مثنوی معنوی - دفتر چهارم
بخش ۹۰ - بیان آنک عمارت در ویرانیست و جمعیت در پراکندگیست و درستی در شکستگیست و مراد در بیمرادیست و وجود در عدم است و علی هذا بقیة الاضداد والازواج
مولویدرک و برداشت
هوش مصنوعیدرونمایه و پیام
این اثر با تمثیلی از یک صحنهی سادهیِ زمینکنی آغاز میشود تا حقیقتی عرفانی را تبیین کند: برای رسیدن به کمال و ساختنِ بنایِ معرفت، گاهی باید ویرانیهایِ ظاهری را تحمل کرد. شاعر با مثالهای ملموسی همچون جراحیِ زخم، خرد کردنِ گندم در آسیاب و کارِ پیشهوران، نشان میدهد که بسیاری از رنجها و تغییرات، مقدمهیِ رسیدن به نتیجهای نیکو و پختهتر هستند.
در بخشِ دوم، کلام به سمتِ مبحثِ «ادراکِ ذهنی» و «جهانبینی» سوق مییابد. محورِ اصلی این است که انسانها جهان را آنگونه میبینند که خود هستند؛ نه آنگونه که در حقیقت هست. اگر کسی اسیرِ خواهشهای نفسانی باشد، در هر جایِ جهان، جز زشتی و مکر چیزی نمیبیند، درست مانندِ گاوی که در شهری آباد، تنها به دنبالِ پوستِ خربزه است. این نگاهِ صریح و فلسفی، دعوت به پالایشِ درون برای دیدنِ زیباییهایِ مطلقِ هستی است.
معنای روان
شخصی در حالِ کندنِ زمین بود؛ فردی ناآگاه با دیدنِ این کار برآشفت و داد و فریاد به راه انداخت.
آن فردِ نادان پرسید: چرا این زمین را ویران میکنی؟ با این کار هم زمین را میشکافی و هم نظمِ آن را به هم میزنی.
مرد در پاسخ گفت: ای نادان، برو و دخالت نکن؛ تو باید بدانی که ساختنِ بنایی نو، مستلزمِ تخریبِ خرابیهاست.
تا این زمین بهظاهر زشت و ویران نشود، چگونه ممکن است گلزار و مزرعهای پربار از آن پدید آید؟
تا وقتی نظمِ ظاهریِ یک مکان دگرگون نشود، چگونه باغ و بوستان و محصولاتِ آن پدیدار خواهد شد؟
تا وقتی زخمِ ورمکرده را با تیغِ جراحی نشکافی، چگونه میخواهی آن را درمان کنی و به حالتِ نیکو و زیبا بازگردانی؟
تا زمانی که اخلاطِ فاسدِ بدن با دارو شسته و دفع نشود، چگونه بیماری برطرف میشود و شفا حاصل میگردد؟
خیاط پارچه را پارهپاره میکند تا لباس بدوزد؛ آیا کسی به خیاطِ ماهر اعتراض میکند که چرا پارچه را بریدی؟
کسی نمیپرسد که چرا این پارچهی نفیس (اطلس) را بریدی، زیرا نتیجهی کارِ او، پدید آمدنِ لباسی فاخر است.
هر بنای کهنهای را که بخواهند بازسازی کنند، آیا ابتدا آن را خراب نمیکنند تا پیریزیِ نو ممکن شود؟
به همین ترتیب، نجار و آهنگر و قصاب نیز پیش از آنکه کارِ اصلیِ خود را برای ساختن انجام دهند، باید چیزی را خراب یا تکهتکه کنند.
همانطور که کوبیدنِ داروها مثل هلیله و بلیله، برای سلامتِ تن ضروری است، این ویرانیهای ظاهری هم برای آبادانی لازم است.
تا گندم را در آسیاب خرد نکنی، چگونه میخواهی آردِ آن را بر سرِ سفرهی خود داشته باشی و از آن نان تهیه کنی؟
تو که به دنبالِ نان و روزی هستی، باید از بندِ خواهشهای نفسانی رها شوی تا از دامِ آن ماهیگیر (هوا و هوس) نجات یابی.
اگر پند و اندرزِ پیامبران را بپذیری، از چنگالِ این قلابِ (شست) بیپایانِ دنیوی رها خواهی شد.
آنقدر خودت را بنده و اسیرِ هوای نفس کردی که کرمِ کوچکِ خواهشهای نفسانی، در چشمت به اژدهایی بزرگ تبدیل شده است.
من اژدهایی را در برابرِ اژدهایِ نفسِ تو آوردهام تا با قدرتِ معنوی، تو را به راهِ درست بازگردانم.
تا قدرتِ معنویِ من، قدرتِ نفسِ تو را بشکند و آن اژدهایِ هوس را از پای درآورد.
