مثنوی معنوی - دفتر پنجم

مولوی

بخش ۴۰ - حکایت محمد خوارزمشاه کی شهر سبزوار کی همه رافضی باشند به جنگ بگرفت اما جان خواستند گفت آنگه امان دهم کی ازین شهر پیش من به هدیه ابوبکر نامی بیارید

مولوی
شد محمد الپ الغ خوارزمشاه در قتال سبزوار پر پناه
تنگشان آورد لشکرهای او اسپهش افتاد در قتل عدو
سجده آوردند پیشش کالامان حلقه مان در گوش کن وا بخش جان
هر خراج و صلتی که بایدت آن ز ما هر موسمی افزایدت
جان ما آن توست ای شیرخو پیش ما چندی امانت باش گو
گفت نرهانید از من جان خویش تا نیاریدم ابوبکری به پیش
تا مرا بوبکر نام از شهرتان هدیه نارید ای رمیده امتان
بدرومتان هم چو کشت ای قوم دون نه خراج استانم و نه هم فسون
بس جوال زر کشیدندش به راه کز چنین شهری ابوبکری مخواه
کی بود بوبکر اندر سبزوار یا کلوخ خشک اندر جویبار
رو بتابید از زر و گفت ای مغان تا نیاریدم ابوبکر ارمغان
هیچ سودی نیست کودک نیستم تا به زر و سیم حیران بیستم
تا نیاری سجده نرهی ای زبون گر بپیمایی تو مسجد را به کون
منهیان انگیختند از چپ و راست که اندرین ویرانه بوبکری کجاست
بعد سه روز و سه شب که اشتافتند یک ابوبکری نزاری یافتند
ره گذر بود و بمانده از مرض در یکی گوشهٔ خرابه پر حرض
خفته بود او در یکی کنجی خراب چون بدیدندش بگفتندش شتاب
خیز که سلطان ترا طالب شدست کز تو خواهد شهر ما از قتل رست
گفت اگر پایم بدی یا مقدمی خود به راه خود به مقصد رفتمی
اندرین دشمن کده کی ماندمی سوی شهر دوستان می راندمی
تختهٔ مرده کشان بفراشتند وان ابوبکر مرا برداشتند
سوی خوارمشاه حمالان کشان می کشیدندش که تا بیند نشان
سبزوارست این جهان و مرد حق اندرین جا ضایعست و ممتحق
هست خوارمشاه یزدان جلیل دل همی خواهد ازین قوم رذیل
گفت لا ینظر الی تصویرکم فابتغوا ذا القلب فی تدبیر کم
من ز صاحب دل کنم در تو نظر نه به نقش سجده و ایثار زر
تو دل خود را چو دل پنداشتی جست و جوی اهل دل بگذاشتی
دل که گر هفصد چو این هفت آسمان اندرو آید شود یاوه و نهان
این چنین دل ریزه ها را دل مگو سبزوار اندر ابوبکری بجو
صاحب دل آینهٔ شش رو شود حق ازو در شش جهت ناظر بود
هر که اندر شش جهت دارد مقر نکندش بی واسطهٔ او حق نظر
گر کند رد از برای او کند ور قبول آرد همو باشد سند
بی ازو ندهد کسی را حق نوال شمه ای گفتم من از صاحب وصال
موهبت را بر کف دستش نهد وز کفش آن را به مرحومان دهد
با کفش دریای کل را اتصال هست بی چون و چگونه و بر کمال
اتصالی که نگنجد در کلام گفتنش تکلیف باشد والسلام
صد جوال زر بیاری ای غنی حق بگوید دل بیار ای منحنی
گر ز تو راضیست دل من راضیم ور ز تو معرض بود اعراضیم
ننگرم در تو در آن دل بنگرم تحفه او را آر ای جان بر درم
با تو او چونست هستم من چنان زیر پای مادران باشد جنان
مادر و بابا و اصل خلق اوست ای خنک آنکس که داند دل ز پوست
تو بگویی نک دل آوردم به تو گویدت پرست ازین دلها قتو
آن دلی آور که قطب عالم اوست جان جان جان جان آدم اوست
از برای آن دل پر نور و بر هست آن سلطان دلها منتظر
تو بگردی روزها در سبزوار آنچنان دل را نیابی ز اعتبار
پس دل پژمردهٔ پوسیده جان بر سر تخته نهی آن سو کشان
که دل آوردم ترا ای شهریار به ازین دل نبود اندر سبزوار
گویدت این گورخانه ست ای جری که دل مرده بدینجا آوری
رو بیاور آن دلی کو شاه خوست که امان سبزوار کون ازوست
گویی آن دل زین جهان پنهان بود زانک ظلمت با ضیا ضدان بود
دشمنی آن دل از روز الست سبزوار طبع را میراثی است
زانک او بازست و دنیا شهر زاغ دیدن ناجنس بر ناجنس داغ
ور کند نرمی نفاقی می کند ز استمالت ارتفاقی می کند
می کند آری نه از بهر نیاز تا که ناصح کم کند نصح دراز
زانک این زاغ خس مردارجو صد هزاران مکر دارد تو به تو
گر پذیرند آن نفاقش را رهید شد نفاقش عین صدق مستفید
زانک آن صاحب دل با کر و فر هست در بازار ما معیوب خر
صاحب دل جو اگر بی جان نه ای جنس دل شو گر ضد سلطان نه ای
آنک زرق او خوش آید مر ترا آن ولی تست نه خاص خدا
هر که او بر خو و بر طبع تو زیست پیش طبع تو ولی است و نبیست
رو هوا بگذار تا بویت شود وان مشام خوش عبرجویت شود
از هوارانی دماغت فاسدست مشک و عنبر پیش مغزت کاسدست
حد ندارد این سخن و آهوی ما می گریزد اندر آخر جابجا

