مثنوی معنوی - دفتر پنجم

مولوی

بخش ۷۳ - فیما یرجی من رحمة الله تعالی معطی النعم قبل استحقاقها و هو الذی ینزل الغیث من بعد ما قنطوا و رب بعد یورث قربا و رب معصیة میمونة و رب سعادة تاتی من حیث یرجی النقم لیعلم ان الله یبدل سیاتهم حسنات

مولوی
در حدیث آمد که روز رستخیز امر آید هر یکی تن را که خیز
نفخ صور امرست از یزدان پاک که بر آرید ای ذرایر سر ز خاک
باز آید جان هر یک در بدن هم چو وقت صبح هوش آید به تن
جان تن خود را شناسد وقت روز در خراب خود در آید چون کنوز
جسم خود بشناسد و در وی رود جان زرگر سوی درزی کی رود
جان عالم سوی عالم می دود روح ظالم سوی ظالم می دود
که شناسا کردشان علم اله چونک بره و میش وقت صبحگاه
پای کفش خود شناسد در ظلم چون نداند جان تن خود ای صنم
صبح حشر کوچکست ای مستجیر حشر اکبر را قیاس از وی بگیر
آنچنان که جان بپرد سوی طین نامه پرد تا یسار و تا یمین
در کفش بنهند نامهٔ بخل و جود فسق و تقوی آنچ دی خو کرده بود
چون شود بیدار از خواب او سحر باز آید سوی او آن خیر و شر
گر ریاضت داده باشد خوی خویش وقت بیداری همان آید به پیش
ور بد او دی خام و زشت و در ضلال چون عزا نامه سیه یابد شمال
ور بد او دی پاک و با تقوی و دین وقت بیداری برد در ثمین
هست ما را خواب و بیداری ما بر نشان مرگ و محشر دو گوا
حشر اصغر حشر اکبر را نمود مرگ اصغر مرگ اکبر را زدود
لیک این نامه خیالست و نهان وآن شود در حشر اکبر بس عیان
این خیال اینجا نهان پیدا اثر زین خیال آنجا برویاند صور
در مهندس بین خیال خانه ای در دلش چون در زمینی دانه ای
آن خیال از اندرون آید برون چون زمین که زاید از تخم درون
هر خیالی کو کند در دل وطن روز محشر صورتی خواهد شدن
چون خیال آن مهندس در ضمیر چون نبات اندر زمین دانه گیر
مخلصم زین هر دو محشر قصه ایست مومنان را در بیانش حصه ایست
چون بر آید آفتاب رستخیز بر جهند از خاک زشت و خوب تیز
سوی دیوان قضا پویان شوند نقد نیک و بد به کوره می روند
نقد نیکو شادمان و ناز ناز نقد قلب اندر زحیر و در گداز
لحظه لحظه امتحانها می رسد سر دلها می نماید در جسد
چون ز قندیل آب و روغن گشته فاش یا چو خاکی که بروید سرهاش
از پیاز و گندنا و کوکنار سر دی پیدا کند دست بهار
آن یکی سرسبز نحن المتقون وآن دگر هم چون بنفشه سرنگون
چشمها بیرون جهید از خطر گشته ده چشمه ز بیم مستقر
باز مانده دیده ها در انتظار تا که نامه ناید از سوی یسار
چشم گردان سوی راست و سوی چپ زانک نبود بخت نامهٔ راست زپ
نامه ای آید به دست بنده ای سر سیه از جرم و فسق آگنده ای
اندرو یک خیر و یک توفیق نه جز که آزار دل صدیق نه
پر ز سر تا پای زشتی و گناه تسخر و خنبک زدن بر اهل راه
آن دغل کاری و دزدیهای او و آن چو فرعونان انا و انای او
چون بخواند نامهٔ خود آن ثقیل داند او که سوی زندان شد رحیل
پس روان گردد چو دزدان سوی دار جرم پیدا بسته راه اعتذار
آن هزاران حجت و گفتار بد بر دهانش گشته چون مسمار بد
رخت دزدی بر تن و در خانه اش گشته پیدا گم شده افسانه اش
پس روان گردد به زندان سعیر که نباشد خار را ز آتش گزیر
چون موکل آن ملایک پیش و پس بوده پنهان گشته پیدا چون عسس
می برندش می سپوزندش به نیش که برو ای سگ به کهدانهای خویش
می کشد پا بر سر هر راه او تا بود که بر جهد زان چاه او
منتظر می ایستد تن می زند در امیدی روی وا پس می کند
اشک می بارد چون باران خزان خشک اومیدی چه دارد او جز آن
هر زمانی روی وا پس می کند رو به درگاه مقدس می کند
پس ز حق امر آید از اقلیم نور که بگوییدش کای بطال عور
انتظار چیستی ای کان شر رو چه وا پس می کنی ای خیره سر
نامه ات آنست کت آمد به دست ای خدا آزار و ای شیطان پرست
چون بدیدی نامهٔ کردار خویش چه نگری پس بین جزای کار خویش
بیهده چه مول مولی می زنی در چنین چه کو امید روشنی
نه ترا از روی ظاهر طاعتی نه ترا در سر و باطن نیتی
نه ترا شبها مناجات و قیام نه ترا در روز پرهیز و صیام
نه ترا حفظ زبان ز آزار کس نه نظر کردن به عبرت پیش و پس
پیش چه بود یاد مرگ و نزع خویش پس چه باشد مردن یاران ز پیش
نه ترا بر ظلم توبهٔ پر خروش ای دغا گندم نمای جوفروش
چون ترازوی تو کژ بود و دغا راست چون جویی ترازوی جزا
چونک پای چپ بدی در غدر و کاست نامه چون آید ترا در دست راست
چون جزا سایه ست ای قد تو خم سایهٔ تو کژ فتد در پیش هم
زین قبل آید خطابات درشت که شود که را از آن هم کوز پشت
بنده گوید آنچ فرمودی بیان صد چنانم صد چنانم صد چنان
خود تو پوشیدی بترها را به حلم ورنه می دانی فضیحتها به علم
لیک بیرون از جهاد و فعل خویش از ورای خیر و شر و کفر و کیش
وز نیاز عاجزانهٔ خویشتن وز خیال و وهم من یا صد چو من
بودم اومیدی به محض لطف تو از ورای راست باشی یا عتو
بخشش محضی ز لطف بی عوض بودم اومید ای کریم بی عوض
رو سپس کردم بدان محض کرم سوی فعل خویشتن می ننگرم
سوی آن اومید کردم روی خویش که وجودم داده ای از پیش بیش
خلعت هستی بدادی رایگان من همیشه معتمد بودم بر آن
چون شمارد جرم خود را و خطا محض بخشایش در آید در عطا
کای ملایک باز آریدش به ما که بدستش چشم دل سوی رجا
لاابالی وار آزادش کنیم وآن خطاها را همه خط بر زنیم
لا ابالی مر کسی را شد مباح کش زیان نبود ز غدر و از صلاح
آتشی خوش بر فروزیم از کرم تا نماند جرم و زلت بیش و کم
آتشی کز شعله اش کمتر شرار می بسوزد جرم و جبر و اختیار
شعله در بنگاه انسانی زنیم خار را گلزار روحانی کنیم
ما فرستادیم از چرخ نهم کیمیا یصلح لکم اعمالکم
خود چه باشد پیش نور مستقر کر و فر اختیار بوالبشر
گوشت پاره آلت گویای او پیه پاره منظر بینای او
مسمع او آن دو پاره استخوان مدرکش دو قطره خون یعنی جنان
کرمکی و از قذر آکنده ای طمطراقی در جهان افکنده ای
از منی بودی منی را واگذار ای ایاز آن پوستین را یاد دار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از مثنوی با بهره‌گیری از تمثیل خواب و بیداری، به ترسیم صحنه رستاخیز و چگونگی بازگشت انسان به حقیقت خویش می‌پردازد. شاعر با ظرافت بیان می‌کند که آنچه ما در زندگی دنیوی به عنوان «خیال» یا نیت و عمل می‌پنداریم، در حقیقت بذرهایی هستند که در جهان پس از مرگ، پیکره و واقعیتِ وجودی ما را می‌سازند.

