مثنوی معنوی - دفتر چهارم

مولوی

بخش ۱۲۵ - قصهٔ فرزندان عزیر علیه‌السلام کی از پدر احوال پدر می‌پرسیدند می‌گفت آری دیدمش می‌آید بعضی شناختندش بیهوش شدند بعضی نشناختند می‌گفتند خود مژده‌ای داد این بیهوش شدن چیست

مولوی
هم چو پوران عزیز اندر گذر آمده پرسان ز احوال پدر
گشته ایشان پیر و باباشان جوان پس پدرشان پیش آمد ناگهان
پس بپرسیدند ازو کای ره گذر از عزیر ما عجب داری خبر
که کسی مان گفت که امروز آن سند بعد نومیدی ز بیرون می رسد
گفت آری بعد من خواهد رسید آن یکی خوش شد چو این مژده شنید
بانگ می زد کای مبشر باش شاد وان دگر بشناخت بیهوش اوفتاد
که چه جای مژده است ای خیره سر که در افتادیم در کان شکر
وهم را مژده ست و پیش عقل نقد ز انک چشم وهم شد محجوب فقد
کافران را درد و مومن را بشیر لیک نقد حال در چشم بصیر
زانک عاشق در دم نقدست مست لاجرم از کفر و ایمان برترست
کفر و ایمان هر دو خود دربان اوست کوست مغز و کفر و دین او را دو پوست
کفر قشر خشک رو بر تافته باز ایمان قشر لذت یافته
قشرهای خشک را جا آتش است قشر پیوسته به مغز جان خوش است
مغز خود از مرتبهٔ خوش برترست برترست از خوش که لذت گسترست
این سخن پایان ندارد باز گرد تا برآرد موسیم از بحر گرد
درخور عقل عوام این گفته شد از سخن باقی آن بنهفته شد
زر عقلت ریزه است ای متهم بر قراضه مهر سکه چون نهم
عقل تو قسمت شده بر صد مهم بر هزاران آرزو و طم و رم
جمع باید کرد اجزا را به عشق تا شوی خوش چون سمرقند و دمشق
جو جوی چون جمع گردی ز اشتباه پس توان زد بر تو سکهٔ پادشاه
ور ز مثقالی شوی افزون تو خام از تو سازد شه یکی زرینه جام
پس برو هم نام و هم القاب شاه باشد و هم صورتش ای وصل خواه
تا که معشوقت بود هم نان هم آب هم چراغ و شاهد و نقل شراب
جمع کن خود را جماعت رحمتست تا توانم با تو گفتن آنچ هست
زانک گفتن از برای باوریست جان شرک از باوری حق بریست
جان قسمت گشته بر حشو فلک در میان شصت سودا مشترک
پس خموشی به دهد او را ثبوت پس جواب احمقان آمد سکوت
این همی دانم ولی مستی تن می گشاید بی مراد من دهن
آنچنان که از عطسه و از خامیاز این دهان گردد بناخواه تو باز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه با بهره‌گیری از تمثیل و حکایتی نمادین، تفاوت عمیق میان ادراک سطحیِ عقلِ جزئی و شهودِ باطنیِ قلب را تبیین می‌کند. شاعر در پیِ آن است که به مخاطب نشان دهد رویدادها، مانندِ خبرِ رسیدنِ یک عزیز، برای همگان یکسان نیست؛ برخی درگیرِ دغدغه‌های ذهنی و هراس‌های ناشی از اوهام‌اند و برخی در برابرِ حقیقت، از خود بی‌خود می‌شوند. در نگاهِ مولانا، ایمان و کفر تنها پوسته‌هایی ظاهری هستند و حقیقتِ جان، ورایِ این دوگانگی‌ها در قلمروِ عشق قرار دارد.

در بخش پایانی، شاعر مخاطب را به خویشتن‌داری و جمع‌وجور کردنِ حواسِ پراکنده فرا می‌خواند. از دیدگاه او، انسان به دلیلِ اشتغالاتِ گوناگون و آرزوهایِ متکثر، دچار تفرقه شده است و تا زمانی که این اجزایِ وجودی در سایه‌ی عشق یکپارچه نشوند، شایستگیِ پذیرشِ سکه‌یِ الهی و کمالِ معنوی را نخواهند داشت. سکوت در اینجا نه به معنایِ ناتوانی، بلکه پاسخی درخور به حقیقتِ متعالی است که از توانِ واژگانِ بشری فراتر است.

