مثنوی معنوی - دفتر چهارم

مولوی

بخش ۹۱ - بیان آنک هر حس مدرکی را از آدمی نیز مدرکاتی دیگرست کی از مدرکات آن حس دگر بی‌خبرست چنانک هر پیشه‌ور استاد اعجمی کار آن استاد دگر پیشه‌ورست و بی‌خبری او از آنک وظیفهٔ او نیست دلیل نکند کی آن مدرکات نیست اگر چه به حکم حال منکر بود آن را اما از منکری او اینجا جز بی‌خبری نمی‌خواهیم درین مقام

مولوی
چنبرهٔ دید جهان ادراک تست پردهٔ پاکان حس ناپاک تست
مدتی حس را بشو ز آب عیان این چنین دان جامه شوی صوفیان
چون شدی تو پاک پرده بر کند جان پاکان خویش بر تو می زند
جمله عالم گر بود نور و صور چشم را باشد از آن خوبی خبر
چشم بستی گوش می آری به پیش تا نمایی زلف و رخسارهٔ به تیش
گوش گوید من به صورت نگروم صورت ار بانگی زند من بشنوم
عالمم من لکی اندر فن خویش فن من جز حرف و صوتی نیست بیش
هین بیا بینی ببین این خوب را نیست در خور بینی این مطلوب را
گر بود مشک و گلابی بو برم فن من اینست و علم و مخبرم
کی ببینم من رخ آن سیم ساق هین مکن تکلیف ما لیس یطاق
باز حس کژ نبیند غیر کژ خواه کژ غژ پیش او یا راست غژ
چشم احول از یکی دیدن یقین دانک معزولست ای خواجه معین
تو که فرعونی همه مکری و زرق مر مرا از خود نمی دانی تو فرق
منگر از خود در من ای کژباز تو تا یکی تو را نبینی تو دوتو
بنگر اندر من ز من یک ساعتی تا ورای کون بینی ساحتی
وا رهی از تنگی و از ننگ و نام عشق اندر عشق بینی والسلام
پس بدانی چونک رستی از بدن گوش و بینی چشم می داند شدن
راست گفتست آن شه شیرین زبان چشم گرد مو به موی عارفان
چشم را چشمی نبود اول یقین در رحم بود او جنین گوشتین
علت دیدن مدان پیه ای پسر ورنه خواب اندر ندیدی کس صور
آن پری و دیو می بیند شبیه نیست اندر دیدگاه هر دو پیه
نور را با پیه خود نسبت نبود نسبتش بخشید خلاق ودود
آدمست از خاک کی ماند به خاک جنیست از نار بی هیچ اشتراک
نیست مانندای آتش آن پری گر چه اصلش اوست چون می بنگری
مرغ از بادست و کی ماند به باد نامناسب را خدا نسبت به داد
نسبت این فرعها با اصلها هست بی چون ار چه دادش وصلها
آدمی چون زادهٔ خاک هباست این پسر را با پدر نسبت کجاست
نسبتی گر هست مخفی از خرد هست بی چون و خرد کی پی برد
باد را بی چشم اگر بینش نداد فرق چون می کرد اندر قوم عاد
چون همی دانست مومن از عدو چون همی دانست می را از کدو
آتش نمرود را گر چشم نیست با خلیلش چون تجشم کردنیست
گر نبودی نیل را آن نور و دید از چه قبطی را ز سبطی می گزید
گرنه کوه و سنگ با دیدار شد پس چرا داود را او یار شد
این زمین را گر نبودی چشم جان از چه قارون را فرو خورد آنچنان
گر نبودی چشم دل حنانه را چون بدیدی هجر آن فرزانه را
سنگ ریزه گر نبودی دیده ور چون گواهی دادی اندر مشت در
ای خرد بر کش تو پر و بالها سوره بر خوان زلزلت زلزالها
در قیامت این زمین بر نیک و بد کی ز نادیده گواهیها دهد
که تحدث حالها و اخبارها تظهر الارض لنا اسرارها
این فرستادن مرا پیش تو میر هست برهانی که بد مرسل خبیر
کین چنین دارو چنین ناسور را هست درخور از پی میسور را
واقعاتی دیده بودی پیش ازین که خدا خواهد مرا کردن گزین
من عصا و نور بگرفته به دست شاخ گستاخ ترا خواهم شکست
واقعات سهمگین از بهر این گونه گونه می نمودت رب دین
در خور سر بد و طغیان تو تا بدانی کوست درخوردان تو
تا بدانی کو حکیمست و خبیر مصلح امراض درمان ناپذیر
تو به تاویلات می گشتی از آن کور و گر کین هست از خواب گران
وآن طبیب و آن منجم در لمع دید تعبیرش بپوشید از طمع
گفت دور از دولت و از شاهیت که درآید غصه در آگاهیت
از غذای مختلف یا از طعام طبع شوریده همی بیند منام
زانک دید او که نصیحت جو نه ای تند و خون خواری و مسکین خو نه ای
پادشاهان خون کنند از مصلحت لیک رحمتشان فزونست از عنت
شاه را باید که باشد خوی رب رحمت او سبق دارد بر غضب
نه غضب غالب بود مانند دیو بی ضرورت خون کند از بهر ریو
نه حلیمی مخنث وار نیز که شود زن روسپی زان و کنیز
دیوخانه کرده بودی سینه را قبله ای سازیده بودی کینه را
شاخ تیزت بس جگرها را که خست نک عصاام شاخ شوخت را شکست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این ابیات، مولانا با نگاهی عرفانی به نقد محدودیت‌های حواس پنج‌گانه ظاهری می‌پردازد و آن‌ها را حصاری می‌داند که آدمی را از ادراک حقیقت مطلق بازمی‌دارد. از دیدگاه او، حواسِ حیوانی و مادی تنها قادر به درک جهان صوری هستند و برای دیدن حقیقتِ پنهان، نیاز به پاک‌سازی باطن و خروج از قفس تن است.

