مثنوی معنوی - دفتر چهارم

مولوی

بخش ۱۰۲ - مشورت کردن فرعون با ایسیه در ایمان آوردن به موسی علیه‌السلام

مولوی
باز گفت او این سخن با ایسیه گفت جان افشان برین ای دل سیه
بس عنایتهاست متن این مقال زود در یاب ای شه نیکو خصال
وقت کشت آمد زهی پر سود کشت این بگفت و گریه کرد و گرم گشت
بر جهید از جا و گفتا بخ لک آفتابی تاجر گشتت ای کلک
عیب کل را خود بپوشاند کلاه خاصه چون باشد کله خورشید و ماه
هم در آن مجلس که بشنیدی تو این چون نگفتی آری و صد آفرین
این سخن در گوش خورشید ار شدی سرنگون بر بوی این زیر آمدی
هیچ می دانی چه وعده ست و چه داد می کند ابلیس را حق افتقاد
چون بدین لطف آن کریمت باز خواند ای عجب چون زهره ات بر جای ماند
زهره ات ندرید تا زان زهره ات بودی اندر هر دو عالم بهره ات
زهره ای کز بهرهٔ حق بر درد چون شهیدان از دو عالم بر خورد
غافلی هم حکمتست و این عمی تا بماند لیک تا این حد چرا
غافلی هم حکمتست و نعمتست تا نپرد زود سرمایه ز دست
لیک نی چندانک ناسوری شود زهر جان و عقل رنجوری شود
خود کی یابد این چنین بازار را که به یک گل می خری گلزار را
دانه ای را صد درختستان عوض حبه ای را آمدت صد کان عوض
کان لله دادن آن حبه است تا که کان الله له آید به دست
زآنک این هوی ضعیف بی قرار هست شد زان هوی رب پایدار
هوی فانی چونک خود فا او سپرد گشت باقی دایم و هرگز نمرد
هم چو قطرهٔ خایف از باد و ز خاک که فنا گردد بدین هر دو هلاک
چون به اصل خود که دریا بود جست از تف خورشید و باد و خاک رست
ظاهرش گم گشت در دریا و لیک ذات او معصوم و پا بر جا و نیک
هین بده ای قطره خود را بی ندم تا بیابی در بهای قطره یم
هین بده ای قطره خود را این شرف در کف دریا شو آمن از تلف
خود کرا آید چنین دولت به دست قطره ای را بحری تقاضاگر شدست
الله الله زود بفروش و بخر قطره ای ده بحر پر گوهر ببر
الله الله هیچ تاخیری مکن که ز بحر لطف آمد این سخن
لطف اندر لطف این گم می شود که اسفلی بر چرخ هفتم می شود
هین که یک بازی فتادت بوالعجب هیچ طالب این نیابد در طلب
گفت با هامان بگویم ای ستیر شاه را لازم بود رای وزیر
گفت با هامان مگو این راز را کور کمپیری چه داند باز را

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات ترسیم‌گرِ معامله‌ای قدسی و روحانی میان بنده و پروردگار است؛ سفری که در آن سالک دعوت می‌شود هستیِ محدود، فانی و ناچیز خود را در برابرِ اقیانوسِ بی‌کرانِ وجودِ حق فدا کند تا به بقایی جاویدان دست یابد. شاعر با بهره‌گیری از تمثیلِ «قطره و دریا»، این پیوند را توصیف می‌کند و با لحنی مشفقانه و ترغیب‌گر، انسان را از غفلت و تعلل در این تجارتِ معنوی برحذر می‌دارد.

در این فضا، شخصیتِ تاجر نمادِ پیرِ راه یا همان ندای الهی است که به نفسِ بشری (که اینجا در قالب 'ایسیه' نمود یافته) بشارت می‌دهد که اگر جانِ خود را در این راه ببازد، به گنجی دست می‌یابد که عقلِ جزئیِ مادی از درکِ آن قاصر است. تأکیدِ اصلی بر این است که هستیِ آدمی، همچون قطره‌ای است که تا در خود محصور بماند، در معرضِ زوال و نابودی است، اما چون به دریای حق بپیوندد، از آسیب‌ها مصون می‌ماند و به اصلِ خویش بازمی‌گردد.

