مثنوی معنوی - دفتر پنجم

مولوی

بخش ۸۳ - حواله کردن پادشاه قبول و توبهٔ نمامان و حجره گشایان و سزا دادن ایشان با ایاز کی یعنی این جنایت بر عرض او رفته است

مولوی
این جنایت بر تن و عرض ویست زخم بر رگهای آن نیکوپیست
گرچه نفس واحدیم از روی جان ظاهرا دورم ازین سود و زیان
تهمتی بر بنده شه را عار نیست جز مزید حلم و استظهار نیست
متهم را شاه چون قارون کند بی گنه را تو نظر کن چون کند
شاه را غافل مدان از کار کس مانع اظهار آن حلمست و بس
من هنا یشفع به پیش علم او لا ابالی وار الا حلم او
آن گنه اول ز حلمش می جهد ورنه هیبت آن مجالش کی دهد
خونبهای جرم نفس قاتله هست بر حلمش دیت بر عاقله
مست و بی خود نفس ما زان حلم بود دیو در مستی کلاه از وی ربود
گرنه ساقی حلم بودی باده ریز دیو با آدم کجا کردی ستیز
گاه علم آدم ملایک را کی بود اوستاد علم و نقاد نقود
چونک در جنت شراب حلم خورد شد ز یک بازی شیطان روی زرد
آن بلادرهای تعلیم ودود زیرک و دانا و چستش کرده بود
باز آن افیون حلم سخت او دزد را آورد سوی رخت او
عقل آید سوی حلمش مستجیر ساقیم تو بوده ای دستم بگیر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات در پی تبیین جایگاه رفیع حلم (بردباری و مدارای الهی) در نظام هستی هستند. شاعر بر این باور است که گناهان و خطاهای آدمی، نه از روی بی‌خبری حضرت حق، بلکه ناشی از حلم و گستردگی فرصتی است که خداوند برای بندگان قائل شده است. در واقع، این حلم بی‌پایان، فضایی است که به انسان مختار اجازه می‌دهد در میان نیکی و بدی حرکت کند و این آزادی عمل، اگرچه ممکن است به لغزش بینجامد، اما تجلی لطف بیکران خداوند است.

در فضای کلی اثر، حلم به شراب و ساقی تشبیه شده که مستی و بی‌خودی انسان را در پی دارد؛ همان‌گونه که آدم (ع) نیز از این شراب نوشید و گرفتار فریب ابلیس شد. این رویکرد به مسأله شر، نگاهی عرفانی است که در آن، تیرگی‌های عالم انسانی در برابر خورشید مدارای الهی رنگ می‌بازند و همه‌چیز به یک مشیت بزرگ‌تر بازگردانده می‌شود.

معنای روان

این جنایت بر تن و عرض ویست زخم بر رگهای آن نیکوپیست

این گناه یا ستمی که رخ داده، اگرچه بر پیکر و آبروی شخصِ ستمدیده (آن فردِ نیک‌سرشت) وارد شده است و زخم‌های آن بر رگ‌های او نشسته، اما حقیقتی عمیق‌تر در پس آن نهفته است.

نکته ادبی: نیکوپیست اشاره به کسی است که قدم‌های نیک و وجودی مبارک دارد.

گرچه نفس واحدیم از روی جان ظاهرا دورم ازین سود و زیان

اگرچه ما در عالمِ معنا و از نظر روح و جان، با هم یکی هستیم و حقیقتی واحد داریم، اما در عالم ظاهر و تجربه، من از این سود و زیان‌های دنیوی که برای تو رخ داده، دور هستم.

نکته ادبی: تضاد میان نفس واحد (وحدت وجود) و دوری ظاهری را بیان می‌کند.

تهمتی بر بنده شه را عار نیست جز مزید حلم و استظهار نیست

تهمت زدن به بنده‌یِ خدا، کوچک‌ترین خدشه‌ای به شکوه و جلال پادشاه (خداوند) وارد نمی‌کند؛ بلکه تنها باعث می‌شود که حلم و بردباری او بیشتر جلوه کند و پناهگاهِ امنِ او نمایان‌تر شود.

نکته ادبی: استظهار به معنای پشت‌گرمی و طلب یاری است.

متهم را شاه چون قارون کند بی گنه را تو نظر کن چون کند

وقتی خداوند (پادشاه) با متهم و گناهکار چنین با حلم و بخشش برخورد می‌کند که او را مانند قارون به ثروت و نعمت می‌رساند، بیندیش که با بندگان بی‌گناه و پاک‌دامن چگونه رفتار خواهد کرد؟

نکته ادبی: اشاره به این دارد که مدارای خدا شامل حال همه است.

شاه را غافل مدان از کار کس مانع اظهار آن حلمست و بس

خداوند را از احوال هیچ‌کس غافل ندان، بلکه تمام این مدارا و صبر، تنها به خاطر حلمِ بی‌کران اوست که مانع از برخوردِ تند و فوری می‌شود.

نکته ادبی: تاکید بر علمِ حضور خداوند در عینِ حلم.

