مثنوی معنوی - دفتر چهارم

مولوی

بخش ۵۲ - قصهٔ رستن خروب در گوشهٔ مسجد اقصی و غمگین شدن سلیمان علیه‌السلام از آن چون به سخن آمد با او و خاصیت و نام خود بگفت

مولوی
پس سلیمان دید اندر گوشه ای نوگیاهی رسته هم چون خوشه ای
دید بس نادر گیاهی سبز و تر می ربود آن سبزیش نور از بصر
پس سلامش کرد در حال آن حشیش او جوابش گفت و بشکفت از خوشیش
گفت نامت چیست برگو بی دهان گفت خروبست ای شاه جهان
گفت اندر تو چه خاصیت بود گفت من رستم مکان ویران شود
من که خروبم خراب منزلم هادم بنیاد این آب و گلم
پس سلیمان آن زمان دانست زود که اجل آمد سفر خواهد نمود
گفت تا من هستم این مسجد یقین در خلل ناید ز آفات زمین
تا که من باشم وجود من بود مسجداقصی مخلخل کی شود
پس که هدم مسجد ما بی گمان نبود الا بعد مرگ ما بدان
مسجدست آن دل که جسمش ساجدست یار بد خروب هر جا مسجدست
یار بد چون رست در تو مهر او هین ازو بگریز و کم کن گفت وگو
برکن از بیخش که گر سر بر زند مر ترا و مسجدت را بر کند
عاشقا خروب تو آمد کژی هم چو طفلان سوی کژ چون می غژی
خویش مجرم دان و مجرم گو مترس تا ندزدد از تو آن استاد درس
چون بگویی جاهلم تعلیم ده این چنین انصاف از ناموس به
از پدر آموز ای روشن جبین ربنا گفت و ظلمنا پیش ازین
نه بهانه کرد و نه تزویر ساخت نه لوای مکر و حیلت بر فراخت
باز آن ابلیس بحث آغاز کرد که بدم من سرخ رو کردیم زرد
رنگ رنگ تست صباغم توی اصل جرم و آفت و داغم توی
هین بخوان رب بما اغویتنی تا نگردی جبری و کژ کم تنی
بر درخت جبر تا کی بر جهی اختیار خویش را یک سو نهی
هم چو آن ابلیس و ذریات او با خدا در جنگ و اندر گفت و گو
چون بود اکراه با چندان خوشی که تو در عصیان همی دامن کشی
آن چنان خوش کس رود در مکرهی کس چنان رقصان دود در گم رهی
بیست مرده جنگ می کردی در آن کت همی دادند پند آن دیگران
که صواب اینست و راه اینست و بس کی زند طعنه مرا جز هیچ کس
کی چنین گوید کسی کو مکر هست چون چنین جنگد کسی کو بی رهست
هر چه نفست خواست داری اختیار هر چه عقلت خواست آری اضطرار
داند او کو نیک بخت و محرمست زیرکی ز ابلیس و عشق از آدمست
زیرکی سباحی آمد در بحار کم رهد غرقست او پایان کار
هل سباحت را رها کن کبر و کین نیست جیحون نیست جو دریاست این
وانگهان دریای ژرف بی پناه در رباید هفت دریا را چو کاه
عشق چون کشتی بود بهر خواص کم بود آفت بود اغلب خلاص
زیرکی بفروش و حیرانی بخر زیرکی ظنست و حیرانی نظر
عقل قربان کن به پیش مصطفی حسبی الله گو که الله ام کفی
هم چو کنعان سر ز کشتی وا مکش که غرورش داد نفس زیرکش
که برآیم بر سر کوه مشید منت نوحم چرا باید کشید
چون رمی از منتش بر جان ما چونک شکر و منتش گوید خدا
تو چه دانی ای غرارهٔ پر حسد منت او را خدا هم می کشد
کاشکی او آشنا ناموختی تا طمع در نوح و کشتی دوختی
کاش چون طفل از حیل جاهل بدی تا چو طفلان چنگ در مادر زدی
یا به علم نقل کم بودی ملی علم وحی دل ربودی از ولی
با چنین نوری چو پیش آری کتاب جان وحی آسای تو آرد عتاب
چون تیمم با وجود آب دان علم نقلی با دم قطب زمان
خویش ابله کن تبع می رو سپس رستگی زین ابلهی یابی و بس
اکثر اهل الجنه البله ای پسر بهر این گفتست سلطان البشر
زیرکی چون کبر و باد انگیز تست ابلهی شو تا بماند دل درست
ابلهی نه کو به مسخرگی دوتوست ابلهی کو واله و حیران هوست
ابلهان اند آن زنان دست بر از کف ابله وز رخ یوسف نذر
عقل را قربان کن اندر عشق دوست عقلها باری از آن سویست کوست
عقلها آن سو فرستاده عقول مانده این سو که نه معشوقست گول
زین سر از حیرت گر این عقلت رود هر سو مویت سر و عقلی شود
نیست آن سو رنج فکرت بر دماغ که دماغ و عقل روید دشت و باغ
سوی دشت از دشت نکته بشنوی سوی باغ آیی شود نخلت روی
اندرین ره ترک کن طاق و طرنب تا قلاوزت نجنبد تو مجنب
هر که او بی سر بجنبد دم بود جنبشش چون جنبش کزدم بود
کژرو و شب کور و زشت و زهرناک پیشهٔ او خستن اجسام پاک
سر بکوب آن را که سرش این بود خلق و خوی مستمرش این بود
خود صلاح اوست آن سر کوفتن تا رهد جان ریزه اش زان شوم تن
واستان آن دست دیوانه سلاح تا ز تو راضی شود عدل و صلاح
چون سلاحش هست و عقلش نه ببند دست او را ورنه آرد صد گزند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه از مثنوی با حکایتی تمثیلی از حضرت سلیمان آغاز می‌شود که گیاهی خودرو و ویرانگر را در مکانی می‌بیند. این گیاه در دنیای عرفان نمادی از «نفس اماره» و رذایل اخلاقی است که چون در جان آدمی ریشه بدواند، بنیادِ ایمان و معنویت را ویران می‌کند. مولانا از این نماد بهره می‌گیرد تا به بحثی عمیق در باب مسئولیت‌پذیری انسان، تفاوت عقلِ محاسبه‌گر با عشقِ شهودی و لزومِ تسلیم در برابر حق بپردازد.

