مثنوی معنوی - دفتر چهارم

مولوی

بخش ۱۲۲ - در بیان آنک شه‌زاده آدمی بچه است خلیفهٔ خداست پدرش آدم صفی خلیفهٔ حق مسجود ملایک و آن کمپیر کابلی دنیاست کی آدمی‌بچه را از پدر ببرید به سحر و انبیا و اولیا آن طبیب تدارک کننده

مولوی
ای برادر دانک شه زاده توی در جهان کهنه زاده از نوی
کابلی جادو این دنیاست کو کرد مردان را اسیر رنگ و بو
چون در افکندت دریغ آلوده روذ دم به دم می خوان و می دم قل اعوذ
تا رهی زین جادوی و زین قلق استعاذت خواه از رب الفلق
زان نبی دنیات را سحاره خواند کو به افسون خلق را در چه نشاند
هین فسون گرم دارد گنده پیر کرده شاهان را دم گرمش اسیر
در درون سینه نفاثات اوست عقده های سحر را اثبات اوست
ساحرهٔ دنیا قوی دانا زنیست حل سحر او به پای عامه نیست
ور گشادی عقد او را عقلها انبیا را کی فرستادی خدا
هین طلب کن خوش دمی عقده گشا رازدان یفعل الله ما یشا
هم چو ماهی بسته است او به شست شاه زاده ماند سالی و تو شصت
شصت سال از شست او در محنتی نه خوشی نه بر طریق سنتی
فاسقی بدبخت نه دنیات خوب نه رهیده از وبال و از ذنوب
نفخ او این عقده ها را سخت کرد پس طلب کن نفخهٔ خلاق فرد
تا نفخت فیه من روحی ترا وا رهاند زین و گوید برتر آ
جز به نفخ حق نسوزد نفخ سحر نفخ قهرست این و آن دم نفح مهر
رحمت او سابقست از قهر او سابقی خواهی برو سابق بجو
تا رسی اندر نفوس زوجت کای شه مسحور اینک مخرجت
با وجود زال ناید انحلال در شبیکه و در بر آن پر دلال
نه بگفتست آن سراج امتان این جهان و آن جهان را ضرتان
پس وصال این فراق آن بود صحت این تن سقام جان بود
سخت می آید فراق این ممر پس فراق آن مقر دان سخت تر
چون فراق نقش سخت آید ترا تا چه سخت آید ز نقاشش جدا
ای که صبرت نیست از دنیای دون چونت صبرست از خدا ای دوست چون
چونک صبرت نیست زین آب سیاه چون صبوری داری از چشمهٔ اله
چونک بی این شرب کم داری سکون چون ز ابراری جدا وز یشربون
گر ببینی یک نفس حسن ودود اندر آتش افکنی جان و وجود
جیفه بینی بعد از آن این شرب را چون ببینی کر و فر قرب را
هم چو شه زاده رسی در یار خویش پس برون آری ز پا تو خار خویش
جهد کن در بی خودی خود را بیاب زودتر والله اعلم بالصواب
هر زمانی هین مشو با خویش جفت هر زمان چون خر در آب و گل میفت
از قصور چشم باشد آن عثار که نبیند شیب و بالا کور وار
بوی پیراهان یوسف کن سند زانک بویش چشم روشن می کند
صورت پنهان و آن نور جبین کرده چشم انبیا را دوربین
نور آن رخسار برهاند ز نار هین مشو قانع به نور مستعار
چشم را این نور حالی بین کند جسم و عقل و روح را گرگین کند
صورتش نورست و در تحقیق نار گر ضیا خواهی دو دست از وی بدار
دم به دم در رو فتد هر جا رود دیده و جانی که حالی بین بود
دور بیند دوربین بی هنر هم چنانک دور دیدن خواب در
خفته باشی بر لب جو خشک لب می دوی سوی سراب اندر طلب
دور می بینی سراب و می دوی عاشق آن بینش خود می شوی
می زنی در خواب با یاران تو لاف که منم بینادل و پرده شکاف
نک بدان سو آب دیدم هین شتاب تا رویم آنجا و آن باشد سراب
هر قدم زین آب تازی دورتر دو دوان سوی سراب با غرر
عین آن عزمت حجاب این شده که به تو پیوسته است و آمده
بس کسا عزمی به جایی می کند از مقامی کان غرض در وی بود
دید و لاف خفته می ناید به کار جز خیالی نیست دست از وی بدار
خوابناکی لیک هم بر راه خسپ الله الله بر ره الله خسپ
تا بود که سالکی بر تو زند از خیالات نعاست بر کند
خفته را گر فکر گردد هم چو موی او از آن دقت نیابد راه کوی
فکر خفته گر دوتا و گر سه تاست هم خطا اندر خطا اندر خطاست
موج بر وی می زند بی احتراز خفته پویان در بیابان دراز
خفته می بیند عطشهای شدید آب اقرب منه من حبل الورید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به تبیین حقیقتِ «جهان» و نسبتِ آن با «جانِ انسان» می‌پردازد. شاعر در این قطعه، دنیا را به زنی جادوگر تشبیه می‌کند که با فریبندگی‌های ظاهری و لذت‌های حسی، روحِ انسان را که اصالتی الهی و پادشاه‌گونه دارد، به بند کشیده است. در نگاهِ شاعر، انسان در این جهان در حالتی شبیه به خواب و غفلت به سر می‌برد و گمراهی او ناشی از ندیدنِ حقیقت و دلبستگی به فریب‌های گذرای دنیوی است.

