مثنوی معنوی - دفتر پنجم

مولوی

بخش ۵۹ - داستان آن کنیزک کی با خر خاتون شهوت می‌راند و او را چون بز و خرس آموخته بود شهوت راندن آدمیانه و کدویی در قضیب خر می‌کرد تا از اندازه نگذرد خاتون بر آن وقوف یافت لکن دقیقهٔ کدو را ندید کنیزک را ببهانه براه کرد جای دور و با خر جمع شد بی‌کدو و هلاک شد بفضیحت کنیزک بیگاه باز آمد و نوحه کرد که ای جانم و ای چشم روشنم کیر دیدی کدو ندیدی ذکر دیدی آن دگر ندیدی کل ناقص ملعون یعنی کل نظر و فهم ناقص ملعون و اگر نه ناقصان ظاهر جسم مرحوم‌اند ملعون نه‌اند بر خوان لیس علی الاعمی حرج نفی حرج کرد و نفی لعنت و نفی عتاب و غضب

مولوی
یک کنیزک یک خری بر خود فکند از وفور شهوت و فرط گزند
آن خر نر را بگان خو کرده بود خر جماع آدمی پی برده بود
یک کدویی بود حیلت سازه را در نرش کردی پی اندازه را
در ذکر کردی کدو را آن عجوز تا رود نیم ذکر وقت سپوز
گر همه کیر خر اندر وی رود آن رحم و آن روده ها ویران شود
خر همی شد لاغر و خاتون او مانده عاجز کز چه شد این خر چو مو
نعل بندان را نمود آن خر که چیست علت او که نتیجه ش لاغریست
هیچ علت اندرو ظاهر نشد هیچ کس از سر او مخبر نشد
در تفحص اندر افتاد او به جد شد تفحص را دمادم مستعد
جد را باید که جان بنده بود زانک جد جوینده یابنده بود
چون تفحص کرد از حال اشک دید خفته زیر خر آن نرگسک
از شکاف در بدید آن حال را بس عجب آمد از آن آن زال را
خر همی گاید کنیزک را چنان که به عقل و رسم مردان با زنان
در حسد شد گفت چون این ممکنست پس من اولیتر که خر ملک منست
خر مهذب گشته و آموخته خوان نهادست و چراغ افروخته
کرد نادیده و در خانه بکوفت کای کنیزک چند خواهی خانه روفت
از پی روپوش می گفت این سخن کای کنیزک آمدم در باز کن
کرد خاموش و کنیزک را نگفت راز را از بهر طمع خود نهفت
پس کنیزک جمله آلات فساد کرد پنهان پیش شد در را گشاد
رو ترش کرد و دو دیده پر ز نم لب فرو مالید یعنی صایمم
در کف او نرمه جاروبی که من خانه را می روفتم بهر عطن
چونک باع جاروب در را وا گشاد گفت خاتون زیر لب کای اوستاد
رو ترش کردی و جاروبی به کف چیست آن خر برگسسته از علف
نیم کاره و خشمگین جنبان ذکر ز انتظار تو دو چشمش سوی در
زیر لب گفت این نهان کرد از کنیز داشتش آن دم چو بی جرمان عزیز
بعد از آن گفتش که چادر نه به سر رو فلان خانه ز من پیغام بر
این چنین گو وین چنین کن وآنچنان مختصر کردم من افسانهٔ زنان
آنچ مقصودست مغز آن بگیر چون براهش کرد آن زال ستیر
بود از مستی شهوت شادمان در فرو بست و همی گفت آن زمان
یافتم خلوت زنم از شکر بانگ رسته ام از چار دانگ و از دو دانگ
از طرب گشته بزان زن هزار در شرار شهوت خر بی قرار
چه بزان که آن شهوت او را بز گرفت بز گرفتن گیج را نبود شگفت
میل شهوت کر کند دل را و کور تا نماید خر چو یوسف نار نور
ای بسا سرمست نار و نارجو خویشتن را نور مطلق داند او
جز مگر بندهٔ خدا یا جذب حق با رهش آرد بگرداند ورق
تا بداند که آن خیال ناریه در طریقت نیست الا عاریه
زشتها را خوب بنماید شره نیست چون شهوت بتر ز آفتاب ره
صد هزاران نام خوش را کرد ننگ صد هزاران زیرکان را کرد دنگ
چون خری را یوسف مصری نمود یوسفی را چون نماید آن جهود
بر تو سرگین را فسونش شهد کرد شهد را خود چون کند وقت نبرد
شهوت از خوردن بود کم کن ز خور یا نکاحی کن گریزان شو ز شر
چون بخوردی می کشد سوی حرم دخل را خرجی بباید لاجرم
پس نکاح آمد چو لاحول و لا تا که دیوت نفکند اندر بلا
چون حریص خوردنی زن خواه زود ورنه آمد گربه و دنبه ربود
بار سنگی بر خری که می جهد زود بر نه پیش از آن کو بر نهد
فعل آتش را نمی دانی تو برد گرد آتش با چنین دانش مگرد
علم دیگ و آتش ار نبود ترا از شرر نه دیگ ماند نه ابا
آب حاضر باید و فرهنگ نیز تا پزد آب دیگ سالم در ازیز
چون ندانی دانش آهنگری ریش و مو سوزد چو آنجا بگذری
در فرو بست آن زن و خر را کشید شادمانه لاجرم کیفر چشید
در میان خانه آوردش کشان خفت اندر زیر آن نر خر ستان
هم بر آن کرسی که دید او از کنیز تا رسد در کام خود آن قحبه نیز
پا بر آورد و خر اندر ویی سپوخت آتشی از کیر خر در وی فروخت