درونمایه اصلی این ابیات، تأکید بر مسئولیت فردی و پیوند ناگسستنی میان کنش‌های دنیوی و سرنوشت اخروی است. مرگ و رستاخیز، نه امری بیگانه، بلکه امری آشنا و در امتداد زندگی روزمره تصویر شده‌اند، چنان که خواب و بیداری، هر روز نشانه‌ای از این حقیقت بزرگ را پیش روی آدمی می‌گشاید.

معنای روان

در حدیث آمد که روز رستخیز امر آید هر یکی تن را که خیز

بر اساس روایات، در روز رستاخیز به هر جانی فرمان می‌رسد که برخیزد و حیات یابد.

نکته ادبی: رستخیز به معنای رستاخیز و قیامت است.

نفخ صور امرست از یزدان پاک که بر آرید ای ذرایر سر ز خاک

دمیدن در صور الهی، فرمانی از جانب خداوند پاک است که به همه موجودات دستور می‌دهد از دل خاک سر برآورند.

نکته ادبی: ذرایر جمع ذریه یا ذره به معنای موجودات است.

باز آید جان هر یک در بدن هم چو وقت صبح هوش آید به تن

در آن هنگام، جان هر فرد به تن خود بازمی‌گردد، همان‌گونه که هنگام بیداری از خواب، هوش و حواس به بدن بازمی‌گردد.

