مثنوی معنوی - دفتر پنجم

مولوی

بخش ۵۸ - مریدی در آمد به خدمت شیخ و ازین شیخ پیر سن نمی‌خواهم بلک پیرعقل و معرفت و اگر چه عیسیست علیه‌السلام در گهواره و یحیی است علیه‌السلام در مکتب کودکان مریدی شیخ را گریان دید او نیز موافقت کرد و گریست چون فارغ شد و به در آمد مریدی دیگر کی از حال شیخ واقف‌تر بود از سر غیرت در عقب او تیز بیرون آمد گفتش ای برادر من ترا گفته باشم الله الله تا نیندیشی و نگویی کی شیخ می‌گریست و من نیز می‌گریستم کی سی سال ریاضت بی‌ریا باید کرد و از عقبات و دریاهای پر نهنگ و کوههای بلند پر شیر و پلنگ می‌باید گذشت تا بدان گریهٔ شیخ رسی یا نرسی اگر رسی شکر زویت لی الارض گویی بسیار

مولوی
یک مریدی اندر آمد پیش پیر پیر اندر گریه بود و در نفیر
شیخ را چون دید گریان آن مرید گشت گریان آب از چشمش دوید
گوشور یک بار خندد کر دو بار چونک لاغ املی کند یاری بیار
بار اول از ره تقلید و سوم که همی بیند که می خندند قوم
کر بخندد هم چو ایشان آن زمان بیخبر از حالت خندندگان
باز وا پرسد که خنده بر چه بود پس دوم کرت بخندد چون شنود
پس مقلد نیز مانند کرست اندر آن شادی که او را در سرست
پرتو شیخ آمد و منهل ز شیخ فیض شادی نه از مریدان بل ز شیخ
چون سبد در آب و نوری بر زجاج گر ز خود دانند آن باشد خداج
چون جدا گردد ز جو داند عنود که اندرو آن آب خوش از جوی بود
آبگینه هم بداند از غروب که آن لمع بود از مه تابان خوب
چونک چشمش را گشاید امر قم پس بخندد چون سحر بار دوم
خنده ش آید هم بر آن خندهٔ خودش که در آن تقلید بر می آمدش
گوید از چندین ره دور و دراز کین حقیقت بود و این اسرار و راز
من در آن وادی چگونه خود ز دور شادیی می کردم از عمیا و شور
من چه می بستم خیال و آن چه بود درک سستم سست نقشی می نمود
طفل راه را فکرت مردان کجاست کو خیال او و کو تحقیق راست
فکر طفلان دایه باشد یا که شیر یا مویز و جوز یا گریه و نفیر
آن مقلد هست چون طفل علیل گر چه دارد بحث باریک و دلیل
آن تعمق در دلیل و در شکال از بصیرت می کند او را گسیل
مایه ای کو سرمهٔ سر ویست برد و در اشکال گفتن کار بست
ای مقلد از بخارا باز گرد رو به خواری تا شوی تو شیرمرد
تا بخارای دگر بینی درون صفدران در محفلش لا یفقهون
پیک اگر چه در زمین چابک تگیست چون به دریا رفت بسکسته رگیست
او حملناهم بود فی البر و بس آنک محمولست در بحر اوست کس
بخشش بسیار دارد شه بدو ای شده در وهم و تصویری گرو
آن مرید ساده از تقلید نیز گریه ای می کرد وفق آن عزیز
او مقلدوار هم چون مرد کر گریه می دید و ز موجب بی خبر
چون بسی بگریست خدمت کرد و رفت از پیش آمد مرید خاص تفت
گفت ای گریان چو ابر بی خبر بر وفاق گریهٔ شیخ نظر
الله الله الله ای وافی مرید گر چه درتقلید هستی مستفید
تا نگویی دیدم آن شه می گریست من چو او بگریستم که آن منکریست
گریهٔ پر جهل و پر تقلید و ظن نیست هم چون گریهٔ آن متمن
تو قیاس گریه بر گریه مساز هست زین گریه بدان راه دراز
هست آن از بعد سی ساله جهاد عقل آنجا هیچ نتواند فتاد
هست زان سوی خرد صد مرحله عقل را واقف مدان زان قافله
گریهٔ او نه از غمست و نه از فرح روح داند گریهٔ عین الملح
گریهٔ او خندهٔ او آن سریست زانچ وهم عقل باشد آن بریست
آب دیدهٔ او چو دیدهٔ او بود دیدهٔ نادیده دیده کی شود
آنچ او بیند نتان کردن مساس نه از قیاس عقل و نه از راه حواس
شب گریزد چونک نور آید ز دور پس چه داند ظلمت شب حال نور
پشه بگریزد ز باد با دها پس چه داند پشه ذوق بادها
چون قدیم آید حدث گردد عبث پس کجا داند قدیمی را حدث
بر حدث چون زد قدم دنگش کند چونک کردش نیست هم رنگش کند
گر بخواهی تو بیایی صد نظیر لیک من پروا ندارم ای فقیر
این الم و حم این حروف چون عصای موسی آمد در وقوف
حرفها ماند بدین حرف از برون لیک باشد در صفات این زبون
هر که گیرد او عصایی ز امتحان کی بود چون آن عصا وقت بیان
عیسویست این دم نه هر باد و دمی که برآید از فرح یا از غمی
این الم است و حم ای پدر آمدست از حضرت مولی البشر
هر الف لامی چه می ماند بدین گر تو جان داری بدین چشمش مبین
گر چه ترکیبش حروفست ای همام می بماند هم به ترکیب عوام
هست ترکیب محمد لحم و پوست گرچه در ترکیب هر تن جنس اوست
گوشت دارد پوست دارد استخوان هیچ این ترکیب را باشد همان
که اندر آن ترکیب آمد معجزات که همه ترکیبها گشتند مات
هم چنان ترکیب حم کتاب هست بس بالا و دیگرها نشیب
زانک زین ترکیب آید زندگی هم چو نفخ صور در درماندگی
اژدها گردد شکافد بحر را چون عصا حم از داد خدا
ظاهرش ماند به ظاهرها ولیک قرص نان از قرص مه دورست نیک
گریهٔ او خندهٔ او نطق او نیست از وی هست محض خلق هو
چونک ظاهرها گرفتند احمقان وآن دقایق شد ازیشان بس نهان
لاجرم محجوب گشتند از غرض که دقیقه فوت شد در معترض