خر مودب گشته در خاتون فشرد تا بخایه در زمان خاتون بمرد
بر درید از زخم کیر خر جگر روده ها بسکسته شد از همدگر
دم نزد در حال آن زن جان بداد کرسی از یک سو زن از یک سو فتاد
صحن خانه پر ز خون شد زن نگون مرد او و برد جان ریب المنون
مرگ بد با صد فضیحت ای پدر تو شهیدی دیده ای از کیر خر
تو عذاب الخزی بشنو از نبی در چنین ننگی مکن جان را فدی
دانک این نفس بهیمی نر خرست زیر او بودن از آن ننگین ترست
در ره نفس ار بمیری در منی تو حقیقت دان که مثل آن زنی
نفس ما را صورت خر بدهد او زانک صورتها کند بر وفق خو
این بود اظهار سر در رستخیز الله الله از تن چون خر گریز
کافران را بیم کرد ایزد ز نار کافران گفتند نار اولی ز عار
گفت نی آن نار اصل عارهاست هم چو این ناری که این زن را بکاست
لقمه اندازه نخورد از حرص خود در گلو بگرفت لقمه مرگ بد
لقمه اندازه خور ای مرد حریص گرچه باشد لقمه حلوا و خبیص
حق تعالی داد میزان را زبان هین ز قرآن سورهٔ رحمن بخوان
هین ز حرص خویش میزان را مهل آز و حرص آمد ترا خصم مضل
حرص جوید کل بر آید او ز کل حرص مپرست ای فجل ابن الفجل
آن کنیزک می شد و می گفت آه کردی ای خاتون تو استا را به راه
کار بی استاد خواهی ساختن جاهلانه جان بخواهی باختن
ای ز من دزدیده علمی ناتمام ننگ آمد که بپرسی حال دام
هم بچیدی دانه مرغ از خرمنش هم نیفتادی رسن در گردنش
دانه کمتر خور مکن چندین رفو چون کلوا خواندی بخوان لا تسرفوا
تا خوری دانه نیفتی تو به دام این کند علم و قناعت والسلام
نعمت از دنیا خورد عاقل نه غم جاهلان محروم مانده در ندم
چون در افتد در گلوشان حبل دام دانه خوردن گشت بر جمله حرام
مرغ اندر دام دانه کی خورد دانه چون زهرست در دام ار چرد
مرغ غافل می خورد دانه ز دام هم چو اندر دام دنیا این عوام
باز مرغان خبیر هوشمند کرده اند از دانه خود را خشک بند
که اندرون دام دانه زهرباست کور آن مرغی که در فخ دانه خواست
صاحب دام ابلهان را سر برید وآن ظریفان را به مجلسها کشید
که از آنها گوشت می آید به کار وز ظریفان بانگ و نالهٔ زیر و زار
پس کنیزک آمد از اشکاف در دید خاتون را به مرده زیر خر
گفت ای خاتون احمق این چه بود گر ترا استاد خود نقشی نمود
ظاهرش دیدی سرش از تو نهان اوستا ناگشته بگشادی دکان
کیر دیدی هم چو شهد و چون خبیص آن کدو را چون ندیدی ای حریص
یا چون مستغرق شدی در عشق خر آن کدو پنهان بماندت از نظر
ظاهر صنعت بدیدی زوستاد اوستادی برگرفتی شاد شاد
ای بسا زراق گول بی وقوف از ره مردان ندیده غیر صوف
ای بسا شوخان ز اندک احتراف از شهان ناموخته جز گفت و لاف
هر یکی در کف عصا که موسی ام می دمد بر ابلهان که عیسی ام
آه از آن روزی که صدق صادقان باز خواهد از تو سنگ امتحان
آخر از استاد باقی را بپرس یا حریصان جمله کورانند و خرس
جمله جستی باز ماندی از همه صید گرگانند این ابله رمه
صورتی بنشینده گشتی ترجمان بی خبر از گفت خود چون طوطیان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این حکایت در بستر ادبیات تعلیمی و عرفانی قرار دارد و به نقدِ پیامدهای ناشی از غلبه شهوت بر عقل می‌پردازد. داستان کنیزک و خر در مثنوی، نه به قصدِ شرح ماجرایی سخیف، بلکه به عنوان تمثیلی از «جهل و کوریِ ناشی از خواهش‌های نفسانی» روایت شده است. شاعر با بهره‌گیری از این روایت، مخاطب را متوجه می‌کند که چگونه پیروی بی‌قید و بند از غرایز، چشم بصیرت انسان را می‌پوشاند و زشتی‌ها را به نظر او زیبا جلوه می‌دهد.

در بخش دوم، نویسنده از سطحِ قصه عبور کرده و به پندهای حکمی می‌رسد. او راهکارهایی همچون قناعت در خوراک، ازدواج و تکیه بر هدایت الهی را به عنوان «سپر» در برابرِ طوفانِ شهوت پیشنهاد می‌دهد. پیام نهایی متن، هشدار نسبت به عاقبتِ نافرجامِ انسانِ غافل است که بی‌بهره از دانش و حکمت، خود را در شعله‌های سوزانِ تمایلاتِ افسارگسیخته رها می‌کند.

معنای روان

یک کنیزک یک خری بر خود فکند از وفور شهوت و فرط گزند

کنیزکی از شدت نیاز جسمانی و فشارِ شهوت، با خری همبستر شد.

نکته ادبی: فرط گزند به معنای نهایتِ آسیب و درد ناشی از عدم ارضای غریزه است.