نکته ادبی: تشبیه بازگشت جان به بدن به بازگشت هوش هنگام صبح.

جان تن خود را شناسد وقت روز در خراب خود در آید چون کنوز

انسان در روز رستاخیز، پیکر خود را به‌خوبی می‌شناسد و همچون گنجی که در خرابه باز می‌گردد، جان در کالبد خود جای می‌گیرد.

نکته ادبی: کنوز جمع کنز به معنای گنجینه‌ها است.

جسم خود بشناسد و در وی رود جان زرگر سوی درزی کی رود

جان، جسم خود را می‌شناسد و درون آن قرار می‌گیرد؛ هرگز جان یک زرگر به سراغ بدن یک خیاط نمی‌رود.

نکته ادبی: درزی به معنای خیاط است.

جان عالم سوی عالم می دود روح ظالم سوی ظالم می دود

روح هر کس به سوی سنخ و هم‌جنس خود می‌رود؛ جان عالم به سوی عالم و روح ظالم به سوی ظالم می‌رود.

نکته ادبی: استفاده از تضاد عالم و ظالم برای تبیین قانون سنخیت.

که شناسا کردشان علم اله چونک بره و میش وقت صبحگاه

چرا که علم الهی آنان را به یکدیگر می‌شناساند، چنان‌که بره و میش در صبحگاه یکدیگر را تشخیص می‌دهند.

نکته ادبی: اشاره به غریزه تشخیص و شناخت که ریشه در علم الهی دارد.

پای کفش خود شناسد در ظلم چون نداند جان تن خود ای صنم

وقتی کسی در تاریکی کفش خود را می‌شناسد، ای انسان، چگونه ممکن است که جان، کالبد خود را نشناسد؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر یقینِ بازگشت جان به تن.

صبح حشر کوچکست ای مستجیر حشر اکبر را قیاس از وی بگیر

خوابِ شبانگاهی، رستاخیزی کوچک است؛ پس رستاخیز بزرگ را بر اساس این پدیده قیاس کن و بشناس.

نکته ادبی: اصطلاح حشر اصغر به خواب و حشر اکبر به قیامت اشاره دارد.

آنچنان که جان بپرد سوی طین نامه پرد تا یسار و تا یمین

همان‌طور که جان به سمت جسم می‌رود، نامه اعمال نیز به دست راست یا چپ آدمی می‌رسد.

نکته ادبی: طین به معنای گل و نماد جسم است.

در کفش بنهند نامهٔ بخل و جود فسق و تقوی آنچ دی خو کرده بود

در همان دست، نامه اعمال که شامل بخل یا بخشش، و گناه یا تقوای فرد است، قرار می‌گیرد.

نکته ادبی: دی مخفف دیروز و نماد گذشته آدمی است.

چون شود بیدار از خواب او سحر باز آید سوی او آن خیر و شر

همان‌گونه که با بیداری از خواب، همه یادها و اوصافِ خیر و شر به سراغ فرد می‌آید.

نکته ادبی: سحر در اینجا استعاره از لحظه بیداری است.

گر ریاضت داده باشد خوی خویش وقت بیداری همان آید به پیش

اگر فرد در زمان بیداری، خوی خود را با ریاضت اصلاح کرده باشد، در قیامت هم همان خوی نیکو به سراغش می‌آید.

نکته ادبی: ریاضت به معنای تمرین و تهذیب نفس است.

ور بد او دی خام و زشت و در ضلال چون عزا نامه سیه یابد شمال

و اگر او در گذشته خام و نادان و گمراه بوده باشد، در قیامت نامه اعمال سیاه خود را در دست چپ خواهد یافت.

نکته ادبی: شمال در اینجا اشاره به دست چپ و نامه دوزخیان دارد.

ور بد او دی پاک و با تقوی و دین وقت بیداری برد در ثمین

و اگر او پاک و باتقوا بوده باشد، هنگام بیداری در قیامت، مرواریدی گران‌بها به دست می‌آورد.

نکته ادبی: در ثمین استعاره از پاداش گران‌بها و نامه اعمال نیک است.

هست ما را خواب و بیداری ما بر نشان مرگ و محشر دو گوا

خواب و بیداری ما در این دنیا، دو گواه روشن بر حقیقت مرگ و رستاخیز هستند.

نکته ادبی: خواب و بیداری به مثابه نشانه‌هایی برای فهم معاد.

حشر اصغر حشر اکبر را نمود مرگ اصغر مرگ اکبر را زدود

رستاخیز کوچک (خواب)، رستاخیز بزرگ را نشان داد و مرگِ کوچک (خواب)، واقعیتِ مرگِ بزرگ را آشکار کرد.

نکته ادبی: مرگ اصغر اشاره به خواب دارد که در روایات آمده است.

