مثنوی معنوی - دفتر چهارم

مولوی

بخش ۷۰ - نقصان اجرای جان و دل صوفی از طعام الله

مولوی
صوفیی از فقر چون در غم شود عین فقرش دایه و مطعم شود
زانک جنت از مکاره رسته است رحم قسم عاجزی اشکسته است
آنک سرها بشکند او از علو رحم حق و خلق ناید سوی او
این سخن آخر ندارد وان جوان از کمی اجرای نان شد ناتوان
شاد آن صوفی که رزقش کم شود آن شبه ش در گردد و اویم شود
زان جرای خاص هر که آگاه شد او سزای قرب و اجری گاه شد
زان جرای روح چون نقصان شود جانش از نقصان آن لرزان شود
پس بداند که خطایی رفته است که سمن زار رضا آشفته است
هم چنانک آن شخص از نقصان کشت رقعه سوی صاحب خرمن نبشت
رقعه اش بردند پیش میر داد خواند او رقعه جوابی وا نداد
گفت او را نیست الا درد لوت پس جواب احمق اولیتر سکوت
نیستش درد فراق و وصل هیچ بند فرعست او نجوید اصل هیچ
احمقست و مردهٔ ما و منی کز غم فرعش فراغ اصل نی
آسمانها و زمین یک سیب دان کز درخت قدرت حق شد عیان
تو چه کرمی در میان سیب در وز درخت و باغبانی بی خبر
آن یکی کرمی دگر در سیب هم لیک جانش از برون صاحب علم
جنبش او وا شکافد سیب را بر نتابد سیب آن آسیب را
بر دریده جنبش او پرده ها صورتش کرمست و معنی اژدها
آتش که اول ز آهن می جهد او قدم بس سست بیرون می نهد
دایه اش پنبه ست اول لیک اخیر می رساند شعله ها او تا اثیر
مرد اول بستهٔ خواب و خورست آخر الامر از ملایک برترست
در پناه پنبه و کبریتها شعله و نورش برآیدت بر سها
عالم تاریک روشن می کند کندهٔ آهن به سوزن می کند
گرچه آتش نیز هم جسمانی است نه ز روحست و نه از روحانی است
جسم را نبود از آن عز بهره ای جسم پیش بحر جان چون قطره ای
جسم از جان روزافزون می شود چون رود جان جسم بین چون می شود
حد جسمت یک دو گز خود بیش نیست جان تو تا آسمان جولان کنیست
تا به بغداد و سمرقند ای همام روح را اندر تصور نیم گام
دو درم سنگست پیه چشمتان نور روحش تا عنان آسمان
نور بی این چشم می بیند به خواب چشم بی این نور چه بود جز خراب
جان ز ریش و سبلت تن فارغست لیک تن بی جان بود مردار و پست
بارنامهٔ روح حیوانیست این پیشتر رو روح انسانی ببین
بگذر از انسان هم و از قال و قیل تا لب دریای جان جبرئیل
بعد از آنت جان احمد لب گزد جبرئیل از بیم تو واپس خزد
گوید ار آیم به قدر یک کمان من به سوی تو بسوزم در زمان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر با نگاهی عارفانه به موضوع فقر و استغنا می‌پردازد و بیان می‌کند که برای سالک طریق حقیقت، تنگدستی نه یک مانع، بلکه بستری برای تربیت روح و رسیدن به عنایات الهی است. شاعر در این قطعه، تقابل میان دغدغه‌های مادی و رشد معنوی را ترسیم کرده و انسان را به گذار از تعلقات حیوانی و رسیدن به کمال انسانی دعوت می‌کند.

در بخش‌های میانی، با استفاده از تمثیل‌هایی چون کرم درون سیب و آتش، تفاوت میان ادراک حسی و درک معنوی تبیین می‌شود. اوج این پیام، فراتر رفتن از مرزهای جسمانی و حتی فرشتگان است؛ جایی که روح آدمی در پرتو حقیقت الهی چنان گسترده می‌شود که حتی جبرئیل نیز در برابر آن، از ترس سوختن و فنا شدن باز می‌ماند.

معنای روان

صوفیی از فقر چون در غم شود عین فقرش دایه و مطعم شود

اگر صوفی و عارف به خاطر تهیدستی و فقر دچار اندوه شود، همان فقر و نیاز، همچون مادری دلسوز، او را می‌پروراند و روزی‌اش را مهیا می‌کند.