آن خر نر را بگان خو کرده بود خر جماع آدمی پی برده بود

آن خرِ نر به دلیلِ عادت، شیوه‌ی همبستری با انسان را آموخته بود.

نکته ادبی: بگان (جماع) به معنای همبستری است.

یک کدویی بود حیلت سازه را در نرش کردی پی اندازه را

کنیزک حیلت‌گر، کدویی را آماده کرده بود تا هنگام همبستری، آن را در اندامِ حیوان قرار دهد و عمقِ نفوذ را کنترل کند.

نکته ادبی: حیلت‌سازه صفتی است برای کنیزک.

در ذکر کردی کدو را آن عجوز تا رود نیم ذکر وقت سپوز

کنیزکِ پیر، کدو را در اندامِ خر جای می‌داد تا هنگامِ نزدیکی، ورودِ حیوان به اندازه باشد.

نکته ادبی: سپوز به معنای همبستری است.

گر همه کیر خر اندر وی رود آن رحم و آن روده ها ویران شود

اگر تمامِ اندامِ خر به طور کامل داخل می‌شد، اندامِ داخلی بدنِ کنیزک آسیب جدی می‌دید.

نکته ادبی: رحم در اینجا اشاره به اندام تناسلی زنانه است.

خر همی شد لاغر و خاتون او مانده عاجز کز چه شد این خر چو مو

خر به تدریج لاغر می‌شد و صاحبش (خاتون) از اینکه حیوانش چنین ضعیف و نحیف شده، در عجب مانده بود.

نکته ادبی: چو مو به معنای بسیار لاغر و نحیف است.

نعل بندان را نمود آن خر که چیست علت او که نتیجه ش لاغریست

صاحبِ خر، حیوان را نزد نعل‌بندها و متخصصان برد تا دلیلِ لاغری‌اش را بیابد.

نکته ادبی: نعل‌بندان در قدیم متخصصانِ امور مربوط به اسب و چهارپایان بودند.

هیچ علت اندرو ظاهر نشد هیچ کس از سر او مخبر نشد

هیچ علتی برای بیماری خر آشکار نشد و کسی از رازِ پنهانِ آن باخبر نگردید.

نکته ادبی: مخُبر به معنای آگاه و خبردار است.

در تفحص اندر افتاد او به جد شد تفحص را دمادم مستعد

خاتون با جدیت تصمیم به جستجو گرفت و برای کشفِ حقیقت کاملاً آماده شد.

نکته ادبی: تفحص به معنای کنجکاوی و جستجوی عمیق است.

جد را باید که جان بنده بود زانک جد جوینده یابنده بود

باید در کارها جدی و پیگیر بود، زیرا جستجوگرِ حقیقی سرانجام به مقصود می‌رسد.

نکته ادبی: اشاره به حدیث یا ضرب‌المثلِ عرفانی که جوینده یابنده است.

چون تفحص کرد از حال اشک دید خفته زیر خر آن نرگسک

وقتی خاتون به دقت جستجو کرد، کنیزک را دید که زیرِ خر دراز کشیده است.

نکته ادبی: نرگسک کنایه از چشم یا اشاره‌ای تحقیرآمیز به کنیزک است.

از شکاف در بدید آن حال را بس عجب آمد از آن آن زال را

خاتون از شکافِ در، این منظره را دید و بسیار شگفت‌زده شد.

نکته ادبی: زال به معنای زن پیر یا سالخورده است.

خر همی گاید کنیزک را چنان که به عقل و رسم مردان با زنان

خر با کنیزک همان‌گونه رفتار می‌کرد که یک انسان با همسرش رفتار می‌کند.

نکته ادبی: گاییدن در متون کهن به معنای آمیزش جنسی است.

در حسد شد گفت چون این ممکنست پس من اولیتر که خر ملک منست

خاتون دچار حسادت شد و با خود اندیشید: اگر این کار ممکن است، پس من که صاحبِ خر هستم، سزاوارتَر از کنیزکم.

نکته ادبی: اولیتر به معنای شایسته‌تر است.

خر مهذب گشته و آموخته خوان نهادست و چراغ افروخته

خاتون دید که خر تربیت شده و آماده است؛ گویی سفره را پهن کرده و چراغ را روشن کرده و همه چیز مهیاست.

نکته ادبی: مهذب به معنای تربیت شده و پیراسته است.

کرد نادیده و در خانه بکوفت کای کنیزک چند خواهی خانه روفت

خاتون طوری وانمود کرد که چیزی ندیده و در را کوبید و کنیزک را به خاطرِ زیاد نظافت کردن سرزنش کرد.

نکته ادبی: روفتن به معنای جارو کردن و تمیز کردن است.

از پی روپوش می گفت این سخن کای کنیزک آمدم در باز کن

این حرف را فقط برای پنهان کردنِ نیتِ اصلی‌اش گفت و از کنیزک خواست در را باز کند.

نکته ادبی: روپوش به معنای پوشش و بهانه‌ای برای پنهان کردنِ حقیقت است.

کرد خاموش و کنیزک را نگفت راز را از بهر طمع خود نهفت

خاتون سکوت کرد و چیزی به کنیزک نگفت، چرا که می‌خواست این موقعیت را برای خودش حفظ کند.

نکته ادبی: طمع در اینجا یعنی حرص و آزِ خاتون برای رسیدن به آن لذت.

پس کنیزک جمله آلات فساد کرد پنهان پیش شد در را گشاد

کنیزک ابزارِ پنهانیِ خود را مخفی کرد و نزدِ در رفت و آن را باز کرد.