لیک این نامه خیالست و نهان وآن شود در حشر اکبر بس عیان

با این تفاوت که نامه اعمال در خواب تنها خیالی است که پنهان می‌ماند، اما در رستاخیز بزرگ، همه چیز عیان خواهد شد.

نکته ادبی: خیال به معنای صورت‌های ذهنی است که در اینجا به نامه اعمال اشاره دارد.

این خیال اینجا نهان پیدا اثر زین خیال آنجا برویاند صور

این خیال‌های ذهنی که در اینجا پنهان است، در آنجا به صورت واقعیت‌های عینی رشد می‌کند.

نکته ادبی: صور جمع صورت و به معنای چهره و شکل واقعیت یافته اعمال است.

در مهندس بین خیال خانه ای در دلش چون در زمینی دانه ای

مانند مهندسی که خیالِ خانه‌ای را در دل دارد، همان‌طور که دانه در زمین نهفته است.

نکته ادبی: تشبیه خیال به دانه که در زمینِ ذهن کاشته می‌شود.

آن خیال از اندرون آید برون چون زمین که زاید از تخم درون

آن خیال از درون به بیرون می‌آید، همان‌گونه که زمین از درون تخم، گیاه می‌رویاند.

نکته ادبی: استعاره رویش گیاه برای تحقق خارجی اعمال ذهنی.

هر خیالی کو کند در دل وطن روز محشر صورتی خواهد شدن

هر خیالی که در دل جای بگیرد، در روز محشر به صورتی عینی و جسمانی درخواهد آمد.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه نیت‌ها و افکار درونی، کالبد اخروی ما را می‌سازند.

چون خیال آن مهندس در ضمیر چون نبات اندر زمین دانه گیر

همان‌طور که خیال آن مهندس در ضمیرش، مانند دانه‌ای در دل زمین است.

نکته ادبی: تکرار و تأکید بر تمثیل دانه و زمین.

مخلصم زین هر دو محشر قصه ایست مومنان را در بیانش حصه ایست

خلاصه اینکه این دو محشر، داستانی است که مؤمنان از آن بهره‌ای برای فهم می‌برند.

نکته ادبی: حصه به معنای بهره و نصیب است.

چون بر آید آفتاب رستخیز بر جهند از خاک زشت و خوب تیز

چون خورشید رستاخیز طلوع کند، زشت‌کاران و نیکوکاران همگی از خاک برمی‌خیزند.

نکته ادبی: تمثیل خورشید برای طلوع حقیقت و قیامت.

سوی دیوان قضا پویان شوند نقد نیک و بد به کوره می روند

آنان به سوی دادگاه عدل الهی می‌دوند تا اعمالشان مانند طلا در کوره محک زده شود.

نکته ادبی: دیوان قضا استعاره از محکمه عدل الهی است.

نقد نیکو شادمان و ناز ناز نقد قلب اندر زحیر و در گداز

نقدِ نیک (عمل صالح) شادمان و رهاست، اما نقدِ قلب (عمل ناخالص) در رنج و گداز است.

نکته ادبی: قلب در اینجا به معنای سکه تقلبی و ناخالص است.

لحظه لحظه امتحانها می رسد سر دلها می نماید در جسد

هر لحظه امتحانی تازه می‌رسد و حقیقت درونی دل‌ها در کالبدها آشکار می‌شود.

نکته ادبی: جسد به معنای پیکر است.

چون ز قندیل آب و روغن گشته فاش یا چو خاکی که بروید سرهاش

همان‌طور که از قندیلی روغن و آب معلوم می‌شود، یا همچون خاکی که سرِ گیاه از آن بیرون می‌زند.

نکته ادبی: تمثیل برای آشکار شدن باطن.

از پیاز و گندنا و کوکنار سر دی پیدا کند دست بهار

دست بهار، سرِ گیاهانی چون پیاز و کوکنار را از خاک پیدا می‌کند.

نکته ادبی: بهار استعاره از قدرت الهی در قیامت.

آن یکی سرسبز نحن المتقون وآن دگر هم چون بنفشه سرنگون

یکی از این سرها سرسبز و متعلق به پرهیزگاران است و دیگری همچون گل بنفشه سرنگون و سرافکنده است.

نکته ادبی: نحن المتقون اشاره به آیه قرآن در وصف پرهیزگاران است.

چشمها بیرون جهید از خطر گشته ده چشمه ز بیم مستقر

از شدت ترس و وحشت، چشم‌ها از حدقه بیرون زده و از شدت اضطراب ده چشمه شده است.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن ترس و حیرت.

باز مانده دیده ها در انتظار تا که نامه ناید از سوی یسار

چشم‌ها در انتظارند تا ببینند نامه اعمال از سمت چپ (نامه دوزخیان) به دستشان می‌رسد یا خیر.