معنای روان

هم چو پوران عزیز اندر گذر آمده پرسان ز احوال پدر

مانندِ فرزندانِ عزیز که در مسیرِ انتظارِ پدر ایستاده بودند، آمدند و جویایِ احوالِ پدر شدند.

نکته ادبی: پوران به معنی فرزندان و در اینجا اشاره به فرزندانِ معنوی یا پیروان است.

گشته ایشان پیر و باباشان جوان پس پدرشان پیش آمد ناگهان

فرزندان به کهنسالی رسیده‌اند و پدر جوان مانده است؛ ناگهان همان پدر بر آنان ظاهر شد.

نکته ادبی: تضادِ پیر و جوان در اینجا به مفهومِ تفاوتِ میانِ عمرِ طبیعیِ انسان و بقایِ روحِ قدسی اشاره دارد.

پس بپرسیدند ازو کای ره گذر از عزیر ما عجب داری خبر

پس از او پرسیدند که ای مسافر، آیا از آن محبوبِ ما خبری داری؟

نکته ادبی: عزیز در اینجا می‌تواند هم نامِ خاص باشد و هم استعاره از محبوبِ ازلی.

که کسی مان گفت که امروز آن سند بعد نومیدی ز بیرون می رسد

زیرا به ما خبر داده بودند که امروز، پس از گذر از ناامیدی، آن گمشده از راه می‌رسد.

نکته ادبی: سند در اینجا به معنایِ نشان یا خبرِ قطعی است.

گفت آری بعد من خواهد رسید آن یکی خوش شد چو این مژده شنید

آن مرد پاسخ داد: بله، او پس از من خواهد رسید. یکی از آن‌ها با شنیدن این مژده بسیار خوشحال شد.

نکته ادبی: اشاره به مراتبِ ادراکِ سالکان که برخی به وعده خوشحال می‌شوند و برخی به حضور.

بانگ می زد کای مبشر باش شاد وان دگر بشناخت بیهوش اوفتاد

یکی فریاد می‌زد که ای بشارت‌دهنده، شاد باش؛ اما آن دیگری (که حقیقت را دریافت) او را شناخت و از شدتِ عظمتِ حضور، بیهوش شد.

نکته ادبی: تفاوتِ میانِ شنیدنِ خبر و مشاهده‌یِ حقیقت.

که چه جای مژده است ای خیره سر که در افتادیم در کان شکر

آن مرد گفت: ای انسانِ نادان، الان چه جایِ خوشحالیِ سطحی است؟ ما هم‌اکنون در دریایی از نعمت و شیرینی غرق شده‌ایم.

نکته ادبی: خیره سر در اینجا به معنای کسی است که به دلیلِ غفلت، حقیقتِ اصلی را نمی‌بیند.

وهم را مژده ست و پیش عقل نقد ز انک چشم وهم شد محجوب فقد

این خبر برای وهم و خیالِ تو مژده است، اما برایِ عقلِ بیدار، خودِ حضور، نقدِ نهایی است؛ زیرا چشمِ وهم به دلیلِ ضعف، از دیدنِ حقیقتِ حاضر محروم است.

نکته ادبی: وهم در اینجا به معنایِ ادراکِ خیالی و سطحی است که مانعِ شهودِ قلبی می‌شود.

کافران را درد و مومن را بشیر لیک نقد حال در چشم بصیر

کفر و ایمان برایِ مردمِ عادی، یکی عاملِ درد است و دیگری بشارت‌دهنده، اما برایِ صاحب‌دلان، حقیقت در همین لحظه‌یِ اکنون جاری است.

نکته ادبی: بشیر به معنایِ مژده‌دهنده است که در اینجا به عنوانِ صفتِ ایمان به کار رفته.