نکته ادبی: آلاتِ فساد اشاره به ابزاری (کدو) دارد که قبلاً ذکر شد.

رو ترش کرد و دو دیده پر ز نم لب فرو مالید یعنی صایمم

کنیزک چهره‌ای درهم و گرفته به خود گرفت و چشمانش را پر از اشک کرد تا وانمود کند در حالِ انجامِ کار و روزه‌داری است.

نکته ادبی: صایم به معنای روزه‌دار است.

در کف او نرمه جاروبی که من خانه را می روفتم بهر عطن

کنیزک جارویی کوچک در دست داشت تا وانمود کند مشغول تمیز کردنِ آلودگی‌های خانه بوده است.

نکته ادبی: عطن به معنای محلِ استراحتِ شتران یا بوی ناخوشایند است که در اینجا کنایه از مکانِ ناپاک است.

چونک باع جاروب در را وا گشاد گفت خاتون زیر لب کای اوستاد

هنگامی که کنیزک در را باز کرد، خاتون زیرِ لب او را مسخره کرد.

نکته ادبی: اُستاد در اینجا کنایه از زیرکی و مکرِ کنیزک است.

رو ترش کردی و جاروبی به کف چیست آن خر برگسسته از علف

خاتون گفت: «چهره‌ات را گرفته‌ای و جارو دست گرفته‌ای، اما آن خر که از شدتِ میلِ جنسی دیوانه شده، چیست؟»

نکته ادبی: خر برگسسته از علف، کنایه از خری است که از فرط شهوت از خوراک بازمانده است.

نیم کاره و خشمگین جنبان ذکر ز انتظار تو دو چشمش سوی در

خر نیمه‌کاره و خشمگین و بی‌قرار است و چشمانش به در است تا تو بیایی.

نکته ادبی: ذکر در اینجا به معنای اندام تناسلی است.

زیر لب گفت این نهان کرد از کنیز داشتش آن دم چو بی جرمان عزیز

خاتون در دل گفت که این ماجرا را از کنیزک پنهان می‌دارد و فعلاً با او مهربان رفتار می‌کند.

نکته ادبی: بی‌جرمان عزیز یعنی با وجود گناهکار بودن، با او مهربانی کرد تا راز فاش نشود.

بعد از آن گفتش که چادر نه به سر رو فلان خانه ز من پیغام بر

سپس به کنیزک دستور داد چادرش را بپوشد و به خانه‌ای دیگر برای انجامِ کاری برود.

نکته ادبی: پیغام‌بر به معنای مأموریت دادن برای دور کردنِ کنیزک است.

این چنین گو وین چنین کن وآنچنان مختصر کردم من افسانهٔ زنان

دستوراتِ لازم را داد و من این افسانه‌ی زنانه را خلاصه می‌کنم.

نکته ادبی: ستیر به معنای پیرزنِ مکار یا زنی است که حجاب و وقار دارد (در اینجا کنایه به مکرِ زن).

آنچ مقصودست مغز آن بگیر چون براهش کرد آن زال ستیر

از این داستان، مغز و معنای اصلی را برداشت کن، چرا که آن پیرزنِ مکار (خاتون) کنیزک را رد کرد تا تنها بماند.

نکته ادبی: مغز گرفتن یعنی توجه به نتیجه‌ی اخلاقی و نه ظاهر داستان.

بود از مستی شهوت شادمان در فرو بست و همی گفت آن زمان

خاتون از مستیِ شهوت خوشحال بود، در را بست و با خود حرف می‌زد.

نکته ادبی: مستی شهوت کنایه از غفلتِ عقلانی است.

یافتم خلوت زنم از شکر بانگ رسته ام از چار دانگ و از دو دانگ

گفت: بالاخره خلوتی یافتم و از هیاهوی اطرافیان و دردسرهای زندگی رهایی یافتم.

نکته ادبی: چهار دانگ و دو دانگ کنایه از سهم و شراکت دیگران در زندگی است.

از طرب گشته بزان زن هزار در شرار شهوت خر بی قرار

آن زن از شدتِ اشتیاق برای خر، بی‌قرار و در آتشِ شهوتِ حیوانی می‌سوخت.

نکته ادبی: شرار به معنای شعله و جرقه است.

چه بزان که آن شهوت او را بز گرفت بز گرفتن گیج را نبود شگفت

اینکه او مانندِ بز بی‌قرار شده بود تعجبی نداشت، چرا که شهوتِ حیوانی، انسانِ گیج و نادان را به این وضع می‌اندازد.

نکته ادبی: بز گرفتن کنایه از رفتارِ ناهنجار و بی‌قراری است.

میل شهوت کر کند دل را و کور تا نماید خر چو یوسف نار نور

تمایل به شهوت، دل را کر و کور می‌کند تا جایی که خرِ پست را به چشمانِ انسان مانند یوسفِ زیبا جلوه می‌دهد.

نکته ادبی: یوسف نماد زیبایی و پاکی مطلق است؛ در اینجا تناقضِ بین خر و یوسف نشان‌دهنده کوریِ دل است.

ای بسا سرمست نار و نارجو خویشتن را نور مطلق داند او

بسیارند کسانی که به دنبالِ آتشِ شهوت هستند و خود را غرق در نورِ حقیقت می‌پندارند.

نکته ادبی: نار (آتش) و نور تقابلِ بین شهوتِ سوزان و حقیقتِ روشن است.

جز مگر بندهٔ خدا یا جذب حق با رهش آرد بگرداند ورق

مگر اینکه بنده‌ی حقیقی خدا یا جذبه‌ی حق، انسان را هدایت کند و حالِ او را تغییر دهد.

