مثنوی معنوی - دفتر چهارم

مولوی

بخش ۵۰ - آموختن پیشه گورکنی قابیل از زاغ پیش از آنک در عالم علم گورکنی و گور بود

مولوی
کندن گوری که کمتر پیشه بود کی ز فکر و حیله و اندیشه بود
گر بدی این فهم مر قابیل را کی نهادی بر سر او هابیل را
که کجا غایب کنم این کشته را این به خون و خاک در آغشته را
دید زاغی زاغ مرده در دهان بر گرفته تیز می آمد چنان
از هوا زیر آمد و شد او به فن از پی تعلیم او را گورکن
پس به چنگال از زمین انگیخت گرد زود زاغ مرده را در گور کرد
دفن کردش پس بپوشیدش به خاک زاغ از الهام حق بد علم ناک
گفت قابیل آه شه بر عقل من که بود زاغی ز من افزون به فن
عقل کل را گفت مازاغ البصر عقل جزوی می کند هر سو نظر
عقل مازاغ است نور خاصگان عقل زاغ استاد گور مردگان
جان که او دنبالهٔ زاغان پرد زاغ او را سوی گورستان برد
هین مدو اندر پی نفس چو زاغ کو به گورستان برد نه سوی باغ
گر روی رو در پی عنقای دل سوی قاف و مسجد اقصای دل
نوگیاهی هر دم ز سودای تو می دمد در مسجد اقصای تو
تو سلیمان وار داد او بده پی بر از وی پای رد بر وی منه
زانک حال این زمین با ثبات باز گوید با تو انواع نبات
در زمین گر نیشکر ور خود نیست ترجمان هر زمین نبت ویست
پس زمین دل که نبتش فکر بود فکرها اسرار دل را وا نمود
گر سخن کش یابم اندر انجمن صد هزاران گل برویم چون چمن
ور سخن کش یابم آن دم زن به مزد می گریزد نکته ها از دل چو دزد
جنبش هر کس به سوی جاذبست جذب صدق نه چو جذب کاذبست
می روی گه گمره و گه در رشد رشته پیدا نه و آنکت می کشد
اشتر کوری مهار تو رهین تو کشش می بین مهارت را مبین
گر شدی محسوس جذاب و مهار پس نماندی این جهان دارالغرار
گبر دیدی کو پی سگ می رود سخرهٔ دیو ستنبه می شود
در پی او کی شدی مانند حیز پی خود را واکشیدی گبر نیز
گاو گر واقف ز قصابان بدی کی پی ایشان بدان دکان شدی
یا بخوردی از کف ایشان سبوس یا بدادی شیرشان از چاپلوس
ور بخوردی کی علف هضمش شدی گر ز مقصود علف واقف بدی
پس ستون این جهان خود غفلتست چیست دولت کین دوادو با لتست
اولش دو دو به آخر لت بخور جز درین ویرانه نبود مرگ خر
تو به جد کاری که بگرفتی به دست عیبش این دم بر تو پوشیده شدست
زان همی تانی بدادن تن به کار که بپوشید از تو عیبش کردگار
همچنین هر فکر که گرمی در آن عیب آن فکرت شدست از تو نهان
بر تو گر پیدا شدی زو عیب و شین زو رمیدی جانت بعد المشرقین
حال که آخر زو پشیمان می شوی گر بود این حال اول کی دوی
پس بپوشید اول آن بر جان ما تا کنیم آن کار بر وفق قضا
چون قضا آورد حکم خود پدید چشم وا شد تا پشیمانی رسید
این پشیمانی قضای دیگرست این پشیمانی بهل حق را پرست
ور کنی عادت پشیمان خور شوی زین پشیمانی پشیمان تر شوی
نیم عمرت در پریشانی رود نیم دیگر در پشیمانی رود
ترک این فکر و پریشانی بگو حال و یار و کار نیکوتر بجو
ور نداری کار نیکوتر به دست پس پشیمانیت بر فوت چه است
گر همی دانی ره نیکو پرست ور ندانی چون بدانی کین به دست
بد ندانی تا ندانی نیک را ضد را از ضد توان دید ای فتی
چون ز ترک فکر این عاجز شدی از گناه آنگاه هم عاجز بدی
چون بدی عاجز پشیمانی ز چیست عاجزی را باز جو کز جذب کیست
عاجزی بی قادری اندر جهان کس ندیدست و نباشد این بدان
همچنین هر آرزو که می بری تو ز عیب آن حجابی اندری
ور نمودی علت آن آرزو خود رمیدی جان تو زان جست و جو
گر نمودی عیب آن کار او ترا کس نبردی کش کشان آن سو ترا
وان دگر کار کز آن هستی نفور زان بود که عیبش آمد در ظهور
ای خدای رازدان خوش سخن عیب کار بد ز ما پنهان مکن
عیب کار نیک را منما به ما تا نگردیم از روش سرد و هبا
هم بر آن عادت سلیمان سنی رفت در مسجد میان روشنی
قاعدهٔ هر روز را می جست شاه که ببیند مسجد اندر نو گیاه
دل ببیند سر بدان چشم صفی آن حشایش که شد از عامه خفی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات با بازخوانی داستان قرآنی هابیل و قابیل آغاز می‌شود و با استفاده از آن، به تحلیل فلسفی و عرفانی عمیقی در باب تفاوت عقل جزوی (بشری) و عقل کلی (الهی) می‌پردازد. نویسنده نفس آدمی را به زاغی تشبیه می‌کند که تنها راه رسیدن به گورستان (تباهی و غفلت) را می‌داند و هشدار می‌دهد که دنباله‌روی از این نفس، آدمی را از باغ حقیقت دور می‌کند.