نکته ادبی: یسار به معنای سمت چپ و نماد شومی است.

چشم گردان سوی راست و سوی چپ زانک نبود بخت نامهٔ راست زپ

چشمشان به راست و چپ می‌گردد، چرا که بخت و اقبالِ نامه خیر، نصیبشان نشده است.

نکته ادبی: کنایه از بیچارگی و فقدان رستگاری.

نامه ای آید به دست بنده ای سر سیه از جرم و فسق آگنده ای

نامه‌ای به دست بنده می‌رسد که سرتاپا سیاه و پر از جرم و گناه است.

نکته ادبی: سیاهی نامه نماد کثرت گناهان است.

اندرو یک خیر و یک توفیق نه جز که آزار دل صدیق نه

در آن نامه کوچکترین کار نیکی دیده نمی‌شود، جز اینکه به دلِ پاکان و بندگان خدا آزار رسانده باشد.

نکته ادبی: صدیق به معنای راست‌گو و نماد اولیاء الهی است.

پر ز سر تا پای زشتی و گناه تسخر و خنبک زدن بر اهل راه

همه آن نامه از زشتی و گناه پر است، از جمله مسخره کردن و تحقیر کردن اهل راه حق.

نکته ادبی: خنبک زدن کنایه از تمسخر و اذیت است.

آن دغل کاری و دزدیهای او و آن چو فرعونان انا و انای او

آن دغل‌کاری‌ها و دزدی‌ها و همچنین منیت‌های فرعونی‌اش در آن نامه ثبت شده است.

نکته ادبی: انای او کنایه از خودخواهی و تکبر است.

چون بخواند نامهٔ خود آن ثقیل داند او که سوی زندان شد رحیل

وقتی آن شخصِ سنگین‌بار، نامه خود را می‌خواند، درمی‌یابد که راهی جز زندان ندارد.

نکته ادبی: ثقیل صفت کسی است که بار گناهانش سنگین است.

پس روان گردد چو دزدان سوی دار جرم پیدا بسته راه اعتذار

پس همچون دزدان به سوی چوبه دار روان می‌شود، گناهانش آشکار است و راهی برای عذرخواهی باقی نمانده است.

نکته ادبی: تمثیل برای قطع امید از بخشش.

آن هزاران حجت و گفتار بد بر دهانش گشته چون مسمار بد

آن هزاران بهانه و گفتار نادرست، اکنون همچون میخی بر دهانش فرو رفته است.

نکته ادبی: استعاره از ناتوانی در سخن گفتن و اعتراف به حقایق.

رخت دزدی بر تن و در خانه اش گشته پیدا گم شده افسانه اش

گناهان و اعمال زشتش، هم در جسم و هم در درون خانه‌اش آشکار شده و آنچه گم کرده بود، پدیدار گشته است.

نکته ادبی: افسانه کنایه از رازهای پنهان است.

پس روان گردد به زندان سعیر که نباشد خار را ز آتش گزیر

پس به سوی زندان آتش روانه می‌شود، چرا که خار (گناهکار) راهی برای گریز از آتش ندارد.

نکته ادبی: استعاره خار برای گناهکار که طعمه آتش می‌شود.

چون موکل آن ملایک پیش و پس بوده پنهان گشته پیدا چون عسس

فرشتگانی که مأمور او بودند و در دنیا پنهان بودند، اکنون همچون نگهبانان آشکار شده‌اند.

نکته ادبی: عسس به معنای شبگرد و نگهبان است.

می برندش می سپوزندش به نیش که برو ای سگ به کهدانهای خویش

آنها او را می‌برند و با نیش کلام و عذاب می‌رانند که برو ای سگ به جایگاه پست خود.

نکته ادبی: کهدان به معنای جایگاه نگهداشتن حیوانات است.

می کشد پا بر سر هر راه او تا بود که بر جهد زان چاه او

او بر سر هر راهی پایش را می‌کشد، به این امید که شاید بتواند از آن چاه رهایی یابد.

نکته ادبی: کنایه از مقاومت در برابر عذاب و ناامیدی.

منتظر می ایستد تن می زند در امیدی روی وا پس می کند

او با سکوت و اندوه می‌ایستد و با امیدی واهی، به عقب نگاه می‌کند.

نکته ادبی: تن زدن کنایه از سکوت و سکون است.

اشک می بارد چون باران خزان خشک اومیدی چه دارد او جز آن

اشک‌هایش مانند باران پاییزی می‌بارد، چرا که در آن وضعیت خشک، جز اشک امیدی برایش نمانده است.

نکته ادبی: تشبیه اشک به باران خزان.

هر زمانی روی وا پس می کند رو به درگاه مقدس می کند

هر لحظه به عقب برمی‌گردد و رو به درگاه مقدس خدا می‌آورد.

نکته ادبی: تکرار برای نشان دادن ندامت بی‌پایان.

