت، لایقِ چنین اعتقادِ ظاهری و دروغینی است.

نکته ادبی: فضیحت به معنای رسوایی است.

فعل او کرده دروغ آن قول را تا شد او لایق عذاب هول را

رفتارِ او، دروغ بودنِ ادعاهایش را ثابت کرد و او را لایق عذابِ سخت کرد.

نکته ادبی: هول به معنای ترسناک و سهمگین است.

روز محشر هر نهان پیدا شود هم ز خود هر مجرمی رسوا شود

روز قیامت هر پنهانی آشکار می‌شود و هر مجرمی خودش با اعمالش رسوا می‌گردد.

نکته ادبی: اشاره به شهادتِ اعضای بدن در روز جزا.

دست و پا بدهد گواهی با بیان بر فساد او به پیش مستعان

دست و پا به وضوح بر گناهانِ او در پیشگاهِ خداوندِ یاری‌گر شهادت خواهند داد.

نکته ادبی: مستعان به معنای یاری‌جو و یاری‌رسان که صفت الهی است.

دست گوید من چنین دزدیده ام لب بگوید من چنین پرسیده ام

دست‌هایم اعتراف می‌کنند که فلان مال را دزدیده‌اند و لبانم اقرار می‌کنند که فلان پرسشِ ناروا را مطرح کرده‌اند.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به اعضای بدن که در اینجا به عنوان شاهدانِ گناه به سخن درآمده‌اند.

پای گوید من شدستم تا منی فرج گوید من بکردستم زنی

پاهایم گواهی می‌دهند که به سوی معصیت قدم برداشته‌ام و اندام جنسی‌ام شهادت می‌دهد که مرتکب عملِ زنا و بی‌عفتی شده‌ام.

نکته ادبی: اشاره صریح به گناهانِ جوارحی و استفاده از زبانِ عریان برای تأکید بر لزوم پرهیز از گناه.

چشم گوید کرده ام غمزهٔ حرام گوش گوید چیده ام س الکلام

چشمانم می‌گویند که به نگاهِ حرام آلوده شده‌اند و گوش‌هایم اقرار می‌کنند که به سخنانِ ناپسند گوش فرا داده‌اند.

نکته ادبی: استفاده از واژه «غمزه» در اینجا به معنای نگاهِ آلوده و «س‌الکلام» اشاره به سخنانِ بیهوده یا گناه‌آلود است.

پس دروغ آمد ز سر تا پای خویش که دروغش کرد هم اعضای خویش

بنابراین تمامِ وجودِ فرد، از سر تا پا، دروغ‌گو از آب درمی‌آید؛ چرا که اعضای بدنِ خودِ او، حقیقت را برملا کرده و دروغش را فاش می‌کنند.

نکته ادبی: نتیجه‌گیری منطقی از ابیاتِ پیشین؛ تقابل میان ادعای درونی و گواهیِ بیرونی اعضا.

آنچنان که در نماز با فروغ از گواهی خصیه شد زرقش دروغ

همان‌گونه که در حکایتِ نمازِ ریاکارانه، رسواییِ فرد با گواهیِ ناخواسته اعضای بدنش برملا شد و دروغِ او آشکار گردید.

نکته ادبی: اشاره به حکایتی کنایی در متونِ کهن که در آن فریب‌کاریِ فرد در عبادت به دلیلِ گواهیِ بدنش برملا شده است.

پس چنان کن فعل که آن خود بی زبان باشد اشهد گفتن و عین بیان

پس چنان در زندگی رفتار کن که اعمالت، بی‌نیاز از سخن گفتن، خود گواهی روشن و بی‌پرده بر ایمان و بندگیِ تو باشد.

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ «عمل» بر «ادعا»؛ «اشهد گفتن» در اینجا کنایه از اقرار به ایمان و بندگی است.