زانک عاشق در دم نقدست مست لاجرم از کفر و ایمان برترست

زیرا عاشق در همین لحظه‌یِ حال غرق در مستی است، بنابراین او از دوگانه‌یِ کفر و ایمان بالاتر رفته است.

نکته ادبی: دم نقد کنایه از وقتِ معنوی و حضورِ در لحظه است.

کفر و ایمان هر دو خود دربان اوست کوست مغز و کفر و دین او را دو پوست

کفر و ایمان هر دو تنها مانندِ نگهبانانِ درگاهِ او هستند، حقیقتِ اصلی «مغز» است و کفر و دین تنها دو پوسته‌یِ پیرامونِ آن هستند.

نکته ادبی: تمثیلِ مغز و پوست که یکی از مفاهیمِ اصلی در متونِ عرفانی برای تبیینِ حقیقت و شریعت است.

کفر قشر خشک رو بر تافته باز ایمان قشر لذت یافته

کفر مانندِ پوسته‌یِ خشکی است که چهره برگردانده و ایمان پوسته‌ای است که لذتِ حقیقت را چشیده است.

نکته ادبی: استعاره برایِ نشان دادنِ تفاوتِ مراتبِ آگاهی.

قشرهای خشک را جا آتش است قشر پیوسته به مغز جان خوش است

پوسته‌هایِ بی‌حاصل لایقِ سوختن در آتش‌اند، اما پوسته‌ای که به هسته‌یِ جان متصل است، ارزشمند و دلپذیر است.

نکته ادبی: اشاره به این که اگر شریعت بدون حقیقت باشد، ارزشِ ذاتی ندارد.

مغز خود از مرتبهٔ خوش برترست برترست از خوش که لذت گسترست

مغز (حقیقت)، خود از جایگاهِ «خوش بودن» نیز برتر است؛ بالاتر از آن است که بتوان آن را صرفاً با واژه‌یِ لذت توصیف کرد.

نکته ادبی: اشاره به این که حقیقت، ورایِ ادراکِ حسی است.

این سخن پایان ندارد باز گرد تا برآرد موسیم از بحر گرد

این سخن پایانی ندارد، پس از آن صرف‌نظر کن تا موج‌هایِ دریا (حقیقت) تو را به حرکت وادارد.

نکته ادبی: بحر استعاره از دریایِ بیکرانِ معرفتِ الهی است.

درخور عقل عوام این گفته شد از سخن باقی آن بنهفته شد

این سخنان برایِ سطحِ درکِ عموم بیان شد و مابقیِ حقیقت همچنان پوشیده ماند.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ زبانِ خواص و عوام در بیانِ حقایق.

زر عقلت ریزه است ای متهم بر قراضه مهر سکه چون نهم

ای کسی که در تواناییِ خود تردید داری، ثروتِ عقلِ تو تنها تکه‌هایِ خرد است؛ چگونه می‌توانم مهرِ پادشاهی را بر این سکه‌هایِ ناچیز بزنم؟

نکته ادبی: قراضه به معنایِ خرده‌سکه یا فلزاتِ بی‌ارزش است.

عقل تو قسمت شده بر صد مهم بر هزاران آرزو و طم و رم

عقلِ تو میانِ صدها کارِ مختلف تقسیم شده و درگیرِ هزاران آرزو و هیاهو است.

نکته ادبی: طم و رم استعاره از هیاهو و شلوغی‌هایِ ذهنی و دنیوی است.

جمع باید کرد اجزا را به عشق تا شوی خوش چون سمرقند و دمشق

باید همه‌یِ اجزایِ وجودت را با عشق جمع کنی تا مانندِ سمرقند و دمشق (که شهرهایی آباد و باشکوه بودند) آباد و کامل شوی.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ وجود و ضرورتِ یکپارچگیِ روان.

جو جوی چون جمع گردی ز اشتباه پس توان زد بر تو سکهٔ پادشاه

وقتی ذره‌ذره وجودت از پراکندگی به وحدت رسید، آنگاه می‌توان بر تو سکه‌یِ مقبولیتِ الهی زد.