پس ز حق امر آید از اقلیم نور که بگوییدش کای بطال عور

سپس از جانب حق فرمان می‌آید که به او بگویید: ای کسی که عمرت را به بطالت گذرانده‌ای و رسوا گشته‌ای.

نکته ادبی: بطال به معنای بیکاره و عور به معنای برهنه و رسوا است.

انتظار چیستی ای کان شر رو چه وا پس می کنی ای خیره سر

ای کسی که وجودت سرچشمه‌ی بدی است، چرا انتظار خیر داری؟ ای خیره‌سر که در مسیر غلط پافشاری می‌کنی، چرا راه بازگشت را بر خود می‌بندی و بازمی‌گردی؟

نکته ادبی: «کان شر» استعاره از وجودی است که منبع و منشأ بدی‌هاست.

نامه ات آنست کت آمد به دست ای خدا آزار و ای شیطان پرست

همان «نامه اعمالی» که اکنون به دستت رسیده (و نتایجش را می‌بینی)، حقیقتِ کارِ توست؛ ای کسی که در ظاهر ادعای خداپرستی داری، اما در باطن با عملکردت گویی شیطان را پرستش می‌کنی.

نکته ادبی: اشاره به مفهوم قرآنی «نامه اعمال» که در قیامت به دست انسان داده می‌شود.

چون بدیدی نامهٔ کردار خویش چه نگری پس بین جزای کار خویش

هنگامی که به متنِ کارهای خود در نامه اعمالت نگاه کردی، دیگر به دنبال علت دیگری برای گرفتاری‌ات نباش؛ همان کارهای خودت، جزا و نتیجه‌اش است.

نکته ادبی: رابطه‌ی مستقیم میان «کردار» (علت) و «جزا» (معلول) مورد تأکید است.

بیهده چه مول مولی می زنی در چنین چه کو امید روشنی

بیهوده چرا سخنان بی‌معنی و نامفهوم به زبان می‌آوری؟ در چنین جایگاه تاریک و بن‌بستی که برای خود ساخته‌ای، چه امیدی به روشنایی داری؟

نکته ادبی: «مول مولی زدن» کنایه از سخنان بیهوده و نامفهوم است.

نه ترا از روی ظاهر طاعتی نه ترا در سر و باطن نیتی

نه در ظاهر و رفتارت عبادت و بندگی دیده می‌شود و نه در دل و باطنت قصد و نیت خالصی برای خدا وجود دارد.

نکته ادبی: تقابل میان «ظاهر» و «باطن» برای نشان دادن نفاق درونی.

نه ترا شبها مناجات و قیام نه ترا در روز پرهیز و صیام

نه شب‌هایت را به نیایش و ایستادن به نماز می‌گذرانی و نه در روزهای عمرت از گناه و هوای نفس پرهیز می‌کنی.

نکته ادبی: «قیام» در اینجا به معنی شب‌زنده‌داری و نماز شب است.

نه ترا حفظ زبان ز آزار کس نه نظر کردن به عبرت پیش و پس

نه زبانت را از آزردن دیگران نگه می‌داری و نه از رویدادهای گذشته و آینده عبرت می‌گیری.

نکته ادبی: «عبرت» از ریشه عبور کردن و از واقعه‌ای به حقیقتِ دیگر رسیدن است.

پیش چه بود یاد مرگ و نزع خویش پس چه باشد مردن یاران ز پیش

«پیش» (آینده) برای تو باید یاد مرگ و لحظه‌ی جان دادن خودت باشد و «پس» (گذشته) باید درس گرفتن از مرگِ کسانی باشد که پیش از تو رفته‌اند.

نکته ادبی: تفسیرِ عارفانه از دو مفهوم زمان (پیش و پس) در ارتباط با مرگ.

نه ترا بر ظلم توبهٔ پر خروش ای دغا گندم نمای جوفروش

نه از کارهای ظالمانه‌ات پشیمانیِ حقیقی داری و نه توبه‌ای می‌کنی؛ ای فریبکار که ظاهرِ خود را خوب نشان می‌دهی اما در باطن فاسدی.

نکته ادبی: «گندم‌نمای جوفروش» ضرب‌المثلی مشهور برای توصیف منافقین و فریبکاران.

چون ترازوی تو کژ بود و دغا راست چون جویی ترازوی جزا

وقتی ترازوی سنجشِ تو (درون تو) کج و فریبکارانه است، چگونه انتظار داری که ترازوی داوریِ حق، برایت راست و درست عمل کند؟

نکته ادبی: استعاره از ترازوی اعمال که بازتابِ درونیاتِ خودِ انسان است.

