مثنوی معنوی - دفتر چهارم

مولوی

بخش ۵۵ - در بیان آنک ترک الجواب جواب مقرر این سخن کی جواب الاحمق سکوت شرح این هر دو درین قصه است کی گفته می‌آید

مولوی
بود شاهی بود او را بنده ای مرده عقلی بود و شهوت زنده ای
خرده های خدمتش بگذاشتی بد سگالیدی نکو پنداشتی
گفت شاهنشه جرااش کم کنید ور بجنگد نامش از خط بر زنید
عقل او کم بود و حرص او فزون چون جرا کم دید شد تند و حرون
عقل بودی گرد خود کردی طواف تا بدیدی جرم خود گشتی معاف
چون خری پابسته تندد از خری هر دو پایش بسته گردد بر سری
پس بگوید خر که یک بندم بست خود مدان کان دو ز فعل آن خسست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از حکایت، تصویری نمادین از کشمکش درونی انسان میان «عقل» و «نفس اماره» است. پادشاه نماد خرد و روح متعالی و بنده، تمثیلی از نفسانیات و شهوات آدمی است که از درک حقیقت عاجز است. هدف شاعر، تبیین این نکته است که چگونه رذایل اخلاقی و حرص و طمع، چشمان بصیرت انسان را کور می‌کند و او را به ورطه‌ی حماقت می‌کشاند.

در این فضا، فردِ گرفتار در بندِ شهوت، به جای اندیشیدن به خطاهای خود و اصلاح آن‌ها، در برابر نتایج طبیعیِ رفتار خویش عصیان می‌کند. او به مانند خری که از نادانی لگد می‌زند، گرفتارتر می‌شود؛ چرا که ریشه‌ی تمام گرفتاری‌های خویش را در بی‌خردیِ خود نمی‌بیند و همواره از عالم و آدم طلبکار است.

معنای روان

بود شاهی بود او را بنده ای مرده عقلی بود و شهوت زنده ای

پادشاهی بود که بنده‌ای داشت؛ این بنده از نظر بهره‌مندی از عقل و خرد، چون فردی مرده بود، اما در پایبندی به شهوات و امیال دنیوی، بسیار فعال و سرزنده بود.

نکته ادبی: ترکیب «مرده عقل» کنایه از غفلت و بی‌خردی است و «شهوت زنده» نماد غلبه‌ی غرایز بر خرد.

خرده های خدمتش بگذاشتی بد سگالیدی نکو پنداشتی

این بنده، جزئیات و وظایفِ خدمت خود را نادیده می‌گرفت و در ذهن خود، کارهای ناپسند و زشتش را نیکو و پسندیده جلوه می‌داد.

نکته ادبی: «بدسگالیدن» به معنای بد اندیشیدن و نیت شر داشتن است.

گفت شاهنشه جرااش کم کنید ور بجنگد نامش از خط بر زنید

پادشاه که این وضعیت را دید، دستور داد که جیره و حقوق او را کاهش دهند و اگر باز هم بر سرکشی و نافرمانی اصرار کرد، نام او را از لیست خادمان حذف کنند.

نکته ادبی: «از خط بر زدن» کنایه از طرد کردن، اخراج و قطع پیوند است.

عقل او کم بود و حرص او فزون چون جرا کم دید شد تند و حرون

از آنجا که خرد او ناچیز و حرص و طمعش بسیار زیاد بود، وقتی دید حقوقش کم شده، به جای درک موقعیت، خشمگین شد و سرکشی کرد.

نکته ادبی: «حرون» به اسب یا چهارپایی گفته می‌شود که در راه رفتن سرکشی می‌کند و فرمان نمی‌برد.

عقل بودی گرد خود کردی طواف تا بدیدی جرم خود گشتی معاف

اگر او اندک‌مایه‌ای از عقل داشت، به درون خود نگاه می‌کرد و رفتارش را بررسی می‌نمود تا گناه و تقصیر خود را می‌دید و با اصلاحِ خویش، دوباره مورد عفو و بخشش قرار می‌گرفت.

نکته ادبی: «گرد خود طواف کردن» استعاره‌ای درخشان برای خودشناسی و نقدِ درون است.

چون خری پابسته تندد از خری هر دو پایش بسته گردد بر سری

این بنده مانند الاغی است که وقتی پاهایش بسته می‌شود، به دلیل نادانی شروع به لگدپرانی می‌کند و همین بی‌تابی و نادانی باعث می‌شود که پاهای دیگرش هم در بند گرفتار شود.

نکته ادبی: «خر» در ادبیات عرفانی نماد نفس و حماقتِ ناشی از غلبه‌ی شهوت است.

پس بگوید خر که یک بندم بست خود مدان کان دو ز فعل آن خسست

سپس آن بنده (به مانند الاغ) شکایت می‌کند که «فقط یک پای مرا بستند»، اما او درک نمی‌کند که این گرفتاری، نتیجه‌ی مستقیمِ رفتارها و پستی‌های خود اوست.

نکته ادبی: «خس» به معنای خار و خاشاک و نماد انسان پست و فرومایه است.

آرایه‌های ادبی

تمثیل (Allegory) کل داستان

استفاده از رابطه‌ی شاه و بنده برای بیان رابطه‌ی عقل و نفس اماره.

استعاره گرد خود طواف کردن

کنایه از خودشناسی و بازگشت به خویشتن برای یافتن ریشه‌ی مشکلات.

تشبیه چون خری

تشبیه نفسِ سرکشِ انسانِ نادان به الاغ برای نمایش جهل و لج‌بازی.

کنایه از خط بر زدن

کنایه از اخراج و طرد کردن یا حذف از شمارِ نیکان.