مثنوی معنوی - دفتر چهارم

مولوی

بخش ۹۰ - بیان آنک عمارت در ویرانیست و جمعیت در پراکندگیست و درستی در شکست‌گیست و مراد در بی‌مرادیست و وجود در عدم است و علی هذا بقیة الاضداد والازواج

مولوی
آن یکی آمد زمین را می شکافت ابلهی فریاد کرد و بر نتافت
کین زمین را از چه ویران می کنی می شکافی و پریشان می کنی
گفت ای ابله برو و بر من مران تو عمارت از خرابی باز دان
کی شود گلزار و گندم زار این تا نگردد زشت و ویران این زمین
کی شود بستان و کشت و برگ و بر تا نگردد نظم او زیر و زبر
تا بنشکافی به نشتر ریش چغز کی شود نیکو و کی گردید نغز
تا نشوید خلطهاات از دوا کی رود شورش کجا آید شفا
پاره پاره کرده درزی جامه را کس زند آن درزی علامه را
که چرا این اطلس بگزیده را بردریدی چه کنم بدریده را
هر بنای کهنه که آبادان کنند نه که اول کهنه را ویران کنند
هم چنین نجار و حداد و قصاب هستشان پیش از عمارتها خراب
آن هلیله و آن بلیله کوفتن زان تلف گردند معموری تن
تا نکوبی گندم اندر آسیا کی شود آراسته زان خوان ما
آن تقاضا کرد آن نان و نمک که ز شستت وا رهانم ای سمک
گر پذیری پند موسی وا رهی از چنین شست بد نامنتهی
بس که خود را کرده ای بندهٔ هوا کرمکی را کرده ای تو اژدها
اژدها را اژدها آورده ام تا با صلاح آورم من دم به دم
تا دم آن از دم این بشکند مار من آن اژدها را بر کند
گر رضا دادی رهیدی از دو مار ورنه از جانت برآرد آن دمار
گفت الحق سخت استا جادوی که در افکندی به مکر اینجا دوی
خلق یک دل را تو کردی دو گروه جادوی رخنه کند در سنگ و کوه
گفت هستم غرق پیغام خدا جادوی کی دید با نام خدا
غفلت و کفرست مایهٔ جادوی مشعلهٔ دینست جان موسوی
من به جادویان چه مانم ای وقیح کز دمم پر رشک می گردد مسیح
من به جادویان چه مانم ای جنب که ز جانم نور می گیرد کتب
چون تو با پر هوا بر می پری لاجرم بر من گمان آن می بری
هر کرا افعال دام و دد بود بر کریمانش گمان بد بود
چون تو جزو عالمی هر چون بوی کل را بر وصف خود بینی سوی
گر تو برگردی و بر گردد سرت خانه را گردنده بیند منظرت
ور تو در کشتی روی بر یم روان ساحل یم را همی بینی دوان
گر تو باشی تنگ دل از ملحمه تنگ بینی جمله دنیا را همه
ور تو خوش باشی به کام دوستان این جهان بنمایدت چون گلستان
ای بسا کس رفته تا شام و عراق او ندیده هیچ جز کفر و نفاق
وی بسا کس رفته تا هند و هری او ندیده جز مگر بیع و شری
وی بسا کس رفته ترکستان و چین او ندیده هیچ جز مکر و کمین
چون ندارد مدرکی جز رنگ و بو جملهٔ اقلیمها را گو بجو
گاو در بغداد آید ناگهان بگذرد او زین سران تا آن سران
از همه عیش و خوشیها و مزه او نبیند جز که قشر خربزه
که بود افتاده بر ره یا حشیش لایق سیران گاوی یا خریش
خشک بر میخ طبیعت چون قدید بستهٔ اسباب جانش لا یزید
وان فضای خرق اسباب و علل هست ارض الله ای صدر اجل
هر زمان مبدل شود چون نقش جان نو به نو بیند جهانی در عیان
گر بود فردوس و انهار بهشت چون فسردهٔ یک صفت شد گشت زشت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر با تمثیلی از یک صحنه‌ی ساده‌یِ زمین‌کنی آغاز می‌شود تا حقیقتی عرفانی را تبیین کند: برای رسیدن به کمال و ساختنِ بنایِ معرفت، گاهی باید ویرانی‌هایِ ظاهری را تحمل کرد. شاعر با مثال‌های ملموسی همچون جراحیِ زخم، خرد کردنِ گندم در آسیاب و کارِ پیشه‌وران، نشان می‌دهد که بسیاری از رنج‌ها و تغییرات، مقدمه‌یِ رسیدن به نتیجه‌ای نیکو و پخته‌تر هستند.

