مثنوی معنوی - دفتر پنجم

مولوی

بخش ۷۴ - قصهٔ ایاز و حجره داشتن او جهت چارق و پوستین و گمان آمدن خواجه تاشانس را کی او را در آن حجره دفینه است به سبب محکمی در و گرانی قفل

مولوی
آن ایاز از زیرکی انگیخته پوستین و چارقش آویخته
می رود هر روز در حجرهٔ خلا چارقت اینست منگر درعلا
شاه را گفتند او را حجره ایست اندر آنجا زر و سیم و خمره ایست
راه می ندهد کسی را اندرو بسته می دارد همیشه آن در او
شاه فرمود ای عجب آن بنده را چیست خود پنهان و پوشیده ز ما
پس اشارت کرد میری را که رو نیم شب بگشای و اندر حجره شو
هر چه یابی مر ترا یغماش کن سر او را بر ندیمان فاش کن
با چنین اکرام و لطف بی عدد از لئیمی سیم و زر پنهان کند
می نماید او وفا و عشق و جوش وانگه او گندم نمای جوفروش
هر که اندر عشق یابد زندگی کفر باشد پیش او جز بندگی
نیم شب آن میر با سی معتمد در گشاد حجرهٔ او رای زد
مشعله بر کرده چندین پهلوان جانب حجره روانه شادمان
که امر سلطانست بر حجره زنیم هر یکی همیان زر در کش کنیم
آن یکی می گفت هی چه جای زر از عقیق و لعل گوی و از گهر
خاص خاص مخزن سلطان ویست بلک اکنون شاه را خود جان ویست
چه محل دارد به پیش این عشیق لعل و یاقوت و زمرد یا عقیق
شاه را بر وی نبودی بد گمان تسخری می کرد بهر امتحان
پاک می دانستش از هر غش و غل باز از وهمش همی لرزید دل
که مبادا کین بود خسته شود من نخواهم که برو خجلت رود
این نکردست او و گر کرد او رواست هر چه خواهد گو بکن محبوب ماست
هر چه محبوبم کند من کرده ام او منم من او چه گر در پرده ام
باز گفتی دور از آن خو و خصال این چنین تخلیط ژاژست و خیال
از ایاز این خود محالست و بعید کو یکی دریاست قعرش ناپدید
هفت دریا اندرو یک قطره ای جملهٔ هستی ز موجش چکره ای
جمله پاکیها از آن دریا برند قطره هااش یک به یک میناگرند
شاه شاهانست و بلک شاه ساز وز برای چشم بد نامش ایاز
چشمهای نیک هم بر وی به دست از ره غیرت که حسنش بی حدست
یک دهان خواهم به پهنای فلک تا بگویم وصف آن رشک ملک
ور دهان یابم چنین و صد چنین تنگ آید در فغان این حنین
این قدر گر هم نگویم ای سند شیشهٔ دل از ضعیفی بشکند
شیشهٔ دل را چو نازک دیده ام بهر تسکین بس قبا بدریده ام
من سر هر ماه سه روز ای صنم بی گمان باید که دیوانه شوم
هین که امروز اول سه روزه است روز پیروزست نه پیروزه است
هر دلی که اندر غم شه می بود دم به دم او را سر مه می بود
قصهٔ محمود و اوصاف ایاز چون شدم دیوانه رفت اکنون ز ساز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از منظومه، حکایتی اخلاقی و عرفانی از رابطه میان سلطان محمود و ایاز را روایت می‌کند که در لایه‌های زیرین خود، به تبیین رابطه عاشق و معشوق (سالک و حق تعالی) می‌پردازد. پیرنگ داستان بر محور حسادت اطرافیان و سوءظن آنان به ایاز بنا شده است؛ آنان می‌پندارند که ایاز در حجرهٔ اختصاصی خود گنجینه‌هایی از زر و سیم پنهان کرده، حال آنکه حقیقت چیزی جز نمادهای تواضع و خویشتن‌داریِ ایاز نیست. این تضاد میان ظاهرِ قضاوت‌گرِ اطرافیان و باطنِ پاکِ ایاز، دست‌مایه شاعر برای نقد دورویی و ستایشِ وفاداری و وارستگی است.