در بخش میانی، شاعر با استدلال‌های تمثیلی به اثبات شعور و آگاهی در تمام ذرات هستی می‌پردازد؛ از سنگ و خاک گرفته تا عناصر طبیعت، همگی دارای نوعی بینش الهی هستند که از حواس ظاهری فراتر است. او در نهایت بر اهمیت وجود یک پیر راهنما برای درمان کوریِ جان و رهایی از تأویل‌های نادرست نفسانی تأکید می‌ورزد تا انسان بتواند از پوسته‌ها عبور کرده و به هسته اصلی حقیقت برسد.

معنای روان

چنبرهٔ دید جهان ادراک تست پردهٔ پاکان حس ناپاک تست

محدوده و دایره دید تو، محدود به ادراکات حسی توست؛ این حواس مادی، پرده‌ای است که بر حقیقت پاکان کشیده شده است.

نکته ادبی: چنبره به معنای قفس یا دایره‌ای است که محیط بر چیزی باشد؛ کنایه از محدودیت حواس.

مدتی حس را بشو ز آب عیان این چنین دان جامه شوی صوفیان

مدتی حواس خود را از آلودگی‌های مادی با آبِ حقیقت بشوی؛ این کار درست مانند شستن لباس توسط صوفیان برای پاکیزگی است.

نکته ادبی: اشاره به آداب صوفیانه در طهارت و پاکیزگی لباس و باطن.

چون شدی تو پاک پرده بر کند جان پاکان خویش بر تو می زند

هنگامی که درون تو پاک شد و پرده‌ها کنار رفت، حقیقتِ جانِ پاکان بر تو آشکار می‌شود.

نکته ادبی: پرده برکند استعاره از مکاشفه و رفع حجاب.

جمله عالم گر بود نور و صور چشم را باشد از آن خوبی خبر

اگر تمام عالم فقط نور و صورت‌های ظاهری بود، همان چشم سر برای شناختِ زیبایی‌ها کافی بود.

نکته ادبی: نور و صور نماد پدیده‌های عالم ماده هستند.

چشم بستی گوش می آری به پیش تا نمایی زلف و رخسارهٔ به تیش

تو چشم خود را بر حقیقت بسته‌ای و تنها گوش را به کار گرفته‌ای تا مثلاً زیبایی زلف و رخسار را با گوش بشنوی (که این ممکن نیست).

نکته ادبی: نقد حواس ناقص؛ به تیش یعنی به وسیله آن.

گوش گوید من به صورت نگروم صورت ار بانگی زند من بشنوم

گوشِ تو می‌گوید من با صورت کاری ندارم؛ اگر صورت صدایی ایجاد کند، من آن را می‌شنوم.