در بخش میانی، مفهوم جبر و اختیار و همچنین پرده‌افکنیِ الهی بر نتایجِ اعمالِ انسان بررسی می‌شود. نویسنده بر این باور است که اگر انسان از همان ابتدا پیامدهای شوم و زشتِ اعمال خود را می‌دید، هرگز به سوی آن‌ها نمی‌رفت؛ اما خداوند با پوشاندن این عیوب، به کارها نظم و جریان می‌بخشد. در نهایت، بحث به پوچیِ پشیمانیِ بی‌پایان می‌رسد و مخاطب را به جستجوی راهِ نیک و حقیقتِ درونی دعوت می‌کند.

معنای روان

کندن گوری که کمتر پیشه بود کی ز فکر و حیله و اندیشه بود

قابیل برای دفن کردن جنازه هابیل، راهی بلد نبود و چنین کاری پیشینه و سابقه‌ای نداشت؛ مگر می‌شود کسی با فکر و حیله خودش به چنین چیزی برسد؟

نکته ادبی: پیشه بودن به معنای مهارت یا رسم معمول در کاری بودن است.

گر بدی این فهم مر قابیل را کی نهادی بر سر او هابیل را

اگر قابیل چنین آگاهی و دانشی داشت که بداند چگونه جنازه را دفن کند، آیا اصلاً هابیل را به قتل می‌رساند و سر او را از تن جدا می‌کرد؟

نکته ادبی: استفاده از استفهام انکاری برای تأکید بر نادانی قابیل در عاقبت‌اندیشی.

که کجا غایب کنم این کشته را این به خون و خاک در آغشته را

که چگونه این کشته را که به خون و خاک آلوده شده، پنهان کنم و از دیدگان دور سازم؟

نکته ادبی: غایب کردن در اینجا به معنای پنهان کردن و دفن کردن است.

دید زاغی زاغ مرده در دهان بر گرفته تیز می آمد چنان

ناگهان زاغی را دید که زاغ مرده‌ای در دهان دارد و با سرعت به آن سو می‌آمد.

نکته ادبی: اشاره به داستان قرآنی مائده، آیه ۳۱.

