مثنوی معنوی - دفتر پنجم

مولوی

بخش ۶۲ - قصهٔ اهل ضروان و حسد ایشان بر درویشان کی پدر ما از سلیمی اغلب دخل باغ را به مسکینان می‌داد چون انگور بودی عشر دادی و چون مویز و دوشاب شدی عشر دادی و چون حلوا و پالوده کردی عشر دادی و از قصیل عشر دادی و چون در خرمن می‌کوفتی از کفهٔ آمیخته عشر دادی و چون گندم از کاه جدا شدی عشر دادی و چون آرد کردی عشر دادی و چون خمیر کردی عشر دادی و چون نان کردی عشر دادی لاجرم حق تعالی در آن باغ و کشت برکتی نهاده بود کی همه اصحاب باغها محتاج او بدندی هم به میوه و هم به سیم و او محتاج هیچ کس نی ازیشان فرزندانشان خرج عشر می‌دیدند منکر و آن برکت را نمی‌دیدند هم‌چون آن زن بدبخت که کدو را ندید و خر را دید

مولوی
بود مردی صالحی ربانیی عقل کامل داشت و پایان دانیی
در ده ضروان به نزدیک یمن شهره اندر صدقه و خلق حسن
کعبهٔ درویش بودی کوی او آمدندی مستمندان سوی او
هم ز خوشه عشر دادی بی ریا هم ز گندم چون شدی از که جدا
آرد گشتی عشر دادی هم از آن نان شدی عشر دگر دادی ز نان
عشر هر دخلی فرو نگذاشتی چارباره دادی زانچ کاشتی
بس وصیتها بگفتی هر زمان جمع فرزندان خود را آن جوان
الله الله قسم مسکین بعد من وا مگیریدش ز حرص خویشتن
تا بماند بر شما کشت و ثمار در پناه طاعت حق پایدار
دخلها و میوه ها جمله ز غیب حق فرستادست بی تخمین و ریب
در محل دخل اگر خرجی کنی درگه سودست سودی بر زنی
ترک اغلب دخل را در کشت زار باز کارد که ویست اصل ثمار
بیشتر کارد خورد زان اندکی که ندارد در بروییدن شکی
زان بیفشاند به کشتن ترک دست که آن غله ش هم زان زمین حاصل شدست
کفشگر هم آنچ افزاید ز نان می خرد چرم و ادیم و سختیان
که اصول دخلم اینها بوده اند هم ازینها می گشاید رزق بند
دخل از آنجا آمدستش لاجرم هم در آنجا می کند داد و کرم
این زمین و سختیان پرده ست و بس اصل روزی از خدا دان هر نفس
چون بکاری در زمین اصل کار تا بروید هر یکی را صد هزار
گیرم اکنون تخم را گر کاشتی در زمینی که سبب پنداشتی
چون دو سه سال آن نروید چون کنی جز که در لابه و دعا کف در زنی
دست بر سر می زنی پیش اله دست و سر بر دادن رزقش گواه
تا بدانی اصل اصل رزق اوست تا همو را جوید آنک رزق جوست
رزق از وی جو مجو از زید و عمرو مستی از وی جو مجو از بنگ و خمر
توانگری زو خو نه از گنج و مال نصرت از وی خواه نه از عم و خال
عاقبت زینها بخواهی ماندن هین کرا خواهی در آن دم خواندن
این دم او را خوان و باقی را بمان تا تو باشی وارث ملک جهان
چون یفر المرء آید من اخیه یهرب المولود یوما من ابیه
زان شود هر دوست آن ساعت عدو که بت تو بود و از ره مانع او
روی از نقاش رو می تافتی چون ز نقشی انس دل می یافتی
این دم ار یارانت با تو ضد شوند وز تو برگردند و در خصمی روند
هین بگو نک روز من پیروز شد آنچ فردا خواست شد امروز شد
ضد من گشتند اهل این سرا تا قیامت عین شد پیشین مرا
پیش از آنک روزگار خود برم عمر با ایشان به پایان آورم
کالهٔ معیوب بخریده بدم شکر کز عیبش بگه واقف شدم
پیش از آن کز دست سرمایه شدی عاقبت معیوب بیرون آمدی
مال رفته عمر رفته ای نسیب ماه و جان داده پی کالهٔ معیب
رخت دادم زر قلبی بستدم شاد شادان سوی خانه می شدم
شکر کین زر قلب پیدا شد کنون پیش از آنک عمر بگذشتی فزون
قلب ماندی تا ابد در گردنم حیف بودی عمر ضایع کردنم
چون بگه تر قلبی او رو نمود پای خود زو وا کشم من زود زود
یار تو چون دشمنی پیدا کند گر حقد و رشک او بیرون زند
تو از آن اعراض او افغان مکن خویشتن را ابله و نادان مکن
بلک شکر حق کن و نان بخش کن که نگشتی در جوال او کهن
از جوالش زود بیرون آمدی تا بجویی یار صدق سرمدی
نازنین یاری که بعد از مرگ تو رشتهٔ یاری او گردد سه تو
آن مگر سلطان بود شاه رفیع یا بود مقبول سلطان و شفیع
رستی از قلاب و سالوس و دغل غر او دیدی عیان پیش از اجل
این جفای خلق با تو در جهان گر بدانی گنج زر آمد نهان
خلق را با تو چنین بدخو کنند تا ترا ناچار رو آن سو کنند
این یقین دان که در آخر جمله شان خصم گردند و عدو و سرکشان
تو بمانی با فغان اندر لحد لا تذرنی فرد خواهان از احد
ای جفاات به ز عهد وافیان هم ز داد تست شهد وافیان
بشنو از عقل خود ای انباردار گندم خود را به ارض الله سپار
تا شود آمن ز دزد و از شپش دیو را با دیوچه زوتر بکش
کو همی ترساندت هم دم ز فقر هم چو کبکش صید کن ای نره صقر
باز سلطان عزیزی کامیار ننگ باشد که کند کبکش شکار
بس وصیت کرد و تخم وعظ کاشت چون زمین شان شوره بد سودی نداشت
گرچه ناصح را بود صد داعیه پند را اذنی بباید واعیه
تو به صد تلطیف پندش می دهی او ز پندت می کند پهلو تهی
یک کس نامستمع ز استیز و رد صد کس گوینده را عاجز کند
ز انبیا ناصح تر و خوش لهجه تر کی بود کی گرفت دمشان در حجر
زانچ کوه و سنگ درکار آمدند می نشد بدبخت را بگشاده بند
آنچنان دلها که بدشان ما و من نعتشان شدت بل اشد قسوة

