مثنوی معنوی - دفتر پنجم

مولوی

بخش ۴۸ - تفسیر و هو معکم

مولوی
یک سپد پر نان ترا بی فرق سر تو همی خواهی لب نان در به در
در سر خود پیچ هل خیره سری رو در دل زن چرا بر هر دری
تا بزانویی میان آب جو غافل از خود زین و آن تو آب جو
پیش آب و پس هم آب با مدد چشمها را پیش سد و خلف سد
اسپ زیر ران و فارس اسپ جو چیست این گفت اسپ لیکن اسپ کو
هی نه اسپست این به زیر تو پدید گفت آری لیک خود اسپی که دید
مست آب و پیش روی اوست آن اندر آب و بی خبر ز آب روان
چون گهر در بحر گوید بحر کو وآن خیال چون صدف دیوار او
گفتن آن کو حجابش می شود ابر تاب آفتابش می شود
بند چشم اوست هم چشم بدش عین رفع سد او گشته سدش
بند گوش او شده هم هوش او هوش با حق دار ای مدهوش او

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

بن‌مایه اصلی این ابیات، نقدِ غفلت انسان از حقیقتِ درونی خویش است. شاعر با زبانی تمثیلی بیان می‌کند که انسان همواره در پیِ حقیقتی است که پیشاپیش آن را در وجود خود دارد؛ اما به دلیلِ اسارت در بندِ پندارها و نگاهِ بیرونی، از دیدنِ آن عاجز مانده است.

داستانِ معروفِ سواری که اسب خویش را می‌جوید و تشنه‌ای که در میانِ رود، آب را طلب می‌کند، استعاره‌هایی از ذهنِ آشفته انسان است که خودش مانعِ اصلیِ دیدنِ حقیقت (حجاب) می‌شود؛ تا زمانی که این ذهنیتِ کاذب و پرسش‌هایِ بیهوده باقی است، چشمِ دل بر رویِ واقعیت بسته می‌ماند و جست‌وجویِ بیرونی راه به جایی نمی‌برد.

معنای روان

یک سپد پر نان ترا بی فرق سر تو همی خواهی لب نان در به در

تو مانند کسی هستی که سبدی پر از نان بر سر دارد، اما در کوچه و بازار دست به گدایی دراز کرده و تکه‌ای نان طلب می‌کند.

نکته ادبی: سپد (سبد)؛ کنایه از نعمت یا حقیقتی است که انسان ناآگاهانه حمل می‌کند اما از داشتن آن بی‌خبر است.

در سر خود پیچ هل خیره سری رو در دل زن چرا بر هر دری

این همه لجاجت و سرگردانی را کنار بگذار و دست از پرسش‌های بیهوده بردار؛ به جای اینکه به هر دری بزنی، نگاهت را به درونِ خود بدوز.

نکته ادبی: خیره سری؛ به معنای خیره‌جویی، لجاجت و سرگردانیِ بی‌حاصل است.

تا بزانویی میان آب جو غافل از خود زین و آن تو آب جو

مانند کسی هستی که تا زانو در آبِ رودخانه ایستاده، اما از بی‌آبی گلایه می‌کند؛ تو خود در آب غوطه‌وری و از خود بی‌خبری.

نکته ادبی: آبِ جو؛ استعاره از حقیقتِ هستی است که انسان در آن غرق است اما آن را نمی‌بیند.

پیش آب و پس هم آب با مدد چشمها را پیش سد و خلف سد

اطراف تو را آب فرا گرفته است، اما چشمانت به خاطرِ سد و مانعی که خود ساخته‌ای، حقیقت را نمی‌بیند و تو همچنان در پیِ آب هستی.

نکته ادبی: پیش سد و خلف سد؛ اشاره به این دارد که انسان از هر سو (پیش و پس) در محاصره‌ی حقیقت است اما حجابِ ذهن مانع دیدن است.

اسپ زیر ران و فارس اسپ جو چیست این گفت اسپ لیکن اسپ کو

مثل آن سواری که بر اسب نشسته است ولی با حیرت می‌پرسد: «اسبم کجاست؟»؛ این چه حکایتی است که تو بر اسب سواری اما می‌پرسی اسب کجاست؟

نکته ادبی: این بیت یکی از تمثیل‌های مشهور ادبیات عرفانی برای بیانِ غفلتِ عاشق از معشوقی است که با او همراه است.