در ادامه، شاعر کسانی را که برای توجیه خطاهای خویش به «جبر» متوسل می‌شوند و گناه خود را به تقدیر نسبت می‌دهند، به ابلیس تشبیه می‌کند. او بر این باور است که زیرکیِ مادی و تکیه بر عقلِ جزئی، مانعی بر سر راهِ حقیقت‌جویی است و راهِ نجات، رسیدن به حالتی از حیرت و «ابلهیِ عارفانه» است؛ یعنی همان رها کردنِ منیت و خودخواهی و سپردنِ سکانِ وجود به دستِ عشق و هدایت الهی.

معنای روان

پس سلیمان دید اندر گوشه ای نوگیاهی رسته هم چون خوشه ای

حضرت سلیمان در گوشه‌ای از بنایی که ساخته بود، گیاهی کوچک و نوپا دید که شبیه به یک خوشه روییده بود.

نکته ادبی: نوگیاه به معنای گیاه تازه روییده است.

دید بس نادر گیاهی سبز و تر می ربود آن سبزیش نور از بصر

او گیاهی بسیار عجیب و سبز و شاداب دید که تندی رنگ سبزش چشم را خیره می‌کرد و نور را از دیده می‌ربود.

نکته ادبی: بصر به معنای چشم و بینایی است.

پس سلامش کرد در حال آن حشیش او جوابش گفت و بشکفت از خوشیش

سلیمان بی‌درنگ به آن گیاه سلام کرد و گیاه نیز پاسخ سلام او را داد و از خوشحالیِ این دیدار شکفت.

نکته ادبی: حشیش در اینجا به معنای گیاه و علف است.

گفت نامت چیست برگو بی دهان گفت خروبست ای شاه جهان

سلیمان پرسید: نامت چیست؟ بگو بدون اینکه دهانی داشته باشی. گیاه گفت: ای پادشاه جهان، نام من خروب است.

