مثنوی معنوی - دفتر چهارم

مولوی

بخش ۴۶ - باز آمدن آن شاعر بعد چند سال به امید همان صله و هزار دینار فرمودن بر قاعدهٔ خویش و گفتن وزیر نو هم حسن نام شاه را کی این سخت بسیارست و ما را خرجهاست و خزینه خالیست و من او را بده یک آن خشنود کنم

مولوی
بعد سالی چند بهر رزق و کشت شاعر از فقر و عوز محتاج گشت
گفت وقت فقر و تنگی دو دست جست و جوی آزموده بهترست
درگهی را که آزمودم در کرم حاجت نو را بدان جانب برم
معنی الله گفت آن سیبویه یولهون فی الحوائج هم لدیه
گفت الهنا فی حوائجنا الیک والتمسناها وجدناها لدیک
صد هزاران عاقل اندر وقت درد جمله نالان پیش آن دیان فرد
هیچ دیوانهٔ فلیوی این کند بر بخیلی عاجزی کدیه تند
گر ندیدندی هزاران بار بیش عاقلان کی جان کشیدندیش پیش
بلک جملهٔ ماهیان در موجها جملهٔ پرندگان بر اوجها
پیل و گرگ و حیدر اشکار نیز اژدهای زفت و مور و مار نیز
بلک خاک و باد و آب و هر شرار مایه زو یابند هم دی هم بهار
هر دمش لابه کند این آسمان که فرو مگذارم ای حق یک زمان
استن من عصمت و حفظ تو است جمله مطوی یمین آن دو دست
وین زمین گوید که دارم بر قرار ای که بر آبم تو کردستی سوار
جملگان کیسه ازو بر دوختند دادن حاجت ازو آموختند
هر نبیی زو برآورده برات استعینوا منه صبرا او صلات
هین ازو خواهید نه از غیر او آب در یم جو مجو در خشک جو
ور بخواهی از دگر هم او دهد بر کف میلش سخا هم او نهد
آنک معرض را ز زر قارون کند رو بدو آری به طاعت چون کند
بار دیگر شاعر از سودای داد روی سوی آن شه محسن نهاد
هدیهٔ شاعر چه باشد شعر نو پیش محسن آرد و بنهد گرو
محسنان با صد عطا و جود و بر زر نهاده شاعران را منتظر
پیششان شعری به از صدتنگ شعر خاصه شاعر کو گهر آرد ز قعر
آدمی اول حریص نان بود زانک قوت و نان ستون جان بود
سوی کسب و سوی غصب و صد حیل جان نهاده بر کف از حرص و امل
چون بنادر گشت مستغنی ز نان عاشق نامست و مدح شاعران
تا که اصل و فصل او را بر دهند در بیان فضل او منبر نهند
تا که کر و فر و زر بخشی او هم چو عنبر بو دهد در گفت و گو
خلق ما بر صورت خود کرد حق وصف ما از وصف او گیرد سبق
چونک آن خلاق شکر و حمدجوست آدمی را مدح جویی نیز خوست
خاصه مرد حق که در فضلست چست پر شود زان باد چون خیک درست
ور نباشد اهل زان باد دروغ خیک بدریدست کی گیرد فروغ
این مثل از خود نگفتم ای رفیق سرسری مشنو چو اهلی و مفیق
این پیمبر گفت چون بشنید قدح که چرا فربه شود احمد به مدح
رفت شاعر پیش آن شاه و ببرد شعر اندر شکر احسان کان نمرد
محسنان مردند و احسانها بماند ای خنک آن را که این مرکب براند
ظالمان مردند و ماند آن ظلمها وای جانی کو کند مکر و دها
گفت پیغامبر خنک آن را که او شد ز دنیا ماند ازو فعل نکو
مرد محسن لیک احسانش نمرد نزد یزدان دین و احسان نیست خرد
وای آنکو مرد و عصیانش نمود تا نپنداری به مرگ او جان ببرد