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از منظومه، آموزه‌هایی عمیق درباره‌ی سخاوت، انفاق، باور به روزی‌رسانیِ الهی و نگاهِ عارفانه به مصائبِ دنیوی را بازگو می‌کند. پیرِ این داستان، با تکیه بر ایمانِ راسخ، انفاق را نه عاملِ کم‌شدنِ مال، بلکه زمینه‌سازِ برکتِ بیشتر می‌داند و فرزندانش را از دلبستگیِ صرف به اسبابِ مادی و وابستگی به بندگان برحذر می‌دارد.

در بخشِ دوم، کلام از سطحِ اخلاقِ اجتماعی به فلسفه‌یِ فناپذیریِ روابطِ انسانی گذر می‌کند. مولانا جفایِ یاران و روی‌گردانیِ مردم را نه یک مصیبت، که نعمتی می‌داند که پرده از چهره‌یِ دلبستگی‌هایِ دروغین برمی‌دارد. او این اتفاقات را هشداری می‌داند تا آدمی پیش از آنکه عمرش به پایان رسد، از بندِ وابستگی‌هایِ بیهوده رسته و به سویِ دوستِ حقیقی (خداوند) بازگردد.

معنای روان

بود مردی صالحی ربانیی عقل کامل داشت و پایان دانیی

مردی دین‌دار و پرهیزگار بود که از خردی سرشار و آگاهی نسبت به عاقبتِ امور بهره‌مند بود.