نکته ادبی: گرداندن ورق کنایه از تغییرِ احوال و بصیرت یافتن است.

تا بداند که آن خیال ناریه در طریقت نیست الا عاریه

تا انسان بداند که این خیالِ آتشینِ شهوت، در مسیرِ سلوک هیچ ارزشی ندارد و عاریه‌ای و زودگذر است.

نکته ادبی: ناریه یعنی منسوب به آتش و شهوت.

زشتها را خوب بنماید شره نیست چون شهوت بتر ز آفتاب ره

شهوت، زشتی‌ها را خوب جلوه می‌دهد؛ هیچ آفتی در مسیرِ زندگی برای انسان بدتر از شهوت نیست.

نکته ادبی: آفتابِ ره کنایه از مانعِ بزرگ و روشنگریِ کاذب در مسیرِ حق است.

صد هزاران نام خوش را کرد ننگ صد هزاران زیرکان را کرد دنگ

شهوت صدها نامِ نیک را به ننگ تبدیل کرد و بسیاری از زیرکان را دانا را نادان و ابله کرد.

نکته ادبی: دنگ به معنای ابله و گیج است.

چون خری را یوسف مصری نمود یوسفی را چون نماید آن جهود

وقتی شهوت می‌تواند خری را برای انسان به زیبایی یوسف جلوه دهد، طبیعتاً یوسفِ واقعی را به چشمِ جهود (دشمن) زشت می‌نماید.

نکته ادبی: جهود در متون کهن گاهی به معنای دشمنِ حقیقت یا ناباور است.

بر تو سرگین را فسونش شهد کرد شهد را خود چون کند وقت نبرد

بر تو، شهوتِ کثیف را به شیرینیِ عسل جلوه می‌دهد؛ پس ببین که در زمانِ نبرد (با نفس)، عسل را چگونه به تو می‌نماید.

نکته ادبی: سرگین به معنای فضولات حیوانی است.

شهوت از خوردن بود کم کن ز خور یا نکاحی کن گریزان شو ز شر

شهوت ریشه در خوردن دارد؛ پس غذا را کم کن یا با ازدواج از شرِ آن فرار کن.

نکته ادبی: نکاح اشاره به راهکارِ مشروع برای کنترل شهوت است.

چون بخوردی می کشد سوی حرم دخل را خرجی بباید لاجرم

وقتی بیش از حد بخوری، شهوت تو را به گناه می‌کشاند؛ بنابراین باید درآمد (انرژی) را صرفِ کارهای درست کنی.

نکته ادبی: دخل و خرج استعاره‌ای از مدیریت انرژیِ جسمانی است.

پس نکاح آمد چو لاحول و لا تا که دیوت نفکند اندر بلا

بنابراین، ازدواج همانندِ ذکرِ «لا حول و لا قوه الا بالله» است تا شیطان تو را به بلا نیفکند.

نکته ادبی: لا حول و لا اشاره به ذکرِ دفعِ بلا و شیطان است.

چون حریص خوردنی زن خواه زود ورنه آمد گربه و دنبه ربود

هرگاه حرصِ غذا داشتی، سریع ازدواج کن؛ وگرنه گربه (شیطان) می‌آید و آنچه داری (دین و پاکی) را می‌رباید.

نکته ادبی: گربه استعاره از شیطان یا وسوسه‌های نفسانی است.

بار سنگی بر خری که می جهد زود بر نه پیش از آن کو بر نهد

پیش از آنکه بارِ سنگینِ شهوت بر تو مسلط شود، خودت راهی برای آن پیدا کن.

نکته ادبی: می‌جهد کنایه از طغیانِ غریزه است.

فعل آتش را نمی دانی تو برد گرد آتش با چنین دانش مگرد

وقتی تو دانشِ مهارِ آتش را نداری، با چنین نادانی به گردِ آتش نگرد.

نکته ادبی: فعلِ آتش کنایه از خاصیتِ سوزانندگی و خطرناکیِ شهوت است.

علم دیگ و آتش ار نبود ترا از شرر نه دیگ ماند نه ابا

اگر علم و آگاهی نسبت به دیگ و آتش نداشته باشی، از آن شعله، نه دیگی باقی می‌ماند و نه غذایی.

نکته ادبی: ابا به معنای طعام و غذا است.

آب حاضر باید و فرهنگ نیز تا پزد آب دیگ سالم در ازیز

آب (نورِ عقل) و فرهنگ (دانش) لازم است تا دیگِ وجودِ انسان به درستی به ثمر بنشیند.

نکته ادبی: ازیز به معنای رسیدن و پخته شدن است.

چون ندانی دانش آهنگری ریش و مو سوزد چو آنجا بگذری

چون دانشِ آهنگری (مهارِ غریزه) را نداری، وقتی به این کوره نزدیک شوی، ریش و مویت می‌سوزد.

نکته ادبی: آهنگری استعاره از مهارتِ کنترلِ کوره آتشِ درون است.

در فرو بست آن زن و خر را کشید شادمانه لاجرم کیفر چشید

آن زن در را بست و به دنبالِ خر رفت، اما عاقبتِ آن لذتِ زودگذر، رنج و کیفری بود که چشید.

نکته ادبی: کیفر چشید اشاره به عاقبتِ گناه و غفلت است.

در میان خانه آوردش کشان خفت اندر زیر آن نر خر ستان

زن، آن خر را کشان‌کشان به داخل خانه آورد و در زیر آن نرِ خر، که نماد نفسِ شهوانی است، قرار گرفت.