در بخشِ دوم، کلام به سمتِ مبحثِ «ادراکِ ذهنی» و «جهان‌بینی» سوق می‌یابد. محورِ اصلی این است که انسان‌ها جهان را آن‌گونه می‌بینند که خود هستند؛ نه آن‌گونه که در حقیقت هست. اگر کسی اسیرِ خواهش‌های نفسانی باشد، در هر جایِ جهان، جز زشتی و مکر چیزی نمی‌بیند، درست مانندِ گاوی که در شهری آباد، تنها به دنبالِ پوستِ خربزه است. این نگاهِ صریح و فلسفی، دعوت به پالایشِ درون برای دیدنِ زیبایی‌هایِ مطلقِ هستی است.

معنای روان

آن یکی آمد زمین را می شکافت ابلهی فریاد کرد و بر نتافت

شخصی در حالِ کندنِ زمین بود؛ فردی ناآگاه با دیدنِ این کار برآشفت و داد و فریاد به راه انداخت.

کین زمین را از چه ویران می کنی می شکافی و پریشان می کنی

آن فردِ نادان پرسید: چرا این زمین را ویران می‌کنی؟ با این کار هم زمین را می‌شکافی و هم نظمِ آن را به هم می‌زنی.

گفت ای ابله برو و بر من مران تو عمارت از خرابی باز دان

مرد در پاسخ گفت: ای نادان، برو و دخالت نکن؛ تو باید بدانی که ساختنِ بنایی نو، مستلزمِ تخریبِ خرابی‌هاست.

کی شود گلزار و گندم زار این تا نگردد زشت و ویران این زمین

تا این زمین به‌ظاهر زشت و ویران نشود، چگونه ممکن است گلزار و مزرعه‌ای پربار از آن پدید آید؟

کی شود بستان و کشت و برگ و بر تا نگردد نظم او زیر و زبر

تا وقتی نظمِ ظاهریِ یک مکان دگرگون نشود، چگونه باغ و بوستان و محصولاتِ آن پدیدار خواهد شد؟

تا بنشکافی به نشتر ریش چغز کی شود نیکو و کی گردید نغز

تا وقتی زخمِ ورم‌کرده را با تیغِ جراحی نشکافی، چگونه می‌خواهی آن را درمان کنی و به حالتِ نیکو و زیبا بازگردانی؟

تا نشوید خلطهاات از دوا کی رود شورش کجا آید شفا

تا زمانی که اخلاطِ فاسدِ بدن با دارو شسته و دفع نشود، چگونه بیماری برطرف می‌شود و شفا حاصل می‌گردد؟

پاره پاره کرده درزی جامه را کس زند آن درزی علامه را

خیاط پارچه را پاره‌پاره می‌کند تا لباس بدوزد؛ آیا کسی به خیاطِ ماهر اعتراض می‌کند که چرا پارچه را بریدی؟

که چرا این اطلس بگزیده را بردریدی چه کنم بدریده را

کسی نمی‌پرسد که چرا این پارچه‌ی نفیس (اطلس) را بریدی، زیرا نتیجه‌ی کارِ او، پدید آمدنِ لباسی فاخر است.

هر بنای کهنه که آبادان کنند نه که اول کهنه را ویران کنند

هر بنای کهنه‌ای را که بخواهند بازسازی کنند، آیا ابتدا آن را خراب نمی‌کنند تا پی‌ریزیِ نو ممکن شود؟

هم چنین نجار و حداد و قصاب هستشان پیش از عمارتها خراب

به همین ترتیب، نجار و آهنگر و قصاب نیز پیش از آنکه کارِ اصلیِ خود را برای ساختن انجام دهند، باید چیزی را خراب یا تکه‌تکه کنند.

آن هلیله و آن بلیله کوفتن زان تلف گردند معموری تن

همان‌طور که کوبیدنِ داروها مثل هلیله و بلیله، برای سلامتِ تن ضروری است، این ویرانی‌های ظاهری هم برای آبادانی لازم است.