نکته ادبی: «ربانی» صفتی است که به کسی نسبت داده می‌شود که امور خود را به خدا سپرده و به او نزدیک است.

در ده ضروان به نزدیک یمن شهره اندر صدقه و خلق حسن

در روستایِ ضروان، در نزدیکیِ یمن زندگی می‌کرد و به بخشندگی و خوش‌خویی در میانِ مردم شهرت داشت.

نکته ادبی: «شهره» در اینجا به معنای مشهور و پرآوازه است.

کعبهٔ درویش بودی کوی او آمدندی مستمندان سوی او

خانه‌یِ او پناهگاهِ نیازمندان بود و مستمندان همواره به سویِ او روی می‌آوردند.

نکته ادبی: «کعبه» در اینجا استعاره از قبله‌گاهِ امید برای نیازمندان است.

هم ز خوشه عشر دادی بی ریا هم ز گندم چون شدی از که جدا

او هم از خوشه‌یِ گندم و هم از دانه‌یِ پاک‌شده‌اش، بی‌ریا سهمِ نیازمندان (عُشر) را پرداخت می‌کرد.

نکته ادبی: «عُشر» یک دهمِ مال است که به عنوان زکات پرداخت می‌شود.

آرد گشتی عشر دادی هم از آن نان شدی عشر دگر دادی ز نان

وقتی گندم را به آرد تبدیل می‌کرد، از آن آرد زکات می‌داد و وقتی نان می‌پخت، از نان نیز سهمی برای فقرا جدا می‌کرد.

نکته ادبی: این بیت بر استمرار و دقتِ او در انجامِ عملِ خیر تأکید دارد.

عشر هر دخلی فرو نگذاشتی چارباره دادی زانچ کاشتی

او از هر عایدی که به دستش می‌رسید، حقِ نیازمندان را کنار می‌گذاشت و در تمام مراحلِ زراعت و برداشت، چندین بار انفاق می‌کرد.

نکته ادبی: «چارباره» به معنای چهار بار است که کنایه از دفعاتِ متعددِ انفاق است.

بس وصیتها بگفتی هر زمان جمع فرزندان خود را آن جوان

آن مردِ جوانمرد، پیوسته فرزندانِ خود را جمع می‌کرد و به آن‌ها پند و اندرز می‌داد.

نکته ادبی: «جوان» در اینجا نه به معنایِ سن، بلکه به معنای دارا بودنِ خصلتِ جوانمردی است.

الله الله قسم مسکین بعد من وا مگیریدش ز حرص خویشتن

او می‌گفت: شما را به خدا قسم، پس از مرگِ من، سهمِ نیازمندان را به خاطرِ طمع و حرصِ خود قطع نکنید.

نکته ادبی: «الله الله» در اینجا اداتِ تأکید برای بیانِ شدتِ توصیه است.

تا بماند بر شما کشت و ثمار در پناه طاعت حق پایدار

تا وقتی انفاق می‌کنید، محصولاتِ کشاورزی‌تان باقی می‌ماند و شما نیز در سایه‌یِ فرمان‌برداری از حق، در امان خواهید بود.

نکته ادبی: اشاره به وعده‌یِ الهی که انفاق باعثِ فزونیِ مال می‌شود.

دخلها و میوه ها جمله ز غیب حق فرستادست بی تخمین و ریب

این عایدی‌ها و میوه‌ها تماماً از جانبِ غیب می‌رسد؛ خداوند آن‌ها را بی‌هیچ تردید و گمانی روزیِ شما کرده است.

نکته ادبی: «تخمین» در اینجا به معنایِ گمان و شک است.

در محل دخل اگر خرجی کنی درگه سودست سودی بر زنی

اگر در محلِ درآمد، مقداری را خرجِ انفاق کنی، در واقع سرمایه‌گذاری کرده‌ای و سودِ آن به خودت بازمی‌گردد.

نکته ادبی: اشاره به این منطق عرفانی که بخشش، نوعی کسبِ سودِ معنوی است.