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی) به حواس.

عالمم من لکی اندر فن خویش فن من جز حرف و صوتی نیست بیش

من در فنِ شنیدنِ خود استادم، اما تخصص من چیزی جز شنیدن حرف و صوت نیست.

نکته ادبی: اشاره به محدودیت گوش که فقط در حوزه اصوات عمل می‌کند.

هین بیا بینی ببین این خوب را نیست در خور بینی این مطلوب را

ای حس بویایی، بیا و این محبوب زیبا را ببین؛ اما بینی لایق دیدن این محبوب نیست.

نکته ادبی: خطاب به حس بویایی که ادعای شناخت محبوب را دارد.

گر بود مشک و گلابی بو برم فن من اینست و علم و مخبرم

اگر مشک و گلابی باشد، من آن را می‌بویم؛ تخصص من همین است و علم و آگاهی من فراتر از بو نیست.

نکته ادبی: تأکید بر محدود بودن حواس در قلمرو خاص خود.

کی ببینم من رخ آن سیم ساق هین مکن تکلیف ما لیس یطاق

چگونه می‌توانم چهره آن زیباروی (سیم ساق) را ببینم؟ پس مرا به کاری که از عهده‌ام خارج است، مجبور نکن.

نکته ادبی: اشاره به قاعده فقهی لا تکلف نفس الا وسعها (تکلیف مالایطاق).

باز حس کژ نبیند غیر کژ خواه کژ غژ پیش او یا راست غژ

حسِ معیوب و منحرف، جز کژی و انحراف نمی‌بیند؛ چه حقیقت کج باشد و چه راست، او آن را کج می‌بیند.

نکته ادبی: کژغژ: تکرار برای تأکید بر انحراف و ناهمواری.

چشم احول از یکی دیدن یقین دانک معزولست ای خواجه معین

ای دوست، بدان که چشمِ لوچ (احول) که یکی را دوتا می‌بیند، از حقیقت‌بینی عزل شده و ناتوان است.

نکته ادبی: چشم احول نماد نگرش دوگانه و دور از توحید است.

تو که فرعونی همه مکری و زرق مر مرا از خود نمی دانی تو فرق

تو که مانند فرعون غرق در مکر و فریب هستی، چگونه می‌خواهی میان خود و منِ واقعی تفاوت قائل شوی؟

نکته ادبی: فرعونی بودن کنایه از طغیان و استکبار نفس است.

منگر از خود در من ای کژباز تو تا یکی تو را نبینی تو دوتو

ای کسی که در شناختِ حقیقت کج‌بازی می‌کنی، از زاویه دیدِ نفسانی خود به من نگاه نکن، تا یکی بودنِ حق را دوتا نبینی.

نکته ادبی: اشاره به اینکه دیدگاه نفسانی باعث تکثر و تفرقه در ادراک می‌شود.

بنگر اندر من ز من یک ساعتی تا ورای کون بینی ساحتی

برای لحظه‌ای از دریچه نگاهِ من به هستی بنگر، تا ساحتی فراتر از جهان مادی را مشاهده کنی.

نکته ادبی: ساحت در اینجا به معنای عالم یا قلمرو وجودی است.

وا رهی از تنگی و از ننگ و نام عشق اندر عشق بینی والسلام

در این صورت از قید تنگنای جسم و نام و ننگ رها می‌شوی و تنها عشق را در همه جا می‌بینی و به آرامش می‌رسی.

نکته ادبی: تضاد بین تنگی (دنیا) و عشق (بی‌کرانگی).

پس بدانی چونک رستی از بدن گوش و بینی چشم می داند شدن

آن‌گاه که از قید بدن رها شدی، درمی‌یابی که گوش و بینی می‌توانند کار چشم را انجام دهند و ادراکی فراتر از حواس پیدا کنند.

نکته ادبی: اشاره به وحدت حواس در عالم معنا.

راست گفتست آن شه شیرین زبان چشم گرد مو به موی عارفان

آن شاه شیرین‌سخن (اشاره به اولیاء خدا) راست گفت که چشمِ عارفان، موشکاف و دقیق است.

نکته ادبی: شه شیرین زبان احتمالاً به پیامبر یا پیرِ راه اشاره دارد.