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این متن دربرگیرنده مضامین عرفانی عمیق در باب تفاوت میان «تقلید» و «تحقیق» است. شاعر با استفاده از تمثیل‌هایی هوشمندانه، تفاوت بین حالات قلبیِ عارفانِ حقیقی و رفتارهای تقلیدیِ مریدانِ ناآگاه را ترسیم می‌کند و هشدار می‌دهد که صرفِ پیرویِ ظاهری، بدونِ رسیدن به مقامِ کشف و شهود، انسان را به حقیقتِ امور نمی‌رساند.

سراینده با بهره‌گیری از نمادهایی چون ناشنوا، کودک، و عصای موسی، به نقدِ ذهنِ تحلیل‌گرِ جزئی‌نگر و ستایشِ مقامِ فنا و شهود می‌پردازد. مقصود اصلی، دعوتِ سالک به گذار از ظواهرِ شرع و تقلیدهای کورکورانه به سویِ درکِ باطنی و حقیقتِ امور است که تنها با نورِ هدایتِ پیرِ کامل و نفیِ منیت حاصل می‌شود.

معنای روان

یک مریدی اندر آمد پیش پیر پیر اندر گریه بود و در نفیر

مریدی به نزد پیر خود آمد در حالی که پیر سخت می‌گریست و ناله و فریاد می‌کرد.

نکته ادبی: نفیر به معنای ناله و فریاد بلند و اندوهناک است.

شیخ را چون دید گریان آن مرید گشت گریان آب از چشمش دوید

مرید چون پیر را در حال گریه دید، او نیز تحت تأثیر قرار گرفت و اشکش جاری شد.

نکته ادبی: آب از چشمش دوید کنایه از جاری شدن اشک است.