نکته ادبی: خروب گیاهی است که در باورهای قدیم نماد ویرانی بوده است.

گفت اندر تو چه خاصیت بود گفت من رستم مکان ویران شود

سلیمان پرسید چه خاصیتی داری؟ گیاه پاسخ داد: هر جا که من رشد کنم، آن مکان ویران و خراب می‌شود.

نکته ادبی: رستم در اینجا به معنای روییدم است.

من که خروبم خراب منزلم هادم بنیاد این آب و گلم

من که خروب هستم، کارم خراب کردن محل سکونت است و بنیاد آن مکان و ساختمان را از بین می‌برم.

نکته ادبی: هادم به معنای ویرانگر و خراب‌کننده است.

پس سلیمان آن زمان دانست زود که اجل آمد سفر خواهد نمود

حضرت سلیمان در همان لحظه دانست که اجل و مرگِ آن مکان فرا رسیده است و باید کوچ کند.

نکته ادبی: اجل به معنای سرآمد عمر و زمان مرگ است.

گفت تا من هستم این مسجد یقین در خلل ناید ز آفات زمین

سلیمان گفت: تا زمانی که من در این مسجد حضور دارم، یقین دارم که هیچ آسیب و آفت زمینی به آن نمی‌رسد.

نکته ادبی: خلل به معنای سستی و آسیب است.

تا که من باشم وجود من بود مسجداقصی مخلخل کی شود

تا وقتی که من هستم و حضور دارم، مسجد‌الاقصی چطور ممکن است دچار سستی و خرابی شود؟

نکته ادبی: مخلخل به معنای سست‌شده و متزلزل است.

پس که هدم مسجد ما بی گمان نبود الا بعد مرگ ما بدان

بنابراین، خرابیِ این مسجد بدون شک تنها پس از مرگِ من رخ خواهد داد و نه پیش از آن.

نکته ادبی: هدم به معنای ویران کردن است.

مسجدست آن دل که جسمش ساجدست یار بد خروب هر جا مسجدست

آن «مسجد»، قلبِ توست که جسمش مانند نمازگزار به سجده افتاده است و «خروب» همان دوست بد و همنشین ناشایست است که هر جا باشد، باعث ویرانیِ دل (مسجد) می‌شود.

نکته ادبی: ساجد به معنای سجده‌کننده است.

یار بد چون رست در تو مهر او هین ازو بگریز و کم کن گفت وگو

اگر دوستِ بدی در وجود تو ریشه کرد و مهرش به دلت نشست، از او دوری کن و ارتباطت را با او به حداقل برسان.

نکته ادبی: هین از اصطلاحات تشویق و تحذیر است.

برکن از بیخش که گر سر بر زند مر ترا و مسجدت را بر کند

این دوستِ بد را از ریشه بکن؛ زیرا اگر سر برآورد و رشد کند، هم تو را و هم مسجدِ دلت را به نابودی می‌کشاند.

نکته ادبی: بر کند به معنای از جا درآوردن و ویران کردن است.

عاشقا خروب تو آمد کژی هم چو طفلان سوی کژ چون می غژی

ای عاشق، آن «خروب» برای تو همان کژی و انحرافِ اخلاقی است؛ چرا مانند کودکان به سمت کژی‌ها و انحرافات کشیده می‌شوی؟

نکته ادبی: غژیدن به معنای با سر و صدا به سوی چیزی رفتن است.

خویش مجرم دان و مجرم گو مترس تا ندزدد از تو آن استاد درس

خودت را گناهکار بدان و به این گناهکاری اعتراف کن و نترس، تا استادِ درس (شیطان) نتواند از تو دانشِ بد بیاموزد.

نکته ادبی: استاد درس کنایه از شیطان است که درسِ فریب می‌دهد.

چون بگویی جاهلم تعلیم ده این چنین انصاف از ناموس به

وقتی بگویی جاهلم و از من می‌خواهم که به من بیاموزی، این انصاف و تواضع، از حفظ کردن آبرو و تظاهر به دانایی بهتر است.

نکته ادبی: ناموس در اینجا به معنای آبرو و تظاهر است.

