مثنوی معنوی - دفتر پنجم

مولوی

بخش ۳۷ - مناجات

مولوی
ای مبدل کرده خاکی را به زر خاک دیگر را بکرده بوالبشر
کار تو تبدیل اعیان و عطا کار من سهوست و نسیان و خطا
سهو و نسیان را مبدل کن به علم من همه خلمم مرا کن صبر و حلم
ای که خاک شوره را تو نان کنی وی که نان مرده را تو جان کنی
ای که جان خیره را رهبر کنی وی که بی ره را تو پیغمبر کنی
می کنی جزو زمین را آسمان می فزایی در زمین از اختران
هر که سازد زین جهان آب حیات زوترش از دیگران آید ممات
دیدهٔ دل کو به گردون بنگریست دید که اینجا هر دمی میناگریست
قلب اعیانست و اکسیری محیط ایتلاف خرقهٔ تن بی مخیط
تو از آن روزی که در هست آمدی آتشی یا بادی یا خاکی بدی
گر بر آن حالت ترا بودی بقا کی رسیدی مر ترا این ارتقا
از مبدل هستی اول نماند هستی بهتر به جای آن نشاند
هم چنین تا صد هزاران هستها بعد یکدیگر دوم به ز ابتدا
از مبدل بین وسایط را بمان کز وسایط دور گردی ز اصل آن
واسطه هر جا فزون شد وصل جست واسطه کم ذوق وصل افزونترست
از سبب دانی شود کم حیرتت حیرت تو ره دهد در حضرتت
این بقاها از فناها یافتی از فنااش رو چرا برتافتی
زان فناها چه زیان بودت که تا بر بقا چفسیده ای ای نافقا
چون دوم از اولینت بهترست پس فنا جو و مبدل را پرست
صد هزاران حشر دیدی ای عنود تاکنون هر لحظه از بدو وجود
از جماد بی خبر سوی نما وز نما سوی حیات و ابتلا
باز سوی عقل و تمییزات خوش باز سوی خارج این پنج و شش
تا لب بحر این نشان پایهاست پس نشان پا درون بحر لاست
زانک منزلهای خشکی ز احتیاط هست دهها و وطنها و رباط
باز منزلهای دریا در وقوف وقت موج و حبس بی عرصه و سقوف
نیست پیدا آن مراحل را سنام نه نشانست آن منازل را نه نام
هست صد چندان میان منزلین آن طرف که از نما تا روح عین
در فناها این بقاها دیده ای بر بقای جسم چون چفسیده ای
هین بده ای زاغ این جان باز باش پیش تبدیل خدا جانباز باش
تازه می گیر و کهن را می سپار که هر امسالت فزونست از سه پار
گر نباشی نخل وار ایثار کن کهنه بر کهنه نه و انبار کن
کهنه و گندیده و پوسیده را تحفه می بر بهر هر نادیده را
آنک نو دید او خریدار تو نیست صید حقست او گرفتار تو نیست
هر کجا باشند جوق مرغ کور بر تو جمع آیند ای سیلاب شور
تا فزاید کوری از شورابها زانک آب شور افزاید عمی
اهل دنیا زان سبب اعمی دل اند شارب شورابهٔ آب و گل اند
شور می ده کور می خر در جهان چون نداری آب حیوان در نهان
با چنین حالت بقا خواهی و یاد هم چو زنگی در سیه رویی تو شاد
در سیاهی زنگی زان آسوده است کو ز زاد و اصل زنگی بوده است
آنک روزی شاهد و خوش رو بود گر سیه گردد تدارک جو بود
مرغ پرنده چو ماند در زمین باشد اندر غصه و درد و حنین
مرغ خانه بر زمین خوش می رود دانه چین و شاد و شاطر می دود
زآنک او از اصل بی پرواز بود وآن دگر پرنده و پرواز بود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به تبیین مفهوم کلیدی «تحول و دگرگونی» در جهان هستی و سیر تکاملی روح انسان می‌پردازد. شاعر در این قطعه، خداوند را به عنوان مبدل و کیمیاگری معرفی می‌کند که دائم در حال تبدیل و ارتقای هستی است؛ از تبدیل خاک بی‌مقدار به طلا گرفته تا تغییرِ ماهیتِ جماد و گیاه به انسان و روح. این تحول، قانونی الهی است که به جهان جان می‌بخشد و آن را از رکود نجات می‌دهد.

