مثنوی معنوی - دفتر پنجم

مولوی

بخش ۳۵ - در بیان آنک ما سوی الله هر چیزی آکل و ماکولست هم‌چون آن مرغی کی قصد صید ملخ می‌کرد و به صید ملخ مشغول می‌بود و غافل بود از باز گرسنه کی از پس قفای او قصد صید او داشت اکنون ای آدمی صیاد آکل از صیاد و آکل خود آمن مباش اگر چه نمی‌بینیش به نظر چشم به نظر دلیل و عبرتش می‌بین تا چشم نیز باز شدن

مولوی
مرغکی اندر شکار کرم بود گربه فرصت یافت او را در ربود
آکل و ماکول بود و بی خبر در شکار خود ز صیادی دگر
دزد گرچه در شکار کاله ایست شحنه با خصمانش در دنباله ایست
عقل او مشغول رخت و قفل و در غافل از شحنه ست و از آه سحر
او چنان غرقست در سودای خود غافلست از طالب و جویای خود
گر حشیش آب و هوایی می خورد معدهٔ حیوانش در پی می چرد
آکل و ماکول آمد آن گیاه هم چنین هر هستیی غیر اله
و هو یطعمکم و لا یطعم چو اوست نیست حق ماکول و آکل لحم و پوست
آکل و ماکول کی ایمن بود ز آکلی که اندر کمین ساکن بود
امن ماکولان جذوب ماتمست رو بدان درگاه کو لا یطعم است
هر خیالی را خیالی می خورد فکر آن فکر دگر را می چرد
تو نتانی کز خیالی وا رهی یا بخسپی که از آن بیرون جهی
فکر زنبورست و آن خواب تو آب چون شوی بیدار باز آید ذباب
چند زنبور خیالی در پرد می کشد این سو و آن سو می برد
کمترین آکلانست این خیال وآن دگرها را شناسد ذوالجلال
هین گریز از جوق اکال غلیظ سوی او که گفت ما ایمت حفیظ
یا به سوی آن که او آن حفظ یافت گر نتانی سوی آن حافظ شتافت
دست را مسپار جز در دست پیر حق شدست آن دست او را دستگیر
پیر عقلت کودکی خو کرده است از جوار نفس که اندر پرده است
عقل کامل را قرین کن با خرد تا که باز آید خرد زان خوی بد
چونک دست خود به دست او نهی پس ز دست آکلان بیرون جهی
دست تو از اهل آن بیعت شود که یدالله فوق ایدیهم بود
چون بدادی دست خود در دست پیر پیر حکمت که علیمست و خطیر
کو نبی وقت خویشست ای مرید تا ازو نور نبی آید پدید
در حدیبیه شدی حاضر بدین وآن صحابهٔ بیعتی را هم قرین
پس ز ده یار مبشر آمدی هم چو زر ده دهی خالص شدی
تا معیت راست آید زانک مرد با کسی جفتست کو را دوست کرد
این جهان و آن جهان با او بود وین حدیث احمد خوش خو بود
گفت المرء مع محبوبه لا یفک القلب من مطلوبه
هر کجا دامست و دانه کم نشین رو زبون گیرا زبون گیران ببین
ای زبون گیر زبونان این بدان دست هم بالای دستست ای جوان
تو زبونی و زبون گیر ای عجب هم تو صید و صیدگیر اندر طلب
بین ایدی خلفهم سدا مباش که نبینی خصم را وآن خصم فاش
حرص صیادی ز صیدی مغفلست دلبریی می کند او بی دلست
تو کم از مرغی مباش اندر نشید بین ایدی خلف عصفوری بدید
چون به نزد دانه آید پیش و پس چند گرداند سر و رو آن نفس
کای عجب پیش و پسم صیاد هست تا کشم از بیم او زین لقمه دست
تو ببین پس قصهٔ فجار را پیش بنگر مرگ یار و جار را
که هلاکت دادشان بی آلتی او قرین تست در هر حالتی
حق شکنجه کرد و گرز و دست نیست پس بدان بی دست حق داورکنیست
آنک می گفتی اگر حق هست کو در شکنجه او مقر می شد که هو
آنک می گفت این بعیدست و عجیب اشک می راند و همی گفت ای قریب
چون فرار از دام واجب دیده است دام تو خود بر پرت چفسیده است
بر کنم من میخ این منحوس دام از پی کامی نباشم طلخ کام
درخور عقل تو گفتم این جواب فهم کن وز جست و جو رو بر متاب
بسکل این حبلی که حرص است و حسد یاد کن فی جیدها حبل مسد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه حکیمانه، با بهره‌گیری از تمثیلِ صیدِ مرغ توسط گربه در حالی که خودِ مرغ به دنبال شکار کرم است، قانون کلی هستی را تبیین می‌کند؛ اینکه هر موجودی در جهان مادی، در عین حال که شکارچی است، خود نیز شکارِ قوی‌تر از خویش است. مولانا با این تصویرسازی، غفلتِ انسان از مرگ و تقدیر را به تصویر می‌کشد که چگونه آدمی در میان مشغله‌های دنیوی، از ناظری که بر او نظارت دارد و شکارچیانی که در کمین جان او هستند، بی‌خبر مانده است.