تا نکوبی گندم اندر آسیا کی شود آراسته زان خوان ما

تا گندم را در آسیاب خرد نکنی، چگونه می‌خواهی آردِ آن را بر سرِ سفره‌ی خود داشته باشی و از آن نان تهیه کنی؟

آن تقاضا کرد آن نان و نمک که ز شستت وا رهانم ای سمک

تو که به دنبالِ نان و روزی هستی، باید از بندِ خواهش‌های نفسانی رها شوی تا از دامِ آن ماهی‌گیر (هوا و هوس) نجات یابی.

گر پذیری پند موسی وا رهی از چنین شست بد نامنتهی

اگر پند و اندرزِ پیامبران را بپذیری، از چنگالِ این قلابِ (شست) بی‌پایانِ دنیوی رها خواهی شد.

بس که خود را کرده ای بندهٔ هوا کرمکی را کرده ای تو اژدها

آن‌قدر خودت را بنده و اسیرِ هوای نفس کردی که کرمِ کوچکِ خواهش‌های نفسانی، در چشمت به اژدهایی بزرگ تبدیل شده است.

اژدها را اژدها آورده ام تا با صلاح آورم من دم به دم

من اژدهایی را در برابرِ اژدهایِ نفسِ تو آورده‌ام تا با قدرتِ معنوی، تو را به راهِ درست بازگردانم.

تا دم آن از دم این بشکند مار من آن اژدها را بر کند

تا قدرتِ معنویِ من، قدرتِ نفسِ تو را بشکند و آن اژدهایِ هوس را از پای درآورد.

گر رضا دادی رهیدی از دو مار ورنه از جانت برآرد آن دمار

اگر به این حقیقت تن دهی، از شرِ این دو نفسِ سرکش رها می‌شوی؛ وگرنه، همین نفسِ تو، تو را نابود خواهد کرد.

گفت الحق سخت استا جادوی که در افکندی به مکر اینجا دوی

آن فردِ نادان گفت: حقاً که جادویِ قدرتمندی داری که با مکر و حیله، میانِ مردم تفرقه و دوری انداختی.

خلق یک دل را تو کردی دو گروه جادوی رخنه کند در سنگ و کوه

مردمِ یک‌دل را به دو گروه تقسیم کردی؛ جادو قدرتِ نفوذ در سخت‌ترین سنگ‌ها و کوه‌ها را دارد (و تو هم همین‌گونه نفوذ کردی).

گفت هستم غرق پیغام خدا جادوی کی دید با نام خدا

پاسخ داد: من غرق در پیامِ خداوند هستم؛ کسی که با نامِ خدا سخن می‌گوید، چگونه می‌تواند اهلِ جادو باشد؟

غفلت و کفرست مایهٔ جادوی مشعلهٔ دینست جان موسوی

غفلت و کفرِ درونی، سرچشمه‌ی جادوگری است؛ در حالی که جانِ پیامبرگونه، مشعلی برای هدایت و دین است.

من به جادویان چه مانم ای وقیح کز دمم پر رشک می گردد مسیح

ای فردِ گستاخ، من کجا و جادوگران کجا؟ نفسِ من چنان پاک است که حتی حضرت مسیح نیز از دمِ من (تأثیرِ سخنِ من) به رشک می‌آید.

من به جادویان چه مانم ای جنب که ز جانم نور می گیرد کتب

من چگونه به جادوگران شبیه هستم، در حالی که کتاب‌های مقدس از نورِ جانِ من بهره می‌گیرند؟

چون تو با پر هوا بر می پری لاجرم بر من گمان آن می بری

چون تو خودت با بال‌های هوایِ نفس پرواز می‌کنی، ناچار گمان می‌کنی که من هم اهلِ مکر و جادو هستم.

هر کرا افعال دام و دد بود بر کریمانش گمان بد بود

هر کس که افکار و کردارش مانندِ حیواناتِ درنده باشد، به انسان‌های پاک و کریم هم بدگمان است.

چون تو جزو عالمی هر چون بوی کل را بر وصف خود بینی سوی

تو که جزئی از این جهانی، هرگونه که باشی، کلِ جهان را نیز بر اساسِ صفاتِ خودت می‌بینی.

گر تو برگردی و بر گردد سرت خانه را گردنده بیند منظرت

اگر خودت سرگیجه داشته باشی و سرت بچرخد، تمامِ اتاق و خانه را در حالِ چرخش می‌بینی.