ترک اغلب دخل را در کشت زار باز کارد که ویست اصل ثمار

بخشِ اصلیِ محصول را در کشتزار رها کن (به عنوان بذر) و دوباره بکار، چرا که اصلِ میوه دادن از بذر است.

نکته ادبی: «اصلِ ثمار» اشاره به نقشِ حیاتیِ بذر در رویش دارد.

بیشتر کارد خورد زان اندکی که ندارد در بروییدن شکی

بیشتر از آن مقداری که می‌خوری، بذر بکار؛ چرا که در رویشِ آن هیچ شکی نیست.

نکته ادبی: اشاره به قانونِ بازگشتِ عملِ خیر (هر چه بیشتر بکاری، بیشتر درو می‌کنی).

زان بیفشاند به کشتن ترک دست که آن غله ش هم زان زمین حاصل شدست

او از محصولی که از همان زمین به دست آمده بود، با دست و دلبازی بذر می‌افشاند.

نکته ادبی: «ترک دست» کنایه از بخشندگی و سخاوت است.

کفشگر هم آنچ افزاید ز نان می خرد چرم و ادیم و سختیان

کفاش نیز وقتی پولی از فروشِ نان (حاصلِ زراعت) اضافه می‌آورد، با آن چرم و ابزارِ کارش را می‌خرد.

نکته ادبی: تمثیلی برای چرخه‌یِ کار و سرمایه.

که اصول دخلم اینها بوده اند هم ازینها می گشاید رزق بند

چرا که ریشه‌یِ درآمدِ من همین‌هاست و با همین سرمایه‌گذاری‌هاست که گره‌هایِ روزیِ من باز می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به اینکه برای استمرارِ روزی، باید بخشی از آن را مجدداً صرفِ اسبابِ کار کرد.

دخل از آنجا آمدستش لاجرم هم در آنجا می کند داد و کرم

وقتی درآمد از آن راهِ (خداوند) آمده است، قطعاً باید داد و دهش نیز در همان راه صورت گیرد.

نکته ادبی: اشاره به قاعده‌یِ بازگشتِ مال به منشأ آن.

این زمین و سختیان پرده ست و بس اصل روزی از خدا دان هر نفس

این زمین و این ابزارِ کار تنها پرده‌ای ظاهری هستند؛ بدان که اصلِ روزی در هر لحظه از جانبِ خداوند است.

نکته ادبی: «پرده» استعاره از اسبابِ مادی است که حقیقتِ روزی‌رسان را می‌پوشانند.

چون بکاری در زمین اصل کار تا بروید هر یکی را صد هزار

هنگامی که در زمینِ حقیقت بذر می‌کاری، خداوند آن را طوری پرورش می‌دهد که هر یکی را صد هزار برابر کند.

نکته ادبی: «صد هزار» کنایه از کثرت و فزونیِ برکتِ الهی است.

گیرم اکنون تخم را گر کاشتی در زمینی که سبب پنداشتی

فرض کن اکنون بذر را در زمینی کاشتی که فکر می‌کردی عاملِ اصلیِ تولید است.

نکته ادبی: «سبب پنداشتی» اشاره به خطایِ دیدِ انسان در اصالت دادن به اسبابِ دنیوی دارد.

چون دو سه سال آن نروید چون کنی جز که در لابه و دعا کف در زنی

اگر دو سه سال محصولی نداد، چه می‌کنی؟ جز این است که با زاری و دعا دست به درگاهِ خدا بلند می‌کنی؟

نکته ادبی: «لابه» به معنایِ تضرع و التماس است.

دست بر سر می زنی پیش اله دست و سر بر دادن رزقش گواه

وقتی در برابرِ خدا دست بر سر می‌زنی (و ناله می‌کنی)، همین تضرع گواهی می‌دهد که دستِ و سرِ تو (اسبابِ مادی) هیچ‌کاره‌اند و رزق از اوست.

نکته ادبی: تضاد میانِ ادعایِ قدرتِ انسان و ناتوانی‌اش در زمانِ قحطی.