در ادامه، شاعر راه رهایی از این دورِ باطلِ 'خورنده و خورده‌شونده' را در پیوند با حقیقتِ مطلق و پشت‌پا زدن به تعلقات نفسانی می‌داند. او برای برون‌رفت از این بندِ حرص و حسد، توسل به 'پیر' یا راهنمای الهی را توصیه می‌کند؛ کسی که دستش به حقیقتِ 'یدالله' متصل است و می‌تواند دستِ سالک را از چنگالِ هوس‌ها و خیالاتِ زودگذرِ دنیوی برهاند و به ساحلِ امنیتِ الهی برساند.

معنای روان

مرغکی اندر شکار کرم بود گربه فرصت یافت او را در ربود

پرنده‌ای کوچک سرگرمِ شکارِ کرمی بود؛ در این میان گربه‌ای فرصت را مغتنم شمرد و همان مرغ را شکار کرد.

نکته ادبی: آکل و ماکول در لغت به معنای خورنده و خورده‌شونده است.

آکل و ماکول بود و بی خبر در شکار خود ز صیادی دگر

هر موجودی در این جهان، هم خورنده است و هم خورده‌شونده؛ اما خودش از اینکه توسط شکارچی دیگری (مرگ یا تقدیر) در حال شکار شدن است، بی‌خبر است.

نکته ادبی: صیاد به معنای شکارچی است و در اینجا استعاره از قضا و قدر الهی است.

دزد گرچه در شکار کاله ایست شحنه با خصمانش در دنباله ایست

دزد اگرچه مشغول دزدیدنِ کالا و مال است، اما مأمور قانون (شحنه) هم همراه با شاکیانش در تعقیب اوست.

نکته ادبی: شحنه به معنای پاسبان، داروغه و مأمور حکومتی است.

عقل او مشغول رخت و قفل و در غافل از شحنه ست و از آه سحر

عقلِ این شخص چنان مشغولِ مال و ثروت است که از مأمورِ الهی (مرگ) و دعاهای سحرگاهی که او را به حق پیوند می‌دهد، غافل مانده است.

نکته ادبی: آه سحر استعاره از تضرع و نیایش است که می‌تواند سرنوشت را تغییر دهد.

او چنان غرقست در سودای خود غافلست از طالب و جویای خود

او آن‌چنان غرق در دغدغه‌ها و هوس‌های خویش است که از کسی که در جست‌وجوی اوست (مرگ یا پروردگار) بی‌خبر است.

نکته ادبی: طالب و جویا در اینجا به معنای کسی است که در کمین جانِ آدمی است.

گر حشیش آب و هوایی می خورد معدهٔ حیوانش در پی می چرد

اگر حیوانی از گیاه و آب تغذیه می‌کند، در واقع معده‌ی حیوانِ دیگری در پیِ خوردنِ اوست (نظامِ چرخه‌ی طبیعت).

نکته ادبی: حشیش در اینجا به معنای گیاه و علف است.

آکل و ماکول آمد آن گیاه هم چنین هر هستیی غیر اله

آن گیاه هم خورنده داشت و هم خورده شد؛ این قانون برای هر موجودی غیر از خداوند جاری است.

نکته ادبی: غیر اله یعنی هر موجودی جز ذات حق تعالی.

و هو یطعمکم و لا یطعم چو اوست نیست حق ماکول و آکل لحم و پوست

خداوند روزی‌دهنده است اما خود به چیزی نیاز ندارد و خورده نمی‌شود؛ حق تعالی جسم و پوست و گوشت ندارد که طعمه‌ی چیزی شود.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۶۴ سوره انعام که خداوند را روزی‌دهنده می‌خواند که خود روزی داده نمی‌شود.

آکل و ماکول کی ایمن بود ز آکلی که اندر کمین ساکن بود

چه کسی می‌تواند در برابر آن شکارچیِ پنهان که همواره در کمین است، ایمن باشد؟

نکته ادبی: آکلی که در کمین است، کنایه از مرگ یا قضا و قدر است.

