مثنوی معنوی - دفتر چهارم

مولوی

بخش ۱۳۴ - باقی قصهٔ موسی علیه‌السلام

مولوی
که آمدش پیغام از وحی مهم که کژی بگذار اکنون فاستقم
این درخت تن عصای موسیست که امرش آمد که بیندازش ز دست
تا ببینی خیر او و شر او بعد از آن بر گیر او را ز امر هو
پیش از افکندن نبود او غیر چوب چون به امرش بر گرفتی گشت خوب
اول او بد برگ افشان بره را گشت معجز آن گروه غره را
گشت حاکم بر سر فرعونیان آبشان خون کرد و کف بر سر زنان
از مزارعشان برآمد قحط و مرگ از ملخهایی که می خوردند برگ
تا بر آمد بی خود از موسی دعا چون نظر افتادش اندر منتها
کین همه اعجاز و کوشیدن چراست چون نخواهند این جماعت گشت راست
امر آمد که اتباع نوح کن ترک پایان بینی مشروح کن
زان تغافل کن چو داعی رهی امر بلغ هست نبود آن تهی
کمترین حکمت کزین الحاح تو جلوه گردد آن لجاج و آن عتو
تا که ره بنمودن و اضلال حق فاش گردد بر همه اهل و فرق
چونک مقصود از وجود اظهار بود بایدش از پند و اغوا آزمود
دیو الحاح غوایت می کند شیخ الحاح هدایت می کند
چون پیاپی گشت آن امر شجون نیل می آمد سراسر جمله خون
تا بنفس خویش فرعون آمدش لابه می کردش دو تا گشته قدش
کانچ ما کردیم ای سلطان مکن نیست ما را روی ایراد سخن
پاره پاره گردمت فرمان پذیر من بعزت خوگرم سختم مگیر
هین بجنبان لب به رحمت ای امین تا ببندد این دهانهٔ آتشین
گفت یا رب می فریبد او مرا می فریبد او فریبندهٔ ترا
بشنوم یا من دهم هم خدعه اش تا بداند اصل را آن فرع کش
که اصل هر مکری و حیلت پیش ماست هر چه بر خاکست اصلش از سماست
گفت حق آن سگ نیرزد هم به آن پیش سگ انداز از دور استخوان
هین بجنبان آن عصا تا خاکها وا دهد هرچه ملخ کردش فنا
وان ملخها در زمان گردد سیاه تا ببیند خلق تبدیل اله
که سببها نیست حاجت مر مرا آن سبب بهر حجابست و غطا
تا طبیعی خویش بر دارو زند تا منجم رو با ستاره کند
تا منافق از حریصی بامداد سوی بازار آید از بیم کساد
بندگی ناکرده و ناشسته روی لقمهٔ دوزخ بگشته لقمه جوی
آکل و ماکول آمد جان عام هم چو آن برهٔ چرنده از حطام
می چرد آن بره و قصاب شاد کو برای ما چرد برگ مراد
کار دوزخ می کنی در خوردنی بهر او خود را تو فربه می کنی
کار خود کن روزی حکمت بچر تا شود فربه دل با کر و فر
خوردن تن مانع این خوردنست جان چو بازرگان و تن چون ره زنست
شمع تاجر آنگهست افروخته که بود ره زن چو هیزم سوخته
که تو آن هوشی و باقی هوش پوش خویشتن را گم مکن یاوه مکوش
دانک هر شهوت چو خمرست و چو بنگ پردهٔ هوشست وعاقل زوست دنگ
خمر تنها نیست سرمستی هوش هر چه شهوانیست بندد چشم و گوش
آن بلیس از خمر خوردن دور بود مست بود او از تکبر وز جحود
مست آن باشد که آن بیند که نیست زر نماید آنچ مس و آهنیست
این سخن پایان ندارد موسیا لب بجنبان تا برون روژد گیا
هم چنان کرد و هم اندر دم زمین سبز گشت از سنبل و حب ثمین
اندر افتادند در لوت آن نفر قحط دیده مرده از جوع البقر
چند روزی سیر خوردند از عطا آن دمی و آدمی و چارپا
چون شکم پر گشت و بر نعمت زدند وآن ضرورت رفت پس طاغی شدند
نفس فرعونیست هان سیرش مکن تا نیارد یاد از آن کفر کهن
بی تف آتش نگردد نفس خوب تا نشد آهن چو اخگر هین مکوب
بی مجاعت نیست تن جنبش کنان آهن سردیست می کوبی بدان
گر بگرید ور بنالد زار زار او نخواهد شد مسلمان هوش دار
او چو فرعونست در قحط آنچنان پیش موسی سر نهد لابه کنان
چونک مستغنی شد او طاغی شود خر چو بار انداخت اسکیزه زند
پس فراموشش شود چون رفت پیش کار او زان آه و زاریهای خویش
سالها مردی که در شهری بود یک زمان که چشم در خوابی رود
شهر دیگر بیند او پر نیک و بد هیچ در یادش نیاید شهر خود
که من آنجا بوده ام این شهر نو نیست آن من درینجاام گرو
بل چنان داند که خود پیوسته او هم درین شهرش به دست ابداع و خو
چه عجب گر روح موطنهای خویش که بدستش مسکن و میلاد پیش
می نیارد یاد کین دنیا چو خواب می فرو پوشد چو اختر را سحاب
خاصه چندین شهرها را کوفته گردها از درک او ناروفته
اجتهاد گرم ناکرده که تا دل شود صاف و ببیند ماجرا
سر برون آرد دلش از بخش راز اول و آخر ببیند چشم باز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه از مثنوی، با بهره‌گیری از حکایت قرآنی موسی و فرعون، تمثیلی عمیق از نبرد درونی میان «نفسِ سرکش» (فرعون) و «روحِ الهی» (موسی) است. در این دیدگاه، فرعون نمادِ منیّت و خودپرستی است که با دریافت نعمت و آسایش، طغیان می‌کند و موسی، نماد عقل و هدایتِ حق‌طلب است که مامور به مهار این نفس سرکش می‌باشد.