این رها کن زانک شاعر بر گذر وام دارست و قوی محتاج زر
برد شاعر شعر سوی شهریار بر امید بخشش و احسان پار
نازنین شعری پر از در درست بر امید و بوی اکرام نخست
شاه هم بر خوی خود گفتش هزار چون چنین بد عادت آن شهریار
لیک این بار آن وزیر پر ز جود بر براق عز ز دنیا رفته بود
بر مقام او وزیر نو رئیس گشته لیکن سخت بی رحم و خسیس
گفت ای شه خرجها داریم ما شاعری را نبود این بخشش جزا
من به ربع عشر این ای مغتنم مرد شاعر را خوش و راضی کنم
خلق گفتندش که او از پیش دست ده هزاران زین دلاور برده است
بعد شکر کلک خایی چون کند بعد سلطانی گدایی چون کند
گفت بفشارم ورا اندر فشار تا شود زار و نزار از انتظار
آنگه ار خاکش دهم از راه من در رباید هم چو گلبرگ از چمن
این به من بگذار که استادم درین گر تقاضاگر بود هر آتشین
از ثریا گر بپرد تا ثری نرم گردد چون ببیند او مرا
گفت سلطانش برو فرمان تراست لیک شادش کن که نیکوگوی ماست
گفت او را و دو صد اومیدلیس تو به من بگذار این بر من نویس
پس فکندش صاحب اندر انتظار شد زمستان و دی و آمد بهار
شاعر اندر انتظارش پیر شد پس زبون این غم و تدبیر شد
گفت اگر زر نه که دشنامم دهی تا رهد جانم ترا باشم رهی
انتظارم کشت باری گو برو تا رهد این جان مسکین از گرو
بعد از آنش داد ربع عشر آن ماند شاعر اندر اندیشهٔ گران
کانچنان نقد و چنان بسیار بود این که دیر اشکفت دستهٔ خار بود
پس بگفتندش که آن دستور راد رفت از دنیا خدا مزدت دهاد
که مضاعف زو همی شد آن عطا کم همی افتاد بخشش را خطا
این زمان او رفت و احسان را ببرد او نمرد الحق بلی احسان بمرد
رفت از ما صاحب راد و رشید صاحب سلاخ درویشان رسید
رو بگیر این را و زینجا شب گریز تا نگیرد با تو این صاحب ستیز
ما به صد حیلت ازو این هدیه را بستدیم ای بی خبر از جهد ما
رو بایشان کرد و گفت ای مشفقان از کجا آمد بگویید این عوان
چیست نام این وزیر جامه کن قوم گفتندش که نامش هم حسن
گفت یا رب نام آن و نام این چون یکی آمد دریغ ای رب دین
آن حسن نامی که از یک کلک او صد وزیر و صاحب آید جودخو
این حسن کز ریش زشت این حسن می توان بافید ای جان صد رسن
بر چنین صاحب چو شه اصغا کند شاه و ملکش را ابد رسوا کند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه به بررسی روان‌شناختی و هستی‌شناختی نیاز انسان و چگونگیِ برآوردنِ آن می‌پردازد. در لایه‌ی نخست، شاعر بر این باور است که تمام هستی، از جماد و حیوان تا انسان و افلاک، در چنبره‌ی نیاز به خداوند گرفتارند و او یگانه منبعِ رفعِ حوائج است. در لایه‌ی دوم، به نقدِ اخلاقیِ رفتارِ انسان‌های مستغنی می‌پردازد که پس از رسیدن به ثروت، درگیرِ خودشیفتگی و ستایش‌خواهی می‌شوند؛ خصلتی که شاعر آن را بازتابی از صفات الهی در وجود آدمی می‌داند، اما هشدار می‌دهد که این میل، اگر بدونِ شایستگی باشد، به خودبینیِ کاذب می‌انجامد.