از هوا زیر آمد و شد او به فن از پی تعلیم او را گورکن

آن زاغ از آسمان فرود آمد و با هنرمندی خاصی، گویی که معلمی باشد، به قابیل درس گورکنی آموخت.

نکته ادبی: فن به معنای مهارت و تدبیر به کار رفته است.

پس به چنگال از زمین انگیخت گرد زود زاغ مرده را در گور کرد

سپس آن زاغ با چنگال‌هایش زمین را کند و به سرعت جسد زاغ مرده را در آن گور جای داد.

نکته ادبی: انگیختن در اینجا به معنای کندن و زیر و رو کردن خاک است.

دفن کردش پس بپوشیدش به خاک زاغ از الهام حق بد علم ناک

جسد را دفن کرد و روی آن را با خاک پوشاند. این زاغ به واسطه الهام الهی به این دانش دست یافته بود.

نکته ادبی: علم‌ناک بودن به معنای برخوردار بودن از دانش است.

گفت قابیل آه شه بر عقل من که بود زاغی ز من افزون به فن

قابیل با دیدن این صحنه، آهی از حسرت کشید و عقل خود را سرزنش کرد که چگونه یک پرنده در تدبیر و کاردانی از او برتر است.

نکته ادبی: شه در اینجا مخففِ شاه و به معنای بزرگ و سرور است که در اینجا برای خطاب قرار دادن عقل به کار رفته است.

عقل کل را گفت مازاغ البصر عقل جزوی می کند هر سو نظر

عقل کلی (الهی) همیشه به حقیقت نظر دارد و منحرف نمی‌شود، اما عقل جزوی (انسانی) مدام به این سو و آن سو و جزئیات می‌نگرد.

نکته ادبی: اشاره به آیه ما زاغ البصر (چشم از حد درنگذشت) در قرآن.

عقل مازاغ است نور خاصگان عقل زاغ استاد گور مردگان

عقلِ الهی، نور برگزیدگان است و از حقیقت دور نمی‌شود، اما عقلِ شبیه به زاغ، تنها راه گورستان و نیستی را به انسان می‌آموزد.

نکته ادبی: زاغ در اینجا علاوه بر پرنده، اشاره به انحراف نیز دارد.

جان که او دنبالهٔ زاغان پرد زاغ او را سوی گورستان برد

جانی که تابع نفسِ زاغ‌صفت باشد، سرانجام همان نفس او را به گورستانِ تباهی می‌برد.

نکته ادبی: جان دنباله زاغان پریدن، کنایه از پیروی از نفس اماره است.

هین مدو اندر پی نفس چو زاغ کو به گورستان برد نه سوی باغ

ای انسان! به دنبال نفسِ خود همچون زاغ نرو، زیرا او تو را به سمت گورستان می‌برد، نه به سوی باغ حقیقت.

نکته ادبی: هین به معنای آگاه باش و مراقب باش است.

گر روی رو در پی عنقای دل سوی قاف و مسجد اقصای دل

اگر می‌خواهی راهی را طی کنی، به دنبال عنقای (مرغ سعادت و حقیقت) دل باش تا تو را به جایگاه بلند عرفانی و مسجد اقصای قلبت برساند.

نکته ادبی: عنقا نماد موجودی متعالی و دست‌نیافتنی در عرفان است.

نوگیاهی هر دم ز سودای تو می دمد در مسجد اقصای تو

در آن مسجدِ اقصای دل تو، هر لحظه گیاهی تازه از اشتیاق و میل به حق می‌روید.

نکته ادبی: نوگیاه استعاره از رویش معنوی و حالات عرفانی است.

تو سلیمان وار داد او بده پی بر از وی پای رد بر وی منه

مانند سلیمان حکیم که از زبان پرندگان آگاه بود، تو نیز حقیقت را از مجاز تشخیص بده و به هر سخنِ باطلی که تو را می‌خواند، اعتنا مکن.