نکته ادبی: مطعم به معنای طعام‌دهنده و جایِ غذا خوردن است که در اینجا به معنایِ رزق‌رسان به کار رفته.

زانک جنت از مکاره رسته است رحم قسم عاجزی اشکسته است

زیرا که بهشت در پسِ رنج‌ها و ناخوشایندها پنهان است و مهربانی و رحمت الهی، همواره همراهِ دل‌های شکسته و فروتن است.

نکته ادبی: مکاره جمع مکروه است و به سختی‌هایی اشاره دارد که نفس با آن‌ها مخالف است.

آنک سرها بشکند او از علو رحم حق و خلق ناید سوی او

کسی که از روی تکبر و بلندپروازی، غرور دیگران را می‌شکند، از رحمت خداوند و انسان‌های وارسته دور می‌ماند.

نکته ادبی: علو در اینجا به معنای برتری‌جویی و تکبرِ مذموم است.

این سخن آخر ندارد وان جوان از کمی اجرای نان شد ناتوان

این بحث تمامی ندارد؛ آن جوانی که به خاطر کم شدنِ رزق و روزی، عاجز و ناتوان شده بود، درک درستی از حقیقت ندارد.

نکته ادبی: اجرای نان استعاره از فراهم بودنِ اسباب معاش است.

شاد آن صوفی که رزقش کم شود آن شبه ش در گردد و اویم شود

خوشا به حال آن صوفی که رزقش کم شود تا با تکیه بر فقر، از مرتبه حیوانی به مرتبه انسانی و الهی ارتقا یابد.

نکته ادبی: شبه به معنای مثل و همتا است و اویم شدن اشاره به کمالِ وجودی است.

زان جرای خاص هر که آگاه شد او سزای قرب و اجری گاه شد

هرکس که از آن اجر و پاداش معنویِ خاص آگاه شود، سزاوارِ قرب و نزدیکی به درگاه حق می‌گردد.

نکته ادبی: اجری‌گاه به معنای جایگاه مزد و پاداش است.

زان جرای روح چون نقصان شود جانش از نقصان آن لرزان شود

وقتی آن رزق و عنایت معنوی کم شود، جانِ سالک از دوریِ آن دچار لرزش و ناآرامی می‌شود.

نکته ادبی: نقصانِ جان اشاره به کاهشِ فیضِ الهی در قلب است.

پس بداند که خطایی رفته است که سمن زار رضا آشفته است

در این صورت باید بداند که خطایی از او سر زده که باعث شده گلستانِ رضایت الهی در دلش آشفته و پژمرده شود.

نکته ادبی: سمن‌زار رضا استعاره از فضایِ آرامش و خشنودیِ باطنی است.

هم چنانک آن شخص از نقصان کشت رقعه سوی صاحب خرمن نبشت

همان‌طور که آن شخص (کشاورز) از کاهش محصولش آگاه شد و نامه‌ای به صاحبِ خرمن برای شکایت نوشت.

نکته ادبی: رقعه به معنای نامه یا یادداشتِ کوتاه است.

رقعه اش بردند پیش میر داد خواند او رقعه جوابی وا نداد

نامه او را نزد صاحب قدرت بردند؛ او نامه را خواند اما هیچ جوابی نداد.

نکته ادبی: میر داد به معنای حاکم یا صاحبِ عدل است.

گفت او را نیست الا درد لوت پس جواب احمق اولیتر سکوت

گفت: او جز نان و غذا (لوت) دغدغه‌ای ندارد؛ پس در برابر فرد احمق، سکوت کردن بهترین پاسخ است.

نکته ادبی: لوت در اینجا به معنای خوراک و نانِ بی ارزش است.

نیستش درد فراق و وصل هیچ بند فرعست او نجوید اصل هیچ

او نه دردِ دوری از حق را دارد و نه لذتِ وصال را؛ چون بندِ امور فرعی و مادی است و هرگز به دنبال حقیقتِ اصلی نیست.

نکته ادبی: فرع در مقابل اصل به امورِ دنیوی اشاره دارد.

احمقست و مردهٔ ما و منی کز غم فرعش فراغ اصل نی

او نادان و اسیرِ خودخواهی است، زیرا که به خاطرِ اندوهِ مسائل فرعی، فرصتی برای یافتنِ حقیقتِ اصلی ندارد.

نکته ادبی: ما و منی کنایه از خودپرستی و غرورِ نفسانی است.