در بخش پایانی، داستان از جنبه‌ی حکایتی به یک تراژدیِ اجتماعی تغییر جهت می‌دهد؛ جایی که حامیانِ کریم از دنیا رفته‌اند و جایگزین‌های آنان، افرادی تنگ‌نظر و خسیس‌اند که نه تنها فاقدِ فضیلتِ گذشتگان‌اند، بلکه قدرِ هنر و شاعری را نیز نمی‌دانند. این تقابلِ میانِ «گذشته‌ی کریم» و «حاضرِ خسیس»، در کنارِ گذرا بودنِ عمر و ماندگاریِ عمل، هسته‌ی اصلیِ پیامِ متن را تشکیل می‌دهد.

معنای روان

بعد سالی چند بهر رزق و کشت شاعر از فقر و عوز محتاج گشت

پس از گذشت چند سال که شاعر مشغول به کار و کسب روزی بود، دوباره بر اثر فقر و تنگدستی، نیازمند شد.

نکته ادبی: «عوز» به معنای فقر و تنگدستی و از واژگان عربیِ وارد شده در ادب فارسی است.

گفت وقت فقر و تنگی دو دست جست و جوی آزموده بهترست

شاعر با خود اندیشید که در روزگارِ فقر و ناتوانی، بهتر است به سراغِ راهی بروم که قبلاً آن را امتحان کرده‌ام و نتیجه‌اش را دیده‌ام.

نکته ادبی: «تنگیِ دو دست» کنایه از فقر و بی‌نوایی است.

درگهی را که آزمودم در کرم حاجت نو را بدان جانب برم

تصمیم گرفت که برای رفعِ نیازِ جدیدش، به همان درگاهی برود که پیش‌تر از آن کریمانه بخشش دیده بود.

نکته ادبی: «درگه» استعاره از دربار یا آستانِ یک فردِ صاحب‌قدرت است.

معنی الله گفت آن سیبویه یولهون فی الحوائج هم لدیه

سیبویه (نحودان مشهور) در تفسیرِ واژه‌ی «الله» گفته است که مردم در رفع حوائج خود، به سوی او می‌شتابند و او پناهگاه آن‌هاست.

نکته ادبی: اشاره به دیدگاه‌های نحوی سیبویه در کتاب الکتاب که برای تبیینِ جایگاهِ خداوند به عنوانِ پناهگاهِ نهایی آورده شده است.

گفت الهنا فی حوائجنا الیک والتمسناها وجدناها لدیک

خداوند، معبودِ ماست و ما در نیازهایمان به سوی او رو می‌آوریم و هرگاه از او چیزی خواستیم، آن را نزدِ او یافته‌ایم.

نکته ادبی: استفاده از ضمیرِ «نا» (ما) در «الهنا» و «حوائجنا» نشان‌دهنده‌ی ارتباطِ جمعیِ انسان با خالق است.

صد هزاران عاقل اندر وقت درد جمله نالان پیش آن دیان فرد

هزاران عاقل در زمانِ درد و گرفتاری، همگی با ناله و زاری به درگاهِ آن یگانه‌یِ حاکم و داور پناه می‌برند.

نکته ادبی: «دیان» از صفاتِ خداوند به معنای حاکم، قاضی و جزادهنده است.

هیچ دیوانهٔ فلیوی این کند بر بخیلی عاجزی کدیه تند

آیا هیچ دیوانه‌ای این کار را می‌کند که برای رفعِ حاجت، به سراغ فردی بخیل و ناتوان برود؟

نکته ادبی: «کدیه» به معنای گدایی و درخواستِ کمک است.

گر ندیدندی هزاران بار بیش عاقلان کی جان کشیدندیش پیش

اگر خردمندان هزاران بار شاهدِ اجابتِ دعایشان از سوی خداوند نبودند، هرگز جان و دلشان را به سوی او نمی‌کشیدند.

نکته ادبی: «پیش کشیدنِ جان» استعاره از توجهِ قلبی و رو آوردنِ باطنی است.