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این روایت داستانی-عرفانی با بهره‌گیری از حکایتی نمادین، تضاد میان ارزش‌های مادی و معنوی را ترسیم می‌کند. در این فضای تمثیلی، خوارزمشاه به مثابه قدرت مطلق یا نگاه الهی عمل می‌کند که در جستجوی 'دل' (انسان کامل یا پیر حقیقت) است و با تکیه بر ثروت و ظاهر، به دنبال نجات یا حقیقت نیست، بلکه تنها در پی یافتن تجلی نور الهی در وجود یک انسان کامل است. در مقابل، اهالی شهر (تمثیلی از اهل دنیا) گمان می‌کنند با دادنِ مال و باج و قربانی کردن ظواهر، می‌توانند خشنودی الهی را بخرند، اما پادشاه همه این‌ها را رد می‌کند.

در لایه‌های عمیق‌تر، شاعر به این نکته می‌پردازد که پیوند میان خالق و مخلوق از مسیرِ 'انسان کامل' یا همان صاحب‌دل می‌گذرد. 'ابوبکر' در این حکایت، نامی خاص نیست بلکه نمادِ وجودِ پیراسته از آلودگی‌های دنیاست که در خرابه‌ی تنِ خاکیِ دنیای مادی، غریب و نادیده مانده است. پیام نهایی متن آن است که نه عبادت‌های صوری و نه ثروت‌های دنیوی، هیچ‌کدام بدون وساطت و همراهیِ آن حقیقتِ روشنِ درونی، ارزشی نزد خداوند ندارند و تمامیِ جستجوها برای رسیدن به کمال، باید به یافتنِ همان دلِ زنده و بیدار ختم شود.

معنای روان

شد محمد الپ الغ خوارزمشاه در قتال سبزوار پر پناه

محمد خوارزمشاه با سپاه خود به سبزوار آمد و آنجا را در محاصره گرفت و جنگی بزرگ درگرفت.

نکته ادبی: الپ ارسلان و القاب مشابه در اینجا برای عظمت‌بخشی به شخصیت سلطان به کار رفته است.

تنگشان آورد لشکرهای او اسپهش افتاد در قتل عدو

سپاهیانِ او، مردم شهر را در تنگنا قرار دادند و او مشغول کشتن دشمنان شد.

نکته ادبی: اسپَهش مخفف سپهبد یا به معنای فرماندهی و قدرت نظامی است.

سجده آوردند پیشش کالامان حلقه مان در گوش کن وا بخش جان

مردم در برابر او به خاک افتادند و التماس کردند که ما را بنده خودت کن و از کشتن ما بگذر.

نکته ادبی: حلقه در گوش کردن کنایه از بردگی و نهایت تسلیم است.