نکته ادبی: سلیمان نماد پادشاهی عقل و دانایی است.

زانک حال این زمین با ثبات باز گوید با تو انواع نبات

زیرا که حال و کیفیت این زمینِ دل، با رویش گیاهانِ (اندیشه‌هایی) که از آن برمی‌آید، برای تو آشکار می‌شود.

نکته ادبی: زمین دل به معنای سینه و ظرفیت روحی انسان است.

در زمین گر نیشکر ور خود نیست ترجمان هر زمین نبت ویست

اگر در زمینِ دلت نیشکر (معرفت) باشد یا نباشد، هر چه از آن می‌روید، مترجم و نشان‌دهنده ماهیت آن زمین است.

نکته ادبی: نبت به معنای گیاه و روییدنی است.

پس زمین دل که نبتش فکر بود فکرها اسرار دل را وا نمود

بنابراین، زمینِ دل که گیاه آن «فکر» است، نشان می‌دهد که فکرها اسرار درونی دل را آشکار می‌کنند.

نکته ادبی: اشاره به این که افکار آدمی بیانگر ماهیت درونی اوست.

گر سخن کش یابم اندر انجمن صد هزاران گل برویم چون چمن

اگر در این انجمنِ سخن، کسی را بیابم که دانا باشد، صد هزاران گل از معانی و کلماتِ پرطراوت در دلم می‌شکفد.

نکته ادبی: سخن‌کش به معنای کسی است که ظرفیت و فهم شنیدن سخن را دارد.

ور سخن کش یابم آن دم زن به مزد می گریزد نکته ها از دل چو دزد

اما اگر کسی را بیابم که لیاقت سخن را ندارد و قدر آن را نمی‌داند، کلمات حکیمانه مانند دزد از دلم می‌گریزند و پنهان می‌شوند.

نکته ادبی: دم زدن به مزد، کنایه از سخن گفتن بیهوده یا بدون مخاطب شایسته.

جنبش هر کس به سوی جاذبست جذب صدق نه چو جذب کاذبست

حرکت هر کس به سوی چیزی است که او را جذب می‌کند؛ اما جذبِ صادقانه (الهی) با جذبِ کاذبانه (نفسانی) متفاوت است.

نکته ادبی: جاذب به معنای عامل کشش و میل است.

می روی گه گمره و گه در رشد رشته پیدا نه و آنکت می کشد

تو در زندگی گاهی گمراهی و گاهی در راه رشد هستی، بدون اینکه بدانی ریسمانی نامریی تو را به کدام سو می‌کشد.

نکته ادبی: رشته پیدا نه کنایه از قضا و قدر الهی است که دیده نمی‌شود.

اشتر کوری مهار تو رهین تو کشش می بین مهارت را مبین

تو مانند شتر کوری هستی که مهارش در دست دیگری است؛ تو فقط کشیده شدن خود را می‌بینی، اما مهارکننده را نمی‌بینی.

نکته ادبی: استر کور تمثیلی از انسان غافل است که حقیقت محرک خود را نمی‌بیند.

گر شدی محسوس جذاب و مهار پس نماندی این جهان دارالغرار

اگر قرار بود که آن ریسمانِ جذب و مهارکننده را به وضوح ببینی، این جهان دیگر جای آزمایش و فریب (دارالغرور) نبود.

نکته ادبی: دارالغرار به معنای سرای فریب و غرور است.

گبر دیدی کو پی سگ می رود سخرهٔ دیو ستنبه می شود

اگر گبر (کافر) می‌دید که به خاطر پیروی از سگِ نفس، به اسارتِ دیوی قوی در می‌آید، هرگز چنین نمی‌کرد.

نکته ادبی: ستنبه به معنای زورمند و قوی است.

در پی او کی شدی مانند حیز پی خود را واکشیدی گبر نیز

اگر می‌دانست که به چه ذلتی می‌افتد، هرگز به دنبال آن نمی‌رفت؛ او هم مانند دیگران از آن مسیر دست می‌کشید.