ور تو در کشتی روی بر یم روان ساحل یم را همی بینی دوان

اگر سوار بر کشتی در دریا حرکت کنی، ساحلِ دریا را در حالِ حرکت و دویدن می‌بینی (در حالی که تو در حرکتی).

گر تو باشی تنگ دل از ملحمه تنگ بینی جمله دنیا را همه

اگر دلت از جنگ و نزاع تنگ باشد، تمامِ دنیا را در نظرت تنگ و تیره و تار می‌بینی.

ور تو خوش باشی به کام دوستان این جهان بنمایدت چون گلستان

اگر در کنارِ دوستان و به خوشی باشی، این جهان در نظرت چون گلستانی زیبا جلوه می‌کند.

ای بسا کس رفته تا شام و عراق او ندیده هیچ جز کفر و نفاق

بسیارند کسانی که به شام و عراق سفر کردند، اما چون درونشان تاریک بود، جز بدی و کفر چیزی ندیدند.

وی بسا کس رفته تا هند و هری او ندیده جز مگر بیع و شری

بسیارند کسانی که به هند و هرات رفتند، اما به جای دیدنِ زیبایی‌ها، فقط به فکرِ خرید و فروش و سودِ خود بودند.

وی بسا کس رفته ترکستان و چین او ندیده هیچ جز مکر و کمین

بسیارند کسانی که به ترکستان و چین سفر کردند، اما در آنجا هم فقط به دنبالِ مکر و حیله‌گری بودند.

چون ندارد مدرکی جز رنگ و بو جملهٔ اقلیمها را گو بجو

کسی که ادراک و بینشِ او محدود به ظواهر است، به هر سرزمینی که برود، همین حال را خواهد داشت.

گاو در بغداد آید ناگهان بگذرد او زین سران تا آن سران

گاو اگر ناگهان واردِ شهری بزرگ شود، تمامِ شهر را زیرِ پا می‌گذارد و از این سو به آن سو می‌رود.

از همه عیش و خوشیها و مزه او نبیند جز که قشر خربزه

او از تمامِ خوشی‌ها و زیبایی‌ها و نعمت‌های شهر، چیزی نمی‌بیند جز پوستِ خربزه‌ای که در گوشه‌ای افتاده است.

که بود افتاده بر ره یا حشیش لایق سیران گاوی یا خریش

آن پوستِ خربزه یا علفی که در راه افتاده، تنها چیزی است که مناسبِ طبعِ گاوی یا خری است.

خشک بر میخ طبیعت چون قدید بستهٔ اسباب جانش لا یزید

کسی که در بندِ طبیعت و غرایزِ جسمانیِ خود اسیر است، ذهنِ خشک و بسته‌ای دارد و به حقیقتِ متعالی دست نمی‌یابد.

وان فضای خرق اسباب و علل هست ارض الله ای صدر اجل

اما فضایِ معنوی که در آن قید و بندهای مادی از بین می‌رود، همان سرزمینِ وسیعِ خداوند است که اهلِ حقیقت آن را می‌بینند.

هر زمان مبدل شود چون نقش جان نو به نو بیند جهانی در عیان

انسانی که جانش به نورِ حق روشن است، هر لحظه جهان را به‌گونه‌ای تازه و نو در برابرِ خود می‌بیند.

گر بود فردوس و انهار بهشت چون فسردهٔ یک صفت شد گشت زشت

اگر بهشت و نهرهای آن هم برای چنین شخصی تکراری و در یک صفتِ خاص محدود شود، در نظرش زشت و بی‌مقدار جلوه می‌کند.

آرایه‌های ادبی

استعاره نیشتر و خلط

تمثیلی از سختی‌های راه و دردهایِ روحی که برای پالایشِ نفسِ انسان و شفا یافتن از بیماری‌هایِ اخلاقی ضروری است.

تلمیح پندِ موسی

اشاره به داستان حضرت موسی و تقابل او با جادوی فرعون؛ استعاره‌ای از هدایت‌های پیامبران در برابر توهمات نفسانی.

تمثیل گاو در بغداد

استعاره از انسان‌های کوته‌فکر که در محیط‌های متعالی نیز تنها به دنبالِ بهره‌هایِ حقیر و دنیوی هستند.

تناقض (پارادوکس) عمارت از خرابی باز دان

اشاره به این مفهوم که برایِ آبادانیِ معنوی، باید تعلقات و خرابی‌هایِ پیشینِ ذهنی را ویران کرد.