هر خراج و صلتی که بایدت آن ز ما هر موسمی افزایدت

هر خراج و مالیاتی که بخواهی، ما در هر فصلی و زمانی آن را برایت بیشتر می‌کنیم.

نکته ادبی: موسم در اینجا به معنای فصل و زمان مشخص دریافت خراج است.

جان ما آن توست ای شیرخو پیش ما چندی امانت باش گو

ای پادشاه، جان ما متعلق به توست؛ ما را به عنوان امانت نزد خودت نگاه دار.

نکته ادبی: شیرخو استعاره‌ای برای کسی است که مطیع و رام است.

گفت نرهانید از من جان خویش تا نیاریدم ابوبکری به پیش

پادشاه گفت: جان خود را با این حرف‌ها نجات نمی‌دهید، مگر اینکه کسی به نام ابوبکر را نزد من بیاورید.

نکته ادبی: در اینجا ابوبکر نماد انسان کامل و ولی‌الله است.

تا مرا بوبکر نام از شهرتان هدیه نارید ای رمیده امتان

تا وقتی که کسی به نام ابوبکر را از شهرتان به عنوان هدیه نزد من نیاورید، از شما دست برنمی‌دارم.

نکته ادبی: رمیده امتان به معنای مردمانی است که از ترس گریخته و پریشان شده‌اند.

بدرومتان هم چو کشت ای قوم دون نه خراج استانم و نه هم فسون

ای مردم پست، شما را مثل محصول کشاورزی درو می‌کنم. نه باج و خراج می‌خواهم و نه فریب و حیله‌گری‌های شما را می‌پذیرم.

نکته ادبی: بدروم (درو کردن) استعاره از کشتار جمعی است.

بس جوال زر کشیدندش به راه کز چنین شهری ابوبکری مخواه

مردم کاروان‌های طلا و ثروت فراوانی برای او آوردند، اما پادشاه گفت که از چنین شهری، غیر از ابوبکر چیزی نخواهید.

نکته ادبی: جوال کیسه‌های بزرگ حمل بار است که کنایه از ثروت انبوه دارد.

کی بود بوبکر اندر سبزوار یا کلوخ خشک اندر جویبار

مردم با تعجب می‌گفتند: اصلاً آیا کسی به نام ابوبکر در سبزوار هست؟ یا انتظار داری در این جویبار، کلوخ خشک پیدا کنیم؟

نکته ادبی: اشاره به بیهودگیِ جستجوی امر معنوی در میان امور بی‌ارزش مادی.

رو بتابید از زر و گفت ای مغان تا نیاریدم ابوبکر ارمغان

پادشاه از طلا و ثروت روی برگرداند و گفت: ای پیروان مذاهب، تا ابوبکر را برایم نیاورید، فایده‌ای ندارد.

نکته ادبی: مغان در اینجا به معنای کلی پیروان و دین‌داران است.

هیچ سودی نیست کودک نیستم تا به زر و سیم حیران بیستم

هیچ سودی برای من ندارد، من کودک نیستم که با دیدن طلا و نقره سرگرم شوم.

نکته ادبی: اشاره به بی‌میلیِ عارف به مظاهر دنیوی.

تا نیاری سجده نرهی ای زبون گر بپیمایی تو مسجد را به کون

ای آدم‌های ضعیف، اگر سجده نکنی و تسلیم نشوی، نجات نمی‌یابی؛ حتی اگر تمام مسجد را هم با پیشانی‌ات بپیمایی.

نکته ادبی: استفاده از عبارت صریح در پایان بیت، برای تأکید بر بی‌فایده بودن عبادتِ بی‌حقیقت است.

منهیان انگیختند از چپ و راست که اندرین ویرانه بوبکری کجاست

مأموران را به همه جا فرستادند تا بگردند ببینند در این شهر ویران، کسی به نام ابوبکر هست یا نه.

نکته ادبی: منهی به معنای جاسوس یا مأمور خبررسان است.

بعد سه روز و سه شب که اشتافتند یک ابوبکری نزاری یافتند

بعد از سه شبانه‌روز جستجویِ شتاب‌زده، بالاخره یک ابوبکر لاغر و ضعیف پیدا کردند.

نکته ادبی: نزاری به معنای لاغر و ضعیف‌الجثه است.

ره گذر بود و بمانده از مرض در یکی گوشهٔ خرابه پر حرض

او رهگذری بود که به خاطر بیماری در گوشه‌ای از یک خرابه مانده بود و بسیار رنجور بود.