امن ماکولان جذوب ماتمست رو بدان درگاه کو لا یطعم است

امنیتِ کسانی که در این جهانِ مادی خوراکِ دیگران می‌شوند، خیالی است؛ باید به درگاه خداوند پناه برد که خوراکِ کسی نمی‌شود و بی‌نیاز است.

نکته ادبی: جذوب ماتم است یعنی اسیرِ اندوه و زوال است.

هر خیالی را خیالی می خورد فکر آن فکر دگر را می چرد

در عالمِ ذهن نیز چنین است؛ هر اندیشه‌ای اندیشه‌ی دیگر را محو می‌کند و فکرِ قوی‌تر، فکرِ ضعیف‌تر را از بین می‌برد.

نکته ادبی: چریدن در اینجا به معنای از بین بردن و مصرف کردن است.

تو نتانی کز خیالی وا رهی یا بخسپی که از آن بیرون جهی

تو نمی‌توانی از دستِ خیالات رهایی یابی، مگر اینکه با خوابی عمیق یا مرگ از این جهانِ خیالی بیرون جهی.

نکته ادبی: خیال در عرفان به معنای عالمِ توهمات دنیوی است.

فکر زنبورست و آن خواب تو آب چون شوی بیدار باز آید ذباب

فکرِ تو مانند زنبور (نیش‌زننده و آزاردهنده) است و خوابِ تو مثلِ آب است که زنبور را دور می‌کند، اما وقتی بیدار شوی، دوباره آن خیالات به سراغت می‌آیند.

نکته ادبی: ذباب به معنای مگس یا حشراتِ آزاردهنده است.

چند زنبور خیالی در پرد می کشد این سو و آن سو می برد

چندین زنبورِ خیالی در ذهن تو پرواز می‌کنند و تو را به این سو و آن سو می‌کشند.

نکته ادبی: زنبور خیالی استعاره از وسوسه‌ها و افکارِ مزاحم است.

کمترین آکلانست این خیال وآن دگرها را شناسد ذوالجلال

این خیالات، ضعیف‌ترین شکارچیان هستند؛ اما شکارچیانِ اصلی و قدرتمند را فقط خداوند متعال می‌شناسد.

نکته ادبی: ذوالجلال از نام‌های خداوند به معنای صاحبِ بزرگی و شکوه است.

هین گریز از جوق اکال غلیظ سوی او که گفت ما ایمت حفیظ

پس از این گروهِ شکارچیانِ خشن و بی‌رحم بگریز و به سوی کسی برو که خداوند درباره‌اش فرمود: او حافظ و نگهبانِ شماست.

نکته ادبی: اکال غلیظ به معنای شکارچیِ بی‌رحم و سنگدل است.

یا به سوی آن که او آن حفظ یافت گر نتانی سوی آن حافظ شتافت

یا اگر نمی‌توانی مستقیماً به سمتِ آن حافظِ الهی بشتابی، به سراغِ کسی برو که آن حفاظت را از او یافته است.

نکته ادبی: اشاره به لزومِ یافتنِ مرشد و پیر برای اتصال به حقیقت.

دست را مسپار جز در دست پیر حق شدست آن دست او را دستگیر

دستِ خود را جز در دستِ پیر (مرشد) مگذار، زیرا دستِ او به دستِ قدرتِ الهی متصل شده است.

نکته ادبی: پیر در عرفان به معنای مرشدِ کامل و راهنمای راه است.

پیر عقلت کودکی خو کرده است از جوار نفس که اندر پرده است

عقلِ تو در واقع کودکی است که با نفسِ اماره که در پسِ پرده پنهان است، خو گرفته و بازی می‌کند.

نکته ادبی: جوار به معنای نزدیکی و همسایگی است.

عقل کامل را قرین کن با خرد تا که باز آید خرد زان خوی بد

عقلِ خود را با خِردِ پیر همراه کن تا آن خرد، عقلِ تو را از آن خوی‌های بد نجات دهد.

نکته ادبی: قرین کردن به معنای همنشین کردن است.

چونک دست خود به دست او نهی پس ز دست آکلان بیرون جهی

زمانی که دستِ بیعتِ خود را در دستِ پیر بگذاری، از دستِ شکارچیانِ دنیوی (هوس‌ها) رهایی می‌یابی.

نکته ادبی: آکلان در اینجا استعاره از عواملِ زوال و وسوسه‌های نفسانی است.