گوشور یک بار خندد کر دو بار چونک لاغ املی کند یاری بیار

شخص ناشنوا یک بار می‌خندد و بعد دوباره می‌خندد؛ وقتی که می‌بیند دیگران می‌خندند او نیز همراهی می‌کند.

نکته ادبی: گوشور یا گوش‌کر به معنای ناشنوا است و لاغ به معنای شوخی و خنده.

بار اول از ره تقلید و سوم که همی بیند که می خندند قوم

بار اول از روی تقلید می‌خندد و بار سوم به این دلیل که می‌بیند گروهی دیگر در حال خندیدن هستند.

نکته ادبی: تقلید در اینجا به معنای پیرویِ بدون آگاهی است.

کر بخندد هم چو ایشان آن زمان بیخبر از حالت خندندگان

شخص ناشنوا درست مانند آنان می‌خندد، در حالی که از علت اصلی خندیدن آنان کاملاً بی‌خبر است.

نکته ادبی: اشاره به غفلت و پیروی کورکورانه دارد.

باز وا پرسد که خنده بر چه بود پس دوم کرت بخندد چون شنود

سپس ناشنوا می‌پرسد که علت خنده چه بود و وقتی می‌شنود، برای بار دوم می‌خندد.

نکته ادبی: کرت به معنای مرتبه و بار است.

پس مقلد نیز مانند کرست اندر آن شادی که او را در سرست

مقلد نیز در آن شادی که در سر دارد، دقیقاً مانند همان شخص ناشنوا عمل می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه مرید به فرد ناشنوا نشان از ناتوانی او در درک حقیقت دارد.

پرتو شیخ آمد و منهل ز شیخ فیض شادی نه از مریدان بل ز شیخ

پرتوِ حالاتِ روحانی متعلق به شیخ است و سرچشمه این فیض نه از جانب مریدان، بلکه از جانب شیخ است.

نکته ادبی: منهل به معنای چشمه و محلِ فیض است.

چون سبد در آب و نوری بر زجاج گر ز خود دانند آن باشد خداج

مانند سبدی در آب یا نوری که بر شیشه می‌تابد؛ اگر مرید گمان کند که این نور از خودِ اوست، اشتباه کرده است.

نکته ادبی: خداج به معنای لنگ و ناقص و در اینجا کنایه از خطاکاری در شناخت است.

چون جدا گردد ز جو داند عنود که اندرو آن آب خوش از جوی بود

وقتی سبد از آب جدا شود، فردِ منکر و جاهل تازه در می‌یابد که آن آبِ گوارا از جوی بوده نه از سبد.

نکته ادبی: عنود به معنای لجوج و نادان است.

آبگینه هم بداند از غروب که آن لمع بود از مه تابان خوب

شیشه نیز هنگام غروب متوجه می‌شود که آن درخششِ نور از ماهِ تابانِ آسمان بوده است.

نکته ادبی: آبگینه به معنای شیشه و لمع به معنای درخشش است.

چونک چشمش را گشاید امر قم پس بخندد چون سحر بار دوم

زمانی که خداوند چشم باطنِ او را با امرِ «قم» (برخیز) بگشاید، او بار دوم به حقیقت می‌خندد.

نکته ادبی: اشاره به آیه قم فأنذر و باز شدن چشم دل دارد.

خنده ش آید هم بر آن خندهٔ خودش که در آن تقلید بر می آمدش

او حتی بر آن خنده‌ی اولِ خود نیز می‌خندد، چرا که می‌بیند آن خنده تنها تقلیدی بیش نبوده است.

نکته ادبی: بر می‌آمدش به معنای حاصل می‌شد یا ناشی می‌شد است.

گوید از چندین ره دور و دراز کین حقیقت بود و این اسرار و راز

او با خود می‌گوید که چقدر راه دور و درازی را طی کردم تا به این حقیقت و اسرار دست یافتم.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوت دانشِ ظاهری با آگاهیِ حقیقی دارد.

من در آن وادی چگونه خود ز دور شادیی می کردم از عمیا و شور

من در آن وادیِ معرفت چگونه از دور، بدون دیدن حقیقت و تنها از روی شور و نادانی شادی می‌کردم.