بلک جملهٔ ماهیان در موجها جملهٔ پرندگان بر اوجها

بلکه تمامِ ماهیان در دریاها و پرندگان در اوجِ آسمان‌ها نیز به او محتاج‌اند.

نکته ادبی: اشاره به پیوستگیِ زنجیره‌یِ هستی در نیاز به مبدأ خلقت.

پیل و گرگ و حیدر اشکار نیز اژدهای زفت و مور و مار نیز

فیل، گرگ، شیر (حیدر) و جانورانِ درنده، و همچنین اژدهای بزرگ و مور و مار، همگی نیازمندِ او هستند.

نکته ادبی: «زفت» به معنای درشت و ضخیم است؛ «حیدر» لقب امام علی (ع) است که در اینجا نمادِ شیر و قدرت است.

بلک خاک و باد و آب و هر شرار مایه زو یابند هم دی هم بهار

حتی خاک و باد و آب و هر شراره‌ی آتشی، در زمستان و بهار، از او مایه و توان می‌گیرند.

نکته ادبی: «شرار» جمع شراره به معنای جرقه و پاره‌ی آتش است.

هر دمش لابه کند این آسمان که فرو مگذارم ای حق یک زمان

این آسمان در هر لحظه به درگاهِ حق تضرع و زاری می‌کند که لحظه‌ای مرا رها مکن.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به آسمان برای نشان دادنِ نیازِ کائنات به بقا از جانبِ خداوند.

استن من عصمت و حفظ تو است جمله مطوی یمین آن دو دست

آسمان می‌گوید که ستونِ نگهدارنده‌ی من، عصمت و حفظِ توست و همه‌ی امور در قبضه‌ی قدرتِ توست.

نکته ادبی: «مطوی یمین» تلمیحی به آیه‌ی قرآن است که همه‌چیز در دستِ قدرتِ الهی پیچیده شده است.

وین زمین گوید که دارم بر قرار ای که بر آبم تو کردستی سوار

و این زمین نیز می‌گوید که من بر جای خود استوار مانده‌ام، ای خدایی که مرا بر روی آب‌ها سوار کرده‌ای.

نکته ادبی: اشاره به باورِ کهن مبنی بر قرار گرفتنِ زمین بر روی آب.

جملگان کیسه ازو بر دوختند دادن حاجت ازو آموختند

همه‌ی موجودات کیسه‌یِ حاجاتِ خود را از او پر کردند و از او آموختند که چگونه باید حاجت داد.

نکته ادبی: «کیسه بر دوختن» کنایه از تمنا و درخواست کردن است.

هر نبیی زو برآورده برات استعینوا منه صبرا او صلات

هر پیامبری از او براتِ (سندِ) حاجتِ خود را گرفت؛ چرا که دستورِ «از صبر و نماز یاری بجویید» از اوست.

نکته ادبی: تلمیح به آیه‌ی «واستعینوا بالصبر و الصلاة».

هین ازو خواهید نه از غیر او آب در یم جو مجو در خشک جو

پس حاجتت را از او بخواه، نه از غیر او؛ آب را باید در دریا جست، نه در جویِ خشک.

نکته ادبی: تمثیلِ «آب در یم» برای نشان دادنِ درستیِ جستجویِ منبعِ حقیقیِ فیض.

ور بخواهی از دگر هم او دهد بر کف میلش سخا هم او نهد

و اگر از دیگری هم چیزی بخواهی، در نهایت اوست که آن را می‌دهد و اوست که در دلِ آن فرد، میلِ به بخشش را می‌اندازد.

نکته ادبی: بیانِ توحیدِ افعالی؛ اینکه واسطه‌ها تنها مجرا هستند.

آنک معرض را ز زر قارون کند رو بدو آری به طاعت چون کند

آن کسی که فردِ بی‌نیاز را چنان ثروتمند می‌کند که مانندِ قارون شود، اگر به سوی او رو بیاوری و طاعت کنی، به تو توجه خواهد کرد.