تا همه تن عضو عضوت ای پسر گفته باشد اشهد اندر نفع و ضر

ای فرزند، چنان کن که تمام اعضای بدنت در تمامیِ امور، چه در سختی‌ها و چه در آسانی‌ها، بر ایمان و سلامتِ نفسِ تو گواهی دهند.

نکته ادبی: دعوت به یکپارچگیِ وجودی میانِ ادعای دینی و سلوکِ عملی در تمامِ حالات زندگی.

رفتن بنده پی خواجه گواست که منم محکوم و این مولای ماست

همان‌طور که حرکت کردنِ بنده به دنبالِ خواجه، گواهی است بر اینکه او مطیع و این دیگری اربابِ اوست، رفتارِ تو نیز نشان‌دهنده بندگیِ توست.

نکته ادبی: تمثیلِ «بنده و خواجه» برای تبیینِ رابطه میانِ اعمالِ انسان و خدای متعال.

گر سیه کردی تو نامهٔ عمر خویش توبه کن زانها که کردستی تو پیش

اگر کارنامه زندگی‌ات را با گناه سیاه کرده‌ای، از آنچه در گذشته مرتکب شده‌ای، به سوی حق بازگرد و توبه کن.

نکته ادبی: «نامه عمر» استعاره از مجموعِ اعمال و کردارِ فرد در طول زندگی است.

عمر اگر بگذشت بیخش این دمست آب توبه ش ده اگر او بی نمست

اگر عمرت تا به حال به غفلت گذشته است، اکنون زمانِ آن است که با آبِ توبه، جانِ پژمرده‌ات را زنده کنی، اگر احساس می‌کنی طراوت و حیاتِ معنوی در تو نیست.

نکته ادبی: استعاره «آبِ توبه» برای بازگرداندنِ حیات و طراوت به درختِ عمرِ فرد.

بیخ عمرت را بده آب حیات تا درخت عمر گردد با نبات

ریشه عمرت را با آبِ حیاتِ معرفت و توبه آبیاری کن تا درختِ وجودت دوباره سرسبز شود و به ثمر بنشیند.

نکته ادبی: استعاره «درختِ عمر» و «آبِ حیات» برای بیانِ تجدیدِ حیاتِ معنویِ آدمی.

جمله ماضیها ازین نیکو شوند زهر پارینه ازین گردد چو قند

با این توبه و بازگشت، همه گذشته‌های ناخوشایندِ تو به نیکی بدل می‌شوند و تلخیِ گناهانِ پیشین به شیرینیِ طاعت تبدیل می‌گردد.

نکته ادبی: اشاره به تحولِ باطنی که باعث می‌شود گناهانِ گذشته با توبه، به حسنات تبدیل شوند.

سیئاتت را مبدل کرد حق تا همه طاعت شود آن ما سبق

خداوند بدی‌هایت را به خوبی تبدیل می‌کند تا تمامِ کارهای گذشته‌ات نیز در پیشگاهِ حق به عنوانِ طاعت و بندگی ثبت شود.

نکته ادبی: اشاره به آیه کریمه قرآن درباره تبدیل سیئات به حسنات با توبه حقیقی.

خواجه بر توبهٔ نصوحی خوش به تن کوششی کن هم به جان و هم به تن

ای صاحبِ خرد، به توبه نصوح (توبه خالص و واقعی) روی آور و با تمام وجود و با جان و تن برای پاکیِ خود تلاش کن.

نکته ادبی: «توبه نصوح» اصطلاحی قرآنی و عرفانی به معنای توبه‌ای خالص و پایدار که دیگر بازگشتی به گناه در آن نباشد.

شرح این توبهٔ نصوح از من شنو بگرویدستی و لیک از نو گرو

تفسیرِ این توبه خالصانه را از من بشنو: تو پیش از این ایمان آورده‌ای، اما دوباره و از نو ایمانِ خود را تازه کن و به سوی خدا بازگرد.

نکته ادبی: دعوت به «تجدیدِ ایمان» و تداومِ بیداریِ معنوی در مسیرِ کمال.