در نهایت، راه نجات از این طلسم، نه در عقلِ جزئیِ بشر، بلکه در پناه جستن به ساحتِ حق تعالی و بهره‌مندی از «دمِ الهی» است. تنها با عنایتِ ربانی و نفخه‌ی روح‌بخشِ الهی است که گره‌های سحرِ دنیا باز شده و انسان می‌تواند از این خوابِ غفلت بیدار شده و به اصل و جایگاهِ ملکوتیِ خویش بازگردد.

معنای روان

ای برادر دانک شه زاده توی در جهان کهنه زاده از نوی

ای برادر، بدان که تو در اصل شاهزاده‌ای هستی که از دنیای ابدی و نو به این جهانِ کهنه و ناپایدار آمده‌ای.

نکته ادبی: دانک: مخفف دان که؛ کهن‌گرایی در کلام برای تأکید.

کابلی جادو این دنیاست کو کرد مردان را اسیر رنگ و بو

این دنیا همچون جادوگری اهل کابل است که مردانِ راه حقیقت را با تکیه بر لذت‌های ظاهری (رنگ و بو) به بند کشیده است.

نکته ادبی: کابلی جادو: اشاره به شهرت جادوگران کابل در ادبیات کلاسیک؛ استعاره از دنیای فریبنده.

چون در افکندت دریغ آلوده روذ دم به دم می خوان و می دم قل اعوذ

زمانی که دنیا تو را در دامِ خود گرفتار کرد، مدام سوره «فلق» را بخوان و به خدا پناه ببر.

نکته ادبی: دریغ آلوده: به معنی در بند و گرفتار؛ اشاره به آیه «قل اعوذ برب الفلق».

تا رهی زین جادوی و زین قلق استعاذت خواه از رب الفلق

تا از این جادو و گره‌های آن رهایی یابی، از پروردگارِ سپیده‌دم (خداوند) طلبِ یاری کن.

نکته ادبی: استعاذت: پناه بردن به خدا؛ قلق: به معنای گره و مایه اضطراب.

زان نبی دنیات را سحاره خواند کو به افسون خلق را در چه نشاند

به همین دلیل پیامبر اسلام، دنیا را «سحاره» (زنِ جادوگر) نامید؛ زیرا با افسون و فریب، خلق را در چاهِ غفلت می‌افکند.

نکته ادبی: سحاره: صیغه مبالغه به معنای جادوگر بسیار فریبنده.

هین فسون گرم دارد گنده پیر کرده شاهان را دم گرمش اسیر

آگاه باش که این پیرزنِ خبیث (دنیا)، فسون و نیرنگِ بسیاری دارد و حتی پادشاهان را با نفسِ گرم و فریبنده‌اش اسیر کرده است.

نکته ادبی: گنده پیر: استعاره از دنیا که چهره‌ای فریبنده اما در باطن زشت دارد.

در درون سینه نفاثات اوست عقده های سحر را اثبات اوست

در درونِ ذاتِ او، افسون‌گری نهفته است و اوست که گره‌های سحر را بر جانِ انسان‌ها ثابت و محکم می‌کند.