نکته ادبی: «معرض» به معنای کسی که روی‌گردان است و بی‌نیازی نشان می‌دهد.

بار دیگر شاعر از سودای داد روی سوی آن شه محسن نهاد

بار دیگر شاعر، از سرِ ناچاری و سودایِ بخشش، دوباره روی به سوی آن پادشاهِ نیکوکار کرد.

نکته ادبی: «سودایِ داد» به معنایِ طلبِ بخشش و جود است.

هدیهٔ شاعر چه باشد شعر نو پیش محسن آرد و بنهد گرو

هدیه‌ی یک شاعر چیست؟ شعری نو که آن را پیشِ فردِ نیکوکار می‌آورد و گرو می‌گذارد.

نکته ادبی: «گرو نهادن» در اینجا کنایه از عرضه‌ی هنر برای دریافتِ پاداش است.

محسنان با صد عطا و جود و بر زر نهاده شاعران را منتظر

مردمانِ نیکوکار با صدها بخشش و کرم، زر آماده کرده و منتظرِ شاعران بودند.

نکته ادبی: تصویرسازی از فضایِ دربارها و سنتِ صله‌دادن به شعرا.

پیششان شعری به از صدتنگ شعر خاصه شاعر کو گهر آرد ز قعر

پیشِ آنان، یک شعر ارزشی بیش از صدها تنگ (وزنِ طلا/زر) شعرِ معمولی داشت، به‌ویژه اگر شاعر گوهرِ سخن را از عمقِ جان بیرون می‌کشید.

نکته ادبی: «صد تنگ» اشاره به مقدارِ وزنیِ طلا یا نقره‌ای است که به عنوان صله می‌دادند.

آدمی اول حریص نان بود زانک قوت و نان ستون جان بود

انسان در ابتدا حریصِ نان است، چرا که قوت و نان ستونِ زندگی است.

نکته ادبی: اشاره به مراتبِ نیازِ انسانی؛ ابتدا بقایِ جسمانی.

سوی کسب و سوی غصب و صد حیل جان نهاده بر کف از حرص و امل

او برای کسبِ ثروت و حتی غصب و صدها حیله، از روی حرص و آرزو جانش را در کف دست می‌گذارد.

نکته ادبی: «جان بر کف نهادن» کنایه از به خطر انداختنِ زندگی و تلاشِ حداکثری است.

چون بنادر گشت مستغنی ز نان عاشق نامست و مدح شاعران

اما وقتی از نان بی‌نیاز شد، عاشقِ شهرت و مدحِ شاعران می‌شود.

نکته ادبی: گذر از نیازِ جسمی به نیازِ روانی (ستایش‌طلبی).

تا که اصل و فصل او را بر دهند در بیان فضل او منبر نهند

تا که شاعران اصالت و نژادِ او را در اشعار بیان کنند و در وصفِ بزرگیِ او منبرِ سخن برپا کنند.

نکته ادبی: «اصل و فصل» کنایه از تبار و نسبِ خانوادگی است.

تا که کر و فر و زر بخشی او هم چو عنبر بو دهد در گفت و گو

تا که شکوه و قدرت و زر بخشیِ او، مانندِ عطرِ عنبر در گفت‌وگوها بپیچد.

نکته ادبی: «کر و فر» به معنای جلال و جبروت و فعالیت‌های پرشور است.

خلق ما بر صورت خود کرد حق وصف ما از وصف او گیرد سبق

خداوند ما را بر صورتِ خود آفرید، بنابراین صفاتِ ما از صفاتِ او الگو می‌گیرد.

نکته ادبی: اشاره به حدیث «خلق الله آدم علی صورته» که در عرفان برای تبیینِ تجلیِ صفاتِ الهی در انسان به کار می‌رود.

چونک آن خلاق شکر و حمدجوست آدمی را مدح جویی نیز خوست

از آنجا که آن آفریننده، دوستدارِ شکر و ستایش است، انسان نیز ذاتا ستایش‌جو و مدح‌طلب است.