پیام محوریِ سخن، دعوت به گذشتن از «کهنه‌ها» و دل‌بستگی‌های فانی است. شاعر هشدار می‌دهد که انسان نباید به وضع موجود (که او آن را «شورابه» و «آبِ شور» می‌نامد) دل‌بندد، زیرا این آبِ شور تنها کوریِ باطن را می‌افزاید. برای دستیابی به حیات حقیقی و پروازِ معنوی، انسان باید از بقای جسمانی دست بشوید و با پذیرشِ فنا و تغییر، به سوی کمالِ والاتر حرکت کند؛ همان‌گونه که مرغی که برای پرواز آفریده شده، اگر در زمین بماند، در رنج و ناله خواهد بود.

معنای روان

ای مبدل کرده خاکی را به زر خاک دیگر را بکرده بوالبشر

ای خدایی که خاک ناچیز را به طلا تبدیل می‌کنی و خاک دیگری را به وجودِ انسان (آدم) مبدل می‌سازی.

نکته ادبی: بوالبشر مخفف ابوالبشر به معنای پدر بشر یعنی حضرت آدم است.

کار تو تبدیل اعیان و عطا کار من سهوست و نسیان و خطا

کار تو دگرگون کردنِ ذاتِ اشیاء و بخشندگی است، اما کار من فراموشی و اشتباه و خطا کردن است.

نکته ادبی: اعیان جمع عین به معنای ذات و حقیقت اشیاء است.

سهو و نسیان را مبدل کن به علم من همه خلمم مرا کن صبر و حلم

این فراموشی و خطای مرا به دانش و آگاهی تبدیل کن. من سراسر اضطراب و ناپایداری هستم، به من صبر و بردباری عطا کن.

نکته ادبی: خلم (خُلم) به معنای ناپایداری، بی‌صبری و تندخویی است که در مقابل حلم قرار دارد.

ای که خاک شوره را تو نان کنی وی که نان مرده را تو جان کنی

ای کسی که خاکِ بی‌حاصل (شوره‌زار) را برای ما به نان (روزی) تبدیل می‌کنی و نانی که در بدن مرده است را دوباره به جان و روح تبدیل می‌کنی.

نکته ادبی: شوره‌زار استعاره از استعدادهای کم‌ارزش است که با لطف الهی بارور می‌شود.

ای که جان خیره را رهبر کنی وی که بی ره را تو پیغمبر کنی

ای کسی که جان‌های سرگردان و حیران را راهنمایی می‌کنی و کسی که راهی برایش نمانده را به مقام هدایت‌گری می‌رسانی.

نکته ادبی: جان خیره یعنی جانی که نمی‌داند به کدام سو برود و سرگشته است.

می کنی جزو زمین را آسمان می فزایی در زمین از اختران

تو اجزای این زمین را به آسمان تبدیل می‌کنی و پیوسته بر کمالات و ستارگانِ معنوی در زمین می‌افزایی.

نکته ادبی: منظور از آسمان کردن، تعالی بخشیدن به روح است.

هر که سازد زین جهان آب حیات زوترش از دیگران آید ممات

هر کس بخواهد این دنیای فانی را به «آب حیات» (جاودانگی) تبدیل کند، مرگ او زودتر از دیگران فرا می‌رسد (زیرا دلبستگی به فانی، زودتر او را به نیستی می‌برد).

نکته ادبی: آب حیات استعاره از ماندگاری و پایداری است که در دنیا یافت نمی‌شود.

دیدهٔ دل کو به گردون بنگریست دید که اینجا هر دمی میناگریست

آن چشمِ دل که به آسمانِ حقیقت نگریست، دید که در هر لحظه، خداوند در حالِ نقاشی و دگرگون کردنِ عالم است.

نکته ادبی: میناگری کنایه از خلق کردن و نگارگریِ الهی در جهان است.

قلب اعیانست و اکسیری محیط ایتلاف خرقهٔ تن بی مخیط

تغییرِ ذاتِ اشیاء، به دستِ کیمیای فراگیرِ الهی است؛ همان‌طور که پیوندِ لباسِ تن بدون سوزن و نخ به روحِ انسان وصل شده است.

نکته ادبی: مخیط به معنای دوخته‌شده و سوزن‌خورده است که اشاره به پیوندِ روح و جسم دارد.