آسمانها و زمین یک سیب دان کز درخت قدرت حق شد عیان

آسمان‌ها و زمین را مانند یک سیب بدان که از درختِ قدرت خداوند آشکار شده است.

نکته ادبی: تشبیه جهان به سیب برای کوچک شمردنِ دنیایِ مادی در برابرِ عظمتِ خداست.

تو چه کرمی در میان سیب در وز درخت و باغبانی بی خبر

تو چه کرم حقیری هستی که در دل سیب مانده‌ای و از درخت و باغبان (خداوند) بی‌خبری.

نکته ادبی: تمثیل کرم برای انسان‌های مادی‌گرا که دنیا را تمام هستی می‌پندارند.

آن یکی کرمی دگر در سیب هم لیک جانش از برون صاحب علم

اما کرم دیگری هم در سیب هست که جان و اندیشه‌اش از محدوده‌ی سیب فراتر رفته و به حقیقتِ عالم آگاه است.

نکته ادبی: اشاره به عارفانی که در دنیا زندگی می‌کنند اما به ماورای آن آگاهند.

جنبش او وا شکافد سیب را بر نتابد سیب آن آسیب را

حرکت و تکاپوی این کرم، سیب (دنیای مادی) را می‌شکافد و دنیای مادی تابِ تحملِ این تحول و رشدِ او را ندارد.

نکته ادبی: آسیب در اینجا به معنای صدمه یا دگرگونیِ شدید است.

بر دریده جنبش او پرده ها صورتش کرمست و معنی اژدها

حرکتِ او پرده‌های مادی را پاره کرده است؛ ظاهرش مثل کرم کوچک است اما حقیقت و باطنش اژدهایی قدرتمند است.

نکته ادبی: اژدها نماد عظمتِ معنویِ عارف است که محدود به کالبد نمی‌ماند.

آتش که اول ز آهن می جهد او قدم بس سست بیرون می نهد

آتشی که ابتدا از آهن جهیده می‌شود، در لحظات نخست بسیار ضعیف و بی‌اثر است.

نکته ادبی: تمثیل آتش برای سیرِ کمالِ انسانی از نطفه تا عرش.

دایه اش پنبه ست اول لیک اخیر می رساند شعله ها او تا اثیر

در ابتدا پنبه (دنیای مادی) مایه پرورش و نگهدارنده اوست، اما در نهایت، شعله‌هایش را به آسمان‌ها می‌رساند.

نکته ادبی: اثیر در فلسفه قدیم بالاترین فلک و جایگاهِ آتش است.

مرد اول بستهٔ خواب و خورست آخر الامر از ملایک برترست

انسان در آغاز اسیرِ خواب و خوراک است، اما در نهایتِ کار، از ملائکه نیز فراتر می‌رود.

نکته ادبی: تضاد میان خواب/خور و ملایک برای نشان دادن ظرفیت بی‌نهایت انسان.

در پناه پنبه و کبریتها شعله و نورش برآیدت بر سها

با تکیه بر اسبابِ مادی و هدایت الهی، شعله و نورِ وجودت تا ستاره‌ها و فراتر از آن بالا می‌رود.

نکته ادبی: سها ستاره‌ای بسیار کم‌نور است که به دوردست‌ها اشاره دارد.

عالم تاریک روشن می کند کندهٔ آهن به سوزن می کند

او این عالمِ تاریک را روشن می‌کند و همچون سوزنی که کنده آهن را سوراخ می‌کند، نفوذ و قدرت می‌یابد.

نکته ادبی: کنده آهن به سختی و سنگینیِ عالم ماده اشاره دارد.

گرچه آتش نیز هم جسمانی است نه ز روحست و نه از روحانی است

اگرچه آتشِ ظاهری نیز جسمانی است، اما این آتشِ معنوی از روح نیست و از جنسِ روحانیتِ صرف هم نیست (بلکه آتشی است الهی).

نکته ادبی: اشاره به ماهیتِ نورانیِ روح که فراتر از عناصرِ چهارگانه است.

جسم را نبود از آن عز بهره ای جسم پیش بحر جان چون قطره ای

جسمِ خاکی از آن نورِ الهی بهره چندانی ندارد؛ زیرا جسم در برابر دریای بی‌کرانِ جان، همچون قطره‌ای ناچیز است.

نکته ادبی: تشبیه جسم به قطره و جان به دریا برای نمایش تفاوتِ مرتبه وجودی.