نکته ادبی: حرض به معنای رنج و سختی است.

خفته بود او در یکی کنجی خراب چون بدیدندش بگفتندش شتاب

در گوشه‌ای از خرابه خوابیده بود. وقتی او را دیدند، با شتاب به او گفتند برخیز.

نکته ادبی: اشاره به غفلت مردم نسبت به اولیای خدا که در ظاهر فقیر و بیمار به نظر می‌رسند.

خیز که سلطان ترا طالب شدست کز تو خواهد شهر ما از قتل رست

برخیز که سلطان تو را می‌خواهد تا با حضور تو، شهر ما را از مرگ نجات دهد.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده تغییر نقش انسانِ کامل در جامعه است.

گفت اگر پایم بدی یا مقدمی خود به راه خود به مقصد رفتمی

آن مرد گفت: اگر قدرت و توانی در پاها یا تواناییِ حرکت داشتم، خودم پیش‌قدم می‌شدم و از این شهر می‌رفتم.

نکته ادبی: اشاره به ضعف جسمانی اولیای خدا در برابر عظمت روحانی‌شان.

اندرین دشمن کده کی ماندمی سوی شهر دوستان می راندمی

در این شهر که پر از دشمنان است، هیچ‌وقت نمی‌ماندم و به سوی شهر دوستان (عارفان) می‌رفتم.

نکته ادبی: دشمن کده استعاره از دنیای مادی است.

تختهٔ مرده کشان بفراشتند وان ابوبکر مرا برداشتند

تختِ تابوت‌مانندی را برداشتند و آن ابوبکر را روی آن گذاشتند.

نکته ادبی: تخته مرده‌کشان، کنایه از برانکارد یا تابوت است.

سوی خوارمشاه حمالان کشان می کشیدندش که تا بیند نشان

او را به سمت خوارزمشاه کشیدند تا پادشاه او را ببیند.

نکته ادبی: حمالان کسانی هستند که بار می‌کشند و در اینجا به معنای حمل‌کنندگانِ آن پیر است.

سبزوارست این جهان و مرد حق اندرین جا ضایعست و ممتحق

این دنیا مانند سبزوار است و حقیقتِ مردِ الهی در این دنیا غریب و ضایع شده است.

نکته ادبی: ممتحق به معنای ناچیز شمرده شده و محو شده است.

هست خوارمشاه یزدان جلیل دل همی خواهد ازین قوم رذیل

خوارزمشاه در واقع تجلی خدای جلیل است که از این مردم پست، طلبِ قلبِ (انسان کامل) می‌کند.

نکته ادبی: در اینجا جابجاییِ جایگاه، خوارزمشاه را به نماد خداوند نزدیک می‌کند.

گفت لا ینظر الی تصویرکم فابتغوا ذا القلب فی تدبیر کم

خداوند به صورت شما نگاه نمی‌کند، پس به دنبال آن دلی باشید که در وجود خود دارید.

نکته ادبی: اشاره به حدیث نبوی 'ان الله لا ینظر الی صورکم و اموالکم ولکن ینظر الی قلوبکم و اعمالکم'.

من ز صاحب دل کنم در تو نظر نه به نقش سجده و ایثار زر

من به خاطر آن دلِ پاک، به تو توجه می‌کنم، نه به خاطر سجده‌های ظاهری و بخشش طلا.

نکته ادبی: ایثار به معنای بخشش است.

تو دل خود را چو دل پنداشتی جست و جوی اهل دل بگذاشتی

تو گمان کردی که دلِ خودت (که پر از آرزو است) همان دلِ حقیقت است، برای همین جستجوی اهل دلِ واقعی را رها کردی.

نکته ادبی: تفاوت میان دلِ بشری (هوی و هوس) و دلِ الهی.

دل که گر هفصد چو این هفت آسمان اندرو آید شود یاوه و نهان

دلی که اگر هفت آسمان در آن جای بگیرد، باز هم پنهان و ناپیداست (اشاره به وسعت وجودی عارف).

نکته ادبی: تمثیل برای عظمت روح انسانِ کامل.

این چنین دل ریزه ها را دل مگو سبزوار اندر ابوبکری بجو

به این تکه‌های کوچک که در سینه داری، 'دل' نگو. برو در سبزوارِ وجودت، آن انسانِ کامل (ابوبکر) را بجو.