از پدر آموز ای روشن جبین ربنا گفت و ظلمنا پیش ازین

ای که پیشانی روشن و بیداری داری، از پدر (حضرت آدم) بیاموز که گفت: «ربنا ظلمنا» و به گناه خود پیش از این اعتراف کرد.

نکته ادبی: روشن‌جبین کنایه از فرد دانا و بیدار است.

نه بهانه کرد و نه تزویر ساخت نه لوای مکر و حیلت بر فراخت

آدم برای گناهش بهانه‌تراشی نکرد و حیله‌گری پیش نگرفت و پرچم مکر و نیرنگ را برافراشته نکرد.

نکته ادبی: لوا به معنای پرچم و در اینجا نماد آشکار کردن است.

باز آن ابلیس بحث آغاز کرد که بدم من سرخ رو کردیم زرد

اما ابلیس دوباره شروع به بحث و جدل کرد که من بودم که تو مرا از حالتِ سرخ‌رویی و نیک‌بختی به زردی و بدبختی کشاندی.

نکته ادبی: سرخ‌رو و زرد کنایه از سلامت و بیماری یا نیک‌بختی و بدبختی است.

رنگ رنگ تست صباغم توی اصل جرم و آفت و داغم توی

تو رنگ‌دهنده (نقاشِ سرنوشت) هستی؛ پس اصلِ جرم و آفت و داغِ ننگِ من، کارِ خودِ توست.

نکته ادبی: صباغ به معنای رنگ‌رز است.

هین بخوان رب بما اغویتنی تا نگردی جبری و کژ کم تنی

زود باش این آیه «ربنا ظلمنا» یا مفهوم «رب بما اغویتنی» را بخوان تا دچار جبرگرایی نشوی و به بیراهه نروی.

نکته ادبی: جبری بودن به معنای عقیده به مجبور بودن انسان است.

بر درخت جبر تا کی بر جهی اختیار خویش را یک سو نهی

تا کی می‌خواهی بر شاخه‌ی جبر‌گرایی بپری و اختیارِ خود را یک‌سویه کنار بگذاری؟

نکته ادبی: بر جهیدن کنایه از اصرار بر یک عقیده است.

هم چو آن ابلیس و ذریات او با خدا در جنگ و اندر گفت و گو

تو مانند ابلیس و فرزندان او هستی که با خداوند در حال جنگ و گفتگو (بهانه تراشی) است.

نکته ادبی: ذریات به معنای فرزندان و نسل است.

چون بود اکراه با چندان خوشی که تو در عصیان همی دامن کشی

چطور می‌شود انسان مجبور باشد، اما با این‌همه لذت به دنبال گناه برود؟

نکته ادبی: دامن کشیدن کنایه از مشتاقانه به سوی چیزی رفتن است.

آن چنان خوش کس رود در مکرهی کس چنان رقصان دود در گم رهی

کسی که مجبور است، چطور این‌قدر با شادی به سمتِ مکرهی (اجبار) می‌رود و چطور این‌گونه رقصان به سوی گمراهی می‌دود؟

نکته ادبی: مکرهی به معنای اجبار و اکراه است.

بیست مرده جنگ می کردی در آن کت همی دادند پند آن دیگران

تو در حالی که دیگران پندت می‌دادند، در آن کارِ نادرست چنان تلاش می‌کردی که گویی در جنگی بیست‌نفره حضور داشتی.

نکته ادبی: بیست‌مرده جنگ کردن کنایه از نهایت تلاش و پشتکار است.

که صواب اینست و راه اینست و بس کی زند طعنه مرا جز هیچ کس

در حالی که راه درست و صواب مشخص بود، هیچ‌کس نمی‌توانست مرا سرزنش کند که چرا راه کج را انتخاب کردم.

نکته ادبی: طعنه زدن به معنای سرزنش کردن است.

کی چنین گوید کسی کو مکر هست چون چنین جنگد کسی کو بی رهست

کسی که مکر و حیله در کار دارد، چگونه ممکن است چنین حرفی بزند؟ کسی که راه را گم کرده است، چگونه می‌تواند این‌گونه بجنگد؟

نکته ادبی: مکر هست کنایه از وجود حیله در دل است.