نکته ادبی: عمیا به معنای کوری و نادانی است.

من چه می بستم خیال و آن چه بود درک سستم سست نقشی می نمود

من چه خیالاتِ باطلی در ذهن داشتم و آن چه بود؟ درکِ ضعیفِ من، تصویری بسیار سست و بی‌اساس را نشان می‌داد.

نکته ادبی: درک سست کنایه از فهمِ سطحی است.

طفل راه را فکرت مردان کجاست کو خیال او و کو تحقیق راست

فکر و درکِ یک مبتدی و نوآموز در این راه، کجا به پای اندیشه مردانِ بزرگ و عارفان می‌رسد؟

نکته ادبی: طفل راه نماد سالک تازه‌کار است.

فکر طفلان دایه باشد یا که شیر یا مویز و جوز یا گریه و نفیر

دغدغه و اندیشه کودکان تنها دایه، شیر، کشمش، گردو و یا گریه و فریاد برای این خواسته‌هاست.

نکته ادبی: مویز و جوز نماد تعلقاتِ دنیوی و سطحی هستند.

آن مقلد هست چون طفل علیل گر چه دارد بحث باریک و دلیل

آن مریدِ مقلد، درست مانند کودکی بیمار است، اگرچه ممکن است مباحث پیچیده و دلایل بسیاری مطرح کند.

نکته ادبی: علیل کنایه از ناتوانیِ روحی و درکِ ناپخته است.

آن تعمق در دلیل و در شکال از بصیرت می کند او را گسیل

آن کندوکاوها در دلایل و ظواهرِ عقلی، او را از بصیرت و بینشِ حقیقی دور می‌کند.

نکته ادبی: گسیل در اینجا به معنای دور کردن و فرستادن به ناکجاآباد است.

مایه ای کو سرمهٔ سر ویست برد و در اشکال گفتن کار بست

آن مایه دانشی که سرمه چشم اوست، فقط باعث شده که او وقت خود را در بحث‌های بی‌حاصل هدر دهد.

نکته ادبی: سرمه سر کنایه از چیزی است که گمان می‌کند بینش‌بخش است.

ای مقلد از بخارا باز گرد رو به خواری تا شوی تو شیرمرد

ای مقلد، از این دانشِ ظاهری (بخارا) دست بردار و به سوی شکستنِ منیت برو تا به کمالِ مردانِ خدا برسی.

نکته ادبی: بخارا استعاره از انباشتِ دانشِ سطحی و تقلیدی است.

تا بخارای دگر بینی درون صفدران در محفلش لا یفقهون

تا بخارایی دیگر (معنایی فراتر) در درونِ خود بیابی که شیرمردان در آنجا دیگر به فهمِ سطحیِ خود تکیه نمی‌کنند.

نکته ادبی: لا یفقهون کنایه از حیرت در برابر عظمتِ حقیقت است.

پیک اگر چه در زمین چابک تگیست چون به دریا رفت بسکسته رگیست

پیکِ سریع‌السیر اگر در خشکی تندرو است، وقتی وارد دریا شود دیگر توانِ حرکت ندارد.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانی عقل در برابر اقیانوسِ شهود است.

او حملناهم بود فی البر و بس آنک محمولست در بحر اوست کس

او تنها در خشکی (دنیا) می‌تواند حرکت کند؛ کسی در دریا (عالم معنا) موفق است که تحتِ حمایتِ الهی باشد.

نکته ادبی: حملناهم اشاره به آیه قرآنی و نمادِ هدایتِ الهی است.

بخشش بسیار دارد شه بدو ای شده در وهم و تصویری گرو

خداوند بخششِ بسیاری به او عطا کرده است، ای کسی که در وهم و خیال گرفتار شده‌ای.

نکته ادبی: وهم و تصویر به معنای خیالاتِ غیرواقعی است.

آن مرید ساده از تقلید نیز گریه ای می کرد وفق آن عزیز

آن مرید ساده نیز از روی تقلید، دقیقاً همانندِ آن شیخِ عزیز گریه می‌کرد.

نکته ادبی: وفق به معنای هماهنگی و موافقت است.