تو از آن روزی که در هست آمدی آتشی یا بادی یا خاکی بدی

تو از آن روزی که به هستی آمدی، گاهی در هیئت آتش بودی، گاه باد و گاه خاک (اشاره به مراحل خلقت انسان).

نکته ادبی: اشاره به مراحل تکامل آفرینش انسان از عناصر چهارگانه.

گر بر آن حالت ترا بودی بقا کی رسیدی مر ترا این ارتقا

اگر قرار بود در همان حالتِ اولیه باقی بمانی، هرگز به این جایگاهِ رفیعِ انسانی نمی‌رسیدی.

نکته ادبی: ارتقا به معنای صعود و تکامل است.

از مبدل هستی اول نماند هستی بهتر به جای آن نشاند

از آن «تبدیل‌کننده» (خداوند)، هستیِ اولی باقی نمی‌ماند و او هستیِ بهتری را جایگزین آن می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به قانونِ فنا و بقایِ الهی در عرفان.

هم چنین تا صد هزاران هستها بعد یکدیگر دوم به ز ابتدا

و این‌گونه صدها هزار هستیِ پی‌درپی می‌آیند که هر کدام از قبلی بهتر و کامل‌تر است.

نکته ادبی: تکامل تدریجی در سیر آفرینش.

از مبدل بین وسایط را بمان کز وسایط دور گردی ز اصل آن

از «مبدل» (خداوند) کمک بگیر و خود را در واسطه‌ها گم نکن؛ زیرا اگر به واسطه‌ها وابسته شوی، از اصلِ حقیقت دور می‌افتی.

نکته ادبی: وسایط به معنای اسباب و علل مادی است.

واسطه هر جا فزون شد وصل جست واسطه کم ذوق وصل افزونترست

هرجا واسطه زیاد شود، وصل به حق سخت‌تر می‌شود؛ هرچه واسطه‌ها کمتر باشند، شوق و ذوقِ وصال بیشتر است.

نکته ادبی: اشاره به دوری از عالم اسباب برای رسیدن به حق.

از سبب دانی شود کم حیرتت حیرت تو ره دهد در حضرتت

وقتی دلیلِ امور را درک کنی (از سبب بدانی)، حیرتِ تو کم می‌شود؛ در حالی که حیرتِ عاشقانه در پیشگاهِ حق، راهگشاست.

نکته ادبی: حیرت در اینجا نه به معنای نادانی، بلکه به معنای حیرتِ عارفانه است.

این بقاها از فناها یافتی از فنااش رو چرا برتافتی

تو این بقاها و ماندگاری‌ها را از دلِ همین فنا شدن‌ها به دست آوردی؛ پس چرا از فنا شدن روی برمی‌گردانی؟

نکته ادبی: اشاره به این‌که رشد در گروِ پشت سر گذاشتنِ مرحله‌ی قبل است.

زان فناها چه زیان بودت که تا بر بقا چفسیده ای ای نافقا

از آن فنا شدن‌ها چه ضرری دیدی که حالا ای بی‌انصاف، به این بقایِ فانی (دنیا) چسبیده‌ای؟

نکته ادبی: نافقا به معنای کسی است که حقیقت را می‌داند اما انکار می‌کند.

چون دوم از اولینت بهترست پس فنا جو و مبدل را پرست

چون مرحله‌ی دوم همیشه از مرحله‌ی اول بهتر است، پس طالبِ فنا باش و آن خدایی که دگرگون‌کننده است را ستایش کن.

نکته ادبی: توصیه به پذیرش مرگِ نفس برای رسیدن به حیاتِ برتر.

صد هزاران حشر دیدی ای عنود تاکنون هر لحظه از بدو وجود

ای انسانِ لجوج، تو از آغازِ وجودت تا به امروز، هزاران بار مرگ و رستاخیز (تحول) را دیده‌ای.

نکته ادبی: عنود به معنای لجباز و کسی که حقیقت را نپذیرد.

از جماد بی خبر سوی نما وز نما سوی حیات و ابتلا

از مرحله‌ی جمادیِ بی‌خبر به مرحله‌ی گیاهی (رویش) رسیدی و از گیاهی به مرحله‌ی حیات حیوانی و آزمون‌های زندگی منتقل شدی.