تا بدانی اصل اصل رزق اوست تا همو را جوید آنک رزق جوست

تا بدانی که اصلِ روزی تنها اوست و هر کس که طالبِ روزی است، باید تنها او را جستجو کند.

نکته ادبی: تأکید بر توحیدِ افعالی.

رزق از وی جو مجو از زید و عمرو مستی از وی جو مجو از بنگ و خمر

روزی را از خدا بخواه نه از زید و عمرو؛ و مستی (شوقِ معنوی) را از او بخواه، نه از بنگ و شراب.

نکته ادبی: «بنگ و خمر» نمادِ مستی‌هایِ کاذب و دنیوی هستند.

توانگری زو خو نه از گنج و مال نصرت از وی خواه نه از عم و خال

توانگری را از او طلب کن نه از گنج و مال؛ و یاری و پیروزی را از او بخواه نه از عمو و دایی (نزدیکان).

نکته ادبی: نفیِ تکیه بر اسبابِ دنیوی و وابستگان.

عاقبت زینها بخواهی ماندن هین کرا خواهی در آن دم خواندن

عاقبتِ کار این است که از همه‌یِ این‌ها جدا می‌شوی؛ پس ببین در آن لحظه به که می‌خواهی تکیه کنی؟

نکته ادبی: اشاره به لحظه‌یِ مرگ و جدایی از تعلقات.

این دم او را خوان و باقی را بمان تا تو باشی وارث ملک جهان

همین حالا (پیش از مرگ) به او دل ببند و مابقیِ وابستگی‌ها را رها کن تا وارثِ ملکِ ابدیِ جهان شوی.

نکته ادبی: «این دم» اشاره به غنیمت شمردنِ لحظه‌یِ حال برای شناختِ خداست.

چون یفر المرء آید من اخیه یهرب المولود یوما من ابیه

چرا که در قیامت، انسان از برادر و فرزند از پدر می‌گریزد.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۳۴ سوره عبس که گویایِ تنهاییِ انسان در محشر است.

زان شود هر دوست آن ساعت عدو که بت تو بود و از ره مانع او

آن دوست در آن ساعت دشمن می‌شود، زیرا او بُتِ تو بود و مانعِ رسیدنِ تو به راهِ خدا شد.

نکته ادبی: «بت» استعاره از هر چیزی است که مانعِ شناختِ حق شود.

روی از نقاش رو می تافتی چون ز نقشی انس دل می یافتی

تو وقتی از چیزی (نقش) لذت می‌بردی، از نقاش (خالق) روی برمی‌گرداندی.

نکته ادبی: «نقاش» استعاره از خداوند و «نقش» استعاره از مظاهرِ دنیوی است.

این دم ار یارانت با تو ضد شوند وز تو برگردند و در خصمی روند

اگر همین حالا یاران با تو دشمن شدند و از تو روی گرداندند، بدان که این به نفعِ توست.

نکته ادبی: دعوت به نگرشِ مثبت نسبت به رها شدن توسطِ خلق.

هین بگو نک روز من پیروز شد آنچ فردا خواست شد امروز شد

شادی کن و بگو: امروز برای من روزِ پیروزی است، زیرا آنچه قرار بود در قیامت رخ دهد (جدایی از خلق)، امروز رخ داد.

نکته ادبی: «پیروز» در اینجا به معنایِ به کامیابی رسیدن در شناختِ حقیقت است.

ضد من گشتند اهل این سرا تا قیامت عین شد پیشین مرا

همین که اطرافیان با من دشمن شدند، در واقع همان اتفاقی که برای قیامت انتظار می‌رفت، اکنون برایم آشکار شد.

نکته ادبی: «پیشین» به معنایِ قبل از موعد است.

پیش از آنک روزگار خود برم عمر با ایشان به پایان آورم

پیش از آنکه عمرم به پایان برسد، رابطه‌ام را با این افراد به پایان رساندم.

نکته ادبی: تأکید بر قطعِ وابستگیِ عاطفی قبل از مرگ.