مفهوم محوری این ابیات، لزومِ گرسنگی دادن و مهار کردنِ نفس برای رسیدن به کمال است. شاعر تبیین می‌کند که آزمون‌های الهی و کشمکش‌های زندگی، نه برای آزار، بلکه برای نمایاندنِ حقیقتِ باطن و تمایزِ حق از باطل است. همچنین تاکید می‌شود که نباید به ظواهر فریبنده (نفسِ سیر) دل بست، زیرا شکم‌بارگی و غفلت، انسان را از جوهرِ وجودی خود دور کرده و به بندِ تعلقات دنیوی گرفتار می‌کند.

معنای روان

که آمدش پیغام از وحی مهم که کژی بگذار اکنون فاستقم

پیامی از جانب وحی الهی برای موسی آمد که اکنون هنگامِ ایستادگی و استقامت در برابرِ کژی‌هاست، پس بر حق پایدار باش.

نکته ادبی: فاستقم اشاره به آیه ۱۱۲ سوره هود است؛ واژگان به زبان ادبی کهن به معنای امر به پایداری است.

این درخت تن عصای موسیست که امرش آمد که بیندازش ز دست

این عصای موسی در حقیقت نمادِ قدرتِ الهی و عقلِ رهبر است که از جانب حق دستور یافت تا آن را رها کند تا معجزه‌ای رخ دهد.

نکته ادبی: تشبیه عصا به امر الهی؛ استفاده از ضمیر 'ش' در 'امرش' به موسی برمی‌گردد.

تا ببینی خیر او و شر او بعد از آن بر گیر او را ز امر هو

این کار را انجام ده تا خیر و شرِ آن را مشاهده کنی، سپس به دستورِ حق دوباره آن را برگیر.

نکته ادبی: هو در اینجا ضمیر اشاره به خداوند است.

پیش از افکندن نبود او غیر چوب چون به امرش بر گرفتی گشت خوب

پیش از اینکه عصا را به زمین بیفکنی، تنها چوبی ساده بود، اما هنگامی که به فرمان حق آن را بر گرفتی، دارای خاصیت و برتری شد.

نکته ادبی: تضاد بین 'چوب' (جسمیت) و 'خوب' (معنویت).