اگر به این حقیقت تن دهی، از شرِ این دو نفسِ سرکش رها میشوی؛ وگرنه، همین نفسِ تو، تو را نابود خواهد کرد.
آن فردِ نادان گفت: حقاً که جادویِ قدرتمندی داری که با مکر و حیله، میانِ مردم تفرقه و دوری انداختی.
مردمِ یکدل را به دو گروه تقسیم کردی؛ جادو قدرتِ نفوذ در سختترین سنگها و کوهها را دارد (و تو هم همینگونه نفوذ کردی).
پاسخ داد: من غرق در پیامِ خداوند هستم؛ کسی که با نامِ خدا سخن میگوید، چگونه میتواند اهلِ جادو باشد؟
غفلت و کفرِ درونی، سرچشمهی جادوگری است؛ در حالی که جانِ پیامبرگونه، مشعلی برای هدایت و دین است.
ای فردِ گستاخ، من کجا و جادوگران کجا؟ نفسِ من چنان پاک است که حتی حضرت مسیح نیز از دمِ من (تأثیرِ سخنِ من) به رشک میآید.
من چگونه به جادوگران شبیه هستم، در حالی که کتابهای مقدس از نورِ جانِ من بهره میگیرند؟
چون تو خودت با بالهای هوایِ نفس پرواز میکنی، ناچار گمان میکنی که من هم اهلِ مکر و جادو هستم.
هر کس که افکار و کردارش مانندِ حیواناتِ درنده باشد، به انسانهای پاک و کریم هم بدگمان است.
تو که جزئی از این جهانی، هرگونه که باشی، کلِ جهان را نیز بر اساسِ صفاتِ خودت میبینی.
اگر خودت سرگیجه داشته باشی و سرت بچرخد، تمامِ اتاق و خانه را در حالِ چرخش میبینی.
اگر سوار بر کشتی در دریا حرکت کنی، ساحلِ دریا را در حالِ حرکت و دویدن میبینی (در حالی که تو در حرکتی).
اگر دلت از جنگ و نزاع تنگ باشد، تمامِ دنیا را در نظرت تنگ و تیره و تار میبینی.
اگر در کنارِ دوستان و به خوشی باشی، این جهان در نظرت چون گلستانی زیبا جلوه میکند.
بسیارند کسانی که به شام و عراق سفر کردند، اما چون درونشان تاریک بود، جز بدی و کفر چیزی ندیدند.
بسیارند کسانی که به هند و هرات رفتند، اما به جای دیدنِ زیباییها، فقط به فکرِ خرید و فروش و سودِ خود بودند.
بسیارند کسانی که به ترکستان و چین سفر کردند، اما در آنجا هم فقط به دنبالِ مکر و حیلهگری بودند.
کسی که ادراک و بینشِ او محدود به ظواهر است، به هر سرزمینی که برود، همین حال را خواهد داشت.
گاو اگر ناگهان واردِ شهری بزرگ شود، تمامِ شهر را زیرِ پا میگذارد و از این سو به آن سو میرود.
او از تمامِ خوشیها و زیباییها و نعمتهای شهر، چیزی نمیبیند جز پوستِ خربزهای که در گوشهای افتاده است.
آن پوستِ خربزه یا علفی که در راه افتاده، تنها چیزی است که مناسبِ طبعِ گاوی یا خری است.
کسی که در بندِ طبیعت و غرایزِ جسمانیِ خود اسیر است، ذهنِ خشک و بستهای دارد و به حقیقتِ متعالی دست نمییابد.
اما فضایِ معنوی که در آن قید و بندهای مادی از بین میرود، همان سرزمینِ وسیعِ خداوند است که اهلِ حقیقت آن را میبینند.
انسانی که جانش به نورِ حق روشن است، هر لحظه جهان را بهگونهای تازه و نو در برابرِ خود میبیند.
اگر بهشت و نهرهای آن هم برای چنین شخصی تکراری و در یک صفتِ خاص محدود شود، در نظرش زشت و بیمقدار جلوه میکند.
آرایههای ادبی
تمثیلی از سختیهای راه و دردهایِ روحی که برای پالایشِ نفسِ انسان و شفا یافتن از بیماریهایِ اخلاقی ضروری است.
اشاره به داستان حضرت موسی و تقابل او با جادوی فرعون؛ استعارهای از هدایتهای پیامبران در برابر توهمات نفسانی.
استعاره از انسانهای کوتهفکر که در محیطهای متعالی نیز تنها به دنبالِ بهرههایِ حقیر و دنیوی هستند.
اشاره به این مفهوم که برایِ آبادانیِ معنوی، باید تعلقات و خرابیهایِ پیشینِ ذهنی را ویران کرد.