نکته ادبی: نفاثات: اشاره به سوره فلق (النفاثات فی العقد)، دمندگان در گره‌ها.

ساحرهٔ دنیا قوی دانا زنیست حل سحر او به پای عامه نیست

این ساحره‌ی دنیا، زنی بسیار قوی و داناست؛ به طوری که باز کردنِ گره‌های سحرِ او از توانِ مردمِ عادی خارج است.

نکته ادبی: عامه: مردم عادی؛ اشاره به دشواری رهایی از دام دنیا.

ور گشادی عقد او را عقلها انبیا را کی فرستادی خدا

اگر قرار بود عقلِ ناقصِ بشری بتواند گره‌های دنیا را باز کند، دیگر چه نیازی به فرستادنِ انبیا از سوی خداوند بود؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای نشان دادنِ ضعف عقلِ بشری در برابر وسوسه‌ها.

هین طلب کن خوش دمی عقده گشا رازدان یفعل الله ما یشا

پس به دنبالِ دمِ مسیحایی و پیری باش که گره‌گشای جان است و حقیقتِ «هر چه خدا بخواهد، همان می‌شود» را می‌داند.

نکته ادبی: یفعل الله ما یشاء: اشاره به آیه قرآن در مورد مشیتِ الهی.

هم چو ماهی بسته است او به شست شاه زاده ماند سالی و تو شصت

دنیا تو را مانندِ ماهی به قلابِ خود بسته است؛ تو شصت سال اسیر مانده‌ای و عمرت در حالِ گذر است.

نکته ادبی: شست: قلاب ماهی‌گیری؛ شصت: عدد ۶۰؛ ایهامِ تناسب زیبایی بین این دو واژه برقرار شده است.

شصت سال از شست او در محنتی نه خوشی نه بر طریق سنتی

شصت سال در قلابِ او گرفتارِ سختی بودی، نه لذتِ حقیقی بردی و نه بر راهِ درستِ آیینِ الهی قدم گذاشتی.

نکته ادبی: طریقِ سنتی: اشاره به راهِ مستقیم و سنتِ الهی.

فاسقی بدبخت نه دنیات خوب نه رهیده از وبال و از ذنوب

تو نه از لذت‌های دنیوی بهره‌ی کافی بردی و نه از وبال و گناهانِ دنیا رها شدی؛ پس در باختِ محض هستی.

نکته ادبی: فاسقی بدبخت: خطاب به انسانی که نه دنیایش را آباد کرد و نه آخرتش را.

نفخ او این عقده ها را سخت کرد پس طلب کن نفخهٔ خلاق فرد

نفخه‌ی شیطانیِ دنیا این گره‌ها را برای تو سفت کرده است، پس به دنبالِ دمِ حیات‌بخشِ پروردگارِ یگانه باش.

نکته ادبی: نفخه: دمیدن؛ تقابلِ نفخه‌ی شیطانی و نفخه‌ی رحمانی.

تا نفخت فیه من روحی ترا وا رهاند زین و گوید برتر آ

تا آن دمِ الهی که خداوند فرمود «از روحِ خود در او دمیدم» شاملِ حالت شود و تو را از این دام رها کند و بگوید به جایگاهِ برترِ معنوی صعود کن.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن «نفخت فیه من روحی».

جز به نفخ حق نسوزد نفخ سحر نفخ قهرست این و آن دم نفح مهر

تنها دمِ حق است که می‌تواند دمِ سحر و وسوسه را بسوزاند؛ دمِ دنیا از سرِ قهر و خشم است و دمِ خدا از سرِ مهر و رحمت.

نکته ادبی: نفح: به معنای دمیدنِ لطیف و رایحه؛ تقابل نفخ (قهر) و نفح (مهر).

رحمت او سابقست از قهر او سابقی خواهی برو سابق بجو

رحمتِ خدا بر قهرِ او پیشی گرفته است؛ اگر به دنبالِ پیشی‌گرفتنِ خیر هستی، به سوی خدایی برو که پیشگامِ رحمت است.

نکته ادبی: اشاره به صفت «سبقتِ رحمت بر غضب».

تا رسی اندر نفوس زوجت کای شه مسحور اینک مخرجت

آنقدر در ذکرِ حق مداومت کن تا به آن نفوسِ پاک و همراه دست یابی که به تو بگویند: ای شاهِ دربند، راهِ خروج از این سحر اینجاست.