نکته ادبی: کشان در اینجا قید حالت است. نر خر در فرهنگ عرفانی به نفسِ بهیمی اشاره دارد.

هم بر آن کرسی که دید او از کنیز تا رسد در کام خود آن قحبه نیز

او دقیقاً بر همان چهارپایه‌ای که پیش‌تر از کنیزک دیده بود، نشست تا به خواسته‌ی پلید خود برسد.

نکته ادبی: قحبه در اینجا به معنای زن بدکاره و هرزه است.

پا بر آورد و خر اندر ویی سپوخت آتشی از کیر خر در وی فروخت

او پای خود را بالا برد و خر با او درآمیخت؛ این کار، آتشی سوزان از شهوت را در وجودش برانگیخت و موجبات هلاکتش را فراهم کرد.

نکته ادبی: سپوختن فعلی کهن به معنای درآمیختن است. استعاره از آتش برای توصیف ویرانگری شهوت.

خر مودب گشته در خاتون فشرد تا بخایه در زمان خاتون بمرد

خر که گویی گستاخ و بی‌آداب شده بود، بر آن زن فشار آورد و به دلیل شدتِ این عمل، زن در همان لحظه جان باخت.

نکته ادبی: مودب در اینجا به معنایِ معکوس یعنی بی‌ادب و درنده‌خو است.

بر درید از زخم کیر خر جگر روده ها بسکسته شد از همدگر

بر اثر ضرباتِ مهلکِ آن حیوان، درونِ بدنِ زن پاره شد و روده‌هایش از هم گسیخت.

نکته ادبی: بر درید اشاره به شدت جراحت جسمی و استعاره از نابودی باطن.

دم نزد در حال آن زن جان بداد کرسی از یک سو زن از یک سو فتاد

آن زن حتی فرصت نکرد فریادی بزند و در همان دم جان سپرد؛ چهارپایه به یک سو افتاد و پیکرِ بی‌جانِ زن به سویی دیگر.

نکته ادبی: در حال به معنای بلافاصله و بی‌درنگ است.

صحن خانه پر ز خون شد زن نگون مرد او و برد جان ریب المنون

صحن خانه غرق در خون شد و زن سرنگون افتاد؛ او مرد و جانش را به دستِ مرگِ ناگهانی و شوم سپرد.

نکته ادبی: ریب المنون اصطلاحی قرآنی به معنای حوادث دهر یا مرگِ ناگهانی است.

مرگ بد با صد فضیحت ای پدر تو شهیدی دیده ای از کیر خر

ای پدر، ببین که چه مرگِ ننگین و رسوایی بود؛ آیا تا به حال دیده‌ای کسی این‌گونه به دست یک خر جان دهد و شهید محسوب شود؟ (کنایه از اینکه این مرگ، شهادت نیست بلکه ذلت است).

نکته ادبی: فضیحت به معنای رسوایی است. لحنِ کلام در اینجا استفهام انکاری است.

تو عذاب الخزی بشنو از نبی در چنین ننگی مکن جان را فدی

سخن پیامبر درباره عذاب خفت‌بار را به یاد آر و هرگز جان خود را فدای چنین ننگ و پلیدی مکن.

نکته ادبی: عذاب الخزی اشاره به آیه قرآن در توصیف عذاب دنیویِ خوارکننده است.

دانک این نفس بهیمی نر خرست زیر او بودن از آن ننگین ترست

بدان که این نفسِ حیوانیِ درونِ تو، همان نرِ خر است؛ مغلوبِ آن بودن و در زیرِ فرمانِ آن زیستن، بسیار ننگین‌تر از مرگِ این زن است.

نکته ادبی: نفس بهیمی همان نفسِ حیوانی و غریزی است که عقل را زایل می‌کند.

در ره نفس ار بمیری در منی تو حقیقت دان که مثل آن زنی

اگر در راهِ پیروی از این نفس بمیر و نابود شوی، حقیقتِ امر این است که سرنوشتی همچون آن زن خواهی داشت.

نکته ادبی: منی در اینجا به معنای مرگ و هلاکت است.

نفس ما را صورت خر بدهد او زانک صورتها کند بر وفق خو

نفسِ ما، خود را به شکل خر به ما نشان می‌دهد؛ چرا که نفس، حقایق را بر اساسِ هوی و هوسِ ما تغییر شکل می‌دهد.

نکته ادبی: وفقِ خو به معنایِ مطابقِ میل و اراده است.

این بود اظهار سر در رستخیز الله الله از تن چون خر گریز

در روز قیامت، این حقیقتِ نهان آشکار می‌شود؛ پس از خدا بترس و از این تن که همچون خری سرکش است، بگریز.

نکته ادبی: رستخیز به معنای قیامت است. الله الله نشانه تاکید و تذکر شدید.

کافران را بیم کرد ایزد ز نار کافران گفتند نار اولی ز عار

خداوند کافران را از آتشِ جهنم بیم داد، اما کافران گفتند که آتشِ دوزخ برای ما بهتر از این ننگ و رسوایی است.

نکته ادبی: نار و عار در اینجا تقابل میان عذاب اخروی و رسوایی دنیوی است.

گفت نی آن نار اصل عارهاست هم چو این ناری که این زن را بکاست

خداوند فرمود چنین نیست؛ آن آتشِ دوزخ، سرچشمه‌ی اصلیِ تمامِ ننگ‌ها و رسوایی‌هاست، همانندِ آن آتشِ شهوتی که این زن را نابود کرد.

نکته ادبی: بکاست به معنای کاستن و نابود کردن است.