او مقلدوار هم چون مرد کر گریه می دید و ز موجب بی خبر

او همچون آن شخصِ ناشنوا، گریه می‌کرد بدون اینکه از علت و دلیلِ اصلیِ آن آگاه باشد.

نکته ادبی: موجب به معنای سبب و دلیل است.

چون بسی بگریست خدمت کرد و رفت از پیش آمد مرید خاص تفت

پس از آنکه بسیار گریست و خدمت کرد و رفت، مرید خاص و تیزبین نزدِ شیخ آمد.

نکته ادبی: تفت به معنای تیز و تند و در اینجا به معنای هوشمند است.

گفت ای گریان چو ابر بی خبر بر وفاق گریهٔ شیخ نظر

مریدِ خاص به آن مریدِ جاهل که مانند ابر می‌گریست گفت: به هماهنگیِ گریه خود با گریه شیخ نگاه کن.

نکته ادبی: ابر نمادِ گریستنِ بی‌اراده و بی‌خردانه است.

الله الله الله ای وافی مرید گر چه درتقلید هستی مستفید

ای مریدِ باوفا، اگرچه در تقلید (ظواهر) هستی و از آن بهره می‌بری، اما بدان که این کافی نیست.

نکته ادبی: مستفید به معنای بهره‌مند است.

تا نگویی دیدم آن شه می گریست من چو او بگریستم که آن منکریست

مبادا بگویی چون شیخ گریست من هم گریستم؛ چرا که این طرز تفکر اشتباه است.

نکته ادبی: منکر به معنای امر ناپسند و خطا است.

گریهٔ پر جهل و پر تقلید و ظن نیست هم چون گریهٔ آن متمن

گریه‌ای که از روی جهل، تقلید و گمان است، هرگز با گریه آن عارفِ کامل برابر نیست.

نکته ادبی: متمن به معنای کسی است که به حقیقت دست یافته است.

تو قیاس گریه بر گریه مساز هست زین گریه بدان راه دراز

گریه خود را با گریه شیخ مقایسه نکن؛ چرا که گریه او راهی طولانی و دور و دراز دارد (ریشه در حقیقتی غیب دارد).

نکته ادبی: قیاس کردن در امورِ معنوی خطاست.

هست آن از بعد سی ساله جهاد عقل آنجا هیچ نتواند فتاد

گریه او حاصلِ سی سال مجاهدت است؛ جایی که عقلِ معمولی توانِ درکِ آن را ندارد.

نکته ادبی: مجاهدت به معنای ریاضت‌های روحی و قلبی است.

هست زان سوی خرد صد مرحله عقل را واقف مدان زان قافله

آن گریه فراتر از صد مرحله عقل است؛ عقلِ تو گمان مکن که از آن کاروانِ معنوی آگاه است.

نکته ادبی: قافله استعاره از سالکانِ کویِ حقیقت است.

گریهٔ او نه از غمست و نه از فرح روح داند گریهٔ عین الملح

گریه او نه از سرِ غمِ دنیوی و نه از سرِ شادی است؛ تنها روحِ آگاه، حقیقتِ آن گریه خالص را می‌فهمد.

نکته ادبی: عین الملح کنایه از گریه ناب و خالص است.

گریهٔ او خندهٔ او آن سریست زانچ وهم عقل باشد آن بریست

گریه و خنده او رازی است که فراتر از وهم و عقلِ بشری است.

نکته ادبی: سریست به معنای رازِ الهی است.

آب دیدهٔ او چو دیدهٔ او بود دیدهٔ نادیده دیده کی شود

اشکِ چشمِ او همانندِ بینشِ اوست؛ کسی که حقیقت را ندیده، چگونه می‌تواند اشکِ او را درک کند؟

نکته ادبی: دیده نادیده به معنای کسی است که شهود ندارد.

آنچ او بیند نتان کردن مساس نه از قیاس عقل و نه از راه حواس

آنچه او می‌بیند قابلِ لمس نیست و نه با قیاسِ عقلی و نه با حواسِ پنج‌گانه قابلِ درک است.

نکته ادبی: مساس به معنای تماس و لمس است.