نکته ادبی: نفوس زوجت: اشاره به نفوسِ مقدس و کامل که با حق پیوند یافته‌اند.

با وجود زال ناید انحلال در شبیکه و در بر آن پر دلال

تا وقتی با این پیرزن (دنیا) هستی، رهایی و گشایش حاصل نمی‌شود؛ چرا که او در پیِ فریبِ توست.

نکته ادبی: زال: پیرزن؛ کنایه از دنیای فریبنده که با ترفندهایش انسان را اسیر می‌کند.

نه بگفتست آن سراج امتان این جهان و آن جهان را ضرتان

آیا آن چراغِ امت‌ها (پیامبر) نگفته است که این جهان و آن جهان (آخرت) دو هوو هستند؟

نکته ادبی: ضرتان: به معنای دو هوو که با هم در تضاد و رقابت‌اند.

پس وصال این فراق آن بود صحت این تن سقام جان بود

پس وصال به دنیا برابر با فراق از آخرت است و سلامتیِ جسم در این دنیا، اغلب به قیمتِ بیماریِ جان تمام می‌شود.

نکته ادبی: تضادِ مفهومی میان وصال و فراق و صحت و سقام.

سخت می آید فراق این ممر پس فراق آن مقر دان سخت تر

فراق از این راهِ گذر (دنیا) برایت سخت است؟ پس بدان که دوری از مقرِ اصلی (خداوند و ابدیت) بسیار سخت‌تر است.

نکته ادبی: ممر: گذرگاه؛ مقر: جایگاهِ اصلی.

چون فراق نقش سخت آید ترا تا چه سخت آید ز نقاشش جدا

اگر دوری از این دنیای مجازی (نقش) برایت دشوار است، پس چگونه دوری از نقاشِ آن (خداوند) را تحمل می‌کنی؟

نکته ادبی: نقش: استعاره از دنیا؛ نقاش: استعاره از خالق.

ای که صبرت نیست از دنیای دون چونت صبرست از خدا ای دوست چون

ای کسی که نمی‌توانی دوری از دنیای پست را تحمل کنی، چطور دوری از خداوند را تاب می‌آوری؟

نکته ادبی: دنیای دون: دنیای پست و ناچیز.

چونک صبرت نیست زین آب سیاه چون صبوری داری از چشمهٔ اله

وقتی صبرت از این آبِ سیاه (زندگیِ تیره و پر رنجِ دنیا) تمام می‌شود، چطور از چشمه‌ی حیاتِ الهی دوری می‌کنی؟

نکته ادبی: آبِ سیاه: استعاره از عمر و دنیای تیره.

چونک بی این شرب کم داری سکون چون ز ابراری جدا وز یشربون

وقتی بدونِ این شرابِ (لذاتِ دنیا) آرامش نداری، چرا از همنشینی با نیکان و نوشیدنِ از شرابِ طهورِ الهی دوری می‌جویی؟

نکته ادبی: یشربون: اشاره به شرابِ طهور در بهشت.

گر ببینی یک نفس حسن ودود اندر آتش افکنی جان و وجود

اگر حتی یک لحظه زیبایی و محبتِ بی‌پایانِ خداوند را ببینی، جان و وجودت را در آتشِ عشقِ او می‌سوزانی.

نکته ادبی: حسنِ ودود: زیباییِ خداوند که سرچشمه‌ی دوستی است.

جیفه بینی بعد از آن این شرب را چون ببینی کر و فر قرب را

آنگاه که بزرگی و نزدیکیِ پروردگار را ببینی، این شرابِ دنیوی در نظرت همچون مردارِ متعفن خواهد بود.

نکته ادبی: جیفه: مردار؛ اشاره به کراهتِ دنیا در برابرِ جلواتِ الهی.

هم چو شه زاده رسی در یار خویش پس برون آری ز پا تو خار خویش

مانند آن شاهزاده (در داستان) به وصالِ یار برسی، آنگاه خارِ دنیا را از پایِ جانت بیرون می‌کشی.

نکته ادبی: خار: کنایه از مشکلات و تعلقات دنیوی که مانع حرکت است.

جهد کن در بی خودی خود را بیاب زودتر والله اعلم بالصواب

تلاش کن که در از خود گذشتگی، خودِ حقیقی‌ات را بیابی؛ و خدا بهتر می‌داند که حقیقت چیست.

