مثنوی معنوی - دفتر چهارم

مولوی

بخش ۱۰۶ - تزییف سخن هامان علیه‌اللعنه

مولوی
دوست از دشمن همی نشناخت او نرد را کورانه کژ می باخت او
دشمن تو جز تو نبود این لعین بی گناهان را مگو دشمن به کین
پیش تو این حالت بد دولتست که دوادو اول و آخر لتست
گر ازین دولت نتازی خز خزان این بهارت را همی آید خزان
مشرق و مغرب چو تو بس دیده اند که سر ایشان ز تن ببریده اند
مشرق و مغرب که نبود بر قرار چون کنند آخر کسی را پایدار
تو بدان فخر آوری کز ترس و بند چاپلوست گشت مردم روز چند
هر کرا مردم سجودی می کنند زهر اندر جان او می آکنند
چونک بر گردد ازو آن ساجدش داند او کان زهر بود و موبدش
ای خنک آن را که ذلت نفسه وای آنک از سرکشی شد چون که او
این تکبر زهر قاتل دان که هست از می پر زهر شد آن گیج مست
چون می پر زهر نوشد مدبری از طرب یکدم بجنباند سری
بعد یک دم زهر بر جانش فتد زهر در جانش کند داد و ستد
گر نذاری زهری اش را اعتقاد کو چه زهر آمد نگر در قوم عاد
چونک شاهی دست یابد بر شهی بکشدش یا باز دارد در چهی
ور بیابد خستهٔ افتاده را مرهمش سازد شه و بدهد عطا
گر نه زهرست آن تکبر پس چرا کشت شه را بی گناه و بی خطا
وین دگر را بی ز خدمت چون نواخت زین دو جنبش زهر را شاید شناخت
راه زن هرگز گدایی را نزد گرگ گرگ مرده را هرگز گزد
خضر کشتی را برای آن شکست تا تواند کشتی از فجار رست
چون شکسته می رهد اشکسته شو امن در فقرست اندر فقر رو
آن کهی کو داشت از کان نقد چند گشت پاره پاره از زخم کلند
تیغ بهر اوست کو را گردنیست سایه که افکندست بر وی زخم نیست
مهتری نفطست و آتش ای غوی ای برادر چون بر آذر می روی
هر چه او هموار باشد با زمین تیرها را کی هدف گردد ببین
سر بر آرد از زمین آنگاه او چون هدفها زخم یابد بی رفو
نردبان خالق این ما و منیست عاقبت زین نردبان افتادنیست
هر که بالاتر رود ابله ترست که استخوان او بتر خواهد شکست
این فروعست و اصولش آن بود که ترفع شرکت یزدان بود
چون نمردی و نگشتی زنده زو یاغیی باشی به شرکت ملک جو
چون بدو زنده شدی آن خود ویست وحدت محضست آن شرکت کیست
شرح این در آینهٔ اعمال جو که نیابی فهم آن از گفت و گو
گر بگویم آنچ دارم در درون بس جگرها گردد اندر حال خون
بس کنم خود زیرکان را این بس است بانگ دو کردم اگر در ده کس است
حاصل آن هامان بدان گفتار بد این چنین راهی بر آن فرعون زد
لقمهٔ دولت رسیده تا دهان او گلوی او بریده ناگهان
خرمن فرعون را داد او به باد هیچ شه را این چنین صاحب مباد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات، درونمایه‌ای اخلاقی و عرفانی دارد و بر آسیب‌شناسیِ روان‌شناختی «منِ کاذب» یا همان «نفس اماره» متمرکز است. شاعر با زبانی هشداردهنده، تضاد میان قدرت دنیوی و سعادت ابدی را تبیین می‌کند و تکبر را چون زهری مهلک می‌داند که عقل و بصیرت آدمی را زایل می‌سازد.

در نگاه شاعر، هر چه انسان در نردبانِ دنیایی و جاه‌طلبی بالاتر رود، در معرض سقوطی سهمگین‌تر و شکستی دردناک‌تر قرار می‌گیرد. او امنیت و آرامش حقیقی را نه در اوجِ قدرت، بلکه در فروتنی و فنایِ خود در برابر امرِ الهی جستجو می‌کند و تمثیلِ فرعون و هامان را به عنوان هشداری برای سرنوشتِ شومِ مستکبران به کار می‌برد.