در سطحی عمیق‌تر، شاعر از این حکایت برای ترسیم سیمای عاشق راستین استفاده می‌کند که در عینِ نزدیکی به محبوب (سلطان)، همواره پیوند خود را با گذشتهٔ خاکسارانهٔ خویش حفظ می‌کند. سلطان در این داستان نمادِ حقیقتِ مطلق و آزمون‌های الهی است. بخش پایانیِ ابیات نیز به شطحیات و حالاتِ وجدآمیز شاعر می‌پردازد که در مواجهه با توصیفِ کمالاتِ محبوب، در تنگنای کلام گرفتار آمده و به ناچار برای تسکینِ اشتیاقِ سوزانِ خویش، به مرزِ جنون و بی‌خویشتنی پناه می‌برد.

معنای روان

آن ایاز از زیرکی انگیخته پوستین و چارقش آویخته

ایاز که مردی باهوش و زیرک بود، پوستین و کفش‌های ساده (چارق) خود را (به نشانه حفظ تواضع) در گوشه‌ای آویزان کرده بود.

نکته ادبی: چارق: پاپوشی از چرم خام که در قدیم رایج بوده و نماد ساده‌زیستی است.

می رود هر روز در حجرهٔ خلا چارقت اینست منگر درعلا

او هر روز به آن حجره خلوت می‌رفت و به آن چارق‌ها نگاه می‌کرد و با خود می‌گفت: ای نفس من، این چارق‌های کهنه حقیقت توست، هرگز مغرور به مقام و جایگاه بلندت نشو.

نکته ادبی: حجره خلا: اتاق خلوت؛ خلا به معنای خالی بودن و خلوت است.

شاه را گفتند او را حجره ایست اندر آنجا زر و سیم و خمره ایست

اطرافیان به پادشاه گفتند که ایاز حجره‌ای خصوصی دارد که در آن زر، سیم و صندوق‌های پر از گنج پنهان کرده است.

نکته ادبی: زر و سیم: کنایه از مال و ثروت دنیا.

راه می ندهد کسی را اندرو بسته می دارد همیشه آن در او

او به هیچ‌کس اجازه ورود به آن اتاق را نمی‌دهد و همیشه در آن را بسته نگه می‌دارد.

نکته ادبی: بسته می‌دارد: قفل نگه داشتن در کنایه از پنهان‌کاری است.

شاه فرمود ای عجب آن بنده را چیست خود پنهان و پوشیده ز ما

پادشاه پرسید: بسیار عجیب است! آن بنده چه چیزی را از ما پنهان کرده است؟

نکته ادبی: ای عجب: تکیه‌کلام برای ابراز شگفتی و کنجکاوی.

پس اشارت کرد میری را که رو نیم شب بگشای و اندر حجره شو

سپس به یکی از امیران دستور داد که نیمه‌شب به آن حجره برود و در را بگشاید.

نکته ادبی: اشارت کرد: فرمان داد.

هر چه یابی مر ترا یغماش کن سر او را بر ندیمان فاش کن

پادشاه گفت: هرچه در آنجا یافتی، به تاراج ببر و حقیقتِ کار او را نزد همه نزدیکان فاش کن.

نکته ادبی: یغماش کن: آن را غارت کن.

با چنین اکرام و لطف بی عدد از لئیمی سیم و زر پنهان کند

با این همه لطف و کرامتی که من به او داشته‌ام، چقدر پست‌فطرتی است که بخواهد پول و طلا از من پنهان کند.

نکته ادبی: لئیمی: خساست و پستی.

می نماید او وفا و عشق و جوش وانگه او گندم نمای جوفروش

او در ظاهر وفا و عشق و شور نشان می‌دهد، اما در باطن کسی است که گندم را نشان می‌دهد و جو می‌فروشد (کارش با حرفش یکی نیست).

نکته ادبی: گندم نمای جوفروش: ضرب‌المثلی برای تظاهر و دورویی.

هر که اندر عشق یابد زندگی کفر باشد پیش او جز بندگی

هرکسی که در راه عشق به زندگیِ حقیقی دست یابد، هر چیزی جز بندگی و تسلیم در برابر معشوق را کفر و گمراهی می‌داند.

نکته ادبی: کفر: در اینجا به معنای دوری از حقیقت و عدم بندگی است.

نیم شب آن میر با سی معتمد در گشاد حجرهٔ او رای زد

نیمه‌شب، آن امیر به همراه سی نفر از افراد مورد اعتماد پادشاه تصمیم گرفتند در حجره را بشکنند.

نکته ادبی: معتمد: امین و مورد اعتماد.

