مثنوی معنوی - دفتر چهارم

مولوی

بخش ۵۸ - چالیش عقل با نفس هم چون تنازع مجنون با ناقه میل مجنون سوی حره میل ناقه واپس سوی کره چنانک گفت مجنون هوا ناقتی خلفی و قدامی الهوی و انی و ایاها لمختلفان

مولوی
هم چو مجنون اند و چون ناقه ش یقین می کشد آن پیش و این واپس به کین
میل مجنون پیش آن لیلی روان میل ناقه پس پی کره دوان
یک دم ار مجنون ز خود غافل بدی ناقه گردیدی و واپس آمدی
عشق و سودا چونک پر بودش بدن می نبودش چاره از بی خود شدن
آنک او باشد مراقب عقل بود عقل را سودای لیلی در ربود
لیک ناقه بس مراقب بود و چست چون بدیدی او مهار خویش سست
فهم کردی زو که غافل گشت و دنگ رو سپس کردی به کره بی درنگ
چون به خود باز آمدی دیدی ز جا کو سپس رفتست بس فرسنگها
در سه روزه ره بدین احوالها ماند مجنون در تردد سالها
گفت ای ناقه چو هر دو عاشقیم ما دو ضد پس همره نالایقیم
نیستت بر وفق من مهر و مهار کرد باید از تو صحبت اختیار
این دو همره یکدگر را راه زن گمره آن جان کو فرو ناید ز تن
جان ز هجر عرش اندر فاقه ای تن ز عشق خاربن چون ناقه ای
جان گشاید سوی بالا بالها در زده تن در زمین چنگالها
تا تو با من باشی ای مردهٔ وطن پس ز لیلی دور ماند جان من
روزگارم رفت زین گون حالها هم چو تیه و قوم موسی سالها
خطوتینی بود این ره تا وصال مانده ام در ره ز شستت شصت سال
راه نزدیک و بماندم سخت دیر سیر گشتم زین سواری سیرسیر
سرنگون خود را از اشتر در فکند گفت سوزیدم ز غم تا چندچند
تنگ شد بر وی بیابان فراخ خویشتن افکند اندر سنگلاخ
آنچنان افکند خود را سخت زیر که مخلخل گشت جسم آن دلیر
چون چنان افکند خود را سوی پست از قضا آن لحظه پایش هم شکست
پای را بر بست و گفتا گو شوم در خم چوگانش غلطان می روم
زین کند نفرین حکیم خوش دهن بر سواری کو فرو ناید ز تن
عشق مولی کی کم از لیلی بود گوی گشتن بهر او اولی بود
گوی شو می گرد بر پهلوی صدق غلط غلطان در خم چوگان عشق
کین سفر زین پس بود جذب خدا وان سفر بر ناقه باشد سیر ما
این چنین سیریست مستثنی ز جنس کان فزود از اجتهاد جن و انس
این چنین جذبیست نی هر جذب عام که نهادش فضل احمد والسلام

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، حکایتِ پرکششِ تقابلِ جان و تن است. در این تمثیل، «مجنون» نمادِ روحِ بلندپرواز و عاشقِ حقیقت است که سودای وصالِ معبود (لیلی) را در سر دارد، و «ناقه» نمادِ جسم و خواهش‌های نفسانی است که همواره به سوی دلبستگی‌های دنیوی (کُره و خاک) گرایش دارد. شاعر با بیانی استعاری، این تضادِ همیشگی را تصویر می‌کند که چگونه تعلق به جسم، مانع از حرکتِ روحانیِ سالک به سوی کمال می‌شود.

پیامِ نهاییِ این قطعه، دعوت به «تسلیمِ مطلق» و «فنا» است. سالک تا زمانی که بر مرکبِ نفسانیات (منِ خودخواه) سوار است و با قدرتِ شخصی گام برمی‌دارد، در وادی سرگردانی باقی می‌ماند. تنها با شکستنِ منیت و تبدیل شدن به «گویِ در میدانِ عشق» (تکیه بر جذبه‌ی الهی و اراده‌ی حق)، رنجِ سفر به پایان رسیده و وصال میسر می‌گردد.