معنای روان

دوست از دشمن همی نشناخت او نرد را کورانه کژ می باخت او

انسانِ ناآگاه و بی‌بصیرت، تفاوتِ میانِ دوست و دشمنِ واقعی را تشخیص نمی‌دهد و در بازیِ زندگی، همچون قماربازی ناشی، اشتباه و کج‌رفتاری می‌کند.

نکته ادبی: نرد: استعاره از بازیِ دنیا و قمارِ زندگی است که قواعد خاص خود را دارد.

دشمن تو جز تو نبود این لعین بی گناهان را مگو دشمن به کین

بدان که دشمنِ واقعیِ تو، کسی جز «نفسِ سرکشِ» تو نیست؛ پس انسان‌های بی‌گناه را به کینه‌توزیِ نابجا، دشمنِ خود نپندار.

نکته ادبی: لعین: به معنای رانده‌شده و در اینجا صفتِ برای نفس است که آن را نکوهیده می‌شمارد.

پیش تو این حالت بد دولتست که دوادو اول و آخر لتست

این جایگاه و مقامی که در آن هستی، در واقع دولتی ناپایدار و بی‌ارزش است؛ چرا که آغاز و انجامِ آن جز رنج و بلا چیزی نیست.

نکته ادبی: لت: به معنای سیلی و ضربه است؛ استعاره از رنج‌ها و سختی‌های ناشی از قدرت‌طلبی.

گر ازین دولت نتازی خز خزان این بهارت را همی آید خزان

اگر از این فرصتِ کوتاهِ قدرت استفاده نکنی و به درون‌مایه‌ی خویش بازنگردی، این بهارِ زودگذرِ زندگی‌ات نیز به خزان و نیستی خواهد گرایید.

نکته ادبی: خز خزان: کنایه از بازگشت به اصل و خویِ خویش و همچنین یادآورِ فصلی است که بهار را به پایان می‌برد.

مشرق و مغرب چو تو بس دیده اند که سر ایشان ز تن ببریده اند

در شرق و غربِ عالم، پادشاهان و قدرتمندانِ بسیاری بوده‌اند که همچون تو فکر می‌کردند، اما همگی عاقبت سرنگون و نابود شدند.

نکته ادبی: مشرق و مغرب: کنایه از تمامِ گستره‌ی زمین و تمامیِ حکومت‌های تاریخ.

مشرق و مغرب که نبود بر قرار چون کنند آخر کسی را پایدار

وقتی که شرق و غربِ جهان، خودشان بر قرار و استوار نیستند و دست‌خوش تغییر و دگرگونی‌اند، چگونه می‌توانند برای کسی تکیه‌گاهِ پایداری باشند؟

نکته ادبی: پایدار: به معنای باقی و برقرار است که در دایره‌ی تغییراتِ دنیوی نمی‌گنجد.

تو بدان فخر آوری کز ترس و بند چاپلوست گشت مردم روز چند

تو به این افتخار می‌کنی که مردم از ترسِ قدرت و بند و زندانِ تو، مدتی برایت چاپلوسی می‌کنند؛ اما این عزتی کاذب است.

نکته ادبی: چاپلوس گشتن: اشاره به تملقِ ناشی از وحشت، نه ارادتِ قلبی.

هر کرا مردم سجودی می کنند زهر اندر جان او می آکنند

هر که را که مردم به اجبار یا از روی ناچاری سجده و تکریم می‌کنند، در واقع دارند در جانِ او زهر می‌پاشند و او را به تباهی می‌کشانند.

نکته ادبی: زهر اندر جان: کنایه از غرورِ کاذبی است که با تملق در جانِ فرد تزریق می‌شود.

چونک بر گردد ازو آن ساجدش داند او کان زهر بود و موبدش

وقتی که آن ساجد و چاپلوس از تو روی برگرداند، آنگاه متوجه می‌شوی که ستایش‌های او در واقع زهری بوده که موجبِ هلاکتِ تو شده است.

