مثنوی معنوی - دفتر پنجم

مولوی

بخش ۷۶ - حکمت نظر کردن در چارق و پوستین کی فلینظر الانسان مم خلق

مولوی
بازگردان قصهٔ عشق ایاز که آن یکی گنجیست مالامال راز
می رود هر روز در حجرهٔ برین تا ببیند چارقی با پوستین
زانک هستی سخت مستی آورد عقل از سر شرم از دل می برد
صد هزاران قرن پیشین را همین مستی هستی بزد ره زین کمین
شد عزرائیلی ازین مستی بلیس که چرا آدم شود بر من رئیس
خواجه ام من نیز و خواجه زاده ام صد هنر را قابل و آماده ام
در هنر من از کسی کم نیستم تا به خدمت پیش دشمن بیستم
من ز آتش زاده ام او از وحل پیش آتش مر وحل را چه محل
او کجا بود اندر آن دوری که من صدر عالم بودم و فخر زمن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به واکاوی ریشه غرور و خودپسندی آدمی می‌پردازد و آن را «مستیِ هستی» می‌نامد. شاعر با پیوند زدنِ دو روایت، یکی حکایتِ فروتنیِ ایاز که با نگریستن به لباس‌های کهنه‌اش (چارق و پوستین) مانع از کبرِ نفس خود می‌شود، و دیگری داستانِ سرکشی ابلیس که به اصلِ خلقتِ خویش (آتش) غره شد، راهِ رهایی از این دام را باز می‌نماید.

درونمایه اصلی این بخش، تقابلِ عقلِ خودبین با حقیقتِ فروتنی است. مولانا هشدار می‌دهد که تکیه بر هنرهای ظاهری و مقام دنیوی، انسان را در کمین‌گاهِ غرور می‌افکند و موجب کوریِ باطن و سقوط می‌شود، همان‌گونه که شیطان به واسطه تفاخر به عنصرِ آفرینشِ خود، از درگاه قرب الهی رانده شد.

معنای روان

بازگردان قصهٔ عشق ایاز که آن یکی گنجیست مالامال راز

قصه عشق و ارادت ایاز را بازگو کن که گنجینه‌ای سرشار از اسرارِ تربیتی و معنوی است.

نکته ادبی: «گنج» استعاره از آموزه‌های عرفانی است که در داستان نهفته است.

می رود هر روز در حجرهٔ برین تا ببیند چارقی با پوستین

او هر روز به حجره‌ای خلوت می‌رود تا آن پاپوش‌های کهنه و پوستینِ ساده‌اش را ببیند و تواضعِ گذشته را به یاد آورد.

نکته ادبی: «چارق و پوستین» نمادِ خاستگاهِ ساده و خاکیِ ایاز در برابر مقامِ شاهیِ اوست.

زانک هستی سخت مستی آورد عقل از سر شرم از دل می برد

زیرا داشتنِ مقام و ثروت، حالتی از غرورِ کاذب پدید می‌آورد که عقلِ سلیم را می‌پوشاند و شرم و حیا را از وجود انسان پاک می‌کند.

نکته ادبی: «مستی» استعاره از بی‌خردی ناشی از غرور است.

صد هزاران قرن پیشین را همین مستی هستی بزد ره زین کمین

این دامِ غرور و خودپسندی، در طول تاریخ، صدها هزار انسان را به تباهی و گمراهی کشانده است.

نکته ادبی: «کمین» اشاره به نفسِ اماره دارد که در کمینگاهِ ذهن نشسته است.

شد عزرائیلی ازین مستی بلیس که چرا آدم شود بر من رئیس

ابلیس به سبب همین خودبینی و غرورِ هستی، مطرود شد؛ زیرا نمی‌پذیرفت که آدم (انسانِ خاکی) بر او برتری داشته باشد.

نکته ادبی: «بلیس» در اینجا برای اشارت به سقوط و دوری از رحمت به کار رفته است.

خواجه ام من نیز و خواجه زاده ام صد هنر را قابل و آماده ام

شیطان با تکبر می‌گفت: من خود سرور و صاحبِ هنرم و در کمالات، فردی آماده و شایسته‌ام.

نکته ادبی: «خواجه» در این بافتار به معنای کسی است که خود را بزرگ و بی‌نیاز می‌پندارد.

در هنر من از کسی کم نیستم تا به خدمت پیش دشمن بیستم

من در هنر و توانمندی از کسی کمتر نیستم که بخواهم در برابرِ دشمنی چون آدم، سرِ کرنش فرود آورم.

نکته ادبی: «پیش دشمن ایستادن» کنایه از اطاعت و تسلیم شدن است.

من ز آتش زاده ام او از وحل پیش آتش مر وحل را چه محل

من از عنصرِ والای آتش آفریده شده‌ام و او از گِلِ پست؛ در برابر جلالِ آتش، گِل چه جایگاهی دارد که بخواهم به آن احترام بگذارم؟

نکته ادبی: «وحل» به معنای گِل و لای است که در مقابل «آتش» برای تحقیرِ آدم به کار رفته است.

او کجا بود اندر آن دوری که من صدر عالم بودم و فخر زمن

آن زمان که من در صدرِ جهان (آسمان‌ها) مقامی والا داشتم و فخرِ زمانه بودم، او هنوز وجود نداشت.

نکته ادبی: «صدر عالم» کنایه از قربِ الهی و جایگاهِ رفیعِ ملکوتیِ شیطان پیش از رانده شدن است.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) آتش و وحل

تقابل میان دو عنصر خلقت برای نشان دادن تضاد درونی و کبر شیطان در برابر آدم.

نمادگرایی چارق و پوستین

نماد ساده‌زیستی و یادآوریِ اصالتِ خاکی برای مقابله با غرورِ ناشی از مقام.

تلمیح داستانِ ابلیس و آدم

اشاره به روایت قرآنی و اسطوره‌ایِ سرپیچی شیطان از سجده بر آدم به دلیل غرورِ نژادی.

استعاره مستی هستی

تشبیه غرور و خودپسندی به حالتِ مستی که موجبِ زوالِ عقل می‌شود.