نکته ادبی: تفسیرِ روان‌شناختیِ میلِ انسان به مدح بر اساسِ تجلیِ صفاتِ حق.

خاصه مرد حق که در فضلست چست پر شود زان باد چون خیک درست

به‌ویژه مردِ حق که در فضل و کمال چست و چالاک است، چنان از این بادِ ستایش پر می‌شود که مانندِ خیک (مشکِ آب) متورم می‌گردد.

نکته ادبی: تشبیه بسیار دقیقِ غرورِ ناشی از مدح به متورم شدنِ خیک.

ور نباشد اهل زان باد دروغ خیک بدریدست کی گیرد فروغ

و اگر کسی اهلِ فضل نباشد و این مدح‌ها دروغین باشد، آن خیکِ پاره‌ شده هرگز نوری (فضیلتی) نمی‌گیرد.

نکته ادبی: ادامه‌یِ تمثیلِ خیک؛ خیکِ سوراخ قابلیتِ نگهداریِ چیزی را ندارد.

این مثل از خود نگفتم ای رفیق سرسری مشنو چو اهلی و مفیق

ای رفیق، من این مثل را از خود نساختم؛ آن را سرسری نشنو، بلکه مانندِ کسی که اهلِ فضل است به آن توجه کن.

نکته ادبی: «اهلی و مفیق» (اهل و فهیم)؛ کسی که اهلِ درکِ حقایق است.

این پیمبر گفت چون بشنید قدح که چرا فربه شود احمد به مدح

پیامبر وقتی سخنِ اغراق‌آمیز (قدح) شنید، فرمود: چرا احمد (من) باید با مدح فربه (متکبر) شود؟

نکته ادبی: اشاره به ماجرایی که پیامبر از مدحِ اغراق‌آمیز جلوگیری می‌کرد تا دچارِ کبر نشود.

رفت شاعر پیش آن شاه و ببرد شعر اندر شکر احسان کان نمرد

شاعر نزدِ آن شاه رفت و شعری را که در ستایشِ احسان و بخششِ او سروده بود، خواند.

نکته ادبی: «کان نمرد» کنایه از احسانِ ماندگارِ آن شاه است.

محسنان مردند و احسانها بماند ای خنک آن را که این مرکب براند

آن نیکوکارانِ کریم از دنیا رفتند اما احسانشان باقی ماند؛ خوشا به حالِ کسی که این راهِ نیکی را ادامه دهد.

نکته ادبی: تمایز میانِ مرگِ فیزیکی و بقایِ اثرِ وجودیِ فرد.

ظالمان مردند و ماند آن ظلمها وای جانی کو کند مکر و دها

ظالمان نیز مردند، اما ظلم‌هایشان باقی ماند؛ وای به حالِ جانی که مکر و دغل‌کاری کند.

نکته ادبی: تأکید بر ماندگاریِ کنش‌هایِ اخلاقی پس از مرگ.

گفت پیغامبر خنک آن را که او شد ز دنیا ماند ازو فعل نکو

پیامبر فرمود: خوشا به حالِ کسی که وقتی از دنیا رفت، از او کردارِ نیک باقی بماند.

نکته ادبی: اشاره به مضمونِ روایاتِ اسلامی درباره‌یِ توشه‌یِ آخرت.

مرد محسن لیک احسانش نمرد نزد یزدان دین و احسان نیست خرد

مردِ نیکوکار می‌میرد اما احسانش نمی‌میرد؛ نزدِ خدا دین و احسان، چیزی کوچک و ناچیز نیست.

نکته ادبی: تأکید بر ارزشِ معنویِ احسان در پیشگاهِ خداوند.

وای آنکو مرد و عصیانش نمود تا نپنداری به مرگ او جان ببرد

وای بر کسی که مرد و تنها عصیان و گناهش باقی ماند؛ نپندار که با مرگ، او جانش را برده است (همه چیز تمام شده).