معنای روان

هم چو مجنون اند و چون ناقه ش یقین می کشد آن پیش و این واپس به کین

مجنون و ناقه درست مانند دو دشمن با هم رفتار می‌کنند؛ یکی (مجنون) می‌خواهد پیش برود و دیگری (ناقه) از روی لجاجت و مخالف‌خوانی، به سمت عقب می‌کشد.

نکته ادبی: «کین» در اینجا به معنای دشمنی و مخالفت است. «ناقه» استعاره از بدن و تعلقات دنیوی است.

میل مجنون پیش آن لیلی روان میل ناقه پس پی کره دوان

خواسته و جهت‌گیری مجنون به سوی لیلی (معبود) است، اما میل و گرایشِ ناقه به عقب و برای رسیدن به بچه‌اش (کُره) است.

نکته ادبی: «پِی» در اینجا قید جهت (به دنبال) است.

یک دم ار مجنون ز خود غافل بدی ناقه گردیدی و واپس آمدی

اگر مجنون حتی برای لحظه‌ای از خود غافل می‌شد و مراقبتِ ذهنی‌اش را از دست می‌داد، ناقه بی‌درنگ به عقب بازمی‌گشت.

نکته ادبی: «بدِی» صورت کهن «بود» (فعل ماضی استمراری برای گذشته دور).

عشق و سودا چونک پر بودش بدن می نبودش چاره از بی خود شدن

چون وجودِ مجنون سرشار از عشق و سودای لیلی بود، ناگزیر باید از خودِ هشیار و اراده‌ی شخصی‌اش بی‌خبر و بی‌خود می‌شد.

نکته ادبی: «سودا» در اینجا به معنای عشق و شوریدگی است.

آنک او باشد مراقب عقل بود عقل را سودای لیلی در ربود

آن ناقه که مراقبِ منافع خود بود، در واقع از نظرِ عقلِ مادی، هوشیارتر بود؛ چرا که مجنون چنان درگیرِ عشقِ لیلی بود که عقلش را از دست داده بود.

نکته ادبی: «مراقب» به معنای حافظ و هوشیار است.

لیک ناقه بس مراقب بود و چست چون بدیدی او مهار خویش سست

اما ناقه بسیار زیرک و مراقب بود؛ وقتی می‌دید مهارِ کنترل توسطِ مجنون شل شده و او حواسش پرت است، فرصت را غنیمت می‌شمرد.

نکته ادبی: «چست» به معنای زرنگ و چالاک است.

فهم کردی زو که غافل گشت و دنگ رو سپس کردی به کره بی درنگ

ناقه از حالتِ مجنون می‌فهمید که او غفلت کرده است، پس بدون درنگ مسیرش را به سمت کُره تغییر می‌داد و بازمی‌گشت.

نکته ادبی: «دنگ» به معنای گیج، غافل و بی‌حواس است.

چون به خود باز آمدی دیدی ز جا کو سپس رفتست بس فرسنگها

وقتی مجنون دوباره به هوشیاری برمی‌گشت، می‌دید که ناقه او را فرسنگ‌ها به عقب برده است.

نکته ادبی: «ز جا بازآمدن» کنایه از بازگشت به هوشیاری و خودآگاهی است.

در سه روزه ره بدین احوالها ماند مجنون در تردد سالها

در راهی که پیمودنِ آن فقط سه روز طول می‌کشید، مجنون به خاطر این رفت‌وبرگشت‌ها سال‌ها در سرگردانی ماند.

نکته ادبی: «تردد» در اینجا به معنای رفت‌وبرگشتِ بی‌نتیجه است.

گفت ای ناقه چو هر دو عاشقیم ما دو ضد پس همره نالایقیم

مجنون گفت: ای ناقه! چون هر دو عاشقِ مقصودِ خود هستیم، ما دو موجودِ متضادیم و نمی‌توانیم هم‌سفر باشیم.