کالهٔ معیوب بخریده بدم شکر کز عیبش بگه واقف شدم

من کالایی معیوب خریده بودم و اکنون شکر می‌کنم که قبل از ضررِ قطعی، به عیبِ آن پی بردم.

نکته ادبی: «کالایِ معیوب» استعاره از دوستانِ غیرِ حقیقی یا دلبستگی‌هایِ پوچ است.

پیش از آن کز دست سرمایه شدی عاقبت معیوب بیرون آمدی

پیش از آنکه سرمایه‌ام از دست برود و در نهایت با حسرت و عیبِ آشکار مواجه شوم.

نکته ادبی: هشداری برای بیداریِ به‌موقع.

مال رفته عمر رفته ای نسیب ماه و جان داده پی کالهٔ معیب

افسوس بر کسی که عمر و جانش را داد تا کالایی معیوب (دنیا و وابستگی‌ها) را به دست آورد.

نکته ادبی: «نسیب» در اینجا به معنایِ انسانِ بی‌نصیب و زیان‌کار است.

رخت دادم زر قلبی بستدم شاد شادان سوی خانه می شدم

من از رویِ نادانی رخت و سرمایه‌ام را دادم و پولِ تقلبی گرفتم، اما حالا شادم که متوجه شدم.

نکته ادبی: «زر قلب» به معنایِ سکه‌یِ تقلبی و بی‌ارزش است.

شکر کین زر قلب پیدا شد کنون پیش از آنک عمر بگذشتی فزون

شکر که این تقلبی بودنِ سکه (بی‌ارزشیِ دنیا) قبل از پایانِ عمر برایم روشن شد.

نکته ادبی: «قلب» در اینجا به معنایِ قلب بودن (تقلبی بودن) سکه است.

قلب ماندی تا ابد در گردنم حیف بودی عمر ضایع کردنم

اگر این سکه‌یِ تقلبی تا ابد بر گردنِ من می‌ماند، حیفِ عمرم بود که این‌گونه تباه شود.

نکته ادبی: اشاره به گناهِ ضایع کردنِ فرصتِ زندگی.

چون بگه تر قلبی او رو نمود پای خود زو وا کشم من زود زود

چون زودتر از موعد، ماهیتِ تقلبیِ او آشکار شد، من زودتر از او فاصله می‌گیرم.

نکته ادبی: «وا کشیدن» به معنایِ کنار کشیدن و قطعِ رابطه است.

یار تو چون دشمنی پیدا کند گر حقد و رشک او بیرون زند

وقتی یارِ تو دشمنی‌اش را آشکار کرد و حسادتش را نشان داد، ناراحت نباش.

نکته ادبی: دعوت به آرامش و خویشتن‌داری در برابرِ بدرفتاریِ دیگران.

تو از آن اعراض او افغان مکن خویشتن را ابله و نادان مکن

از روی‌گردانیِ او فریاد و فغان نکن و خود را به نادانی نزن.

نکته ادبی: «اعراض» به معنایِ روی برگرداندن است.

بلک شکر حق کن و نان بخش کن که نگشتی در جوال او کهن

بلکه خدا را شکر کن و بخشندگی پیشه کن، که در میانِ کیسه‌یِ او (وابستگی به او) گرفتار و کهنه نشدی.

نکته ادبی: «جوال» استعاره از دام یا بندِ تعلقات است.

از جوالش زود بیرون آمدی تا بجویی یار صدق سرمدی

خوشحال باش که زود از بندِ او رها شدی تا بتوانی یارِ راستین و ابدی را بجویی.

نکته ادبی: «یارِ صدقِ سرمدی» اشاره به خداوند است.

نازنین یاری که بعد از مرگ تو رشتهٔ یاری او گردد سه تو

آن یارِ نازنین کسی است که پس از مرگِ تو نیز رشته‌یِ دوستی‌اش با تو سه برابر (محکم‌تر) می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به دوستیِ الهی که پس از مرگ نیز باقی است.