اول او بد برگ افشان بره را گشت معجز آن گروه غره را

این عصا در ابتدا تنها چوبی بی‌برگ و برهنه بود، اما برای آن گروهِ مغرور و نادان، تبدیل به معجزه و نشانه حق شد.

نکته ادبی: بره به معنای چوب بی برگی است که استعاره از پوچیِ ظاهریِ امور دنیوی پیش از دمیده شدنِ روحِ الهی است.

گشت حاکم بر سر فرعونیان آبشان خون کرد و کف بر سر زنان

همان عصا بر سرِ فرعونیان مسلط شد، آبِ نیل را به خون تبدیل کرد و آنان را به خاک سیاه نشاند.

نکته ادبی: کف بر سر زدن کنایه از درماندگی و شکست است.

از مزارعشان برآمد قحط و مرگ از ملخهایی که می خوردند برگ

در مزارعشان قحطی و مرگ پدیدار گشت، به دلیلِ هجومِ ملخ‌هایی که تمامِ برگ‌های گیاهان را می‌خوردند.

نکته ادبی: اشاره به عذاب‌های مذکور در روایات تاریخی و قرآنی.

تا بر آمد بی خود از موسی دعا چون نظر افتادش اندر منتها

تا اینکه موسی بی‌اختیار دست به دعا برداشت و در نهایت به پایانِ کارِ فرعونیان نگریست.

نکته ادبی: بی‌خود شدن در عرفان به معنای استغراق در حضور حق است.

کین همه اعجاز و کوشیدن چراست چون نخواهند این جماعت گشت راست

موسی با خود اندیشید که این همه معجزه و تلاش برای چیست؟ وقتی این گروه قرار نیست به راه راست هدایت شوند.

نکته ادبی: پرسش موسی برای آگاهی از حکمت الهی است.

امر آمد که اتباع نوح کن ترک پایان بینی مشروح کن

پاسخ آمد که تو باید مانند نوح رفتار کنی و پیامِ حق را ابلاغ نمایی و از فرجامِ کار و طولانی بودنِ مسیر نهراس.

نکته ادبی: اتباع نوح استعاره از صبر و پایداری در دعوت به حق است.

زان تغافل کن چو داعی رهی امر بلغ هست نبود آن تهی

تو از این عدمِ پذیرشِ آنان غافل نباش، مانند کسی که راهنماست کار خود را بکن؛ دستورِ ابلاغ پیام (بلغ) جدی است و توخالی و بیهوده نیست.

نکته ادبی: بلغ اشاره به آیه ۶۷ سوره مائده است.

کمترین حکمت کزین الحاح تو جلوه گردد آن لجاج و آن عتو

کمترین حکمتِ این اصرار و پافشاریِ تو این است که لجاجت و دشمنیِ آنان برای همه آشکار شود.

نکته ادبی: الحاح به معنای اصرار و پافشاری است.

تا که ره بنمودن و اضلال حق فاش گردد بر همه اهل و فرق

تا اینکه تفاوتِ میانِ راهِ حق و گمراهی، برای همه گروه‌ها و مردم فاش و روشن گردد.

نکته ادبی: تضادِ 'ره نمودن' (هدایت) و 'اضلال' (گمراهی).

چونک مقصود از وجود اظهار بود بایدش از پند و اغوا آزمود

از آنجا که هدفِ خلقت، آشکار شدنِ حقایق است، باید انسان‌ها را با پند و یا با وسوسه آزمود.

نکته ادبی: اشاره به فلسفه آزمون‌های الهی برای تمایزِ باطنِ افراد.

دیو الحاح غوایت می کند شیخ الحاح هدایت می کند

شیطان با اصرار، انسان را به گمراهی می‌کشد و شیخ (مرشد الهی) با اصرار، او را به هدایت دعوت می‌کند.

نکته ادبی: تقابلِ دیو و شیخ به عنوانِ دو نیروی متضادِ درونی.

چون پیاپی گشت آن امر شجون نیل می آمد سراسر جمله خون

چون اصرارِ موسی در دعوتِ حق پیاپی شد و سخنِ او وزن و اعتبار یافت، رود نیل سرتاسر به خون بدل شد.

نکته ادبی: امر شجون به معنای امری است که دارای ریشه و اعتبار است.