نکته ادبی: «نایلایق» به معنای ناشایست برای همراهی است.

نیستت بر وفق من مهر و مهار کرد باید از تو صحبت اختیار

خواسته‌ی تو با اراده‌ی من در پیمودنِ مسیر و کشیدنِ مهار هماهنگ نیست؛ پس بهتر است که از همراهی با تو دست بکشم.

نکته ادبی: «وفق» به معنای سازگاری و هماهنگی است.

این دو همره یکدگر را راه زن گمره آن جان کو فرو ناید ز تن

این دو همراه (جان و تن) مانعِ راهِ یکدیگرند؛ آن روحی که از دلبستگی‌های تن رها نشود، در گمراهی می‌ماند.

نکته ادبی: «راه زن» به معنای مانعِ راه و مزاحم است.

جان ز هجر عرش اندر فاقه ای تن ز عشق خاربن چون ناقه ای

جان به دلیلِ دوری از آسمان (مبدأ اصلی) در تنگنا و گرسنگیِ معنوی است، و تن مانندِ ناقه به خاطرِ دلبستگی به دنیا، گرفتارِ خاربوته‌هاست.

نکته ادبی: «فاقه» به معنای فقر و نیازِ شدید است.

جان گشاید سوی بالا بالها در زده تن در زمین چنگالها

جان می‌خواهد بال‌هایش را به سوی بالا بگشاید، اما تن چنگال‌هایش را در زمین فرو برده و مانعِ پرواز است.

نکته ادبی: تشبیهِ پروازِ جان به پرنده و تن به موجودی زمینی.

تا تو با من باشی ای مردهٔ وطن پس ز لیلی دور ماند جان من

ای تن که مانندِ وطنِ من هستی (اما نه وطنِ اصلی)، تا زمانی که تو با من هستی، جانِ من از دیدارِ لیلی دور می‌ماند.

نکته ادبی: «مردهٔ وطن» استعاره از تن است که مانند وطنِ موقت است اما باعث مرگِ معنوی می‌شود.

روزگارم رفت زین گون حالها هم چو تیه و قوم موسی سالها

روزگارِ من در این رفت‌وبرگشت‌ها گذشت، دقیقاً مثلِ قومِ موسی که سال‌ها در بیابانِ «تیه» سرگردان بودند.

نکته ادبی: اشاره به داستان قرآنیِ سرگردانی بنی‌اسرائیل در بیابان تیه.

خطوتینی بود این ره تا وصال مانده ام در ره ز شستت شصت سال

فاصله‌ی تا رسیدن به وصال فقط دو قدم بود، اما من شصت سال است که در این راه مانده‌ام.

نکته ادبی: «خطوتین» به معنای دو گام است (اشاره به نزدیکیِ خدا).

راه نزدیک و بماندم سخت دیر سیر گشتم زین سواری سیرسیر

راه نزدیک بود اما من مدت زیادی در آن ماندم؛ از این نوع سفر کردن و سواری گرفتن به ستوه آمده‌ام.

نکته ادبی: «سیرِ سیر» تکرار برای تأکید بر اشباع و بیزاری است.

سرنگون خود را از اشتر در فکند گفت سوزیدم ز غم تا چندچند

او با ناامیدی خود را از پشتِ شتر به زمین انداخت و گفت: تا کِی باید از این غم بسوزم؟

نکته ادبی: کنایه از تصمیم به ترکِ وابستگی به بدن.

تنگ شد بر وی بیابان فراخ خویشتن افکند اندر سنگلاخ

بیابانِ وسیع برای او تنگ شد و خود را در میانِ سنگلاخ‌ها انداخت.

نکته ادبی: تضادِ «فراخ» و «تنگ» برای نشان دادنِ فشارِ روحی.

آنچنان افکند خود را سخت زیر که مخلخل گشت جسم آن دلیر

خود را چنان محکم به زمین زد که جسمِ دلاورش آسیب دید.