چشم را چشمی نبود اول یقین در رحم بود او جنین گوشتین

چشم در آغاز آفرینش در رحم مادر وجود نداشت و تنها پاره‌گوشتی بود که به صورت جنین بود.

نکته ادبی: یادآوری سیر تکاملی آفرینش انسان.

علت دیدن مدان پیه ای پسر ورنه خواب اندر ندیدی کس صور

ای پسر، علت دیدن را پیه و گوشت چشم ندان؛ وگرنه در خواب که چشم بسته است، چطور صورت‌ها را می‌بینی؟

نکته ادبی: استدلال منطقی برای اثبات غیرمادی بودن دیدن.

آن پری و دیو می بیند شبیه نیست اندر دیدگاه هر دو پیه

انسان در خواب، پری و دیو را می‌بیند؛ در حالی که در هنگام خواب، چشمی که از پیه ساخته شده، کار نمی‌کند.

نکته ادبی: پیه استعاره از عضو مادی چشم است.

نور را با پیه خود نسبت نبود نسبتش بخشید خلاق ودود

نور و حقیقتِ دیدن، ربطی به پیه چشم ندارد؛ خداوندِ مهربان این قابلیت را به چشم بخشیده است.

نکته ادبی: ودود از صفات خداوند به معنای بسیار مهربان.

آدمست از خاک کی ماند به خاک جنیست از نار بی هیچ اشتراک

آدم از خاک آفریده شده اما آیا به خاک مانده است؟ نه؛ جن نیز از آتش است و هیچ شباهتی به آتش ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوت ماهیت با اصلِ آفرینش.

نیست مانندای آتش آن پری گر چه اصلش اوست چون می بنگری

آن جن، مانند آتش نیست؛ اگرچه اگر به اصلش بنگری، از آتش است اما در مقام فعلی متفاوت است.

نکته ادبی: اشاره به تفاوت ظهور و اصل.

مرغ از بادست و کی ماند به باد نامناسب را خدا نسبت به داد

پرنده از باد پدید آمده اما آیا شبیه باد است؟ خداوند نسبت‌هایی را قرار داده که با ظاهر تفاوت دارد.

نکته ادبی: نقد سطحی‌نگری در نسبت‌ها.

نسبت این فرعها با اصلها هست بی چون ار چه دادش وصلها

نسبت این فرع‌ها (مخلوقات) با اصل‌ها (عناصر آفرینش) از طریقِ الهی و بدون واسطه است، هرچند که ظاهراً به هم وصل شده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه پیوندها در عالم ملکوت بی‌چون و چراست.

آدمی چون زادهٔ خاک هباست این پسر را با پدر نسبت کجاست

آدمی که زاده خاکِ ناچیز است، چه نسبتی با پدر آسمانی (روح الهی) دارد؟

نکته ادبی: هبا به معنای غبار و ذرات معلق در هوا که نماد ناچیزی است.

نسبتی گر هست مخفی از خرد هست بی چون و خرد کی پی برد

اگر نسبتی هم میان آن‌ها باشد، از خردِ عادی پنهان است؛ آن نسبت بی‌چون است و عقل به آن راه ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر عجز عقل در درک اسرار الهی.

باد را بی چشم اگر بینش نداد فرق چون می کرد اندر قوم عاد

اگر خداوند به باد بینایی نداده بود، چطور باد در قوم عاد توانست تفاوت میان مؤمن و کافر را تشخیص دهد؟

نکته ادبی: اشاره به داستان قوم عاد که باد، مؤمنان را از کافران تشخیص داد.

چون همی دانست مومن از عدو چون همی دانست می را از کدو

چگونه آن بادِ مأمور، مؤمن را از دشمن تشخیص می‌داد؟ همان‌طور که انسان شراب را از ظرفِ کدو می‌شناسد.

نکته ادبی: تمثیل برای تبیین شعورِ جمادات.

آتش نمرود را گر چشم نیست با خلیلش چون تجشم کردنیست

اگر آتشِ نمرود چشم و شعور نداشت، چگونه خلیلِ خدا را در میان خود به سلامت نگه داشت؟

نکته ادبی: اشاره به داستان ابراهیم و آتش نمرود.

گر نبودی نیل را آن نور و دید از چه قبطی را ز سبطی می گزید

اگر نیل (رود نیل) بینایی نداشت، چطور در زمان موسی، برای قبطیان خون می‌شد و برای سبطیان (بنی‌اسرائیل) آب گوارا؟

نکته ادبی: اشاره به معجزه رود نیل.