نکته ادبی: موبدش: مخففِ موجدِ مرگ یا عاملِ هلاکت است.

ای خنک آن را که ذلت نفسه وای آنک از سرکشی شد چون که او

خوشا به حال کسی که نفسِ خود را ذلیل و خوار کرد و وای بر کسی که از سرکشی و غرور، به مانندِ موجودی حقیر درآمد.

نکته ادبی: ذلت نفسه: اشاره به تهذیب نفس و شکستنِ تکبر در عرفان اسلامی.

این تکبر زهر قاتل دان که هست از می پر زهر شد آن گیج مست

بدان که این تکبر و خودبزرگ‌بینی، زهری کشنده است و آن مستِ گیج و نادان، بر اثر نوشیدنِ شرابِ تکبر، به دامِ این زهر افتاده است.

نکته ادبی: مست: کسی که از باده‌ی غرور بیهوش و از واقعیت دور گشته است.

چون می پر زهر نوشد مدبری از طرب یکدم بجنباند سری

وقتی فردِ بخت‌برگشته، آن باده‌ی مسموم (تکبر) را می‌نوشد، برای لحظه‌ای از سرِ شادی و غرور، سری به نشانه‌ی مستی و طرب تکان می‌دهد.

نکته ادبی: مدبر: کسی که پشت به حق کرده و عاقبتِ کارش رو به زوال است.

بعد یک دم زهر بر جانش فتد زهر در جانش کند داد و ستد

اما بلافاصله پس از آن لحظه‌ی کوتاه، اثرِ زهرِ غرور به جانش نفوذ می‌کند و با وجود و هستی‌اش به داد و ستد (ویرانگری) می‌پردازد.

نکته ادبی: داد و ستد: در اینجا کنایه از تعاملِ مخربِ زهر با جانِ آدمی است.

گر نذاری زهری اش را اعتقاد کو چه زهر آمد نگر در قوم عاد

اگر باور نداری که تکبر زهری کشنده است، نگاهی به سرنوشتِ قومِ عاد بینداز که چگونه به خاطرِ غرورشان نابود شدند.

نکته ادبی: قوم عاد: نمادِ قرآنیِ اقوامی که به قدرتِ ظاهری خود مغرور شدند و هلاک گشتند.

چونک شاهی دست یابد بر شهی بکشدش یا باز دارد در چهی

زمانی که پادشاهی بر پادشاهِ دیگر پیروز می‌شود، یا او را می‌کشد و یا در زندان و چاهِ اسارت نگه می‌دارد.

نکته ادبی: چه: مخففِ چاه، استعاره از بند و اسارت.

ور بیابد خستهٔ افتاده را مرهمش سازد شه و بدهد عطا

اما اگر پادشاهی، دشمنِ شکست‌خورده و زخمی را بیابد، گاهی با او مدارا کرده و به او بخشش و مرهم عطا می‌کند.

نکته ادبی: خسته: به معنای زخمی و آسیب‌دیده.

گر نه زهرست آن تکبر پس چرا کشت شه را بی گناه و بی خطا

اگر آن تکبر و غرور، زهرِ کشنده نیست، پس چرا فردِ مغرور، بی‌گناهان را بدونِ خطا می‌کشد؟

نکته ادبی: این بیت استدلالی است برای اثباتِ سمی بودنِ تکبر بر اساسِ عملکردِ ظالمانه.

وین دگر را بی ز خدمت چون نواخت زین دو جنبش زهر را شاید شناخت

و اینکه دیگری را بدونِ خدمت و شایستگی، موردِ نوازش قرار می‌دهد؛ از این دو رفتار (کشتنِ بی‌گناه و نوازشِ بی‌دلیل) می‌توان زهر بودنِ تکبر را شناخت.

نکته ادبی: نواخت: به معنای مهربانی و جایزه دادن است که در اینجا نشانه‌ی بی‌تعادلیِ ناشی از غرور است.