نکته ادبی: اشاره به لزوم خودشناسی برای یافتن حقیقت.

صاحب دل آینهٔ شش رو شود حق ازو در شش جهت ناظر بود

صاحب‌دل مثل آینه‌ای است که از شش جهت می‌بیند؛ خداوند از طریق او بر عالم نظارت دارد.

نکته ادبی: شش جهت کنایه از کل جهان هستی است.

هر که اندر شش جهت دارد مقر نکندش بی واسطهٔ او حق نظر

هر کس که در جهان مقری دارد، خداوند بدون واسطهِ آن صاحب‌دل به او نگاه نمی‌کند.

نکته ادبی: تأکید بر نقش واسطه‌ی فیض انسان کامل.

گر کند رد از برای او کند ور قبول آرد همو باشد سند

اگر خدا کسی را رد کند یا بپذیرد، به خاطر آن صاحب‌دل است و او سندِ کار است.

نکته ادبی: سند در اینجا به معنای حجت و گواه است.

بی ازو ندهد کسی را حق نوال شمه ای گفتم من از صاحب وصال

بدون آن صاحب‌دل، خدا به کسی نعمتی نمی‌دهد. شمه‌ای از حالِ آن صاحب‌وصال را برایت گفتم.

نکته ادبی: نوال به معنای عطا و بخشش است.

موهبت را بر کف دستش نهد وز کفش آن را به مرحومان دهد

خداوند نعمت را در کف دستِ او می‌گذارد و او آن را به بندگان می‌رساند.

نکته ادبی: تمثیل برای واسطه بودن انسان کامل در فیض الهی.

با کفش دریای کل را اتصال هست بی چون و چگونه و بر کمال

کف دستِ او با دریای کل (عالم معنا) در ارتباط است، بدون چون و چرا و در کمالِ خود.

نکته ادبی: اتصالِ عارف به حق که بی‌واسطه است.

اتصالی که نگنجد در کلام گفتنش تکلیف باشد والسلام

این اتصالی که کلمات گنجایش توصیف آن را ندارند؛ صحبت کردن از آن فقط تکلیفِ بیهوده است.

نکته ادبی: تکلیف در اینجا به معنای زحمت و کارِ دشوارِ بیهوده است.

صد جوال زر بیاری ای غنی حق بگوید دل بیار ای منحنی

اگر صد کیسه طلا هم بیاوری، خدا می‌گوید: ای کسی که در برابر من سر فرود آورده‌ای، آن 'دل' را بیاور.

نکته ادبی: منحنی استعاره از کسی است که در برابر حق خم شده و تواضع کرده است.

گر ز تو راضیست دل من راضیم ور ز تو معرض بود اعراضیم

اگر آن دل (عارف) از تو راضی باشد، من هم راضی‌ام و اگر او از تو روی گرداند، من هم از تو اعراض می‌کنم.

نکته ادبی: بازتابِ رضایتِ عارف در رضایت الهی.

ننگرم در تو در آن دل بنگرم تحفه او را آر ای جان بر درم

من به تو نگاه نمی‌کنم، به آن دلِ بزرگ می‌نگرم؛ هدیه را برای او به درگاه من بیاور.

نکته ادبی: در اینجا رابطه مستقیم بین خدا و عارف تصریح شده است.

با تو او چونست هستم من چنان زیر پای مادران باشد جنان

وضعِ تو با خدا، دقیقاً مثل وضعیت تو با آن عارف است؛ بهشت زیر پای مادران (و در اینجا عارفان) است.

نکته ادبی: تلمیح به حدیث 'الجنة تحت اقدام الامهات' که در اینجا به پیران و عارفان تعمیم داده شده است.

مادر و بابا و اصل خلق اوست ای خنک آنکس که داند دل ز پوست

عارف مثل پدر و مادر و اصل و ریشه است؛ خوشا به حال کسی که دلِ حقیقی را از پوسته ظاهری تشخیص دهد.

نکته ادبی: تمثیلِ پوست و مغز برای تفاوتِ صورت و معنا.

تو بگویی نک دل آوردم به تو گویدت پرست ازین دلها قتو

اگر بگویی 'خدایا دل را آوردم'، خدا به تو می‌گوید این دلی که آوردی پر از هوا و هوس است.