معنای روان

باز گفت او این سخن با ایسیه گفت جان افشان برین ای دل سیه

آن مرد (تاجر) این سخن را به ایسیه گفت: ای دلِ تیره و پرخطا، جانت را در این راه فدا کن.

نکته ادبی: «دلِ سیه» کنایه از نفسِ اماره یا وجودِ مادیِ آلوده به غفلت است.

بس عنایتهاست متن این مقال زود در یاب ای شه نیکو خصال

در بطنِ این گفتار، عنایت‌ها و بخشش‌های فراوانی نهفته است؛ ای پادشاهِ خوش‌طینت و صاحب‌دل، زودتر این حقیقت را دریاب.

نکته ادبی: «شه نیکو خصال» استعاره از مخاطبی است که ظرفیتِ پذیرشِ حق را دارد.

وقت کشت آمد زهی پر سود کشت این بگفت و گریه کرد و گرم گشت

زمانِ درو کردنِ محصولِ معنوی فرا رسیده است، چه کشتِ پر سودی! او این را گفت و گریست و حالش دگرگون (گرم) شد.

نکته ادبی: «وقتِ کشت» استعاره از فرصتِ کوتاه عمر و زمانِ انجام عملِ صالح است.

بر جهید از جا و گفتا بخ لک آفتابی تاجر گشتت ای کلک

از جا برخاست و گفت: چه خوش‌اقبالی! ای ذهنِ زیرک، خورشیدی در مقامِ تاجر برای تو نمایان شده است.

نکته ادبی: «بخ لک» ترکیبی عربی به معنای «خوشا بر تو» است.

عیب کل را خود بپوشاند کلاه خاصه چون باشد کله خورشید و ماه

کلاه و پوشش، عیبِ کل را می‌پوشاند؛ به‌ویژه اگر آن کلاه، خورشید و ماه باشد (اشاره به نورِ هدایت).

نکته ادبی: «کلاه» در اینجا نمادِ پوششِ عزت و سترِ الهی بر عیوبِ آدمی است.

هم در آن مجلس که بشنیدی تو این چون نگفتی آری و صد آفرین

همان لحظه که این سخنان را شنیدی، چرا نگفتی «آری» و با صد آفرین از آن استقبال نکردی؟

نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای ملامتِ تأخیر در پذیرشِ دعوتِ حق.

این سخن در گوش خورشید ار شدی سرنگون بر بوی این زیر آمدی

اگر خورشیدِ آسمان این سخن را می‌شنید، از سرِ اشتیاق و به امیدِ رسیدن به این مقام، از آسمان به زیر می‌آمد.

نکته ادبی: مبالغه در اهمیت و عظمتِ کلامِ حق که حتی خورشید را به تواضع وا می‌دارد.

هیچ می دانی چه وعده ست و چه داد می کند ابلیس را حق افتقاد

آیا می‌دانی چه وعده‌ای داده شده و چه بخشی انجام شده است؟ خداوند ابلیس (نفسِ متمرد) را نیز به سوی خود می‌خواند (یا دعوت به انتخابِ او می‌کند).

نکته ادبی: «افتقاد» به معنای سرکشی کردن، بازجستن و انتخاب کردن است.

چون بدین لطف آن کریمت باز خواند ای عجب چون زهره ات بر جای ماند

وقتی آن خدای کریم، تو را با چنین لطف و مهربانی به سوی خود فرا می‌خواند، شگفت‌آور است که چرا هنوز جانت در بدن باقی مانده است (و از شوق نمرده‌ای).

نکته ادبی: اشاره به کنایه از اینکه شوقِ دیدارِ حق باید چنان باشد که جان از تن برود.

زهره ات ندرید تا زان زهره ات بودی اندر هر دو عالم بهره ات

جان و توانِ تو باید از شدتِ این حیرت و شوق از هم بپاشد؛ اگر این‌چنین شود، بهره‌ی هر دو عالم نصیبِ تو خواهد شد.

نکته ادبی: «زهره دریدن» کنایه از نهایتِ ترس یا حیرتِ عمیق است.

زهره ای کز بهرهٔ حق بر درد چون شهیدان از دو عالم بر خورد

آن حیرت و دریدگی که از بهره‌یِ حق حاصل شود، باعث می‌شود تا انسان همچون شهیدان، از بندِ هر دو عالم رها شود و به بقا برسد.