نکته ادبی: حیز کنایه‌ای برای تحقیر و اشاره به فرومایگی است.

گاو گر واقف ز قصابان بدی کی پی ایشان بدان دکان شدی

اگر گاو می‌دانست که قصابان چه قصدی دارند، هرگز به دنبال آن‌ها به دکانشان نمی‌رفت.

نکته ادبی: تمثیل گاو و قصاب برای نشان دادن ناآگاهی انسان از عواقب دنیوی است.

یا بخوردی از کف ایشان سبوس یا بدادی شیرشان از چاپلوس

هرگز حاضر نمی‌شد از دست آن‌ها سبوس بخورد یا با چاپلوسی به آن‌ها شیر بدهد.

نکته ادبی: چاپلوس در اینجا به معنای تملق کردن برای به دست آوردن چیزی است.

ور بخوردی کی علف هضمش شدی گر ز مقصود علف واقف بدی

و اگر هم چیزی می‌خورد، هرگز هضم نمی‌شد، چون اگر از نیتِ اصلیِ آن علف (که دام است) آگاه بود، آن را نمی‌خورد.

نکته ادبی: هضم نشدن کنایه از عذاب وجدان و اضطراب است.

پس ستون این جهان خود غفلتست چیست دولت کین دوادو با لتست

بنابراین، ستون و نگهدارنده این جهان بر پایه غفلت است؛ وگرنه این همه دویدن و سختی کشیدن، چه فایده و دولتی دارد؟

نکته ادبی: لت به معنای سیلی و سختی است که در پایانِ کار به سراغ انسان می‌آید.

اولش دو دو به آخر لت بخور جز درین ویرانه نبود مرگ خر

اولش با تلاش و دویدن شروع می‌شود و آخرش با سیلی (حسرت) به پایان می‌رسد؛ مرگِ خر هم در همین ویرانه است.

نکته ادبی: مرگ خر تمثیلی از پایانِ ناخوشایندِ تلاش‌های بی‌حاصل دنیوی است.

تو به جد کاری که بگرفتی به دست عیبش این دم بر تو پوشیده شدست

تو با جدیت کاری را شروع کردی، اما خداوند عیب و نقص آن کار را فعلاً از تو پنهان کرده است.

نکته ادبی: عیب پنهان بودن اشاره به مصلحت الهی در ناآگاهی انسان است.

زان همی تانی بدادن تن به کار که بپوشید از تو عیبش کردگار

تنها به این دلیل می‌توانی با تمام وجود به کاری تن بدهی که خداوند عیبِ آن را از چشم تو پوشانده است.

نکته ادبی: کردگار به عنوان پرده‌پوشِ عیوب معرفی شده است.

همچنین هر فکر که گرمی در آن عیب آن فکرت شدست از تو نهان

همچنین هر فکر و تصمیمی که در آن گرم و مشتاق هستی، عیبِ آن فکر فعلاً از تو نهان مانده است.

نکته ادبی: گرمی در فکر کنایه از شور و شوقِ کاذب است.

بر تو گر پیدا شدی زو عیب و شین زو رمیدی جانت بعد المشرقین

اگر عیب و زشتی آن کار برایت آشکار می‌شد، جانت از آن فرار می‌کرد و فاصله‌ای بسیار دور از آن می‌گرفت.

نکته ادبی: بعد المشرقین کنایه از دوری بسیار زیاد است.

حال که آخر زو پشیمان می شوی گر بود این حال اول کی دوی

حالا که در نهایت از آن کار پشیمان می‌شوی، اگر این آگاهی را از همان ابتدا داشتی، هرگز به سوی آن نمی‌دویدی.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه پشیمانی بعد از وقوعِ ضرر است.