نکته ادبی: قتو در اینجا به معنای چیزهای پست و بی‌مقدار (چیزهای جویده شده) است.

آن دلی آور که قطب عالم اوست جان جان جان جان آدم اوست

آن دلی را بیاور که قطبِ عالم است و جانِ جانِ جانِ آدم است.

نکته ادبی: تکرار جان برای تأکید بر والاییِ مقامِ قطب.

از برای آن دل پر نور و بر هست آن سلطان دلها منتظر

پادشاه (خدا) منتظرِ آن دلِ پرنور و والا است.

نکته ادبی: اشاره به انتظارِ الهی برای ظهورِ کمالِ انسانی.

تو بگردی روزها در سبزوار آنچنان دل را نیابی ز اعتبار

تو روزها در سبزوار می‌گردی، اما آن دلِ واقعی را با این معیارهای ظاهری پیدا نمی‌کنی.

نکته ادبی: اعتبار در اینجا به معنای ارزش‌گذاریِ ظاهری است.

پس دل پژمردهٔ پوسیده جان بر سر تخته نهی آن سو کشان

سپس دلِ پژمرده و پوسیده‌ای را که نداریِ معنوی دارد، بر روی تخته می‌گذاری و آن را به آن سو می‌کشی.

نکته ادبی: پژمرده شدن دل نشانه دوری از حقیقت و حق‌پرستی است.

که دل آوردم ترا ای شهریار به ازین دل نبود اندر سبزوار

می‌گویی: ای پادشاه، دلی را که از سبزوار پیدا کردم آوردم، بهتر از این وجود ندارد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده جهلِ انسان در تشخیصِ حقیقت.

گویدت این گورخانه ست ای جری که دل مرده بدینجا آوری

خدا به تو می‌گوید: این جای مردگان است، چرا دلِ مرده‌ای را به اینجا آورده‌ای؟

نکته ادبی: گورخانه استعاره از دنیایِ خالی از معناست.

رو بیاور آن دلی کو شاه خوست که امان سبزوار کون ازوست

برو و آن دلی را بیاور که شاهِ توست، که امنیت و بقای عالم به آن وابسته است.

نکته ادبی: اشاره به انسان کامل که نگه‌دارنده عالم است.

گویی آن دل زین جهان پنهان بود زانک ظلمت با ضیا ضدان بود

شاید بگویی که آن دل در این جهان پنهان بوده است، چرا که ظلمتِ دنیا و روشناییِ آن دل با هم ضد هستند و نمی‌توانند کنار هم باشند.

نکته ادبی: اشاره به تضادِ ذاتی میان نورِ معنویت و تاریکیِ دنیا.

دشمنی آن دل از روز الست سبزوار طبع را میراثی است

دشمنی با اهل دل، سنتی است که از روز الست (روز پیمان میان خدا و انسان) وجود داشته و در ذاتِ طبیعتِ افرادی که با حقیقت بیگانه‌اند، ریشه دارد.

نکته ادبی: روز الست اشاره به آیه‌ی «أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ» دارد که نمادی از آغاز خلقت و پیمان فطری انسان است.

زانک او بازست و دنیا شهر زاغ دیدن ناجنس بر ناجنس داغ

زیرا اهل دل همچون شاهین و عقاب است و دنیا مانند شهر کلاغان؛ طبیعتاً وقتی موجودی از جنسِ دیگر (ناجنس) وارد جمعی شود، حضور او برای آنان گران می‌آید و باعث برانگیخته شدن دشمنی می‌شود.

نکته ادبی: استعاره از باز برای اولیاء و زاغ برای اهل دنیا که تضاد میان دو جهان‌بینی را نشان می‌دهد.

ور کند نرمی نفاقی می کند ز استمالت ارتفاقی می کند

اگر هم اهل دنیا با تو رفتاری نرم و ملایم داشته باشند، این از سرِ دوستی نیست، بلکه نوعی نفاق و تظاهر است تا به واسطه‌ی این خوش‌زبانی، منفعتی کسب کنند.

نکته ادبی: استمالت به معنای دلجویی و ارتفاق به معنای بهره‌برداری و کسب سود است.