جسم از جان روزافزون می شود چون رود جان جسم بین چون می شود

جسم به واسطه جان روز به روز رشد می‌کند؛ وقتی جان در میان باشد، بنگر که جسم چه عظمتی پیدا می‌کند.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه جسم تنها به واسطه‌ی روح ارزش و حیات می‌یابد.

حد جسمت یک دو گز خود بیش نیست جان تو تا آسمان جولان کنیست

اندازه جسم تو بیش از یکی دو گز نیست، اما روحِ تو تا آسمان‌ها جولان می‌دهد.

نکته ادبی: جولان دادن به معنای تاخت و تاز و گستردگیِ دامنه فعالیت است.

تا به بغداد و سمرقند ای همام روح را اندر تصور نیم گام

ای انسانِ بزرگوار، روح تو می‌تواند در تصور، بی‌درنگ تا بغداد و سمرقند سیر کند.

نکته ادبی: همام به معنای بزرگ‌همت و بلندمرتبه است.

دو درم سنگست پیه چشمتان نور روحش تا عنان آسمان

چشمانِ شما تنها دو مثقال پیه است، اما نورِ روحِ آن تا کرانه‌های آسمان‌ها امتداد دارد.

نکته ادبی: پیه چشم اشاره به حقارتِ ابزارِ دیدنِ مادی در برابر دیدِ باطنی است.

نور بی این چشم می بیند به خواب چشم بی این نور چه بود جز خراب

نورِ جان حتی بدون این چشمِ مادی در خواب می‌بیند؛ پس چشمِ مادی بدونِ نورِ جان، چیزی جز عضوی خراب و بی‌فایده نیست.

نکته ادبی: استدلال بر اینکه ادراکِ واقعی توسط روح صورت می‌گیرد نه ابزارِ چشم.

جان ز ریش و سبلت تن فارغست لیک تن بی جان بود مردار و پست

روح از ویژگی‌های جسمانی (ریش و سبیل) بی‌نیاز است، اما جسم بدون روح، مرداری بیش نیست.

نکته ادبی: فارغ به معنای بی‌نیاز و جدا بودن از ویژگی‌های عرضی است.

بارنامهٔ روح حیوانیست این پیشتر رو روح انسانی ببین

این که دیدی، در حدِ روحِ حیوانی بود؛ فراتر برو و روحِ انسانی را مشاهده کن.

نکته ادبی: بارنامه در اینجا به معنایِ شرحِ احوال و ویژگی‌هاست.

بگذر از انسان هم و از قال و قیل تا لب دریای جان جبرئیل

از سطحِ انسانیتِ معمولی و گفت‌وگوهای بیهوده درگذر تا به دریای جانِ جبرئیل برسی.

نکته ادبی: جبرئیل نمادِ عقلِ کل و روحِ قدسی است.

بعد از آنت جان احمد لب گزد جبرئیل از بیم تو واپس خزد

بعد از آن، وقتی به مرتبه جانِ احمدی (پیامبر) برسی، جبرئیل از مقام تو عقب می‌نشیند و بیمناک می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به داستان معراج و بالاتر بودنِ مقامِ پیامبر از جبرئیل.

گوید ار آیم به قدر یک کمان من به سوی تو بسوزم در زمان

جبرئیل می‌گوید اگر به اندازه یک کمان به سوی تو نزدیک شوم، به خاطر نورِ مقام تو در دم می‌سوزم.

نکته ادبی: اشاره به حدیث یا روایتِ معروفِ قاب قوسین او ادنی که در معراج رخ داد.

آرایه‌های ادبی

تمثیل کرمی در سیب

تمثیل انسان‌های گرفتار در ماده که تمام جهان را در دایره حواس پنج‌گانه خود می‌بینند.

استعاره اژدها

اشاره به روح متعالی که پس از کمال، از محدوده جسمِ کرم‌مانندِ خود فراتر می‌رود.

تشبیه قطره و دریا

مقایسه جسم (قطره) با جان (دریا) برای بیان تفاوتِ فاحش میانِ مرتبه مادی و معنوی.

تناقض (پارادوکس) جبرئیل و سوزش

بیانِ برتری مقام انسانِ کامل بر فرشته که در آن فرشته در برابر نورِ محمدی تاب نمی‌آورد.

نماد آتش

نمادی از شورِ الهی و روح که از ماده برمی‌خیزد و به سوی افلاک (اثیر) پرواز می‌کند.