گرنه کوه و سنگ با دیدار شد پس چرا داود را او یار شد

اگر کوه و سنگ بینا نبودند، پس چرا همراه با داود (پیامبر) خداوند را تسبیح می‌گفتند؟

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن درباره همراهی کوه‌ها با تسبیح داود.

این زمین را گر نبودی چشم جان از چه قارون را فرو خورد آنچنان

اگر این زمین چشمِ باطن نداشت، چگونه قارون و گنج‌هایش را در خود فرو برد؟

نکته ادبی: اشاره به داستان قارون.

گر نبودی چشم دل حنانه را چون بدیدی هجر آن فرزانه را

اگر آن ستون (حنانه) که پیامبر به آن تکیه می‌داد، چشم دل نداشت، چگونه هجرانِ آن فرزانه را درک کرد و نالید؟

نکته ادبی: اشاره به داستان گریه ستون حنانه برای پیامبر.

سنگ ریزه گر نبودی دیده ور چون گواهی دادی اندر مشت در

اگر سنگ‌ریزه چشم نداشت، چگونه در مشتِ پیامبر گواهی به رسالت او داد؟

نکته ادبی: اشاره به معجزه تسبیح سنگ‌ریزه در دست پیامبر.

ای خرد بر کش تو پر و بالها سوره بر خوان زلزلت زلزالها

ای خرد، بال و پر خود را باز کن و سوره «زلزلت» را بخوان که چگونه زمین اسرار خود را فاش می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به سوره زلزال و واقعه قیامت.

در قیامت این زمین بر نیک و بد کی ز نادیده گواهیها دهد

در قیامت، زمین چگونه می‌تواند به اعمال نیک و بدِ انسان‌ها گواهی دهد اگر بینا و شاهد نباشد؟

نکته ادبی: استدلال منطقی بر اساس آیات قرآنی.

که تحدث حالها و اخبارها تظهر الارض لنا اسرارها

همان‌طور که قرآن می‌گوید: زمین اخبار خود را بازگو می‌کند و اسرارش را برای ما آشکار می‌سازد.

نکته ادبی: ترجمه و تفسیر آیه «تحدث اخبارها».

این فرستادن مرا پیش تو میر هست برهانی که بد مرسل خبیر

اینکه مرا به عنوان راهنما نزد تو فرستاده‌اند، برهانی است که فرستنده، آگاه و بینا بوده است.

نکته ادبی: اشاره به نقش مرشد و ولی خدا.

کین چنین دارو چنین ناسور را هست درخور از پی میسور را

چنین دارویی برای چنین زخمِ عمیقی (بیماریِ جهل)، باید متناسب و کارآمد باشد.

نکته ادبی: ناسور استعاره از گناه و بیماریِ مزمنِ نفس.

واقعاتی دیده بودی پیش ازین که خدا خواهد مرا کردن گزین

تو پیش از این وقایعی را دیده بودی که نشان می‌داد خداوند قصد دارد مرا برای هدایت تو برگزیند.

نکته ادبی: اشاره به مکاشفات یا رویدادهایی که راهنما را تأیید می‌کند.

من عصا و نور بگرفته به دست شاخ گستاخ ترا خواهم شکست

من با عصای حقیقت و نورِ الهی به سراغ تو آمده‌ام تا شاخِ تکبر و گستاخی تو را بشکنم.

نکته ادبی: اشاره به داستان موسی و فرعون (عصا).

واقعات سهمگین از بهر این گونه گونه می نمودت رب دین

خداوندِ دین، آن رویدادهای سهمگین را برای این به تو نشان داد تا بیدار شوی.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه حوادث تلخ برای تربیت نفس است.

در خور سر بد و طغیان تو تا بدانی کوست درخوردان تو

آن حوادث متناسب با طغیان و سرکشی تو بود، تا بفهمی که او کاملاً به احوال تو آگاه است.

نکته ادبی: اشاره به تناسب میانِ درد و درمان الهی.

تا بدانی کو حکیمست و خبیر مصلح امراض درمان ناپذیر

تا بدانی که او حکیم و آگاه است و می‌تواند بیماری‌هایی را درمان کند که هیچ طبیب دیگری قادر به درمانش نیست.