نکته ادبی: ابتلا در اینجا به معنای آزمون و مرحله‌یِ جدیدِ زندگی است.

باز سوی عقل و تمییزات خوش باز سوی خارج این پنج و شش

باز به مرحله‌ی عقل و تشخیص‌های نیکو رسیدی و دوباره از این پنج حس و شش جهتِ مادی عبور کردی.

نکته ادبی: پنج و شش کنایه از حواس پنج‌گانه و جهاتِ مادی است.

تا لب بحر این نشان پایهاست پس نشان پا درون بحر لاست

این نشانه‌هایِ پا (مراحل تکامل) تا لبِ ساحلِ دریایِ حقیقت است؛ اما در درونِ دریایِ «لا» (نیستیِ مطلق)، دیگر هیچ نشانه‌ای از پا باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: دریای لا به معنای فنا در وحدت وجود است.

زانک منزلهای خشکی ز احتیاط هست دهها و وطنها و رباط

زیرا منزل‌های خشکی (دنیا) از روی احتیاط، دارای دهکده‌ها و وطن‌ها و کاروانسراهای مشخصی هستند.

نکته ادبی: رباط به معنای کاروانسرا و منزل‌گاهِ موقت است.

باز منزلهای دریا در وقوف وقت موج و حبس بی عرصه و سقوف

اما منزل‌های دریا در حالتِ توقف و انتظار است؛ در هنگامِ موج و محبوس بودن در فضایی بدونِ سقف و عرصه.

نکته ادبی: اشاره به حیرت و بی‌قراری در مراحلِ معنویِ پیشرفته.

نیست پیدا آن مراحل را سنام نه نشانست آن منازل را نه نام

آن مراحلِ معنوی نه قله‌ای دارند و نه نامی؛ نه نشانه‌ای از آن منازل پیدا است.

نکته ادبی: سنام به معنای کوهان شتر یا قله‌یِ مرتفع است.

هست صد چندان میان منزلین آن طرف که از نما تا روح عین

بینِ مرحله‌یِ «رویش گیاهی» تا «روحِ محض»، صدها برابر فاصله و منزلگاه وجود دارد.

نکته ادبی: روحِ عین به معنای روحِ خالص و حقیقتِ مطلق است.

در فناها این بقاها دیده ای بر بقای جسم چون چفسیده ای

تو در طیِ این فنا شدن‌ها، چنین بقاهایی را دیده‌ای؛ پس چرا هنوز به بقای جسمانی‌ات این‌قدر چسبیده‌ای؟

نکته ادبی: استفاده از تضاد فنا و بقا.

هین بده ای زاغ این جان باز باش پیش تبدیل خدا جانباز باش

ای زاغ (نمادِ نفسِ تیره)، دست از این جانِ قدیمی بردار و در راهِ تحولاتِ الهی، جان‌بازی کن.

نکته ادبی: زاغ نمادِ سیاهی و دلبستگی به دنیا است.

تازه می گیر و کهن را می سپار که هر امسالت فزونست از سه پار

مدام چیزهای نو را بگیر و کهنه‌ها را رها کن، زیرا هر سالِ تو باید از سه سالِ گذشته‌ات بهتر و بیشتر باشد.

نکته ادبی: سه پار به معنای سه قسمت یا سه مرحله است.

گر نباشی نخل وار ایثار کن کهنه بر کهنه نه و انبار کن

اگر مثل درخت نخل نیستی که میوه‌اش را ایثار می‌کند، دست‌کم چیزهای کهنه را بر هم انبار نکن (رها کن).

نکته ادبی: توصیه به ایثار و رها کردنِ دلبستگی‌های قدیمی.

کهنه و گندیده و پوسیده را تحفه می بر بهر هر نادیده را

آن چیزهای کهنه و پوسیده را به عنوان هدیه برای نادیده‌ها (آن‌هایی که حقیقت را ندیده‌اند) ببر.

نکته ادبی: اشاره طنزآمیز به اینکه دلبستگی‌های دنیوی فقط به دردِ اهلِ غفلت می‌خورد.

آنک نو دید او خریدار تو نیست صید حقست او گرفتار تو نیست

کسی که «نو» و حقیقت را دیده است، خریدارِ کالای تو نیست؛ او اسیرِ حق است و گرفتارِ تو نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به بی‌ارزشیِ دنیا در نظر عارفان.