من هنا یشفع به پیش علم او لا ابالی وار الا حلم او

از همین‌جاست (از همین حلم) که برای گناهکار، پیشِ رویِ علمِ مطلقِ الهی، شفاعتی صورت می‌گیرد؛ خداوند گویی با حالتی بی‌تفاوت و فارغ‌بال (لاابالی) رفتار می‌کند، اما در حقیقت این رفتار، نمودِ حلمِ اوست.

نکته ادبی: عبارت عربی بیانگرِ تقدمِ حلم بر مجازات در ساحتِ الهی است.

آن گنه اول ز حلمش می جهد ورنه هیبت آن مجالش کی دهد

اگر گناهی از انسان سر می‌زند، ریشه در این حلمِ الهی دارد که به انسان مجالِ خطا می‌دهد؛ وگرنه هیبت و ابهتِ الهی چنان است که اگر حلم نبود، اصلاً مجالی برای هیچ گناهی باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: هیبت الهی در مقابل حلم قرار گرفته است.

خونبهای جرم نفس قاتله هست بر حلمش دیت بر عاقله

خون‌بها و تاوانِ گناهانِ نفسِ قاتل (نفسِ گناهکار)، بر عهده‌ی حلمِ خداوند است؛ یعنی خداوند به واسطه‌ی حلمش، تاوانِ خطاهای ما را می‌پردازد.

نکته ادبی: دیت (دیه) به معنای تاوانِ خون است.

مست و بی خود نفس ما زان حلم بود دیو در مستی کلاه از وی ربود

نفسِ ما به خاطرِ همین شرابِ حلمِ الهی، مست و بی‌‌خود شده است و همین مستی و غفلت باعث شد که دیو (شیطان) کلاهِ عزت و آبروی ما را برباید.

نکته ادبی: ربودن کلاه کنایه از بی‌آبرو کردن و فریب دادن است.

گرنه ساقی حلم بودی باده ریز دیو با آدم کجا کردی ستیز

اگر ساقیِ حلم نبود که شرابِ فرصت و بخشش را می‌ریخت، اصلاً زمینه‌ای فراهم نمی‌شد که شیطان بتواند با آدمِ ابوالبشر به ستیز و کشمکش برخیزد.

نکته ادبی: تشبیه حلم به شراب و خدا به ساقی.

گاه علم آدم ملایک را کی بود اوستاد علم و نقاد نقود

دانشِ آدم کجا و دانشِ فرشتگان کجا؟ مقامِ آدم برتر بود، چرا که او آموزگارِ علم و نقادِ ارزش‌ها و حقیقت‌هاست.

نکته ادبی: اشاره به داستان سجده فرشتگان بر آدم به خاطر علم او.

چونک در جنت شراب حلم خورد شد ز یک بازی شیطان روی زرد

اما همین که آدم در بهشت، از آن شرابِ حلمِ الهی نوشید، تحت تأثیر آن مستی، در برابرِ یک بازیِ کوچکِ شیطان، چهره‌اش زرد شد و شرمسار گردید.

نکته ادبی: زرد شدن چهره کنایه از خجالت و شکست خوردن است.

آن بلادرهای تعلیم ودود زیرک و دانا و چستش کرده بود

در حالی که آموزش‌هایِ خداوندِ مهربان (ودود) او را بسیار زیرک، دانا و چابک ساخته بود.

نکته ادبی: ودود از صفات خداوند به معنای بسیار مهربان است.

باز آن افیون حلم سخت او دزد را آورد سوی رخت او

اما باز هم همان اثرِ افیون‌گونه‌یِ حلمِ الهی بود که باعث شد دزد (شیطان) به سراغِ متاعِ وجودیِ او (روح و جایگاهش) بیاید و آن را برباید.

نکته ادبی: تشبیه حلم به افیون برای نشان دادن سستی و غفلتی که ایجاد می‌کند.

عقل آید سوی حلمش مستجیر ساقیم تو بوده ای دستم بگیر

عقلِ آدمی در نهایت، برایِ نجاتِ خود به درگاهِ حلمِ الهی پناه می‌برد و می‌گوید: ای خدا، تو خودت ساقیِ این مستی بودی، پس حالا دستم را بگیر و یاری‌ام کن.

نکته ادبی: مستجیر به معنای پناهنده است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه ساقی حلم / شراب حلم

حلم الهی به شراب تشبیه شده که باعث مستی و غفلت انسان می‌شود و خداوند به ساقی تشبیه شده است.

استعاره دزد

شیطان به دزد تشبیه شده که به متاع وجودی انسان (ایمان یا آبرو) دست‌درازی می‌کند.

تناقض (پارادوکس) گناه ناشی از حلم

اینکه عاملِ خطا، خودِ رحمت و حلم الهی است؛ مفهومی عرفانی که خطاکاری را نتیجه‌ی آزادیِ داده شده توسط خداوند می‌داند.

تلمیح داستان آدم و شیطان

اشاره به ماجرای وسوسه شدن آدم در بهشت و برتری علمی او بر فرشتگان.