لقمه اندازه نخورد از حرص خود در گلو بگرفت لقمه مرگ بد

او به دلیلِ حرص و طمع، لقمه‌ای بزرگتر از اندازه‌ی دهانش برداشت و همان لقمه باعثِ مرگِ او شد.

نکته ادبی: استعاره از لقمه بزرگ برای زیاده‌روی در دنیا.

لقمه اندازه خور ای مرد حریص گرچه باشد لقمه حلوا و خبیص

ای مردِ حریص، لقمه را به اندازه بخور، حتی اگر آن لقمه، حلوا و شیرینیِ دلپذیری باشد.

نکته ادبی: خبیص نام نوعی حلواست و نماد مواهب فریبنده دنیا.

حق تعالی داد میزان را زبان هین ز قرآن سورهٔ رحمن بخوان

خداوند به میزان (ترازوی عدل) زبان داد (تا عدالت را بیان کند)؛ پس سوره رحمن را از قرآن بخوان که از میزان سخن گفته است.

نکته ادبی: اشاره به آیه «و وضع المیزان» در سوره الرحمن.

هین ز حرص خویش میزان را مهل آز و حرص آمد ترا خصم مضل

بیش از حدِ خود به حرص و طمع دلبستگی نشان نده، زیرا آز و حرص، دشمنی گمراه‌کننده برای توست.

نکته ادبی: خصم مضل به معنای دشمنِ گمراه کننده است.

حرص جوید کل بر آید او ز کل حرص مپرست ای فجل ابن الفجل

حرص و طمع به دنبالِ تصاحبِ همه چیز است و در نهایت خودش را از همه چیز ساقط می‌کند؛ ای نادانِ فرزندِ نادان، بنده حرص مباش.

نکته ادبی: فجل به معنای ترب و در اینجا کنایه از شخصِ بی‌مایه و نادان است.

آن کنیزک می شد و می گفت آه کردی ای خاتون تو استا را به راه

کنیزک در حال رفتن می‌گفت: آه که ای بانو، تو استادِ این کار را ندانسته و راه را اشتباه رفته‌ای.

نکته ادبی: به راه کردن در اینجا به معنای راهنمایی گرفتن از استاد و راهبلد است.

کار بی استاد خواهی ساختن جاهلانه جان بخواهی باختن

می‌خواهی کاری را بدونِ استاد انجام دهی و اینگونه جاهلانه جان خود را به خطر می‌اندازی.

نکته ادبی: باختنِ جان کنایه از هدر دادن عمر یا مرگ است.

ای ز من دزدیده علمی ناتمام ننگ آمد که بپرسی حال دام

ای کسی که دانشِ ناقصی را از من دزدیدی، جایِ خجالت است که درباره‌ی دام و خطراتِ آن نپرسیدی.

نکته ادبی: ننگ آمد یعنی خجالت‌آور است. دام نماد خطرات مسیر است.

هم بچیدی دانه مرغ از خرمنش هم نیفتادی رسن در گردنش

هم دانه را از خرمنِ هستی می‌چیدی و هم مراقب نبودی که طنابِ دام به گردنت نیفتد.

نکته ادبی: رسن به معنای ریسمان و طناب است.

دانه کمتر خور مکن چندین رفو چون کلوا خواندی بخوان لا تسرفوا

دانه کمتر بخور و این‌قدر خود را گرفتار مکن؛ حالا که دستورِ خوردن (کلوا) را شنیدی، دستورِ اسراف نکردن (لا تسرفوا) را هم بخوان.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآنی درباره خوردن و آشامیدن و پرهیز از اسراف.

تا خوری دانه نیفتی تو به دام این کند علم و قناعت والسلام

اگر مراقب باشی که به دام نیفتی، آنگاه دانه را می‌توانی بخوری؛ این حاصلِ دانش و قناعت است و همین است و بس.

نکته ادبی: قناعت کلید رهایی از دامِ حرص است.

نعمت از دنیا خورد عاقل نه غم جاهلان محروم مانده در ندم

آدمِ عاقل از نعمت‌های دنیا بهره می‌برد نه غم و غصه، اما نادانان در حسرت و ندامتِ آن باقی می‌مانند.

نکته ادبی: ندم به معنای پشیمانی و حسرت است.

چون در افتد در گلوشان حبل دام دانه خوردن گشت بر جمله حرام

زمانی که ریسمانِ دام در گلویِ نادانان می‌افتد، خوردنِ دانه برایِ همه حرام و کشنده می‌شود.

نکته ادبی: حبل دام کنایه از گرفتاری‌های ناشی از آز است.

مرغ اندر دام دانه کی خورد دانه چون زهرست در دام ار چرد

مرغی که در دام افتاده، چگونه می‌تواند با خیال آسوده دانه بخورد؟ اگر در دام دانه بخورد، آن دانه برایش همچون زهر است.

نکته ادبی: تشبیه دانه به زهر برای نشان دادن خطرِ بهره‌مندیِ غافلانه از دنیا.

مرغ غافل می خورد دانه ز دام هم چو اندر دام دنیا این عوام

مرغِ غافل از دام دانه می‌خورد، درست مانندِ این مردمِ عوام که در دامِ دنیا گرفتارند و غافلانه از آن لذت می‌برند.

نکته ادبی: عوام در اینجا به معنای افرادِ بی‌خبر از حقایقِ معنوی است.

باز مرغان خبیر هوشمند کرده اند از دانه خود را خشک بند

اما پرندگانِ آگاه و هوشمند، خود را از خوردنِ دانه محروم کرده‌اند (تا گرفتار نشوند).

نکته ادبی: خشک‌بند یعنی خود را از طمع دانه بازداشتن.