دست تو از اهل آن بیعت شود که یدالله فوق ایدیهم بود

دستِ تو از طریقِ این بیعت، به دستِ خدا متصل می‌شود، چرا که دستِ خدا بالای دست‌های همه است.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۱۰ سوره فتح که بیعت با پیامبر را بیعت با خدا می‌داند.

چون بدادی دست خود در دست پیر پیر حکمت که علیمست و خطیر

چون دستت را به دستِ پیر سپردی، پیری که دانا و بزرگوار است...

نکته ادبی: علیم و خطیر صفات پیر در مقامِ دانش و بزرگی است.

کو نبی وقت خویشست ای مرید تا ازو نور نبی آید پدید

او که در زمانِ خود جانشینِ پیامبر است، تا از او نورِ نبوت بر تو بتابد.

نکته ادبی: نبیِ وقت، کنایه از ولیِ کامل و انسانِ کامل در هر زمان است.

در حدیبیه شدی حاضر بدین وآن صحابهٔ بیعتی را هم قرین

او در صلح حدیبیه (در باطن) حاضر بوده و با صحابه‌ای که بیعت کردند، هم‌نشین است.

نکته ادبی: اشاره به بیعتِ رضوان در حدیبیه که یارانِ پیامبر با او پیمان بستند.

پس ز ده یار مبشر آمدی هم چو زر ده دهی خالص شدی

تو نیز مثلِ آن ده نفر که بشارتِ بهشت یافتند، مانند طلای ناب می‌شوی.

نکته ادبی: ده یار مبشر اشاره به عشره مبشره است.

تا معیت راست آید زانک مرد با کسی جفتست کو را دوست کرد

این همراهی زمانی راست و درست است که انسان با کسی جفت و همراه شود که خداوند او را دوستِ خود کرده است.

نکته ادبی: معیت به معنای همراهی و مصاحبت است.

این جهان و آن جهان با او بود وین حدیث احمد خوش خو بود

این جهان و آن جهان در دستِ اوست و این سخنِ احمد (پیامبر) که خوش‌خو بود، همین را تایید می‌کند.

نکته ادبی: حدیث احمد اشاره به احادیثِ نبوی در بابِ مصاحبتِ با اولیاء است.

گفت المرء مع محبوبه لا یفک القلب من مطلوبه

پیامبر فرمود: انسان با محبوبِ خود همراه است و قلبِ انسان از مطلوبِ خویش جدا نمی‌شود.

نکته ادبی: این یک حدیث مشهور در عرفان است که بیانگرِ اتحادِ محب و محبوب است.

هر کجا دامست و دانه کم نشین رو زبون گیرا زبون گیران ببین

هر کجا که دام و دانه برای فریب دادن است، نزدیک نشو و بدان که صیدگیرانِ ضعیف، خودشان اسیرِ صیدگیرانِ قوی‌تر هستند.

نکته ادبی: زبون به معنای ضعیف و زبون‌گیر به معنای کسی که دیگران را اسیر می‌کند.

ای زبون گیر زبونان این بدان دست هم بالای دستست ای جوان

ای کسی که دیگران را اسیر می‌کنی، بدان که بالاتر از دستِ تو، دستی قدرتمندتر وجود دارد.

نکته ادبی: ضرب‌المثلی است به این معنا که همیشه قوی‌تری وجود دارد.

تو زبونی و زبون گیر ای عجب هم تو صید و صیدگیر اندر طلب

شگفتا که تو هم شکارچی هستی و هم شکار؛ هم در جست‌وجوی شکار هستی و هم خودت در جست‌وجوی صیادِ بزرگ‌تری هستی.

نکته ادبی: طلب به معنای جست‌وجو است.

بین ایدی خلفهم سدا مباش که نبینی خصم را وآن خصم فاش

چنان غافل مباش که جلوی رو و پشت سرت را نبینی و خصم و دشمنِ آشکار را درک نکنی.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۹ سوره یس که سدی پیش و پسِ کافران کشیده شده است.

حرص صیادی ز صیدی مغفلست دلبریی می کند او بی دلست

حرصِ شکارچی بودن، او را از اینکه خود شکار است غافل کرده؛ او با اینکه بی‌دل است، ادعای دلبری می‌کند.

نکته ادبی: بی‌دل بودن کنایه از نداشتنِ بصیرت و عقلِ سلیم است.

تو کم از مرغی مباش اندر نشید بین ایدی خلف عصفوری بدید

تو در نادانی، از پرنده‌ای کمتر مباش؛ پرنده پیش و پسِ خود را می‌نگرد و در کمین بودنِ شکارچی را حس می‌کند.