شب گریزد چونک نور آید ز دور پس چه داند ظلمت شب حال نور

شب با آمدنِ نور فرار می‌کند؛ پس ظلمتِ شب چگونه می‌تواند حقیقتِ نور را بفهمد؟

نکته ادبی: استعاره از ناتوانیِ جهل در درکِ معرفت.

پشه بگریزد ز باد با دها پس چه داند پشه ذوق بادها

پشه از بادِ تند می‌گریزد، پس چگونه می‌تواند از نسیم‌های خوش لذت ببرد؟

نکته ادبی: باد با دها کنایه از طوفان و بادِ سهمگین است.

چون قدیم آید حدث گردد عبث پس کجا داند قدیمی را حدث

وقتی امرِ ازلی (قدیم) بیاید، امورِ ناپایدار (حدث) بی‌ارزش می‌شوند؛ پس موجودِ ناپایدار چگونه حقیقتِ ازلی را درک می‌کند؟

نکته ادبی: قدیم و حدث اصطلاحات فلسفی برای ازلی و آفریده شده هستند.

بر حدث چون زد قدم دنگش کند چونک کردش نیست هم رنگش کند

وقتی حقیقتِ ازلی بر امرِ ناپایدار تجلی کند، او را حیران می‌کند و آنگاه که فنا شد، او را هم‌رنگِ خود می‌سازد.

نکته ادبی: دنگ به معنای حیران و مبهوت است.

گر بخواهی تو بیایی صد نظیر لیک من پروا ندارم ای فقیر

اگر بخواهی می‌توانی صد مثال برایم بیاوری، اما ای فقیر، من در این مسیر نیازی به توضیحِ بیشتر ندارم.

نکته ادبی: فقیر خطابِ مرید است.

این الم و حم این حروف چون عصای موسی آمد در وقوف

این حروف مقطعه (الم و حم) در اینجا همچون عصای موسی در برابر سحرِ ساحران ظاهر شده است.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ معجزه آسای کلامِ اولیا دارد.

حرفها ماند بدین حرف از برون لیک باشد در صفات این زبون

حروفِ کلامِ آن‌ها مانند حروفِ معمولی به نظر می‌رسد، اما در برابر صفاتِ الهی، آن حروف ناتوانند.

نکته ادبی: زبون به معنای ناتوان و ضعیف است.

هر که گیرد او عصایی ز امتحان کی بود چون آن عصا وقت بیان

هر کس عصایی از روی امتحان بگیرد، آیا می‌تواند مانند عصای موسی در زمانِ حقیقت باشد؟

نکته ادبی: اشاره به تقلیدِ بی‌ثمر در برابرِ معجزه ی واقعی.

عیسویست این دم نه هر باد و دمی که برآید از فرح یا از غمی

این کلام، دمی عیسوی و حیات‌بخش است، نه هر سخنِ پوچی که از سرِ شادی یا غم برآید.

نکته ادبی: دم عیسوی کنایه از سخنِ جان‌بخش است.

این الم است و حم ای پدر آمدست از حضرت مولی البشر

ای پدر، این «الم» و «حم» که می‌شنوی، از سویِ حضرتِ انسانِ کامل و پیشوای بشر نازل شده است.

نکته ادبی: مولی البشر کنایه از پیامبر یا انسانِ کامل است.

هر الف لامی چه می ماند بدین گر تو جان داری بدین چشمش مبین

اگر حروفِ الفبا (مانند الف و لام) ظاهری مشابه دارند، نباید آن‌ها را یکی دانست. اگر صاحبِ بصیرت و روح هستی، با این چشمِ مادی به تماشایِ حقایق منشین.

نکته ادبی: الف و لام نمادِ صورتِ ظاهریِ کلامِ حق است. چشم در اینجا استعاره از دیدِ مادی و سطحی است.

گر چه ترکیبش حروفست ای همام می بماند هم به ترکیب عوام

ای انسانِ خردمند، اگرچه ساختارِ آن از حروفِ معمولی است، اما در نظرِ مردمِ عادی همان حروفِ معمولی جلوه می‌کند.

نکته ادبی: همام به معنای همت بلند و خردمند است. ترکیب به معنای ساختار و چینشِ حروف است.