چونک پای چپ بدی در غدر و کاست نامه چون آید ترا در دست راست

وقتی تمام عمرت پایِ فریب و کارهای نادرست را پیش برده‌ای، چگونه انتظار داری که در نهایت «نامه اعمالت» به دست راستِ تو داده شود؟

نکته ادبی: اشاره به باورِ اسلامی که «نامه اعمال» نیکوکاران به دست راست و بدکاران به دست چپ داده می‌شود.

چون جزا سایه ست ای قد تو خم سایهٔ تو کژ فتد در پیش هم

ای کسی که قامتِ جانت به خاطر گناه خمیده است، چون «جزا» (پاداش یا کیفر) مانند سایه‌ی عملِ توست، طبیعی است که سایه‌ی کارهای تو نیز کج و منحرف بیفتد.

نکته ادبی: تمثیلِ «سایه» برای بازتابِ اعمال در عالمِ دیگر.

زین قبل آید خطابات درشت که شود که را از آن هم کوز پشت

به همین دلیل است که خطاب‌های تند و عتاب‌آلود الهی به تو می‌رسد، چون کارهای زشتِ خودت باعث شده است که قامتِ معنوی‌ات گوژپشت و منحرف شود.

نکته ادبی: کوزه‌پشت (گوژپشت) استعاره از انحراف درونی و معنوی است.

بنده گوید آنچ فرمودی بیان صد چنانم صد چنانم صد چنان

بنده در پاسخ می‌گوید: پروردگارا، تمامِ آن‌چه تو از زشتی‌های من گفتی، عینِ حقیقت است؛ من صد برابرِ آن‌چه تو فرمودی، همان‌گونه‌ام (غرق در خطا و نقص).

نکته ادبی: اعترافِ کامل بنده در برابرِ کشفِ حقیقتِ اعمالش.

خود تو پوشیدی بترها را به حلم ورنه می دانی فضیحتها به علم

خودت با حلم و بردباری‌ات، زشتی‌های مرا پوشاندی و نادیده گرفتی؛ وگرنه تو با علمِ بی‌کرانت از تمامِ رسوایی‌های من آگاهی.

نکته ادبی: «حلم» صفتِ الهی برای پوشاندن و نادیده گرفتنِ خطای بندگان.

لیک بیرون از جهاد و فعل خویش از ورای خیر و شر و کفر و کیش

اما من اکنون از محدوده کارهای خودم، و فراتر از نیک و بد یا کفر و ایمانِ خودم، پا را بیرون می‌گذارم.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ «فنا» که انسان از داوری درباره‌ی اعمال خود می‌گذرد.

وز نیاز عاجزانهٔ خویشتن وز خیال و وهم من یا صد چو من

و از این احساسِ نیاز و درماندگیِ خودم و از وهم و خیالِ شخصی‌ام (که من چه هستم یا چه نیستم)، چشم می‌پوشم.

نکته ادبی: تلاش برای رهایی از «من» و «منیت».

بودم اومیدی به محض لطف تو از ورای راست باشی یا عتو

امیدوارم به همان لطف خالصانه تو، فارغ از اینکه من کارِ خوبی کرده‌ام یا سرکشی و نافرمانی ورزیده‌ام.

نکته ادبی: «عُتُو» به معنای سرکشی و طغیان است.

بخشش محضی ز لطف بی عوض بودم اومید ای کریم بی عوض

امیدِ من به بخششِ مطلق و بی قید و شرط توست، ای بخشنده‌ای که بخشش تو در ازای هیچ چیز نیست.

نکته ادبی: «لطفِ بی‌عوض» یعنی لطفی که در ازای هیچ کاری طلب نمی‌شود.

رو سپس کردم بدان محض کرم سوی فعل خویشتن می ننگرم

من به آن لطفِ محض رو کردم و دیگر به اعمالِ خودم نگاه نمی‌کنم که ببینم چه کرده‌ام.

نکته ادبی: تغییرِ جهت از «نفس» به «لطفِ حق».

سوی آن اومید کردم روی خویش که وجودم داده ای از پیش بیش

تمامِ توجهم را به همان امیدی دوختم که باعث شد تو از همان ابتدا، وجودِ مرا از عدم به هستی بیاوری.

نکته ادبی: تکیه بر بخششِ نخستین (خلقت) به عنوانِ دلیلی بر بخشش‌های بعدی.

خلعت هستی بدادی رایگان من همیشه معتمد بودم بر آن

تو خلعتِ هستی را رایگان به من بخشیدی؛ من همیشه بر همان بخششِ بی‌منت تکیه داشته‌ام.

نکته ادبی: اشاره به اصلِ وجود که بزرگترین بخشش الهی است.

چون شمارد جرم خود را و خطا محض بخشایش در آید در عطا

هنگامی که بنده جرم و خطای خود را می‌شمارد و اقرار می‌کند، همان‌جاست که بخشایشِ مطلقِ الهی در قالبِ عطای الهی پدیدار می‌شود.