هر کجا باشند جوق مرغ کور بر تو جمع آیند ای سیلاب شور

ای سیلابِ شور، هر جا گروهی از مرغ‌های کور باشند، بر گردِ تو جمع می‌شوند.

نکته ادبی: سیلابِ شور کنایه از دنیا و کوریِ دلبستگانِ به آن است.

تا فزاید کوری از شورابها زانک آب شور افزاید عمی

تا کوریِ آن‌ها از این آب‌های شور بیشتر شود، زیرا آبِ شور تنها کوریِ چشم را زیاد می‌کند.

نکته ادبی: شورابه نمادِ لذاتِ دنیوی است که بصیرت را از بین می‌برد.

اهل دنیا زان سبب اعمی دل اند شارب شورابهٔ آب و گل اند

اهلِ دنیا به همین دلیلِ کوردل‌اند، چون نوشنده‌یِ آبِ شورِ دنیا و خاک هستند.

نکته ادبی: آب و گل استعاره از تعلقات مادی است.

شور می ده کور می خر در جهان چون نداری آب حیوان در نهان

اگر «آبِ حیات» را در باطن نداری، در این دنیا جز آبِ شورِ دنیا نده و جز کوردلی نخر.

نکته ادبی: اشاره به اینکه اگر حقیقت را نداری، لااقل درگیرِ دنیا باش.

با چنین حالت بقا خواهی و یاد هم چو زنگی در سیه رویی تو شاد

با چنین وضعیتِ تیره و تاری، انتظارِ بقا و ماندگاری داری؟ تو مثلِ زنگی (سیاه) هستی که از سیاهیِ صورتش شادمان است.

نکته ادبی: زنگی در اینجا به عنوان نمادِ غفلت و سیاهیِ باطن به کار رفته است.

در سیاهی زنگی زان آسوده است کو ز زاد و اصل زنگی بوده است

آن زنگیِ بدبخت از سیاهی‌اش آسوده است، چون از اصل و نژادِ زنگی بوده است (طبیعتش همین است).

نکته ادبی: اشاره به کسانی که غفلت طبیعتِ ثانویِ آن‌ها شده است.

آنک روزی شاهد و خوش رو بود گر سیه گردد تدارک جو بود

اما کسی که روزگاری زیبا و خوش‌رو بود، اگر سیاه شود، باید به دنبالِ چاره و تدارکِ آن باشد.

نکته ادبی: اشاره به انسان‌هایی که از اصلِ نورانیِ خود دور افتاده‌اند.

مرغ پرنده چو ماند در زمین باشد اندر غصه و درد و حنین

مرغی که برای پرواز آفریده شده، اگر در زمین بماند، همواره در غصه و درد و ناله است.

نکته ادبی: حنین به معنای ناله‌یِ مشتاقانه است.

مرغ خانه بر زمین خوش می رود دانه چین و شاد و شاطر می دود

اما مرغِ خانگی بر روی زمین خوش است؛ دانه برمی‌چیند و با شادی و چالاکی می‌دود.

نکته ادبی: مرغ خانگی استعاره از انسان‌های دنیوی و قانع به لذاتِ پست است.

زآنک او از اصل بی پرواز بود وآن دگر پرنده و پرواز بود

زیرا او از ابتدا برای پرواز آفریده نشده بود، اما آن دیگری (مرغِ آسمانی) ذاتاً پروازکننده و اهلِ اوج بود.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ ذاتیِ بینِ اهلِ دنیا و اهلِ معنا.

آرایه‌های ادبی

استعاره مبدل

استعاره از خداوند که پیوسته در حال دگرگون کردنِ حالاتِ موجودات است.

استعاره شورابه / آب شور

استعاره از دلبستگی‌های فانی و لذاتِ دنیوی که باعثِ کوریِ باطن می‌شود.

نمادگرایی مرغ پرنده و مرغ خانگی

نمادِ روحِ بلندپرواز و عارف در مقابلِ نفسِ دنیوی و خاکی.

تضاد فنا و بقا

تضادی عمیق برای بیان این مفهوم که رسیدن به ماندگاریِ الهی، مستلزمِ گذشتن از هستیِ مادی است.

کنایه آب حیات

کنایه از حقیقتِ الهی و معرفتِ خالص که به روح زندگیِ ابدی می‌بخشد.