پس بپوشید اول آن بر جان ما تا کنیم آن کار بر وفق قضا

پس خداوند آن عیب را از جان ما پوشاند تا ما آن کار را طبق تقدیر الهی انجام دهیم.

نکته ادبی: وفق قضا به معنای هماهنگی با اراده الهی است.

چون قضا آورد حکم خود پدید چشم وا شد تا پشیمانی رسید

زمانی که تقدیر، حکمِ خود را آشکار کرد، چشم تو باز شد و پشیمانی به سراغت آمد.

نکته ادبی: چشم وا شدن کنایه از بیداری و آگاهی است.

این پشیمانی قضای دیگرست این پشیمانی بهل حق را پرست

این پشیمانیِ تازه خود قضای دیگری از جانب خداوند است؛ پس این پشیمانی را رها کن و فقط خدا را بپرست.

نکته ادبی: اشاره به اینکه پشیمانی نیز خود بخشی از مشیت است که نباید در آن متوقف شد.

ور کنی عادت پشیمان خور شوی زین پشیمانی پشیمان تر شوی

اگر عادت کنی که مدام پشیمان باشی، خودِ این پشیمانی باعث می‌شود که باز هم پشیمان‌تر شوی.

نکته ادبی: پشیمانیِ پشیمانی، کنایه از دوری باطل و بیهوده است.

نیم عمرت در پریشانی رود نیم دیگر در پشیمانی رود

نیمی از عمرت در پریشانیِ ناشی از کارها می‌گذرد و نیمِ دیگرش در پشیمانی از همان کارها.

نکته ادبی: بیان تضاد بین پریشانی و پشیمانی در زندگی انسان.

ترک این فکر و پریشانی بگو حال و یار و کار نیکوتر بجو

این فکر و پریشانی را رها کن و به دنبالِ حالِ بهتر، یارِ نیکوتر و کارِ پسندیده‌تر برو.

نکته ادبی: ترک فکر کنایه از دست برداشتن از وسواس ذهنی است.

ور نداری کار نیکوتر به دست پس پشیمانیت بر فوت چه است

اگر کار بهتری در دست نداری، پس پشیمانیِ تو از فوتِ آن کارِ قبلی چه معنایی دارد؟

نکته ادبی: پرسشی برای دعوت به عمل جایگزین.

گر همی دانی ره نیکو پرست ور ندانی چون بدانی کین به دست

اگر راهِ خوب را می‌شناسی، به آن عمل کن؛ و اگر نمی‌شناسی، از کجا می‌دانی که این راهِ قبلیِ تو درست بوده است؟

نکته ادبی: تأکید بر لزوم شناختِ راهِ نیک پیش از قضاوت.

بد ندانی تا ندانی نیک را ضد را از ضد توان دید ای فتی

تو تا «نیک» را نشناسی، «بد» را نخواهی شناخت؛ ای جوانمرد! ضدها را باید با کمک یکدیگر شناخت.

نکته ادبی: اشاره به قاعده «تعرف الاشیاء باضدادها» (شناخت اشیا با اضدادشان).

چون ز ترک فکر این عاجز شدی از گناه آنگاه هم عاجز بدی

وقتی از ترکِ آن فکرِ بد ناتوان شدی، آنگاه از انجامِ آن گناه نیز ناتوان بودی.

نکته ادبی: بحث جبر در ارتکاب گناه.

چون بدی عاجز پشیمانی ز چیست عاجزی را باز جو کز جذب کیست

وقتی در آن کار ناتوان بودی، پس پشیمانی‌ات برای چیست؟ برو و ببین که آن ناتوانی از جذبِ چه چیزی بوده است.

نکته ادبی: دعوت به درکِ نیروی محرکه (جذب) درونی.

عاجزی بی قادری اندر جهان کس ندیدست و نباشد این بدان

بدان که در این جهان، هیچ‌کس «عاجزیِ بدونِ قادری» را ندیده است؛ یعنی هر ناتوانی، تسلیمِ نیرویی قوی‌تر است.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه انسان در عینِ ناتوانی، تحت سیطره قدرتِ مطلق است.