نکته ادبی: تأکید بر اینکه گناهِ انسان، پس از مرگِ او دامن‌گیرش است.

این رها کن زانک شاعر بر گذر وام دارست و قوی محتاج زر

این بحث را رها کن؛ زیرا آن شاعر، فردی رهگذر، وام‌دار و بسیار محتاجِ زر است.

نکته ادبی: بازگشت به روایتِ اصلی و وضعیتِ معیشتیِ شاعر.

برد شاعر شعر سوی شهریار بر امید بخشش و احسان پار

شاعر شعر را به امیدِ بخشش و کرمِ آن شاه، به نزدش برد.

نکته ادبی: «پار» در اینجا می‌تواند به معنایِ بخشش و یا گذشتِ زمان باشد، اما در سیاقِ متن به معنایِ عطایِ اوست.

نازنین شعری پر از در درست بر امید و بوی اکرام نخست

شعری زیبا و نغز، پر از کلماتِ ارزشمند، به امیدِ دریافتِ پاداشِ آن پادشاهِ بخشنده.

نکته ادبی: «درِ درست» کنایه از کلامِ موزون و باارزش.

شاه هم بر خوی خود گفتش هزار چون چنین بد عادت آن شهریار

شاه طبقِ عادتِ خود، هزار وعده به او داد؛ چرا که عادتِ آن شهریار، بخشش بود.

نکته ادبی: اشاره به خویِ ثابتِ پادشاهِ پیشین.

لیک این بار آن وزیر پر ز جود بر براق عز ز دنیا رفته بود

اما این بار، آن وزیرِ پر از جود و کرم، با مرکبِ مرگ از دنیا رفته بود.

نکته ادبی: «براقِ عز» استعاره از مرگِ باعزت یا مرگِ آن وزیرِ بزرگ‌منش.

بر مقام او وزیر نو رئیس گشته لیکن سخت بی رحم و خسیس

به جایِ او وزیرِ جدیدی بر سرِ کار آمده بود که رئیسی جدید بود، اما بسیار بی‌رحم و خسیس.

نکته ادبی: «خسیس» به معنایِ تنگ‌نظر و پست‌فطرت.

گفت ای شه خرجها داریم ما شاعری را نبود این بخشش جزا

وزیرِ جدید گفت: ای شاه، ما مخارجِ زیادی داریم و شاعری سزاوارِ چنین بخشش‌های بزرگی نیست.

نکته ادبی: نشان‌دهنده‌یِ تضادِ فکریِ وزیرِ جدید با وزیرِ کریمِ پیشین.

من به ربع عشر این ای مغتنم مرد شاعر را خوش و راضی کنم

من به یک چهارمِ این مبلغ، شاعر را راضی و خوشحال می‌کنم، ای پادشاهِ غنیمت‌شمار.

نکته ادبی: «ربعِ عشر» یعنی یک چهلم (دو و نیم درصد)، کنایه‌ای از ناچیز شمردنِ پاداش.

خلق گفتندش که او از پیش دست ده هزاران زین دلاور برده است

مردم به وزیر گفتند که این شاعر از وزیرِ قبلی، ده‌هزار دینار پاداش گرفته بود.

نکته ادبی: اشاره به سابقه‌یِ خوشِ شاعر در دستگاهِ قبلی.

بعد شکر کلک خایی چون کند بعد سلطانی گدایی چون کند

بعد از آن‌همه پاداش و احترام (شکر)، چطور می‌تواند حالا گدایی کند؟ بعد از آن مقامِ بلند، چطور تن به خفت دهد؟

نکته ادبی: «کلک‌خایی» کنایه از قلم‌فرسایی و سرودنِ شعر است.

گفت بفشارم ورا اندر فشار تا شود زار و نزار از انتظار

آن فرد به وزیر گفت: من او (شاعر) را چنان در تنگنا و فشار می‌گذارم تا از شدتِ انتظار و بلاتکلیفی، ضعیف و رنجور شود.