راه زن هرگز گدایی را نزد گرگ گرگ مرده را هرگز گزد

راهزنِ حرفه‌ای هرگز به دنبالِ زدنِ گدایِ بی‌چیز نیست، همان‌طور که گرگ، گرگِ مرده را نمی‌درد.

نکته ادبی: تضمینِ عرفانی: اشاره به اینکه قدرتِ کاذب سراغِ کسانی می‌رود که در خود چیزی برایِ ربودن (مقام، ثروت) می‌بینند.

خضر کشتی را برای آن شکست تا تواند کشتی از فجار رست

خضر نبی آن کشتی را شکست، برای اینکه بتواند آن را از دستِ پادشاهِ ظالم و غاصب نجات دهد.

نکته ادبی: خضر: نمادِ مربیِ الهی و بصیرت که باطنِ امور را می‌بیند.

چون شکسته می رهد اشکسته شو امن در فقرست اندر فقر رو

از آنجا که کشتیِ شکسته رهایی می‌یابد، تو نیز از خودیِ خود شکسته شو؛ چرا که امنیتِ حقیقی در «فقرِ» الی‌الله و فروتنی نهفته است.

نکته ادبی: فقر: در اصطلاح عرفانی به معنای تهی بودن از هستیِ خود و نیاز به خداوند است.

آن کهی کو داشت از کان نقد چند گشت پاره پاره از زخم کلند

آن کوهی که گنجینه‌ای از طلا و سکه در دل داشت، بر اثرِ ضرباتِ کلنگ (طمعِ دیگران) پاره‌پاره شد.

نکته ادبی: کوه: استعاره از انسانی است که خود را دارای کمالات می‌پندارد و همین باعثِ هجومِ بلاها به سوی او می‌شود.

تیغ بهر اوست کو را گردنیست سایه که افکندست بر وی زخم نیست

تیغِ سرنوشت برایِ کسی است که گردن کشیده و منم‌منم می‌کند؛ وگرنه کسی که چون سایه بر زمین افتاده، زخمی از تیغ نمی‌بیند.

نکته ادبی: گردن: کنایه از غرور و استکبار است.

مهتری نفطست و آتش ای غوی ای برادر چون بر آذر می روی

ای کسی که در غفلت به سر می‌بری، بزرگی و مهتری همچون آتش است و تو همچون نفت هستی؛ ای برادر، چرا خود را به میانِ آتش می‌اندازی؟

نکته ادبی: غوی: گمراه و نادان.

هر چه او هموار باشد با زمین تیرها را کی هدف گردد ببین

نگاه کن؛ هر آنچه که با زمین هموار و فروتن است، چگونه ممکن است هدفِ تیرِ بلا قرار گیرد؟

نکته ادبی: هموار بودن: کنایه از تواضع و نداشتنِ خودخواهی.

سر بر آرد از زمین آنگاه او چون هدفها زخم یابد بی رفو

اما آنگاه که چیزی از زمین سر بر می‌آورد (قد می‌کشد و مغرور می‌شود)، همچون هدفی برای تیرها می‌شود و پیاپی زخم می‌خورد.

نکته ادبی: بی‌رفو: کنایه از زخم‌هایی که دیگر قابلِ ترمیم و درمان نیستند.

نردبان خالق این ما و منیست عاقبت زین نردبان افتادنیست

این نردبانِ «ما و منی» و خودخواهی، آفریده‌ی ذهنِ خودِ ماست و عاقبتِ آن سقوط است.

نکته ادبی: ما و منی: کنایه از خودپرستی و اثباتِ وجودِ مستقلِ خویش.

هر که بالاتر رود ابله ترست که استخوان او بتر خواهد شکست

هر که بالاتر رود، نادان‌تر است؛ زیرا وقتی سقوط کند، استخوان‌هایش بدتر خواهد شکست.

نکته ادبی: ابله: اشاره به جهلِ کسی است که فریبِ اوجِ دنیوی را می‌خورد.

این فروعست و اصولش آن بود که ترفع شرکت یزدان بود

اینها که گفتیم فروعِ بحث هستند؛ اصلِ مطلب این است که خودبزرگ‌بینی و برتری‌جویی، شرک ورزیدن به مقامِ یزدان است.