همچنین هر آرزو که می بری تو ز عیب آن حجابی اندری

همچنین هر آرزویی که در سر داری، پرده‌ای است که بر عیب‌هایِ آن آرزو کشیده شده است.

نکته ادبی: حجابِ آرزو، همان پرده غفلت است.

ور نمودی علت آن آرزو خود رمیدی جان تو زان جست و جو

و اگر علت و عیبِ آن آرزو برایت آشکار می‌شد، جان تو از آن جست‌وجو و پیگیری می‌رمید و دوری می‌کرد.

نکته ادبی: نتیجه‌گیری نهایی در باب غفلتِ انسان.

گر نمودی عیب آن کار او ترا کس نبردی کش کشان آن سو ترا

اگر خداوند عیب و نقصِ آن کاری را که به آن مشتاقی برایت آشکار می‌کرد، هیچ‌کس نمی‌توانست تو را به زور به سوی آن کار بکشاند.

نکته ادبی: واژه کش‌کشان به معنای با زور و فشار و کشیدنِ بسیار است که بر شدتِ دوری‌گزینی در صورتِ آگاهی تأکید دارد.

وان دگر کار کز آن هستی نفور زان بود که عیبش آمد در ظهور

و اگر از کاری بیزاری می‌جویی و از آن دوری می‌کنی، به این دلیل است که خداوند عیب و زشتیِ آن را در نظرت هویدا کرده است.

نکته ادبی: نفور به معنای متنفر بودن و گریزان بودن است که در اینجا با مفهومِ کششِ معکوس به کار رفته است.

ای خدای رازدان خوش سخن عیب کار بد ز ما پنهان مکن

ای خدایی که از اسرار آگاهی و کلامت دلنشین است، از تو می‌خواهیم که زشتیِ کارهای بد را برای ما فاش کنی تا از آن‌ها دوری گزینیم.

نکته ادبی: رازدان صفتی برای خداوند است که به علمِ لدنّی و آگاهیِ مطلق او بر باطنِ امور اشاره دارد.

عیب کار نیک را منما به ما تا نگردیم از روش سرد و هبا

اما عیب و نقصِ کارهای خوب را به ما نشان مده تا به خاطر تردید، از انجامِ آن‌ کارها دلسرد نشویم و تلاشمان بیهوده نگردد.

نکته ادبی: هبا در اینجا به معنای غبار و چیزی بی‌ارزش و هدر رفته است که کنایه از بی‌نتیجه ماندنِ عملِ خیر است.

هم بر آن عادت سلیمان سنی رفت در مسجد میان روشنی

حضرت سلیمان طبق عادت همیشگی و پسندیده‌اش، در روشنایی روز به مسجد وارد شد.

نکته ادبی: سنی در اینجا به معنای بلندمرتبه و بزرگوار است که صفتِ سلیمان قرار گرفته است.

قاعدهٔ هر روز را می جست شاه که ببیند مسجد اندر نو گیاه

آن پادشاه در پیِ همان برنامه و قاعده همیشگی‌اش بود تا ببیند آیا گیاه تازه‌ای (حقیقتی نو) در مسجد روییده است یا خیر.

نکته ادبی: نوگیاه استعاره‌ای است که در عرفانِ این متن به معارفِ الهی که ناگهان در دلِ سالک می‌روید، اشاره دارد.

دل ببیند سر بدان چشم صفی آن حشایش که شد از عامه خفی

دلی که دارای بصیرت و نگاهی پاک است، می‌تواند حقایق پنهانی را ببیند که از چشم مردمِ عادی پوشیده مانده است.

نکته ادبی: حشایش جمعِ حشیش به معنای گیاهان است که در اینجا نمادِ اسرار و حقایقِ پنهان است که سلیمان به مشاهده‌اش نائل می‌شود.