نکته ادبی: «شهیدان» نمادِ کسانی هستند که از هستیِ موهومِ خود گذشته‌اند.

غافلی هم حکمتست و این عمی تا بماند لیک تا این حد چرا

اینکه تو در غفلت به سر می‌بری، بخشی از حکمتِ الهی است (پرده‌داری)، اما نباید این غفلت تا ابد ادامه یابد.

نکته ادبی: «عمی» به معنای کوریِ باطنی و غفلت است که در این بیت به عنوان مصلحتِ الهی توجیه می‌شود.

غافلی هم حکمتست و نعمتست تا نپرد زود سرمایه ز دست

این غفلت، حکمتی دارد و نعمتی است تا سرمایه‌یِ عمر و وجودِ تو به‌یک‌باره از دست نرود.

نکته ادبی: اشاره به اینکه اگر آدمی حقیقتِ هستیِ مطلق را در ابتدا می‌دید، توانِ تحملش را نداشت.

لیک نی چندانک ناسوری شود زهر جان و عقل رنجوری شود

اما این غفلت نباید به قدری عمیق شود که به زخمِ ناسور تبدیل گردد و مایه‌یِ رنجوریِ جان و عقل شود.

نکته ادبی: «ناسور» استعاره از گناهی است که درمانش دشوار است.

خود کی یابد این چنین بازار را که به یک گل می خری گلزار را

انسان کجا می‌تواند چنین بازاری بیابد که با تقدیمِ یک گلِ کوچک (هستیِ مادی)، یک گلزارِ کامل (نعمتِ ابدی) را بخرد؟

نکته ادبی: تشبیه هستیِ محدود به «گل» و هستیِ مطلق به «گلزار».

دانه ای را صد درختستان عوض حبه ای را آمدت صد کان عوض

در برابرِ دادنِ یک دانه، صد درختستان و در برابرِ یک حبه، صد معدنِ پر گوهر به دست می‌آوری.

نکته ادبی: تمثیلِ سودِ عظیمِ معنوی در ازای از دست دادنِ هستیِ جزئی.

کان لله دادن آن حبه است تا که کان الله له آید به دست

این کار برای آن است که آن حبه را در راهِ خدا بدهی تا خداوند در عوض، تمامِ وجودش را به تو ببخشد.

نکته ادبی: اشاره به حدیثِ قدسی «کُن لِلهِ یَکُن لَک».

زآنک این هوی ضعیف بی قرار هست شد زان هوی رب پایدار

زیرا این «هوی» (خواسته و نفسِ) ضعیف و بی‌قرار، تنها با پیوند خوردن به آن «هوی» (خواسته)‌یِ الهیِ پایدار، به ثبات می‌رسد.

نکته ادبی: بازی با واژه‌ی «هوی» به معنای خواهشِ نفسانی و «هوی» به معنایِ وجودِ حق.

هوی فانی چونک خود فا او سپرد گشت باقی دایم و هرگز نمرد

خواسته‌یِ فانی، وقتی خود را به دستِ حقیقتِ جاویدان می‌سپارد، خودش نیز باقی و جاودان می‌شود و هرگز نمی‌میرد.

نکته ادبی: تضاد میانِ فانی و باقی برای نشان دادنِ تعالیِ نفس.

هم چو قطرهٔ خایف از باد و ز خاک که فنا گردد بدین هر دو هلاک

مانندِ قطره‌ای که از باد و خاک می‌ترسد، زیرا در مواجهه با این دو، نابود می‌شود.

نکته ادبی: تمثیلِ فناپذیریِ هستیِ جزئی در برابرِ عواملِ مادی.

چون به اصل خود که دریا بود جست از تف خورشید و باد و خاک رست

اما وقتی آن قطره به اصلِ خویش که دریاست می‌پیوندد، از گزندِ خورشید، باد و خاک رهایی می‌یابد.

نکته ادبی: تمثیلِ پیوستنِ جزء به کل برای رسیدن به امنیت و جاودانگی.

ظاهرش گم گشت در دریا و لیک ذات او معصوم و پا بر جا و نیک

ظاهرِ قطره در دریا گم می‌شود، اما ذات و حقیقتِ آن در دریا معصوم، پایدار و نیک باقی می‌ماند.