هر چه نفست خواست داری اختیار هر چه عقلت خواست آری اضطرار

هر جا که نفست می‌خواهد، می‌گویی اختیار دارم، اما هر جا که عقلت می‌خواهد (و تو را به زحمت می‌اندازد)، می‌گویی مجبورم.

نکته ادبی: اضطرار به معنای ناچاری و جبر است.

داند او کو نیک بخت و محرمست زیرکی ز ابلیس و عشق از آدمست

آن کس که نیک‌بخت و محرمِ اسرار است می‌داند که زیرکی و عقلِ جزئی از ابلیس است و عشق از آدم (روح الهی) است.

نکته ادبی: زیرکی در ادبیات عرفانی گاه مذموم و به معنای عقلِ حسابگر است.

زیرکی سباحی آمد در بحار کم رهد غرقست او پایان کار

زیرکی همچون شناگری در دریاست که هرچقدر هم ماهر باشد، سرانجام در پایان کار غرق می‌شود.

نکته ادبی: سباحی به معنای شناگری است.

هل سباحت را رها کن کبر و کین نیست جیحون نیست جو دریاست این

این شناگری را رها کن و کبر و کینه را کنار بگذار؛ این آب، جویبار نیست، بلکه دریای عظیمی است (دریای معرفت).

نکته ادبی: جیحون نام رودی بزرگ است.

وانگهان دریای ژرف بی پناه در رباید هفت دریا را چو کاه

و آن دریای عمیق و بی‌انتها، هفت دریا را مانند کاهی در خود می‌رباید و نابود می‌کند.

نکته ادبی: بی‌‌پناه کنایه از بی‌پایان و بی‌کرانه است.

عشق چون کشتی بود بهر خواص کم بود آفت بود اغلب خلاص

عشق، برای افراد خاص، همچون کشتیِ نجاتی است که آفتِ کمتری دارد و اغلب باعث نجات است.

نکته ادبی: خواص در اینجا به معنای اولیا و سالکان راه حق است.

زیرکی بفروش و حیرانی بخر زیرکی ظنست و حیرانی نظر

زیرکی و عقلِ جزئی را بفروش و حیرتِ عاشقانه را بخر؛ زیرکی تنها گمان است، اما حیرت، شهود و دیدنِ حقیقت است.

نکته ادبی: ظن به معنای گمان و پندار است.

عقل قربان کن به پیش مصطفی حسبی الله گو که الله ام کفی

عقلِ خود را در پیشگاهِ مصطفی (پیامبر/پیر) قربانی کن و بگو که خداوند برای من کافی است.

نکته ادبی: حسبی الله برگرفته از آیه قرآن است.

هم چو کنعان سر ز کشتی وا مکش که غرورش داد نفس زیرکش

مانند فرزند نوح، سر از کشتیِ نجات بر نتاب؛ زیرا نفسِ زیرک‌کش، او را فریب داد.

نکته ادبی: کنعان فرزند نوح است که در کشتی سوار نشد.

که برآیم بر سر کوه مشید منت نوحم چرا باید کشید

او گفت که من به بالای کوهی بلند می‌روم، چرا باید زیر بارِ منتِ نوح بروم؟

نکته ادبی: کوه مشید به معنای کوه بلند و استوار است.

چون رمی از منتش بر جان ما چونک شکر و منتش گوید خدا

وقتی خداوندِ ما شکر و منتِ خود را مطرح می‌کند، تو چگونه از منتِ او بر جانِ خود رَم می‌کنی (فرار می‌کنی)؟

نکته ادبی: رَم کردن به معنای رمیدن و دوری کردن است.

تو چه دانی ای غرارهٔ پر حسد منت او را خدا هم می کشد

ای کسی که ظرفِ وجودت پر از حسد است، تو چه می‌فهمی که منتِ او (خدا) نیز در واقع برای پرورشِ توست.

نکته ادبی: غراره به معنای کیسه بزرگ است.

کاشکی او آشنا ناموختی تا طمع در نوح و کشتی دوختی

کاش او شناگری نمی‌آموخت تا طمعش به نوح و کشتیِ او بود و به جای اعتماد به خود، به نوح پناه می‌برد.

نکته ادبی: آشنا به معنای شناگر است.