هست ترکیب محمد لحم و پوست گرچه در ترکیب هر تن جنس اوست

ساختارِ وجودیِ پیامبر (ص) نیز از پوست و گوشت است، هرچند که جنسِ همه انسان‌ها از همین پوست و گوشت است.

نکته ادبی: لحم واژه‌ای عربی به معنای گوشت است. شاعر به ظاهرِ انسانیِ پیامبر اشاره دارد.

گوشت دارد پوست دارد استخوان هیچ این ترکیب را باشد همان

او گوشت و پوست و استخوان دارد؛ آیا به راستی می‌توان گفت که این ساختار (با ساختارِ سایر انسان‌ها) یکی است؟

نکته ادبی: استفهام انکاری در اینجا برای نشان دادنِ تفاوتِ ماهوی با وجودِ شباهتِ ظاهری است.

که اندر آن ترکیب آمد معجزات که همه ترکیبها گشتند مات

در آن کالبد و ساختار، معجزاتی پدیدار شد که تمامِ ساختارهای دیگر در برابرش مبهوت و کوچک گشتند.

نکته ادبی: مات شدن کنایه از مغلوب شدن و حیرت‌زدگی در برابرِ حقیقت است.

هم چنان ترکیب حم کتاب هست بس بالا و دیگرها نشیب

همان‌گونه که ترکیبِ حروفِ مقطعهٔ «ح م» در کتابِ خدا، بسیار بلندمرتبه است و سایرِ ترکیب‌ها در برابرش پست و ناچیزند.

نکته ادبی: حم اشاره به حروفِ مقطعهٔ آغازِ برخی سوره‌های قرآن است که نمادِ کلامِ الهی است.

زانک زین ترکیب آید زندگی هم چو نفخ صور در درماندگی

زیرا از این ترکیب (کلامِ الهی)، زندگیِ حقیقی می‌تراود؛ درست مانندِ دمیدن در صور (شیپور) که در زمانِ درماندگی و مرگ، حیاتِ دوباره می‌بخشد.

نکته ادبی: نفخِ صور تلمیحی به واقعهٔ قیامت و زنده شدن مردگان دارد.

اژدها گردد شکافد بحر را چون عصا حم از داد خدا

این کلام (ح م) به ارادهٔ خداوند، همچون عصای موسی، اژدها می‌شود و دریا را می‌شکافد.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ حضرت موسی و معجزهٔ عصای او.

ظاهرش ماند به ظاهرها ولیک قرص نان از قرص مه دورست نیک

ظاهرش به ظاهرِ چیزهای دیگر می‌ماند، اما این تشابهِ ظاهری گول‌زننده است؛ همچون نان که ظاهرش گرد است و ماه نیز گرد، اما تفاوتِ میانِ نان و ماه از زمین تا آسمان است.

نکته ادبی: تشبیه جهتِ اثباتِ تفاوتِ ماهویِ چیزهای هم‌شکل.

گریهٔ او خندهٔ او نطق او نیست از وی هست محض خلق هو

گریه و خنده و سخنِ او، برخاسته از هوایِ نفسِ خودِ او نیست؛ بلکه تماماً اراده و فعلِ خداوند است.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ فنایِ فی‌الله که در آن ارادهٔ بنده در ارادهٔ حق مستهلک می‌شود.

چونک ظاهرها گرفتند احمقان وآن دقایق شد ازیشان بس نهان

از آنجا که کوته‌فکران تنها به ظواهر چسبیدند، آن دقایق و لطایفِ معنوی از دیدگانِ آنان پنهان ماند.

نکته ادبی: دقایق جمعِ دقیقه به معنای ظرافت‌ها و اسرارِ پنهان است.

لاجرم محجوب گشتند از غرض که دقیقه فوت شد در معترض

ناچار، آنان از رسیدن به مقصد و مقصودِ اصلی بازماندند؛ چرا که درگیرِ اعتراض و حواشیِ ظاهری شدند و اصلِ نکته را از دست دادند.

نکته ادبی: محجوب به معنای در حجاب ماندن و بی‌نصیب بودن از حقیقت است.