هی نه اسپست این به زیر تو پدید گفت آری لیک خود اسپی که دید

کسی به او گفت: «مگر نمی‌بینی که این اسب زیر پای توست؟» او پاسخ داد: «بله، می‌بینم که اسبی هست، اما آن اسبی که به دنبالش می‌گردم، کجاست؟»

نکته ادبی: تأکید شاعر بر ذهنیتِ شرطی‌شده‌ی انسان است؛ او اسبِ واقعی را می‌بیند اما انتظارِ ذهنیِ او، مانع از درکِ حقیقتِ موجود می‌شود.

مست آب و پیش روی اوست آن اندر آب و بی خبر ز آب روان

کسی که تشنه است و آب دقیقاً در برابر چشمان اوست، در حال غوطه‌وری در آب است اما به دلیل غفلت، از آبِ جاری بی‌خبر مانده است.

نکته ادبی: مستِ آب؛ کنایه از کسی است که در حقیقت غرق است اما به دلیل مستیِ (غفلت)، آن را حس نمی‌کند.

چون گهر در بحر گوید بحر کو وآن خیال چون صدف دیوار او

مانند گوهری که در دریاست و می‌پرسد «دریا کجاست؟»، زیرا آن خیال و پندارِ غلط مثل صدفی او را محصور کرده است.

نکته ادبی: خیال؛ در اینجا به معنای وهم و پندارِ نادرست است که مانند صدف، گوهرِ جان را از درکِ دریا (حقیقت) دور نگه می‌دارد.

گفتن آن کو حجابش می شود ابر تاب آفتابش می شود

آن پرسشِ «دریا کجاست؟» خود حجاب و مانعی برای او می‌شود؛ درست مثل ابری که جلوی تابشِ آفتاب را می‌گیرد.

نکته ادبی: استعاره‌ی ابر و آفتاب؛ نشان‌دهنده‌ی این است که تفکرِ جزئی‌نگر و پرسشگرِ انسان، مانعِ درکِ حقیقتِ کلی می‌شود.

بند چشم اوست هم چشم بدش عین رفع سد او گشته سدش

آن چشم‌بندی که مانع دیدن اوست، همان چشمِ بد و نگرشِ منفیِ خودِ اوست؛ آن چیزی که باید وسیله‌ی رفعِ حجاب باشد، خودش تبدیل به مانع شده است.

نکته ادبی: عین؛ در اینجا به معنای همان چیز است. تضادِ ظریفی بین وسیله‌ی شناخت و مانعِ شناخت ایجاد شده است.

بند گوش او شده هم هوش او هوش با حق دار ای مدهوش او

حتی هوش و عقلِ جزئیِ او نیز تبدیل به مانعِ شنیدنِ حق شده است؛ پس ای انسان! عقل و هوشت را در راهِ حق به کار بگیر و از آن برای غفلت و مدهوشی استفاده نکن.

نکته ادبی: هوش؛ در اینجا به معنای عقلِ استدلالی و جزئی‌نگر است که اگر در مسیرِ درست نباشد، انسان را از حق دور می‌کند.

آرایه‌های ادبی

تمثیل (Allegory) سوار بر اسب و پرسش از اسب

شاعر با استفاده از داستانِ سواری که اسبش را گم کرده، غفلتِ انسان از حقیقتِ همراهِ او را ترسیم می‌کند.

کنایه یک سپد پر نان ترا بی فرق سر

کنایه از داشتنِ حقیقت و فیضِ الهی در وجود، علی‌رغمِ احساسِ فقر و گداییِ معنوی.

مراعات نظیر (تناسب) آب، جو، بحر، صدف

استفاده از واژگانی که در یک حوزه‌ی معنایی (دریا و آب) قرار دارند برای تقویتِ تصویرسازی ذهنی.

تضاد (طباق) پیش آب و پس هم آب ... سد و خلف سد

تضادِ بین احاطه شدن توسطِ آب و ناتوانی در دیدنِ آن به دلیلِ حجاب.

استعاره ابر تاب آفتاب

تشبیه حجابِ ذهنی و پندارها به ابر که مانعِ تماشایِ نورِ حقیقت (آفتاب) می‌شود.