کاش چون طفل از حیل جاهل بدی تا چو طفلان چنگ در مادر زدی

کاش مانند کودکی که جاهل است رفتار می‌کرد تا مانند کودکان چنگ در دامن مادر می‌زد (و به نوح پناه می‌آورد).

نکته ادبی: حیل به معنای حیله‌ها و ترفندهای عقلانی است.

یا به علم نقل کم بودی ملی علم وحی دل ربودی از ولی

یا اگر از علمِ نقل (دانش کتابی) کمتر می‌دانست، علمِ وحیِ دل، او را از اولیاء الهی می‌ربود.

نکته ادبی: ملی به معنای پر و مملو است.

با چنین نوری چو پیش آری کتاب جان وحی آسای تو آرد عتاب

با چنین نوری که از قلب سرچشمه می‌گیرد، اگر کتاب (نظریات خود) را پیش بیاوری، جانِ وحی‌گونه‌ی تو، تو را توبیخ خواهد کرد.

نکته ادبی: عتاب به معنای سرزنش است.

چون تیمم با وجود آب دان علم نقلی با دم قطب زمان

علمِ نقلی (ظاهری) در حضورِ دمِ قطبِ زمان (انسان کامل)، مانند تیمم در حضورِ آب است (بی‌اعتبار است).

نکته ادبی: قطب زمان به معنای پیشوای معنوی و کامل است.

خویش ابله کن تبع می رو سپس رستگی زین ابلهی یابی و بس

خودت را به ابلهی بزن و از پیر پیروی کن؛ رهایی از این جهان تنها با این ابلهیِ عاشقانه ممکن است.

نکته ادبی: ابله در ادبیات مولانا به معنای ساده‌دلی و تسلیم‌شدگی است.

اکثر اهل الجنه البله ای پسر بهر این گفتست سلطان البشر

ای پسر، سلطانِ بشر (پیامبر) فرمود که اکثر بهشتیان، ساده‌دلان و بی‌ریا هستند.

نکته ادبی: سلطان‌البشر لقب پیامبر اسلام است.

زیرکی چون کبر و باد انگیز تست ابلهی شو تا بماند دل درست

زیرکی برای تو کبر و بادِ غرور می‌آورد؛ پس ابله و ساده‌دل باش تا دلت سالم و درست بماند.

نکته ادبی: باد انگیز کنایه از غرور است.

ابلهی نه کو به مسخرگی دوتوست ابلهی کو واله و حیران هوست

ابلهی به معنای دلقک‌بازی و مسخرگی نیست؛ ابلهی آن است که شیفته و حیرانِ خداوند باشی.

نکته ادبی: واله به معنای شیدا و حیران است.

ابلهان اند آن زنان دست بر از کف ابله وز رخ یوسف نذر

آن زنانِ دست‌بریده در داستان یوسف، از همان ابلهان هستند که با دیدنِ رخِ یوسف، از خود بی‌خود شدند و هستیِ خود را نذر او کردند.

نکته ادبی: زنان دست‌بریده اشاره به داستان زلیخا و مهمانانش در قرآن است.

عقل را قربان کن اندر عشق دوست عقلها باری از آن سویست کوست

در راه رسیدن به معشوقِ الهی، عقلِ محدودِ خویش را فدا کن؛ چرا که حقیقتِ عقلِ واقعی از همان عالمی است که معشوق در آن جای دارد.

نکته ادبی: قربان کردن در اینجا کنایه از کنار گذاشتن تعصبات و حساب‌گری‌های مادی برای رسیدن به شهود است.

عقلها آن سو فرستاده عقول مانده این سو که نه معشوقست گول

عقل‌های کامل و حقیقی به آن عالمِ علوی رفته‌اند؛ و عقلی که در این عالمِ مادی مانده است و از دیدِ حقیقت‌بین، نادان (گول) به شمار می‌آید، بی‌ارزش است.

نکته ادبی: گول در متون کلاسیک به معنای بی‌خبر و کسی است که در غفلت مانده است.