نکته ادبی: این پارادوکسِ عرفانی است که اعتراف به گناه، دروازه‌ی ورودِ رحمت است.

کای ملایک باز آریدش به ما که بدستش چشم دل سوی رجا

خداوند به فرشتگان می‌گوید: او را به سوی ما بازگردانید، زیرا چشمِ دلِ او اکنون به امیدِ رحمتِ ما دوخته شده است.

نکته ادبی: «رجا» به معنای امیدواری به رحمت خداست.

لاابالی وار آزادش کنیم وآن خطاها را همه خط بر زنیم

ما او را مانند کسی که هیچ قید و بندی ندارد، آزاد می‌کنیم و بر تمامِ خطاهایش قلمِ عفو می‌کشیم.

نکته ادبی: «لاابالی‌وار» کنایه از آزادی از قیدِ تعلقات و گناهان است.

لا ابالی مر کسی را شد مباح کش زیان نبود ز غدر و از صلاح

این حالتِ «لاابالی‌گری» (رها بودن) برای کسی مجاز است که اعمالش، چه خوب و چه بد، تأثیری در اراده‌ی حق نداشته باشد و از هر دو سو در امان باشد.

نکته ادبی: تعریفِ عرفانی از رهاییِ کامل از قیدِ «عمل» به امیدِ «عشق».

آتشی خوش بر فروزیم از کرم تا نماند جرم و زلت بیش و کم

ما از کرمِ خویش آتشی فرح‌بخش می‌افروزیم تا دیگر هیچ اثرِ گناه و لغزشی در وجود تو باقی نماند.

نکته ادبی: «آتش» در اینجا تمثیلی از عشق و نور است که پاک‌کننده است.

آتشی کز شعله اش کمتر شرار می بسوزد جرم و جبر و اختیار

آتشی که حتی کمترین شعله‌اش، جرم و جبر و حتی اختیاری که مایه غرورِ تو بود را می‌سوزاند و نابود می‌کند.

نکته ادبی: سوختنِ «جبر و اختیار» یعنی گذشتن از دوگانگیِ این‌ها در آتشِ عشق.

شعله در بنگاه انسانی زنیم خار را گلزار روحانی کنیم

این شعله‌ی عشق را در وجودِ انسانی‌ات می‌افکنیم تا خارهای (عیوب و گناهان) تو را به گلستانِ روحانی و معنوی تبدیل کنیم.

نکته ادبی: تبدیلِ خار (زشتی) به گل (زیبایی) در فرایندِ تحولِ روحی.

ما فرستادیم از چرخ نهم کیمیا یصلح لکم اعمالکم

ما از آسمانِ نهم (مرتبه والا)، کیمیایی فرستادیم که اعمالِ شما را به نیکویی تغییر می‌دهد و اصلاح می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به کیمیای معنوی که مسِ وجود را طلا می‌کند.

خود چه باشد پیش نور مستقر کر و فر اختیار بوالبشر

در برابرِ نورِ ثابت و همیشگیِ حق، «برو و بیای» اختیارِ انسان چقدر ارزش دارد؟ (هیچ است).

نکته ادبی: تحقیرِ اختیارِ بشری در برابرِ قدرت مطلقِ الهی.

گوشت پاره آلت گویای او پیه پاره منظر بینای او

این گوشت‌پاره (زبان) ابزارِ گویایی اوست و آن پیه‌پاره (چشم) ابزارِ دیدنِ اوست.

نکته ادبی: یادآوریِ مادی بودنِ ابزارهای ادراکیِ انسان.

مسمع او آن دو پاره استخوان مدرکش دو قطره خون یعنی جنان

گوشِ او همان دو پاره استخوان است و درکِ او همان دو قطره خون (قلب یا ذهن) است که در حقیقت چیزی جز این‌ها نیست.

نکته ادبی: تلاش برای شکستنِ غرورِ انسانی با یادآوریِ فیزیکِ ساده و ناچیزِ بدن.

کرمکی و از قذر آکنده ای طمطراقی در جهان افکنده ای

تو کرمِ کوچکی هستی که از پلیدی به وجود آمده‌ای، اما در جهان برای خودت قیل‌وقال و دبدبه و کبکبه‌ای راه انداخته‌ای.

نکته ادبی: «طمطراق» به معنی هیاهو و ظاهرسازی برای خودنمایی است.

از منی بودی منی را واگذار ای ایاز آن پوستین را یاد دار

تو از نطفه‌ای ناچیز به وجود آمدی، پس همان را به یاد داشته باش و برگرد؛ ای ایاز، آن پوستینِ کهنه (اصلِ خویش) را فراموش مکن.

نکته ادبی: اشاره به حکایت ایاز که پوستینِ کهنه‌ی خود را برای یادآوریِ جایگاهش نگه می‌داشت.