می کند آری نه از بهر نیاز تا که ناصح کم کند نصح دراز

آری، این نرم‌خویی نه برای دوستی، بلکه برای این است که شخصِ حقیقت‌جو یا ناصح، از نصیحت کردن و سخن حق گفتن باز بماند.

نکته ادبی: ناصح در اینجا به معنای کسی است که بر اساس حقیقت و حکمت سخن می‌گوید.

زانک این زاغ خس مردارجو صد هزاران مکر دارد تو به تو

زیرا این فردِ دنیاپرست (کلاغِ مردارخوار)، هزاران نوع مکر و نیرنگ در درون خود پنهان کرده است.

نکته ادبی: مردارجو صفتِ کلاغ است که نماد طمع‌ورزی به لذات پست و فانی دنیاست.

گر پذیرند آن نفاقش را رهید شد نفاقش عین صدق مستفید

اگر تو فریب این نفاق و دورویی را بخوری، گرفتار می‌شوی، زیرا آنان چنان وانمود می‌کنند که نفاقشان عینِ حقیقت و صداقت است.

نکته ادبی: مستفید در اینجا به معنای کسی است که سود می‌برد یا ادعای حقیقت می‌کند.

زانک آن صاحب دل با کر و فر هست در بازار ما معیوب خر

چرا که آن انسانِ صاحب‌دل و باکرامت، در بازارِ مادیِ ما که پر از کالاهای بی‌ارزش است، مانند کالای ارزشمندی است که کسی قدرش را نمی‌داند و برای آن عیب‌تراشی می‌کنند.

نکته ادبی: معیوب‌خر اشاره به کسی دارد که به جای دیدن کمالات، به دنبال بهانه و عیب‌جویی است.

صاحب دل جو اگر بی جان نه ای جنس دل شو گر ضد سلطان نه ای

اگر هنوز در خود نشانه‌ای از حیات معنوی می‌بینی، به دنبالِ اهل دل بگرد و با آنان همنشین شو؛ بکوش تا هم‌جنس و هم‌مسیرِ آنان شوی، مگر اینکه با حقیقت و سلطانِ عشق ضدیت داشته باشی.

نکته ادبی: سلطان نماد حقیقت مطلق و خداوند است.

آنک زرق او خوش آید مر ترا آن ولی تست نه خاص خدا

کسی که فریبِ ظاهرآرایی و چرب‌زبانیِ او را می‌خوری و مجذوبش می‌شوی، در واقع ولیّ و راهنمای نفسِ توست، نه ولیّ و برگزیده‌ی خداوند.

نکته ادبی: زرق به معنای فریب، ریا و ظاهرسازی است.

هر که او بر خو و بر طبع تو زیست پیش طبع تو ولی است و نبیست

هر کس که طبقِ میل و خواهش‌های نفسانیِ تو رفتار کند، در نظرِ تو شخصیتی بزرگ و حتی پیامبرگونه جلوه می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به این نکته که انسان‌ معمولاً کسی را می‌ستاید که او را در مسیر هوای نفس تأیید کند.

رو هوا بگذار تا بویت شود وان مشام خوش عبرجویت شود

بنابراین، هوا و هوسِ خود را کنار بگذار تا حقیقت برایت آشکار شود و آنگاه بوی خوشِ معرفت را استشمام خواهی کرد و صاحبِ بینش خواهی شد.

نکته ادبی: بویت شود به معنای پیدا کردنِ ادراک معنوی و درکِ حقیقتِ امور است.

از هوارانی دماغت فاسدست مشک و عنبر پیش مغزت کاسدست

به دلیلِ غلبه‌ی هوای نفس، عقل و درک تو بیمار شده است؛ از این رو، پاک‌ترین حقایق (مانند مشک و عنبر) نزدِ ذهنِ بیمار تو بی‌ارزش و بی‌اثر جلوه می‌کند.

نکته ادبی: کاسد به معنای بی‌رونق و کم‌ارزش است که در اینجا نشان‌دهنده عدم توانایی درکِ حقیقت است.

حد ندارد این سخن و آهوی ما می گریزد اندر آخر جابجا

این سخن و حکمت پایانی ندارد و حقیقتِ اصیل (آهوی ما) همچنان در حال گریز است و هر بار در گوشه‌ای پنهان می‌شود.

نکته ادبی: آهو استعاره از حقیقتی است که دست‌یافتن به آن دشوار است و مدام می‌گریزد.