زین سر از حیرت گر این عقلت رود هر سو مویت سر و عقلی شود

اگر در این مسیر، به خاطر رسیدن به حیرتِ عارفانه، این عقلِ جزئی و استدلالیِ تو از دست برود، نگران نباش؛ زیرا هر تارِ موی تو به چشم و بصیرتی جدید تبدیل خواهد شد.

نکته ادبی: حیرت مرحله‌ای است که عقل در برابر عظمت الهی سرگشته می‌شود و به بصیرت شهودی می‌رسد.

نیست آن سو رنج فکرت بر دماغ که دماغ و عقل روید دشت و باغ

در آن عالمِ روحانی، دیگر رنج و زحمتِ تفکر بر ذهن سنگینی نمی‌کند؛ زیرا در آن ساحت، مغز و عقلِ حقیقی، همچون گلی در دشت و باغِ معرفت می‌رویند.

نکته ادبی: دماغ در ادبیات کهن جایگاه فکر و اندیشه محسوب می‌شده است.

سوی دشت از دشت نکته بشنوی سوی باغ آیی شود نخلت روی

در آن ساحتِ والا، از هر چه در دشت است نکته‌ای می‌آموزی و به محضِ ورود به باغِ حقیقت، وجودت همچون درختی بارور و شاداب می‌گردد.

نکته ادبی: دشت و باغ استعاره از مراتب وجودی و آگاهی‌های معنوی است.

اندرین ره ترک کن طاق و طرنب تا قلاوزت نجنبد تو مجنب

در این مسیرِ سلوک، تجملات و ظواهرِ پرهیاهو را رها کن و تا زمانی که راهنمایِ درون (قلاوز) تو حرکتی نکرده است، تو نیز دست به هیچ کاری نزن.

نکته ادبی: قلاوز به معنای راهنما و بلدِ راه است.

هر که او بی سر بجنبد دم بود جنبشش چون جنبش کزدم بود

هر کسی که بدونِ داشتنِ سر (عقلِ الهی) و با تکیه بر هوای نفس حرکت می‌کند، مانندِ دُم است و جنبشِ او مانندِ جنبشِ کژدم، آسیب‌زا و زهرآگین خواهد بود.

نکته ادبی: تمثیل کژدم به دلیل نیش زدنِ ناگهانی و بدون هدفِ روشن برای نفس اماره به کار رفته است.

کژرو و شب کور و زشت و زهرناک پیشهٔ او خستن اجسام پاک

این نفسِ سرکش، کج‌رو، نابینا در شبِ حقیقت، زشت و سمی است و کارِ همیشگی‌اش مجروح کردنِ جان‌های پاک و روشن است.

نکته ادبی: شب‌کور کنایه از کسی است که نور حقیقت را نمی‌بیند.

سر بکوب آن را که سرش این بود خلق و خوی مستمرش این بود

هر کسی که خوی و عادتِ همیشگی‌اش چنین است، باید سرش را کوبید و قدرتِ عمل را از او گرفت.

نکته ادبی: سر کوبیدن کنایه از سرکوب کردن خواهش‌های نفسانی است.

خود صلاح اوست آن سر کوفتن تا رهد جان ریزه اش زان شوم تن

در واقع، به مصلحتِ خودِ آن فرد است که نفسش سرکوب شود تا روحِ کوچک و محبوسش از آن تنِ شوم و پلید رهایی یابد.

نکته ادبی: جانِ ریزه استعاره از روح انسانی است که در حصار بدن محبوس مانده است.

واستان آن دست دیوانه سلاح تا ز تو راضی شود عدل و صلاح

سلاحِ قدرت را از دستِ این دیوانه (نفس) بگیر تا عدالت و درستی از تو راضی و خشنود شوند.

نکته ادبی: دیوانه در اینجا نمادِ بی‌خردی و عدمِ کنترلِ هیجانات نفسانی است.

چون سلاحش هست و عقلش نه ببند دست او را ورنه آرد صد گزند

چون نفس، ابزارِ قدرت دارد اما عقلِ هدایت‌گر ندارد، باید دستش را بست؛ وگرنه صدها آسیب به بار می‌آورد.

نکته ادبی: اشاره به لزومِ مهارِ هوای نفس پیش از آنکه آسیب‌های جبران‌ناپذیری به بار آورد.