مثنوی معنوی - دفتر پنجم

مولوی

بخش ۴۴ - تفسیر خلقنا الانسان فی احسن تقویم ثم رددناه اسفل سافلین و تفسیر و من نعمره ننکسه فی الخلق

مولوی
آدم حسن و ملک ساجد شده هم چو آدم باز معزول آمده
گفت آوه بعد هستی نیستی گفت جرمت این که افزون زیستی
جبرئیلش می کشاند مو کشان که برو زین خلد و از جوق خوشان
گفت بعد از عز این اذلال چیست گفت آن دادست و اینت داوریست
جبرئیلا سجده می کردی به جان چون کنون می رانیم تو از جنان
حله می پرد ز من در امتحان هم چو برگ از نخ در فصل خزان
آن رخی که تاب او بد ماه وار شد به پیری هم چو پشت سوسمار
وان سر و فرق گش شعشع شده وقت پیری ناخوش و اصلع شده
وان قد صف در نازان چون سنان گشته در پیری دو تا هم چون کمان
رنگ لاله گشته رنگ زعفران زور شیرش گشته چون زهرهٔ زنان
آنک مردی در بغل کردی به فن می بگیرندش بغل وقت شدن
این خود آثار غم و پژمردگیست هر یکی زینها رسول مردگیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده‌ها بیانگرِ گذر ناگزیرِ عمر و ناپایداریِ شکوه و زیباییِ جسمانیِ آدمی در گذر زمان است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرِ خروج از بهشت، پیری و فرسودگی را نه تنها یک پدیده زیستی، بلکه بخشی از نظامِ آزمون الهی می‌داند که شکوهِ جوانی را می‌ستاند تا حقیقتِ فانی بودنِ دنیا را به رخ بکشد.

فضای کلی اثر آمیخته با نوعی سوگ و اندوهِ فلسفی است که در آن، زوالِ جسمانی به عنوان سفیران مرگ معرفی می‌شوند. این ابیات یادآورِ این حقیقت‌اند که آنچه روزگاری مایه فخر و مباهات انسان بوده، با دستِ طبیعت و تقدیر، دستخوشِ تغییر گشته و به سوی زوال می‌رود.

معنای روان

آدم حسن و ملک ساجد شده هم چو آدم باز معزول آمده

همان‌طور که حضرت آدم روزگاری عزیزِ درگاه حق بود و فرشتگان بر او سجده کردند اما سرانجام از بهشت رانده شد، انسان نیز در اوجِ کمال و زیبایی، ناگهان طعم طرد شدن از دورانِ اوج و زوالِ وضعیت خویش را می‌چشد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان آفرینش آدم و سجده فرشتگان بر او و سپس هبوطش.

گفت آوه بعد هستی نیستی گفت جرمت این که افزون زیستی

در پاسخ به چراییِ این تغییر، خطاب می‌رسد که پس از آن شکوه و هستی، اکنون زمانِ نیستی و فنا فرارسیده است؛ گناهِ تو این است که عمرت بیش از حدِ معین به درازا کشیده و در این جهانِ فانی، بیش از اندازه زیسته‌ای.

نکته ادبی: ایهام در معنای نیستی (هم به معنای عدم و هم به معنای فقر و ناداری) در تقابل با هستی.

جبرئیلش می کشاند مو کشان که برو زین خلد و از جوق خوشان

عزرائیل (یا عاملِ مرگ) وجودِ انسان را به‌سختی و با اجبار از این بهشتِ دنیوی و جمعِ یارانِ شادخوار بیرون می‌کشد.

نکته ادبی: جوق به معنای گروه و دسته است؛ مو کشان استعاره از اجبارِ سختِ مرگ است.

گفت بعد از عز این اذلال چیست گفت آن دادست و اینت داوریست

انسان در حیرت می‌پرسد که این خواری و ذلت پس از آن عزت و بزرگی چیست؟ پاسخ می‌شنود که آن جایگاهِ بلند و جوانی، بخششی گذرا بود و این وضعیتِ کنونی، نتیجه‌ی داوری و دادگریِ حق است.

نکته ادبی: تقابل میان واژگان «عز» و «اذلال» برای برجسته‌سازی تضادِ وضعیت پیشین و پسین.