که اندرون دام دانه زهرباست کور آن مرغی که در فخ دانه خواست

چرا که درونِ دانه در دام، زهر نهفته است؛ کور است آن مرغی که در دام به دنبالِ دانه می‌گردد.

نکته ادبی: فخ به معنای دام است.

صاحب دام ابلهان را سر برید وآن ظریفان را به مجلسها کشید

صاحبِ دام، احمق‌ها را سر می‌برید و ظریفان و باهوشان را (چون زنده ماندنشان فایده داشت) به مجلس‌ها می‌کشید.

نکته ادبی: ظریفان در اینجا کسانی هستند که با درایت از دام گریخته‌اند.

که از آنها گوشت می آید به کار وز ظریفان بانگ و نالهٔ زیر و زار

چرا که گوشتِ احمق‌ها به کار می‌آمد، اما ظریفان با ناله و فریادِ خود، برایِ صاحبِ دام سرگرمی ایجاد می‌کردند.

نکته ادبی: زیر و زار کنایه از ناله و فغان است.

پس کنیزک آمد از اشکاف در دید خاتون را به مرده زیر خر

پس کنیزک از میانِ در نگاه کرد و دید که بانو، زیرِ جنازه‌ی خر، مرده است.

نکته ادبی: اشکاف به معنای شکافِ در است.

گفت ای خاتون احمق این چه بود گر ترا استاد خود نقشی نمود

گفت: ای بانوی احمق، این چه عاقبتی بود؟ اگر استادِ تو، نقشی از این کار را به تو نشان داد (تو که نباید تقلید می‌کردی).

نکته ادبی: نقش به معنای ظاهر و صورتِ کار است.

ظاهرش دیدی سرش از تو نهان اوستا ناگشته بگشادی دکان

تو ظاهرِ کار را دیدی اما باطنِ آن بر تو پوشیده ماند؛ هنوز استادی ندیده و کار نیاموخته، دکانِ خود را باز کردی.

نکته ادبی: دکان باز کردن کنایه از ادعای انجام کاری است که تخصصش را نداری.

کیر دیدی هم چو شهد و چون خبیص آن کدو را چون ندیدی ای حریص

تو کیرِ خر را دیدی که همچون شهد و حلوا شیرین است، اما ای حریص، چرا آن کدو (آلتِ زنانه یا کنایه از نادانی) را ندیدی؟

نکته ادبی: کدو در اینجا کنایه از اندام زنانه و همچنین استعاره‌ای برای حماقت و پوچی است.

یا چون مستغرق شدی در عشق خر آن کدو پنهان بماندت از نظر

یا اینکه چنان غرق در عشق و شهوتِ آن خر شدی که آن کدو (پیامدِ کار) از نظرت پنهان ماند؟

نکته ادبی: مستغرق به معنای غرق شده در چیزی است.

ظاهر صنعت بدیدی زوستاد اوستادی برگرفتی شاد شاد

تو ظاهرِ هنر و کار را از استاد دیدی و با شادی بسیار، ادعایِ استادی کردی.

نکته ادبی: صنعت در اینجا به معنای کار و هنر است.

ای بسا زراق گول بی وقوف از ره مردان ندیده غیر صوف

چه بسیار نادانِ فریبکاری که بدونِ شناخت، راهِ مردانِ خدا را نرفته و تنها ظاهر (صوف/پشم) را دیده‌اند.

نکته ادبی: زراق به معنای فریبکار است و صوف (پشم) نمادِ ظاهرِ زاهدانه است.

ای بسا شوخان ز اندک احتراف از شهان ناموخته جز گفت و لاف

چه بسیار افرادِ سبک‌سری که با اندکی مهارت، از بزرگان چیزی جز گفتار و ادعاهایِ توخالی نیاموخته‌اند.

نکته ادبی: احتراف به معنای کسبِ پیشه و مهارت است.

هر یکی در کف عصا که موسی ام می دمد بر ابلهان که عیسی ام

هر یک در دستِ خود عصایی دارند و ادعایِ موسی بودن می‌کنند و به احمق‌ها القا می‌کنند که مسیح هستند.

نکته ادبی: استفاده از تلمیح به موسی و عیسی برای نشان دادنِ ادعاهای دروغینِ مدعیانِ معنوی.

آه از آن روزی که صدق صادقان باز خواهد از تو سنگ امتحان

وای از آن روزی که صدق و راستیِ صادقان، تو را به امتحانِ سختِ الهی بکشاند.

نکته ادبی: سنگ امتحان کنایه از معیاری است که سره را از ناسره جدا می‌کند.

آخر از استاد باقی را بپرس یا حریصان جمله کورانند و خرس

در آخر، باقیمانده‌ی کار را از استاد بپرس، وگرنه حریصان همه کور و خرس (نماد نادانی) هستند.

نکته ادبی: خرس استعاره از حماقت و کندذهنی است.

جمله جستی باز ماندی از همه صید گرگانند این ابله رمه

همه چیز را جستی اما از همه باز ماندی؛ این رمه‌ی نادان، طعمه‌ی گرگان می‌شوند.

نکته ادبی: گرگان استعاره از کسانی است که از نادانیِ دیگران سوءاستفاده می‌کنند.

صورتی بنشینده گشتی ترجمان بی خبر از گفت خود چون طوطیان

تنها صورتی را شنیدی و مترجمِ آن شدی، بی‌آنکه از گفته‌ی خود خبر داشته باشی، همچون طوطی که تکرار می‌کند.

نکته ادبی: طوطی کنایه از تقلیدِ بدونِ درک و فهم است.