نکته ادبی: بی‌خودی: حالتی عرفانی که در آن منیتِ کاذب از بین می‌رود.

هر زمانی هین مشو با خویش جفت هر زمان چون خر در آب و گل میفت

هر لحظه خود را اسیرِ «خودِ کاذب» نکن؛ چرا که با این کار مدام در لجنزارِ گناه و غفلت می‌افتی.

نکته ادبی: خر در آب و گل افتادن: کنایه از ناتوانی و در بند بودنِ نفس.

از قصور چشم باشد آن عثار که نبیند شیب و بالا کور وار

دلیلِ این لغزش‌ها، کوتاهیِ دیدِ توست که مثلِ آدم‌های کور، بالا و پایینِ راه را نمی‌بینی.

نکته ادبی: عثار: لغزش و افتادن.

بوی پیراهان یوسف کن سند زانک بویش چشم روشن می کند

بوی پیراهنِ یوسف (نورِ هدایت) را سندِ راه قرار ده، زیرا استشمامِ حقیقت، چشمِ جان را روشن می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ یوسف و بینا شدنِ یعقوب.

صورت پنهان و آن نور جبین کرده چشم انبیا را دوربین

صورتِ پنهانِ حق و نورِ پیشانیِ اوست که چشمِ پیامبران را دوربین (صاحب بصیرت) کرده است.

نکته ادبی: دوربین: کسی که حقایقِ غیبی را می‌بیند.

نور آن رخسار برهاند ز نار هین مشو قانع به نور مستعار

نورِ آن رخسارِ الهی تو را از آتشِ جهنم می‌رهاند؛ پس به نورهای عاریه‌ای و ظاهریِ دنیا قانع نباش.

نکته ادبی: نورِ مستعار: لذت‌ها و دانش‌های ظاهری که پایدار نیستند.

چشم را این نور حالی بین کند جسم و عقل و روح را گرگین کند

نورِ دنیوی چشم را برای لحظه‌ای بینا می‌کند اما در درازمدت جسم و عقل و روح را بیمار و آلوده می‌سازد.

نکته ادبی: گرگین: بیمار، دارای بیماریِ پوستی؛ استعاره از فسادِ اخلاقی.

صورتش نورست و در تحقیق نار گر ضیا خواهی دو دست از وی بدار

ظاهرِ دنیا نور است اما در حقیقت آتش است؛ اگر روشناییِ حقیقی می‌خواهی، دست از آن بشوی.

نکته ادبی: تحقیق: بررسیِ باطنِ امور؛ تضادِ نور و نار.

دم به دم در رو فتد هر جا رود دیده و جانی که حالی بین بود

هر جان و دیده‌ای که حقیقت‌بین باشد، مدام در حالِ افتادن در نورِ الهی است، هر جا که باشد.

نکته ادبی: حالی بین: کسی که حقیقتِ لحظه و حضور را می‌بیند.

دور بیند دوربین بی هنر هم چنانک دور دیدن خواب در

کسی که بدونِ داشتنِ هنرِ معرفت، ادعای دوربینی و بصیرت کند، مانندِ کسی است که در خوابِ دور می‌بیند.

نکته ادبی: دوربینِ بی هنر: طعنه به کسی که بدون ریاضت ادعای کشف و شهود دارد.

خفته باشی بر لب جو خشک لب می دوی سوی سراب اندر طلب

مانند کسی که در خواب تشنه‌ است و بر لبِ جویِ آب خوابیده، اما در جستجوی سراب می‌دود.

نکته ادبی: تضاد میانِ واقعیت (لبِ جو) و خیال (سراب).

دور می بینی سراب و می دوی عاشق آن بینش خود می شوی

سراب را از دور می‌بینی و به سویش می‌دوی و عاشقِ این قدرتِ دیدنِ خودت می‌شوی که در واقع خیالی است.

نکته ادبی: عاشقِ بینشِ خود شدن: کنایه از غرورِ علمی یا عرفانیِ کاذب.

می زنی در خواب با یاران تو لاف که منم بینادل و پرده شکاف

در خواب به دوستانت فخر می‌فروشی که من بینادل هستم و پرده‌های غیب را کنار می‌زنم.

نکته ادبی: لاف زدن: ادعای توخالی.