نکته ادبی: نشید در اینجا به معنای توجه و هوشیاری است.

چون به نزد دانه آید پیش و پس چند گرداند سر و رو آن نفس

وقتی پرنده به نزدیکیِ دانه می‌آید، مدام سر و گردنِ خود را به این سو و آن سو می‌چرخاند.

نکته ادبی: نفس در اینجا به معنای ذاتِ آن موجود است.

کای عجب پیش و پسم صیاد هست تا کشم از بیم او زین لقمه دست

پرنده با خود می‌گوید: شگفتا! شاید صیادی در پیش و پسِ من باشد؛ پس از خوردنِ این دانه صرف‌نظر می‌کنم.

نکته ادبی: بیم به معنای ترس و هراس است.

تو ببین پس قصهٔ فجار را پیش بنگر مرگ یار و جار را

تو هم داستانِ بدکاران را ببین و هم به مرگِ یاران و همسایگانِ خود بنگر که چگونه در کمینِ آن‌ها بود.

نکته ادبی: فجار به معنای گناهکاران و بدکاران است.

که هلاکت دادشان بی آلتی او قرین تست در هر حالتی

همان مرگی که بدونِ هیچ ابزاری آن‌ها را هلاک کرد، در هر حالی در کنارِ تو نیز حضور دارد.

نکته ادبی: آلت به معنای ابزار و اسلحه است.

حق شکنجه کرد و گرز و دست نیست پس بدان بی دست حق داورکنیست

خداوند برای شکنجه و تنبیه، نیازی به گرز و دست ندارد؛ پس بدان که حق تعالی بدونِ دستِ مادی، داور و قاضی است.

نکته ادبی: داورکنیست به معنای قضاوت کردن و تنبیه کردن است.

آنک می گفتی اگر حق هست کو در شکنجه او مقر می شد که هو

همان کسی که می‌گفت اگر خدا هست کجاست؟ در هنگامِ رنج و شکنجه اقرار می‌کرد که او (خدا) حاضر است.

نکته ادبی: هو در اینجا اشاره به حضورِ خداوند است.

آنک می گفت این بعیدست و عجیب اشک می راند و همی گفت ای قریب

همان کسی که می‌گفت این مطالبِ دینی دور از ذهن و عجیب است، در هنگامِ سختی اشک می‌ریخت و می‌گفت ای خداوندِ نزدیک.

نکته ادبی: قریب از صفاتِ الهی به معنای نزدیک است.

چون فرار از دام واجب دیده است دام تو خود بر پرت چفسیده است

چون دیدی که فرار از دامِ مرگ واجب و ضروری است، پس بدان که دامت همین الان به بال و پرِ تو چسبیده است.

نکته ادبی: چفسیده به معنای چسبیده است.

بر کنم من میخ این منحوس دام از پی کامی نباشم طلخ کام

من میخِ این دامِ منحوس را از ریشه می‌کنم تا دیگر اسیرِ دلبستگی‌های تلخ نشوم.

نکته ادبی: طلخ‌کام کنایه از کسی است که از تلخی‌های دنیا می‌چشد.

درخور عقل تو گفتم این جواب فهم کن وز جست و جو رو بر متاب

این پاسخ را در حدِ عقلِ تو گفتم؛ پس آن را درک کن و از جست‌وجوی حقیقت روی برنگردان.

نکته ادبی: روی متاب یعنی برگردان و دوری نکن.

بسکل این حبلی که حرص است و حسد یاد کن فی جیدها حبل مسد

این ریسمانی را که حرص و حسد است پاره کن؛ همان‌طور که در قرآن آمده در گردنِ او ریسمانی از لیفِ خرماست.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۵ سوره مسد که به ریسمانِ عذابِ دوزخیان اشاره دارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره آکل و ماکول

استعاره از چرخه‌ی حیات و مرگ که در آن هر موجودی طعمه‌ی دیگری است.

تلمیح یدالله فوق ایدیهم

اشاره به آیه ۱۰ سوره فتح که بیانگرِ قدرتِ الهی فراتر از قدرتِ انسانی است.

کنایه شحنه

کنایه از مرگ، تقدیر یا عذابِ الهی که در تعقیبِ انسان است.

تمثیل مرغ و گربه

تمثیلی برای انسانِ غافل که در عینِ طلبِ دنیا، خود شکارِ مرگ است.

تلمیح حبل مسد

اشاره به آیه آخر سوره مسد که نمادِ تعلقاتِ دنیوی و عاقبتِ حرص است.