تا بنفس خویش فرعون آمدش لابه می کردش دو تا گشته قدش

تا جایی که فرعون با درماندگی نزد موسی آمد، در حالی که قامتش از ذلت دوتا شده بود و زاری می‌کرد.

نکته ادبی: دو تا شدن قد کنایه از نهایتِ خواری و تسلیمِ ظاهری نفس است.

کانچ ما کردیم ای سلطان مکن نیست ما را روی ایراد سخن

فرعون گفت: ای سلطان، آنچه ما انجام دادیم را دیگر تکرار مکن؛ ما دیگر مجالی برای بحث و ایراد گرفتن نداریم.

نکته ادبی: اعترافِ نفسِ اماره به شکست در برابرِ قدرتِ معنوی.

پاره پاره گردمت فرمان پذیر من بعزت خوگرم سختم مگیر

من با سختی و تکه‌تکه شدن، فرمانِ تو را می‌پذیرم؛ من به عزت و غرور عادت دارم، پس مرا به سختی مجازات مکن.

نکته ادبی: تمثیلِ شکسته شدنِ غرورِ نفس.

هین بجنبان لب به رحمت ای امین تا ببندد این دهانهٔ آتشین

ای امین، زبانت را به رحمت حرکت بده و دعا کن، تا این آتشِ عذاب که بر ما چیره شده، خاموش شود.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ دعایِ ولیِّ خدا در رفعِ بلا.

گفت یا رب می فریبد او مرا می فریبد او فریبندهٔ ترا

موسی گفت: خدایا، او دارد مرا می‌فریبد؛ او در واقع سعی دارد تو را که فریبنده‌یِ فریب‌کاران هستی، بفریبد.

نکته ادبی: ایهام در 'فریبنده تو'؛ خدا مکرِ مکاران را به خودشان برمی‌گرداند.

بشنوم یا من دهم هم خدعه اش تا بداند اصل را آن فرع کش

آیا به او گوش دهم یا باید با حیله‌ای متقابل با او برخورد کنم؟ تا آن فرعونِ سرکش حقیقتِ کار را دریابد.

نکته ادبی: موسی به دنبالِ حکمتِ برخوردِ ثانویه با فرعون است.

که اصل هر مکری و حیلت پیش ماست هر چه بر خاکست اصلش از سماست

زیرا ریشه و اصلِ هر مکر و حیله‌ای نزدِ ماست و هر آنچه بر زمین است، ریشه‌اش از آسمان است.

نکته ادبی: اشاره به توحیدِ افعالی؛ هیچ قدرتی مستقل از خداوند نیست.

گفت حق آن سگ نیرزد هم به آن پیش سگ انداز از دور استخوان

خداوند فرمود: این سگ (فرعون) ارزشِ آن را ندارد؛ استخوانی (دعایی) برایش از دور بینداز تا دست از سرت بردارد.

نکته ادبی: تحقیرِ نفسِ اماره با تشبیه به سگ.

هین بجنبان آن عصا تا خاکها وا دهد هرچه ملخ کردش فنا

عصایت را بجنبان تا زمین، آن ملخ‌هایی را که فنا کرده بود، دوباره از خاک بیرون بریزد.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ تکوینیِ اولیاء خدا.

وان ملخها در زمان گردد سیاه تا ببیند خلق تبدیل اله

و آن ملخ‌ها در یک لحظه سیاه شوند تا مردم قدرتِ تغییرِ الهی را با چشم خود ببینند.

نکته ادبی: تبدیل اله یعنی دگرگونی که به دست خدا صورت می‌گیرد.

که سببها نیست حاجت مر مرا آن سبب بهر حجابست و غطا

که من به اسباب و علل نیازی ندارم؛ این اسبابِ ظاهری تنها برای پوشاندنِ حقیقت (حجاب) هستند.

نکته ادبی: نقدِ علت‌گراییِ محض و تأکید بر قدرتِ مطلقه الهی.

تا طبیعی خویش بر دارو زند تا منجم رو با ستاره کند

تا انسانِ طبیعت‌گرا به دارو پناه ببرد و منجم سرگرمِ مطالعه ستارگان شود (و از مسبب‌الاسباب غافل بماند).

نکته ادبی: اشاره به کسانی که در اسباب دنیوی غرق می‌شوند.