جبرئیلا سجده می کردی به جان چون کنون می رانیم تو از جنان

انسان خطاب به جبرئیل (فرشته مرگ) می‌گوید: ای فرشته، روزگاری تو به امر خدا بر من سجده می‌کردی، پس چگونه است که اکنون مرا از بهشتِ دنیایم بیرون می‌رانی؟

نکته ادبی: جبرئیل در اینجا به عنوان مظهر فرشتگان مقرب درگاه الهی به کار رفته است.

حله می پرد ز من در امتحان هم چو برگ از نخ در فصل خزان

زیبایی و پوششِ خوش‌رنگ و لعابِ جوانی، همان‌طور که برگ‌ها در فصل خزان از شاخه‌ی درخت جدا می‌شوند، از پیکرِ من فرو می‌ریزد و ناپدید می‌شود.

نکته ادبی: حله استعاره از لباس یا زیباییِ ظاهری است؛ تشبیه ریختن زیبایی به خزانِ درخت.

آن رخی که تاب او بد ماه وار شد به پیری هم چو پشت سوسمار

چهره‌ای که در جوانی همچون ماه تابان بود، در دوران پیری به پشتِ پوسته‌پوسته‌ی سوسمار (زبر، خشک و چروکیده) تبدیل شده است.

نکته ادبی: اغراق و تشبیه برای ترسیم شدت تغییرات پیری بر چهره.

وان سر و فرق گش شعشع شده وقت پیری ناخوش و اصلع شده

آن سر و مویی که زمانی آراسته و پرپشت بود، در دوران پیری زشت و کم‌موی (طاس) گشته است.

نکته ادبی: واژه اصلع در ادبیات کهن به معنای کسی است که موی جلوی سرش ریخته.

وان قد صف در نازان چون سنان گشته در پیری دو تا هم چون کمان

قامتی که در جوانی همچون نیزه راست و استوار بود، اکنون در اثر پیری همچون کمان خمیده و دوتا شده است.

نکته ادبی: تشبیه قد به سنان (نیزه) برای نمایش استواری، و تشبیه آن به کمان برای نمایش خمیدگی.

رنگ لاله گشته رنگ زعفران زور شیرش گشته چون زهرهٔ زنان

سرخیِ گل‌گونِ صورت به رنگ زردِ زعفران بدل شده و زور و قدرتِ شیرمانندِ آن، به ناتوانی و سستیِ زنانِ کم‌توان تبدیل گشته است.

نکته ادبی: کنایه از ضعف جسمانی و بیماری در پیری.

آنک مردی در بغل کردی به فن می بگیرندش بغل وقت شدن

کسی که در جوانی با زرنگی و مهارت دیگران را در آغوش می‌گرفت و بر دیگران مسلط بود، حالا در زمانِ پیری و ناتوانی، دیگران باید زیرِ بغلش را بگیرند تا بتواند راه برود.

نکته ادبی: وقت شدن در اینجا کنایه از رسیدن به زمانِ ازکارافتادگی است.

این خود آثار غم و پژمردگیست هر یکی زینها رسول مردگیست

این دگرگونی‌ها، خود نشانه‌های غم و پژمردگی است و هر یک از این تغییراتِ جسمانی، رسولی هستند که خبر از فرارسیدنِ قطعیِ مرگ می‌دهند.

نکته ادبی: استعاره از علائم پیری به عنوان رسولان (قاصدان) مرگ.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چون سنان / همچون کمان / همچون ماه

شاعر برای تبیینِ دقیقِ تغییراتِ اندام، از اشیاء ملموس مانند ماه برای صورت و نیزه و کمان برای قد استفاده کرده است.

تلمیح آدم حسن و ملک ساجد شده

اشاره مستقیم به داستان خلقت آدم و سجده فرشتگان بر او در متون مقدس و عرفانی.

تضاد عز و اذلال / هستی و نیستی

بهره‌گیری از کلمات متضاد برای نشان دادن چرخشِ روزگار از اوج به حضیض.

استعاره برگ از نخ در فصل خزان

استعاره گرفتن از طبیعت (فصل پاییز) برای توضیحِ ریختنِ زیبایی و طراوتِ جوانی از پیکر انسان.