نکته ادبی: بیانِ فنایِ عارف در حق که به معنیِ نیستی نیست، بلکه به معنای رسیدن به بقاست.

هین بده ای قطره خود را بی ندم تا بیابی در بهای قطره یم

ای قطره، بدونِ پشیمانی و ترس، خود را رها کن تا در ازایِ این قطره، اقیانوسی به دست آوری.

نکته ادبی: دعوت به تسلیمِ وجودی یا همان فنایِ فی‌الله.

هین بده ای قطره خود را این شرف در کف دریا شو آمن از تلف

ای قطره، این مقام و شرف را بپذیر و خود را به دریا بسپار تا از نابودی در امان بمانی.

نکته ادبی: «کف دریا» استعاره از آغوشِ رحمتِ الهی است.

خود کرا آید چنین دولت به دست قطره ای را بحری تقاضاگر شدست

کجا چنین دولتی نصیبِ کسی می‌شود که قطره‌ای، دریا را به سوی خود تقاضا کند (و با او یکی شود)؟

نکته ادبی: اشاره به شگفتیِ وصالِ بنده با پروردگار.

الله الله زود بفروش و بخر قطره ای ده بحر پر گوهر ببر

به خدا سوگند که زود بفروش و بخر؛ قطره‌ای از هستیِ خود را بده و دریایی از گوهرها به دست آور.

نکته ادبی: «الله الله» برای تأکید و تحریضِ مخاطب به تعجیل در کارِ خیر.

الله الله هیچ تاخیری مکن که ز بحر لطف آمد این سخن

به خدا قسم هیچ درنگی مکن؛ زیرا این سخن از دریای لطفِ الهی سرچشمه گرفته است.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ سرعت در سیر و سلوک.

لطف اندر لطف این گم می شود که اسفلی بر چرخ هفتم می شود

در اینجا لطف بر لطف افزوده می‌شود؛ چنان‌که پست‌ترین موجود (قطره یا بنده) به هفتمین آسمانِ عزت می‌رسد.

نکته ادبی: «اسفلی» (پست‌ترین) در مقابل «چرخ هفتم» (بلندترین) برای نشان دادنِ ارتقایِ مقام.

هین که یک بازی فتادت بوالعجب هیچ طالب این نیابد در طلب

آگاه باش که فرصتی بسیار شگفت‌انگیز برایت پیش آمده است که هیچ جستجوگری در طلب‌های دنیوی آن را نمی‌یابد.

نکته ادبی: «بازی» در اینجا به معنای بازیِ تقدیر یا فرصتِ الهی است.

گفت با هامان بگویم ای ستیر شاه را لازم بود رای وزیر

(نفس) گفت: این راز را به هامان (نفسِ اماره) بگو، چرا که پادشاه (عقل) به رأیِ وزیر (نفس) نیاز دارد.

نکته ادبی: «هامان» در اینجا نمادِ عقلِ جزئی یا نفسِ مدبر است که می‌خواهد در این معامله مداخله کند.

گفت با هامان مگو این راز را کور کمپیری چه داند باز را

(تاجر) پاسخ داد: این راز را به هامان مگو، چرا که انسانِ کور و کوردل، ارزشِ بازِ شکاری (حقیقتِ معنوی) را درک نمی‌کند.

نکته ادبی: «باز» نمادِ جانِ حقیقت‌جو و «کور» نمادِ نفسِ محجوب است.

آرایه‌های ادبی

استعاره قطره و دریا

قطره نمادِ وجودِ محدودِ آدمی و دریا نمادِ وجودِ نامحدودِ پروردگار است.

تضاد فانی و باقی

به کارگیری این دو واژه برای نشان دادنِ تفاوتِ میانِ هستیِ مادی و هستیِ الهی.

تمثیل هامان

نمادِ نفسِ اماره یا عقلِ جزئی که مانعِ شهودِ قلبی است.

مبالغه سرنگون بر بوی این زیر آمدی

خورشید اگر سخن را می‌شنید به زیر می‌آمد؛ اغراقی برای نشان دادنِ تأثیرگذاریِ کلام.

ایهام هوی

به کار بردنِ لفظ «هوی» با دو معنایِ خواهشِ نفسانی (پایین) و خواهشِ الهی (بالا) در ابیات ۱۸ و ۱۹.