تا منافق از حریصی بامداد سوی بازار آید از بیم کساد

تا منافقِ حریص از ترسِ ضرر و زیان، صبح زود به بازار بدود.

نکته ادبی: نقدِ حرص و طمعِ دنیوی.

بندگی ناکرده و ناشسته روی لقمهٔ دوزخ بگشته لقمه جوی

کسی که بندگی خدا را نکرده و پاک نشده است، لقمه‌ی او در واقع آتشِ دوزخ است که به دنبالش می‌گردد.

نکته ادبی: کنایه از اینکه رزقِ حرام، همان آتشِ جهنم است.

آکل و ماکول آمد جان عام هم چو آن برهٔ چرنده از حطام

جانِ عامه مردم، هم خورنده است و هم خوراک؛ مانند آن بره‌ای که از گیاهانِ ناپایدار (حطام) می‌چرد.

نکته ادبی: انسان‌های غافل که هم دیگران را می‌خورند و هم خودشان خوراکِ مرگ و فنا می‌شوند.

می چرد آن بره و قصاب شاد کو برای ما چرد برگ مراد

آن بره (انسانِ غافل) می‌چرد و قصاب (مرگ/نفس) شاد است که این بره برایِ خوردن و چریدنِ ما فربه می‌شود.

نکته ادبی: استعاره از اینکه هرچه به دنیای مادی بیشتر بپردازیم، طعمه‌یِ قوی‌تری برای فنا خواهیم شد.

کار دوزخ می کنی در خوردنی بهر او خود را تو فربه می کنی

تو در خوردن و آشامیدن داری برای دوزخ کار می‌کنی و با این کار، خودت را برای جهنم فربه می‌کنی.

نکته ادبی: هشدار نسبت به لذت‌جویی‌های نفسانی.

کار خود کن روزی حکمت بچر تا شود فربه دل با کر و فر

کارِ خودت را بکن و از روزیِ حکمت بهره ببر تا دلت با شکوه و قدرتِ معنوی فربه شود.

نکته ادبی: تضادِ فربه شدنِ جسم (مذموم) و فربه شدنِ دل (ممدوح).

خوردن تن مانع این خوردنست جان چو بازرگان و تن چون ره زنست

خوردنِ جسم، مانعِ تغذیه جان است؛ جان مانندِ بازرگانی است و تن مانندِ راهزنی که مانعِ کارِ اوست.

نکته ادبی: تمثیلِ تضادِ جسم و جان.

شمع تاجر آنگهست افروخته که بود ره زن چو هیزم سوخته

شمعِ آگاهیِ تاجر (جان) زمانی روشن می‌شود که راهزن (تن) مانندِ هیزم سوخته و از میان رفته باشد.

نکته ادبی: لزومِ تضعیفِ تمایلاتِ جسمانی برای ظهورِ نورِ عقل.

که تو آن هوشی و باقی هوش پوش خویشتن را گم مکن یاوه مکوش

بدان که تو آن حقیقتِ هوشی و باقیِ چیزها پوشاننده‌یِ هوش هستند؛ خودت را گم نکن و بیهوده تلاش مکن.

نکته ادبی: هوش‌پوش به معنای اموری است که خرد را می‌پوشانند.

دانک هر شهوت چو خمرست و چو بنگ پردهٔ هوشست وعاقل زوست دنگ

بدان که هر شهوتی مانندِ شراب و بنگ است؛ پرده‌ای بر روی خرد می‌کشد و عاقل را گیج و سرگردان می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه شهوات به مواد مخدر که مانعِ دیدنِ حقیقت هستند.

خمر تنها نیست سرمستی هوش هر چه شهوانیست بندد چشم و گوش

فقط شراب نیست که باعثِ مستی می‌شود؛ هر چیزی که شهوانی باشد، چشم و گوشِ دل را می‌بندد.

نکته ادبی: تعمیمِ مفهومِ مستی به تمامِ تعلقاتِ حسی.

آن بلیس از خمر خوردن دور بود مست بود او از تکبر وز جحود

ابلیس از نوشیدنِ شراب دور بود، اما او از تکبر و انکارِ حقیقت مست بود.