نکته ادبی: ترفع: خود را برتر دیدن که در عرفان مانعِ دیدنِ عظمتِ الهی است.

چون نمردی و نگشتی زنده زو یاغیی باشی به شرکت ملک جو

تا زمانی که از خود نمردی و با حیاتِ الهی زنده نشدی، در ملکوتِ هستی، یاغی و شریکِ خدا محسوب می‌شوی.

نکته ادبی: یاغیی: سرکش و نافرمانِ در برابرِ اراده‌ی حق.

چون بدو زنده شدی آن خود ویست وحدت محضست آن شرکت کیست

وقتی که به او زنده شدی، دیگر آن جان، جانِ خودِ اوست؛ این همان وحدتِ محض است و دیگر جایی برای شرک باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: وحدت محض: مرتبه‌ای از سلوک که در آن فرد، اراده‌ای جز اراده‌ی حق ندارد.

شرح این در آینهٔ اعمال جو که نیابی فهم آن از گفت و گو

شرحِ این حقیقت را در آینه‌ی کردارِ خود بجوی؛ زیرا از راهِ بحث و گفت‌وگو نمی‌توان به فهمِ آن دست یافت.

نکته ادبی: آینه‌ی اعمال: کنایه از اینکه عمل و رفتار، بازتابِ حقیقتِ درونیِ انسان است.

گر بگویم آنچ دارم در درون بس جگرها گردد اندر حال خون

اگر بخواهم آن حقیقتِ درونی را برایت آشکار کنم، از شدتِ تأثیر، بسیاری از جگرها در همان لحظه خون می‌شود.

نکته ادبی: جگر خون شدن: کنایه از دردِ عمیق و آگاهیِ هولناک از حقیقتِ خویشتن.

بس کنم خود زیرکان را این بس است بانگ دو کردم اگر در ده کس است

همین‌جا سخن را کوتاه می‌کنم که برایِ زیرکان همین مقدار بس است؛ من حرفم را زدم، اگر کسی در این دهکده باشد که بفهمد.

نکته ادبی: بانگ دو کردن: کنایه از گفتنِ مطلب به اندازه‌ی کفایت است.

حاصل آن هامان بدان گفتار بد این چنین راهی بر آن فرعون زد

نتیجه‌ی آن سخنانِ زشتِ هامان، این بود که فرعون را به چنین راهِ هلاکت‌باری کشاند.

نکته ادبی: هامان و فرعون: نمادهایِ تاریخیِ استکبار و تملق که منجر به سقوط می‌گردند.

لقمهٔ دولت رسیده تا دهان او گلوی او بریده ناگهان

درست زمانی که لقمه‌ی حکومت و قدرت به دهانش رسیده بود، ناگهان مرگ گلوی او را فشرد و نابودش کرد.

نکته ادبی: لقمه‌ی دولت: کنایه از دست‌یابی به قدرتِ دنیوی.

خرمن فرعون را داد او به باد هیچ شه را این چنین صاحب مباد

او تمامِ هستیِ فرعون را به بادِ فنا داد؛ امیدوارم هیچ پادشاهی چنین سرنوشتِ شومی نداشته باشد.

نکته ادبی: به باد دادن: کنایه از برباد رفتنِ تمامِ قدرت و دارایی در یک لحظه.

آرایه‌های ادبی

استعاره زهر قاتل

تشبیه تکبر و خودبزرگ‌بینی به زهر که جان را نابود می‌کند.

نماد نردبان

نمادِ جایگاه و منزلتِ دنیوی که هر چه بلندتر باشد، سقوط از آن خطرناک‌تر است.

تلمیح قوم عاد، فرعون و هامان

اشاره به داستان‌های قرآنی برای تأکید بر سرنوشت شومِ مستکبران.

تناقض (پارادوکس) امن در فقرست

بیان این نکته که امنیتِ حقیقی در بی‌نیازی از خود و فروتنی (فقرِ عرفانی) است، نه در تکیه بر ثروت و قدرت.