نک بدان سو آب دیدم هین شتاب تا رویم آنجا و آن باشد سراب

می‌گویی که در آن سمت آب دیدم، بشتابید که آنجا بروید، غافل از اینکه آن نیز سرابی بیش نیست.

نکته ادبی: اشاره به تداومِ فریب خوردن در مسیرِ دنیا.

هر قدم زین آب تازی دورتر دو دوان سوی سراب با غرر

هر قدم که به سوی آن آبِ خیالی می‌روی، از حقیقت دورتر می‌شوی و با غفلت به سمتِ سراب می‌دوی.

نکته ادبی: غرر: فریب خوردن، نادانی.

عین آن عزمت حجاب این شده که به تو پیوسته است و آمده

همین عزم و تلاشِ تو برای رسیدن به آن خیال، حجابِ اصلی شده است، در حالی که حقیقتِ الهی همیشه با تو بوده است.

نکته ادبی: اشاره به حدیث «اقرب الیکم من حبل الورید».

بس کسا عزمی به جایی می کند از مقامی کان غرض در وی بود

بسیار کسانی هستند که با عزمِ راسخ به جایی می‌روند که در واقع هیچ هدفی جز خیال در آن نیست.

نکته ادبی: مقامی که غرض در آن است: کنایه از دلبستگی‌های بیهوده.

دید و لاف خفته می ناید به کار جز خیالی نیست دست از وی بدار

دیدن و لاف زدنِ آدمِ خواب‌زده هیچ ارزشی ندارد؛ آن چیزی که می‌بینی جز خیال نیست، آن را رها کن.

نکته ادبی: خوابناکی: وضعیتِ غفلتِ انسان در دنیا.

خوابناکی لیک هم بر راه خسپ الله الله بر ره الله خسپ

اگر خواب‌آلوده‌ای، دست‌کم بر سرِ راهِ درست بخواب؛ آگاه باش که بر راهِ خدا بخواب (حتی در غفلت هم از راهِ حق دور نشو).

نکته ادبی: مبالغه در حفظِ طریقِ حق حتی در زمانِ ناتوانی و غفلت.

تا بود که سالکی بر تو زند از خیالات نعاست بر کند

باشد که سالکیِ وارسته بر تو گذرد و تو را از این خواب و خیالات بیدار کند.

نکته ادبی: نعاس: خوابِ سبک؛ استعاره از غفلتِ اولیه.

خفته را گر فکر گردد هم چو موی او از آن دقت نیابد راه کوی

کسی که خواب است، اگر فکرش هم مثلِ مو باریک و دقیق باشد، به دلیلِ همان باریک‌بینی در وهم، راهِ حقیقت را نمی‌یابد.

نکته ادبی: فکرِ باریک: کنایه از استدلال‌های عقلیِ محض که بدونِ شهود راه به جایی نمی‌برد.

فکر خفته گر دوتا و گر سه تاست هم خطا اندر خطا اندر خطاست

تفکرات و استدلال‌های انسانِ غافل، چه کم باشد و چه زیاد، همگی نادرست است و این خطاها به صورت زنجیره‌وار بر روی هم انباشته شده‌اند.

نکته ادبی: تکرار کلمه «خطا» برای تأکید بر شدتِ گمراهی و عمقِ اشتباه است که شکلی از اطنابِ تأکیدی محسوب می‌شود.

موج بر وی می زند بی احتراز خفته پویان در بیابان دراز

فردِ ناآگاه در حالی که در مسیر طولانیِ زندگی سرگردان است، بدون آنکه از خطراتِ پیرامون (موج‌ها) دوری گزیند و پرهیز کند، به بیراهه می‌رود.

نکته ادبی: «احتراز» به معنای پرهیز کردن و دوری گزیدن است و «پویان» به معنای کسی است که با سرعت و جنبش حرکت می‌کند.

خفته می بیند عطشهای شدید آب اقرب منه من حبل الورید

این شخص در خوابِ غفلت، دچار عطشِ شدید است، در حالی که منبعِ حیات و حقیقت، بسیار به او نزدیک‌تر از رگِ گردنِ اوست.

نکته ادبی: عبارت «اقرب منه من حبل الورید» تلمیحی به آیه ۱۶ سوره مبارکه «ق» است و تأکید دارد که خداوند از هر چیزی به انسان نزدیک‌تر است.