نکته ادبی: اشاره به اینکه گناهِ اصلیِ ابلیس، غرور بود نه شراب‌خواری.

مست آن باشد که آن بیند که نیست زر نماید آنچ مس و آهنیست

مستِ حقیقی کسی است که چیزی را که وجود ندارد، می‌بیند؛ یعنی مس و آهنِ ناچیزِ دنیا را به جای طلا می‌بیند.

نکته ادبی: خطایِ دیدِ معنوی در اثرِ مستیِ دنیوی.

این سخن پایان ندارد موسیا لب بجنبان تا برون روژد گیا

ای موسی، این سخن پایانی ندارد؛ زبان بجنبان تا گیاهان از زمین برویند.

نکته ادبی: دستور به پایان دادنِ بحث و آغازِ عمل.

هم چنان کرد و هم اندر دم زمین سبز گشت از سنبل و حب ثمین

موسی همان کار را کرد و در همان لحظه زمین از گیاهان و دانه‌های باارزش سبز شد.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ کلامِ ولیِّ خدا.

اندر افتادند در لوت آن نفر قحط دیده مرده از جوع البقر

آن گروه که قحطی‌زده و از گرسنگیِ شدید (مانند گرسنگیِ گاو) در حال مرگ بودند، به سوی آن نعمت‌ها هجوم آوردند.

نکته ادبی: جوع البقر کنایه از گرسنگیِ شدید و سیری‌ناپذیر.

چند روزی سیر خوردند از عطا آن دمی و آدمی و چارپا

چند روزی به خوبی و با فراوانی از آن بخششِ الهی خوردند، هم آدمیان و هم چارپایان.

نکته ادبی: توصیفِ مقطعیِ نعمت.

چون شکم پر گشت و بر نعمت زدند وآن ضرورت رفت پس طاغی شدند

وقتی شکمشان پر شد و به نعمت رسیدند، آن اضطرار و بیچارگی از بین رفت و دوباره طغیان کردند.

نکته ادبی: نقدِ بی‌وفاییِ نفسِ انسانی به هنگامِ رسیدن به آسایش.

نفس فرعونیست هان سیرش مکن تا نیارد یاد از آن کفر کهن

نفسِ انسان، فرعون‌صفت است؛ هرگز آن را کاملاً سیر نکن، تا دوباره یادِ کفر و طغیانِ کهن نیفتد.

نکته ادبی: توصیه به ریاضتِ معقول برای جلوگیری از طغیانِ نفس.

بی تف آتش نگردد نفس خوب تا نشد آهن چو اخگر هین مکوب

نفسِ انسان بدونِ حرارتِ آتشِ گرسنگی خوب نمی‌شود؛ تا آهن (جان) داغ و گداخته نشود، آن را نکوب (تربیت نکن).

نکته ادبی: تمثیلِ آهنگری برای تربیتِ نفس.

بی مجاعت نیست تن جنبش کنان آهن سردیست می کوبی بدان

بدون گرسنگی، تن به جنبش و بندگی در نمی‌آید؛ آهنی سرد است که کوبیدنِ آن بی‌فایده است.

نکته ادبی: لزومِ ریاضت برای نرم شدنِ روح.

گر بگرید ور بنالد زار زار او نخواهد شد مسلمان هوش دار

حتی اگر گریه کند و زاری‌های بسیار نماید، هوشیار باش که نفس هرگز مسلمان (تسلیمِ حق) نخواهد شد.

نکته ادبی: هشدارِ نهایی نسبت به فریب‌کاری‌های نفس.

او چو فرعونست در قحط آنچنان پیش موسی سر نهد لابه کنان

انسان در زمان سختی و قحطی، درست مانند فرعون در برابر موسی، فروتن می‌شود و با زاری و التماس به درگاه خداوند رو می‌آورد.

نکته ادبی: فرعون در اینجا نمادِ استکبار و خودبینی است که در زمانِ ناچاری مجبور به کرنش می‌شود.

چونک مستغنی شد او طاغی شود خر چو بار انداخت اسکیزه زند

اما همین‌که بی‌نیاز شد و به رفاه رسید، دوباره طغیان می‌کند؛ همان‌طور که الاغ وقتی بار از پشتش برداشته می‌شود، از سرِ آسودگی و بی‌خیالی جفتک می‌اندازد.