آن مگر سلطان بود شاه رفیع یا بود مقبول سلطان و شفیع

آن یار، یا خودِ سلطانِ بزرگ (خدا) است و یا کسی است که مقبولِ درگاهِ اوست.

نکته ادبی: اشاره به اولیاءالله که واسطه‌یِ فیض هستند.

رستی از قلاب و سالوس و دغل غر او دیدی عیان پیش از اجل

تو از فریب و دوروییِ خلق رستی، چرا که قبل از مرگ، حقیقتِ آن‌ها را دیدی.

نکته ادبی: «سالوس» به معنایِ ریاکاری و تزویر است.

این جفای خلق با تو در جهان گر بدانی گنج زر آمد نهان

بدان که این جفایِ مردم در حقِ تو، گنجینه‌ای پنهان از معرفت است.

نکته ادبی: نگاهِ مثبت به رنج و تنهایی.

خلق را با تو چنین بدخو کنند تا ترا ناچار رو آن سو کنند

مردم با تو بدرفتاری می‌کنند تا ناچار شوی از آن‌ها روی بگردانی و به سویِ خدا روی آوری.

نکته ادبی: تفسیرِ عارفانه از رنج‌هایِ اجتماعی به عنوانِ عاملی برایِ رجوع به حق.

این یقین دان که در آخر جمله شان خصم گردند و عدو و سرکشان

یقین داشته باش که در نهایت، آن کسانی که در دنیا به ایشان تکیه کرده‌ای، با تو دشمنی خواهند کرد و در برابر تو سرکشی پیشه می‌کنند.

نکته ادبی: «جمله» در اینجا به معنای «همه» و «عدو» به معنای دشمن است؛ استفاده از «خصم» و «عدو» در کنار هم برای تأکید بر شدت دشمنی است.

تو بمانی با فغان اندر لحد لا تذرنی فرد خواهان از احد

زمانی که در گور تنها بمانی و از سرِ ناچاری فریاد برآوری، آنگاه است که همچون دعای انبیا، از خداوند می‌خواهی که تو را تنها نگذارد.

نکته ادبی: «لا تذرنی فردا» اشاره‌ای مستقیم به دعای حضرت زکریا در قرآن کریم است که به معنای «مرا تنها و بی‌فرزند مگذار» است؛ اینجا کنایه از بی‌کسی و نیاز به همراهیِ حق در تنهاییِ ابدی است.

ای جفاات به ز عهد وافیان هم ز داد تست شهد وافیان

ای محبوب، حتی ستمِ تو از عهد و پیمانِ کسانی که وعده وفا می‌دهند اما سست‌عهدند، بهتر است؛ چراکه در همین رفتارِ تو، شیرینیِ حقیقت و لطفِ پنهانی وجود دارد.

نکته ادبی: «وافیان» به معنای وفاداران است و در اینجا با تضادِ «جفا» به کار رفته تا نشان دهد جفای محبوب، صادقانه‌تر از وعده غیر است.

بشنو از عقل خود ای انباردار گندم خود را به ارض الله سپار

ای کسی که دارایی‌هایت را جمع کرده‌ای، از عقل خود بشنو و این بذرِ عمل و دارایی را در زمینِ خداوند (کار خیر و امور معنوی) بکار.

نکته ادبی: «ارض الله» استعاره از خدمت به خلق و امور الهی است و «انباردار» استعاره از کسی است که در دنیای مادی غرق شده است.

تا شود آمن ز دزد و از شپش دیو را با دیوچه زوتر بکش

برای اینکه از گزند دزدان (وسوسه‌های بد) و آلودگی‌ها در امان بمانی، پیش از آنکه دیوِ نفس بزرگ شود، آن را در همان مراحل نخستین (دیوچه) نابود کن.

نکته ادبی: «دیوچه» تصغیرِ دیو است؛ به معنای نفسِ اماره در مراحلِ ابتداییِ رشد که هنوز به کمالِ شرارت نرسیده است.