نکته ادبی: اشاره به طب روحانی و درمان امراض نفسانی.

تو به تاویلات می گشتی از آن کور و گر کین هست از خواب گران

تو با تأویل‌های نادرست از حقیقت دور می‌شدی؛ بدان که این بی‌خبری، ناشی از خوابِ غفلت است.

نکته ادبی: نقد تأویل‌های نفسانی که برای توجیه خطا به کار می‌رود.

وآن طبیب و آن منجم در لمع دید تعبیرش بپوشید از طمع

آن طبیب و منجمِ (تعبیرکننده خواب) در آن زمان، چون طمع داشت، تعبیر واقعیِ آن خواب را از تو پنهان کرد.

نکته ادبی: اشاره به داستان فردی که از حقیقت محروم ماند به دلیل طمعِ تعبیرکننده.

گفت دور از دولت و از شاهیت که درآید غصه در آگاهیت

او به دروغ گفت که این خواب نشانه‌ی دوری از دولت و پادشاهی است، تا اندوه بر تو چیره شود و حقیقت را درک نکنی.

نکته ادبی: اشاره به فریب‌کاریِ افرادی که به جای هدایت، گمراه می‌کنند.

از غذای مختلف یا از طعام طبع شوریده همی بیند منام

خواب‌های آشفته گاهی نتیجه‌ی خوردن غذاهای گوناگون و نامناسب است که طبعِ انسان را شوریده می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به تأثیر جسم بر روح و خواب‌های پریشان.

زانک دید او که نصیحت جو نه ای تند و خون خواری و مسکین خو نه ای

او دریافت که تو طالب پند و اندرز نیستی؛ بلکه شخصیتی تندخو، خون‌ریز و ستیزه‌جو داری و از فروتنی و آرامش بی‌بهره‌ای.

نکته ادبی: مسکین‌خو در اینجا به معنی فروتن و دارای خوی آرام و نجیب است.

پادشاهان خون کنند از مصلحت لیک رحمتشان فزونست از عنت

فرمانروایان اگر خونی بریزند، از روی مصلحت‌سنجی و اداره امور است، اما در ذات آنان، میل به بخشش و رحمت بسیار بیش از میل به آزار و سخت‌گیری است.

نکته ادبی: عنت به معنای رنج، سختی و آزار است.

شاه را باید که باشد خوی رب رحمت او سبق دارد بر غضب

شایسته است که پادشاه صفات خداوند را در خود متجلی سازد و همواره بخشایش او بر خشم و غضبش پیشی بگیرد.

نکته ادبی: خوی رب به معنای اتصاف به صفات خداوندی است.

نه غضب غالب بود مانند دیو بی ضرورت خون کند از بهر ریو

پادشاه نباید مانند دیوان اسیر خشم و غضب خویش باشد که بی هیچ دلیل و ضرورتی و صرفاً برای فریب‌کاری و خودخواهی، دست به خون‌ریزی بزند.

نکته ادبی: ریو در زبان کهن به معنای حیله و فریب است.

نه حلیمی مخنث وار نیز که شود زن روسپی زان و کنیز

و نه چنان سست‌عنصر و بیش‌از‌حد بردبار باشد که این بی‌عملی، باعث گستاخی اراذل و اوباش شود و حرمت‌ها شکسته گردد.

نکته ادبی: مخنث در متون کلاسیک به کنایه از سستی، فقدان قاطعیت و ضعفِ مردانگی به کار می‌رود.

دیوخانه کرده بودی سینه را قبله ای سازیده بودی کینه را

تو درون خویش را به جایگاه شیاطین تبدیل کرده بودی و کینه و دشمنی را به عنوان تنها مسیر و قبله‌گاه خود برگزیده بودی.

نکته ادبی: دیوخانه استعاره از دلی است که از رذایل اخلاقی پر شده است.

شاخ تیزت بس جگرها را که خست نک عصاام شاخ شوخت را شکست

رفتار تند و ستیزه‌جویانه تو، قلب‌ها و روان‌های بسیاری را مجروح کرد؛ اما اکنون عصای حکمت و قدرت من، ابزارِ تهاجم و غرور تو را در هم شکسته است.

نکته ادبی: شاخ تیز نمادِ کبر و غرورِ متکبرانه است و عصا در اینجا تداعی‌گر عصای موسی است که باطل را نابود می‌کند.