نکته ادبی: اسکیزه به معنای جفتک انداختن است و تمثیلی از بی‌ادبی و فراموشیِ نعمتی است که از انسان سلب شده.

پس فراموشش شود چون رفت پیش کار او زان آه و زاریهای خویش

سپس چنان در رفاه غرق می‌شود که تمام آه و ناله‌ها و تضرع‌هایی که پیش‌تر برای رهایی از مشکلات انجام داده بود، از یادش می‌رود.

نکته ادبی: ارجاع به فراموشیِ عهدی که انسان در هنگامِ سختی با خدا می‌بندد.

سالها مردی که در شهری بود یک زمان که چشم در خوابی رود

مثالی می‌زنم: شخصی را در نظر بگیرید که سال‌ها در شهری ساکن بوده، اما ناگهان به خواب می‌رود.

نکته ادبی: خواب استعاره از زندگیِ دنیوی است که مانعِ دیدنِ حقایقِ عالمِ بالا می‌شود.

شهر دیگر بیند او پر نیک و بد هیچ در یادش نیاید شهر خود

او در خواب، شهر دیگری را می‌بیند که پر از خوبی‌ها و بدی‌هاست و چنان محو آن می‌شود که شهرِ اصلی و محل سکونت واقعی خود را به کلی فراموش می‌کند.

نکته ادبی: شهر اصلی استعاره از عالمِ معنا و قربِ الهی است.

که من آنجا بوده ام این شهر نو نیست آن من درینجاام گرو

او در خواب گمان می‌کند که متعلق به آنجاست و گویی در آن شهر جدید زندانی و گرفتار شده است.

نکته ادبی: اشاره به دلبستگیِ شدیدِ انسان به مادیات که باعث می‌شود آن را وطنِ اصلیِ خود بپندارد.

بل چنان داند که خود پیوسته او هم درین شهرش به دست ابداع و خو

حتی تصور می‌کند که همیشه در آنجا بوده و در همان شهر با ابداع و خلق شدن و خو گرفتنِ خود، بزرگ شده است.

نکته ادبی: تکیه بر این باورِ کاذب که جهانِ مادی، مبدأ و منتهای وجودِ انسان است.

چه عجب گر روح موطنهای خویش که بدستش مسکن و میلاد پیش

پس چه جای تعجب است که روحِ انسان نیز وطنِ اصلیِ خود را که در واقع زادگاه و محلِ پرورشِ حقیقیِ او بوده، فراموش کند؟

نکته ادبی: اشاره به منشأِ الهیِ روح و غربتِ آن در عالمِ ماده.

می نیارد یاد کین دنیا چو خواب می فرو پوشد چو اختر را سحاب

چرا که این دنیا مانند خواب است و حقیقت را می‌پوشاند؛ همان‌طور که ابرها مانع دیدن ستارگان می‌شوند، دنیا نیز مانع دیدن حقیقت است.

نکته ادبی: تشبیه زیبایی که دنیا را حجابی در برابر نورِ حقیقت قرار می‌دهد.

خاصه چندین شهرها را کوفته گردها از درک او ناروفته

به‌ویژه که انسان از شهرهای بسیاری (مراحلِ وجودی) عبور کرده، اما هنوز غبارهایِ نشسته بر جانش را پاک نکرده است.

نکته ادبی: کوفته شدن اشاره به گذارِ روح از مراحل و عوالمِ مختلف است.

اجتهاد گرم ناکرده که تا دل شود صاف و ببیند ماجرا

او تلاشی جدی و جانکاه نکرده است تا دلش را صاف و آینه کند و بتواند حقیقتِ ماجرا را ببیند.

نکته ادبی: اجتهاد در اینجا به معنایِ کوششِ درونی و مجاهده‌ی عارفانه است.

سر برون آرد دلش از بخش راز اول و آخر ببیند چشم باز

تنها اگر مجاهده کند، دلش از بخشِ اسرارِ الهی پرده برمی‌دارد و با چشمانِ باز، اول و آخرِ هستی را خواهد دید.

نکته ادبی: چشمِ باز استعاره از بصیرتِ عارفانه و درکِ حقیقتِ هستی است.