مشعله بر کرده چندین پهلوان جانب حجره روانه شادمان

آن مردانِ قوی‌هیکل، مشعل‌به‌دست، شادمان به سمت حجره حرکت کردند.

نکته ادبی: مشعله: مشعل، ابزار روشنایی.

که امر سلطانست بر حجره زنیم هر یکی همیان زر در کش کنیم

آن‌ها می‌گفتند: این فرمانِ سلطان است؛ بیایید در را بشکنیم و همیان‌های (کیسه‌های) زر او را تصاحب کنیم.

نکته ادبی: همیان: کیسه پول که بر کمر می‌بندند.

آن یکی می گفت هی چه جای زر از عقیق و لعل گوی و از گهر

یکی از آن‌ها گفت: صحبت از زر نیست، تصور کنید چه عقیق، لعل و جواهری در آنجا نهفته است.

نکته ادبی: لعل و عقیق: نماد اشیای بسیار گران‌بها.

خاص خاص مخزن سلطان ویست بلک اکنون شاه را خود جان ویست

او عزیزترینِ گنجینه‌های سلطان است، بلکه در حال حاضر جانِ خودِ سلطان نیز به او وابسته است.

نکته ادبی: خاص خاص: عزیزترینِ نزدیکان.

چه محل دارد به پیش این عشیق لعل و یاقوت و زمرد یا عقیق

در برابر چنین عاشقِ راستینی، طلا و جواهرات چه ارزشی دارند؟

نکته ادبی: عشیق: صورتی از کلمه عاشق (با تکیه بر اشتقاق عربی).

شاه را بر وی نبودی بد گمان تسخری می کرد بهر امتحان

پادشاه به او بدگمان نبود؛ این کار صرفاً یک آزمون بود تا نیت او برای دیگران آشکار شود.

نکته ادبی: تسخری: مسخره کردن و بازی‌درآوردن برای آزمایش.

پاک می دانستش از هر غش و غل باز از وهمش همی لرزید دل

سلطان از درون به پاکیِ ایاز ایمان داشت، اما باز هم دلش از وهم و گمانِ احتمالی می‌لرزید.

نکته ادبی: غش و غل: تقلب و ناپاکی.

که مبادا کین بود خسته شود من نخواهم که برو خجلت رود

نگران بود که نکند این اتهام درست باشد و ایاز شرمنده شود؛ سلطان نمی‌خواست که ایاز در برابر او خجالت بکشد.

نکته ادبی: خجلت: شرمساری.

این نکردست او و گر کرد او رواست هر چه خواهد گو بکن محبوب ماست

سلطان با خود می‌گفت: ایاز چنین کاری نکرده است، اما اگر هم کرده باشد، باز هم رواست؛ چون محبوب ماست و هر کاری انجام دهد، مورد تایید من است.

نکته ادبی: روا: جایز و پذیرفته شده.

هر چه محبوبم کند من کرده ام او منم من او چه گر در پرده ام

هر کاری که محبوبم انجام دهد، گویی من انجام داده‌ام؛ او من است و من او هستم، حتی اگر به ظاهر حجابی (پرده‌ای) میان ما باشد.

نکته ادبی: در پرده بودن: کنایه از جدایی ظاهری در عین وحدت باطنی.

باز گفتی دور از آن خو و خصال این چنین تخلیط ژاژست و خیال

سپس دوباره فکر کرد و گفت: این کار از اخلاق و منشِ ایاز به دور است؛ این حرف‌ها و گمان‌ها، چرندیاتِ بی‌ارزشی بیش نیستند.

نکته ادبی: ژاژ: گیاهی تلخ و بی‌فایده که به کلام بیهوده اطلاق می‌شود.

از ایاز این خود محالست و بعید کو یکی دریاست قعرش ناپدید

چنین کاری از ایاز غیرممکن و بعید است؛ او دریایی است که عمقش دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: بعید: دور از ذهن و غیرممکن.

هفت دریا اندرو یک قطره ای جملهٔ هستی ز موجش چکره ای

هفت دریا در برابر عظمت او تنها یک قطره‌اند و تمامِ هستی، تنها موجی گذرا در دریای وجود اوست.

نکته ادبی: چکره: قطره، ذره کوچک.

جمله پاکیها از آن دریا برند قطره هااش یک به یک میناگرند

همه زیبایی‌ها و پاکی‌ها از آن دریایِ وجود سرچشمه می‌گیرند و همه قطره‌ها (انسان‌ها) در واقع آینه‌هایی از آن هستند.