نکته ادبی: «مخلخل» به معنای سست‌شده و آسیب‌دیده است.

چون چنان افکند خود را سوی پست از قضا آن لحظه پایش هم شکست

از قضا، چون خود را به پایین پرتاب کرد، همان لحظه پایش نیز شکست.

نکته ادبی: تعبیرِ «از قضا» اشاره به تقدیرِ الهی دارد که در هر اتفاقی نهفته است.

پای را بر بست و گفتا گو شوم در خم چوگانش غلطان می روم

او پایش را بست و گفت: بگذار فلج شوم؛ حالا می‌خواهم مثلِ گوی در خمِ چوگانِ الهی غلطان باشم.

نکته ادبی: «گوی و چوگان» استعاره از تسلیمِ محض بودن در دستِ اراده‌ی خدا.

زین کند نفرین حکیم خوش دهن بر سواری کو فرو ناید ز تن

این حکیمِ شیرین‌سخن (مولوی) به هر سواری که از مرکبِ تن (تکبر و نفس) پیاده نمی‌شود، نفرین می‌فرستد.

نکته ادبی: «حکیمِ خوش‌دهن» اشاره به خودِ شاعر است که سخنانِ حکیمانه می‌گوید.

عشق مولی کی کم از لیلی بود گوی گشتن بهر او اولی بود

عشقِ خدا (مولی) از عشقِ لیلی کمتر نیست؛ پس بهتر است که برای او گوی‌صفت باشی (در اختیارِ او باشی).

نکته ادبی: «مولی» در اینجا به معنای پروردگار و صاحب‌اختیار است.

گوی شو می گرد بر پهلوی صدق غلط غلطان در خم چوگان عشق

گوی شو و با صداقت و راستی در خمِ چوگانِ عشقِ الهی غلت بزن و حرکت کن.

نکته ادبی: «پهلوی صدق» به معنای با راستی و اخلاص.

کین سفر زین پس بود جذب خدا وان سفر بر ناقه باشد سیر ما

زیرا این سفرِ پس از این، سفرِ جذبه‌ی الهی است، در حالی که آن سفرِ قبلی (روی ناقه)، سیرِ خودِ ما بود.

نکته ادبی: تفاوت بین «سیرِ انفسی» (جذب الهی) و «سیرِ آفاقی» (تلاشِ شخصی).

این چنین سیریست مستثنی ز جنس کان فزود از اجتهاد جن و انس

این نوع حرکت و جذبه، استثنایی است و از جنسِ تلاش‌های معمولی نیست؛ این جذبه از کوششِ تمامِ جن و انس بالاتر است.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ برترِ جذبه‌ی الهی نسبت به تلاشِ بشری.

این چنین جذبیست نی هر جذب عام که نهادش فضل احمد والسلام

این نوع جذبه، جذبه‌ای خاص و غیرِعادی است، نه از آن جذب‌های عام که هر کسی به آن می‌رسد؛ این مقامی است که فضلِ پیامبرِ اسلام آن را بنا نهاده است.

نکته ادبی: «تمام» یا «والسلام» برای ختمِ کلام.

آرایه‌های ادبی

نمادپردازی ناقه و کُره

ناقه نمادِ بدن و کُره نمادِ دلبستگی‌های دنیوی و مادی است که مانعِ سیر و سلوکِ عاشق می‌شود.

استعاره گوی و چوگان

تمثیلِ بسیار مشهور در ادبیات عرفانی برای بیانِ فنای اراده‌ی بنده در اراده‌ی حق؛ گوی بدونِ اراده در برابرِ چوگان تسلیم است.

تلمیح تیه و قوم موسی

اشاره به سرگردانیِ چهل‌ساله‌ی بنی‌اسرائیل در بیابان به دلیلِ نافرمانی و دوری از هدف.

مراعات نظیر بال، پرواز، ارتفاع، اوج

واژگانِ مربوط به پرواز برای توصیفِ حرکتِ روح به کار رفته است.