نکته ادبی: سکه پادشاه استعاره از مهرِ بندگی و مقبولیتِ درگاهِ حق است.

ور ز مثقالی شوی افزون تو خام از تو سازد شه یکی زرینه جام

و اگر بیش از یک مثقال (وزنِ معنوی) از ناخالصی‌ها دور شدی، پادشاه از وجودِ تو یک جامِ زرینِ گران‌بها می‌سازد.

نکته ادبی: اشاره به پالایشِ وجود از آلودگی‌هایِ دنیوی.

پس برو هم نام و هم القاب شاه باشد و هم صورتش ای وصل خواه

پس ای جوینده‌یِ وصال، برو تا هم‌نام و هم‌لقبِ شاه شوی و صورتِ او را در خود متجلی کنی.

نکته ادبی: اشاره به رسیدنِ سالک به صفاتِ حقانی.

تا که معشوقت بود هم نان هم آب هم چراغ و شاهد و نقل شراب

تا جایی که معشوق برایت هم نان و آب باشد و هم چراغِ هدایت و هم شاهدِ جمال و شرابِ لذت.

نکته ادبی: شمردنِ نیازهایِ اولیه برای نشان دادنِ استغنایِ عاشق به معشوق.

جمع کن خود را جماعت رحمتست تا توانم با تو گفتن آنچ هست

خودت را جمع‌وجور کن که جماعت و وحدت، عینِ رحمت است تا بتوانم حقیقتِ اصلی را با تو در میان بگذارم.

نکته ادبی: جماعت در اینجا به معنایِ جمع کردنِ حواس و تفرقه زدایی از ذهن است.

زانک گفتن از برای باوریست جان شرک از باوری حق بریست

زیرا سخن گفتن تنها برایِ باورمند کردنِ دیگران است، در حالی که حقیقتِ جان از بندِ باورهایِ ظاهری رهاست.

نکته ادبی: جان شرک از باوری حق بریست: نفیِ مطلقِ اعتقاداتِ سطحی در برابرِ شهودِ بی‌واسطه.

جان قسمت گشته بر حشو فلک در میان شصت سودا مشترک

جانِ تو میانِ هیاهویِ دنیا تقسیم شده و درگیرِ ده‌ها دغدغه و سودایِ مختلف است.

نکته ادبی: شصت سودا کنایه از کثرتِ دغدغه‌هایِ ذهنی.

پس خموشی به دهد او را ثبوت پس جواب احمقان آمد سکوت

پس سکوت برایِ تو بهتر است و اثبات‌کننده‌یِ حقیقت است؛ چرا که بهترین جواب برایِ نادانی، سکوت است.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه اسرارِ معنوی با زبانِ عادی قابلِ بیان نیست.

این همی دانم ولی مستی تن می گشاید بی مراد من دهن

این را می‌دانم، اما مستیِ تن به اختیارِ من نیست و دهانم را ناخواسته به سخن باز می‌کند.

نکته ادبی: مستیِ تن استعاره از غلبه‌یِ حالاتِ روحی بر اراده‌یِ فردی.

آنچنان که از عطسه و از خامیاز این دهان گردد بناخواه تو باز

همان‌طور که عطسه یا خمیازه بدونِ اراده‌یِ تو دهانت را باز می‌کند، کلماتِ من نیز از رویِ بی‌اختیاری جاری می‌شوند.

نکته ادبی: تمثیلی برای بیانِ این که سخنِ شاعر، الهامِ ناخودآگاه است نه از رویِ میلِ شخصی.

آرایه‌های ادبی

تمثیل قشر و مغز

مقایسه‌یِ ایمان و کفر به پوست و مغز برای نشان دادنِ تفاوتِ حقیقت و ظاهرِ دین.

استعاره بحر

استعاره از دریایِ حقیقت و معرفتِ الهی که سالک باید در آن غرق شود.

تضاد پیر و جوان

تقابل میانِ عمرِ طبیعیِ انسان و بقایِ روحِ معنوی و قدسی.

تمثیل سکه پادشاه

تمثیل برای رسیدن به کمال و مقبولیت در نزد خداوند که نیازمندِ وحدتِ وجودی است.