نکته ادبی: میناگرند: به تصویر کشیدن و منعکس کردن.

شاه شاهانست و بلک شاه ساز وز برای چشم بد نامش ایاز

او نه تنها شاهِ شاهان، بلکه شاه‌ساز است؛ و فقط برای اینکه از چشم‌زخمِ حسودان در امان بماند، او را ایاز می‌نامند.

نکته ادبی: شاه‌ساز: کسی که به دیگران مقام و منزلت می‌بخشد.

چشمهای نیک هم بر وی به دست از ره غیرت که حسنش بی حدست

حتی چشم‌های خوب هم به خاطر غیرت و حسادتی که از زیباییِ بی‌حد و حصر او دارند، به او خیره می‌مانند.

نکته ادبی: غیرت: در اینجا به معنای حساسیتِ برآمده از عشق و حسادت.

یک دهان خواهم به پهنای فلک تا بگویم وصف آن رشک ملک

من دهانی به پهنای آسمان‌ها می‌خواهم تا بتوانم توصیفِ این موجودی که رشکِ فرشتگان است را بگویم.

نکته ادبی: رشک ملک: کسی که حتی فرشتگان به او غبطه می‌خورند.

ور دهان یابم چنین و صد چنین تنگ آید در فغان این حنین

و اگر چنین دهانی (و حتی صد برابر آن) داشته باشم، باز هم این سوز و ناله و اشتیاقِ من در آن نمی‌گنجد و برای بیانِ وصف او کوچک است.

نکته ادبی: حنین: ناله و اشتیاقِ سوزان.

این قدر گر هم نگویم ای سند شیشهٔ دل از ضعیفی بشکند

ای سندِ راستی، اگر همین مقدار اندک را هم نگویم، شیشه دل من از شدت فشارِ ناگفته‌ها می‌شکند.

نکته ادبی: شیشه دل: استعاره از قلب حساس و ظریف.

شیشهٔ دل را چو نازک دیده ام بهر تسکین بس قبا بدریده ام

چون دیده‌ام که شیشه دل چقدر نازک است، برای آرامش یافتن و تسکین، لباس‌های بسیاری را از شدتِ بی‌قراری پاره کرده‌ام.

نکته ادبی: قبا بدریدن: از نشانه‌های جنون و بی‌تابی در عشق.

من سر هر ماه سه روز ای صنم بی گمان باید که دیوانه شوم

ای معشوق، من هر ماه سه روز، بی‌گمان باید دیوانه شوم و از خود بی‌خود گردم.

نکته ادبی: صنم: بت، کنایه از معشوق زیبا.

هین که امروز اول سه روزه است روز پیروزست نه پیروزه است

هان! بدان که امروز اولین روز از آن سه روز است؛ روزی برای پیروزی و خوشی است، نه روزِ پیروزه (سنگِ فیروزه).

نکته ادبی: پیروزه: اشاره به رنگ فیروزه‌ای و بازی کلامی با واژه پیروز.

هر دلی که اندر غم شه می بود دم به دم او را سر مه می بود

هر دلی که در غم و عشقِ پادشاه باشد، لحظه‌به‌لحظه چشم‌انتظارِ پایانِ ماه (زمانِ دیدار و تجلی) است.

نکته ادبی: سر مه: پایان ماه.

قصهٔ محمود و اوصاف ایاز چون شدم دیوانه رفت اکنون ز ساز

قصه محمود و اوصافِ ایاز، به پایان رسید زیرا من (در اثر غلبه عشق) دیوانه شدم و رشته سخن از دستم خارج شد.

نکته ادبی: از ساز: از نظم و ترتیبِ سخن خارج شد.

آرایه‌های ادبی

ایهام پیروزه

اشاره به سنگ فیروزه و تضاد ظریف با کلمه پیروز.

ضرب‌المثل گندم نمای جوفروش

اشاره به دورویی و تظاهر به نیکی در حالی که در باطن نیت دیگری است.

استعاره شیشه دل

تشبیه قلب به شیشه به دلیل حساسیت و شکنندگی آن.

مبالغه دهان به پهنای فلک

بزرگ‌نمایی برای نشان دادن عجز شاعر از توصیف کمالات معشوق.

تناقض (پارادوکس) او منم من او

بیان وحدت عاشق و معشوق در اوج تجلی عشق.