کو همی ترساندت هم دم ز فقر هم چو کبکش صید کن ای نره صقر

شیطان که تو را پیوسته از فقر می‌ترساند، خود صیدِ توست؛ ای بازِ بلندپرواز و قوی‌پنجه، او را همانند کبک شکار کن.

نکته ادبی: «صقر» به معنای شاهین و بازِ شکاری است که نمادِ روحِ بلند و همتِ والا در برابر «کبک» که نمادِ ضعف و طعمه است، قرار گرفته.

باز سلطان عزیزی کامیار ننگ باشد که کند کبکش شکار

برای پادشاهی که عزیز و بلندمرتبه است، ننگ است که خود را خوار کند و به شکار کبک بپردازد (یعنی انسانِ عارف نباید وقت خود را صرفِ امور پستِ شیطانی کند).

نکته ادبی: تمثیلی است برای نشان دادنِ شأنِ والای انسان؛ همتِ انسانِ بزرگ نباید درگیرِ وسوسه‌های حقیرِ دنیوی شود.

بس وصیت کرد و تخم وعظ کاشت چون زمین شان شوره بد سودی نداشت

بسیار پند و اندرز داد و بذرِ حکمت کاشت، اما چون جانِ شنوندگان همچون زمینِ شوره‌زار بود، این پندها هیچ سودی برایشان نداشت.

نکته ادبی: «شوره‌زار» نمادِ قلبی است که به دلیلِ کفر یا لجاجت، هیچ حقیقتی را نمی‌پذیرد.

گرچه ناصح را بود صد داعیه پند را اذنی بباید واعیه

اگرچه پنددهنده صدها دلیل و انگیزه برای ارشاد داشته باشد، پندِ او نیازمندِ گوشی شنوا و پذیرا است.

نکته ادبی: «اذنی واعیه» تعبیری قرآنی است به معنای گوشی که حفظ و فهم می‌کند؛ یعنی پند نیازمندِ ظرفیتِ فکریِ مخاطب است.

تو به صد تلطیف پندش می دهی او ز پندت می کند پهلو تهی

تو با نهایتِ مهربانی و نرمی سعی می‌کنی او را نصیحت کنی، اما او از شنیدنِ پندِ تو شانه خالی می‌کند و دوری می‌جوید.

نکته ادبی: «پهلو تهی کردن» کنایه از طفره رفتن و نپذیرفتنِ حق است.

یک کس نامستمع ز استیز و رد صد کس گوینده را عاجز کند

یک نفر که از روی لجاجت گوش نمی‌دهد، می‌تواند صدها سخنورِ دانا را ناتوان و درمانده کند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه استدلالِ منطقی در برابرِ لجاجت و تعصبِ کورکورانه، شکست می‌خورد.

ز انبیا ناصح تر و خوش لهجه تر کی بود کی گرفت دمشان در حجر

چه کسی از پیامبران پندآموزتر و خوش‌زبان‌تر بود؟ با این حال، چه کسی توانست دل‌های سرسخت را نرم کند؟

نکته ادبی: «حجر» در اینجا به معنای دامن یا آغوش نیست، بلکه اشاره به سخت‌شدنِ قلب و نفوذناپذیریِ آن دارد.

زانچ کوه و سنگ درکار آمدند می نشد بدبخت را بگشاده بند

با وجود اینکه حتی کوه‌ها و سنگ‌ها تحت تأثیرِ کلامِ انبیا قرار می‌گرفتند، اما گرهِ کارِ این بخت‌برگشتگان باز نشد.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ کلامِ الهی بر هستی (طبق آیات قرآن) در برابرِ نفوذناپذیریِ دل‌های تاریک.

آنچنان دلها که بدشان ما و من نعتشان شدت بل اشد قسوة

دل‌هایی که چنان درگیرِ «من» و «ما» (خودپرستی) شده بودند، سرشتشان چنان سخت شد که گویی سنگ یا حتی از آن سخت‌تر بودند.

نکته ادبی: «بل اشد قسوة» اشاره به آیه ۷۴ سوره بقره است که دل‌های کافران را به سنگ یا سخت‌تر از سنگ تشبیه می‌کند.