نکته ادبی: «نزار» در ادبیات کلاسیک به معنای لاغر و ضعیف است. «فشار» در اینجا به معنایِ استیصال و در تنگنا قرار دادن است.

آنگه ار خاکش دهم از راه من در رباید هم چو گلبرگ از چمن

آن‌گاه اگر اندکی از زمین یا دارایی‌ام را به او ببخشم، با اشتیاق آن را می‌پذیرد و همچون گلبرگی که باد از چمن جدا می‌کند، به سرعت آن را از من می‌گیرد.

نکته ادبی: «در رباید» به معنای به سرعت گرفتن و ربودن است. تمثیل گلبرگ برای نشان دادنِ ضعف و تسلیمِ شاعر در برابرِ پاداشِ اندک است.

این به من بگذار که استادم درین گر تقاضاگر بود هر آتشین

این کار را به من بسپار، چرا که من در این فن استاد هستم؛ حتی اگر او انسانی تندخو و پرتوقع باشد، می‌توانم او را رام کنم.

نکته ادبی: «آتشین» استعاره از انسانی تندخو و پرسروصدا است. «استادم درین» نشان‌دهنده تبحرِ فرد در سیاست‌ورزیِ مکارانه است.

از ثریا گر بپرد تا ثری نرم گردد چون ببیند او مرا

اگر او از آسمان تا زمین، همه جا را زیر و رو کند، وقتی با من مواجه شود و سخت‌گیری‌ام را ببیند، ناچار نرم و تسلیم خواهد شد.

نکته ادبی: «ثریا» (ستاره‌ای در آسمان) و «ثری» (خاک زمین) آرایه تضاد است و به معنای «همه جا» یا «تمامِ جهان» به کار رفته است.

گفت سلطانش برو فرمان تراست لیک شادش کن که نیکوگوی ماست

سلطان به او گفت: برو که اختیار با توست، اما او را خشنود کن، زیرا او شاعرِ ماست و سخنِ نیک در حق ما می‌گوید.

نکته ادبی: «نیکوگوی» به معنای کسی است که با اشعارش، حاکم را ستایش می‌کند.

گفت او را و دو صد اومیدلیس تو به من بگذار این بر من نویس

او به سلطان گفت: این کار را به من واگذار کن و خیالت آسوده باشد و این مسئولیت را به حساب من بنویس.

نکته ادبی: «اومیدلیس» ترکیبی است از امید و واژه‌ای که در اینجا به معنایِ توکلِ کاذب یا سپردنِ کار به دیگری است.

پس فکندش صاحب اندر انتظار شد زمستان و دی و آمد بهار

پس آن صاحب‌منصب، شاعر را در انتظارِ طولانی رها کرد؛ زمستان گذشت و دی‌ماه سپری شد و بهار از راه رسید.

نکته ادبی: اشاره به گذرِ زمان و فصول، استعاره از طولانی شدنِ عمر و هدر رفتنِ جوانیِ شاعر در انتظار است.

شاعر اندر انتظارش پیر شد پس زبون این غم و تدبیر شد

شاعر در این انتظارِ بی‌پایان پیر شد و سرانجام مغلوبِ این غم و نقشه‌های حساب‌شده‌ی آن فرد شد.

نکته ادبی: «زبون» به معنای ضعیف و مغلوب است. تدبیر در اینجا اشاره به مکرِ صاحب‌منصب دارد.

گفت اگر زر نه که دشنامم دهی تا رهد جانم ترا باشم رهی

شاعر با استیصال گفت: اگر زر نمی‌دهی، لااقل به من دشنام بده تا جانم از این بلا رهایی یابد و بنده و فرمان‌بردارِ تو شوم.

نکته ادبی: شاعر به قدری در عذاب است که دشنام را به انتظارِ بی‌پایان ترجیح می‌دهد.

انتظارم کشت باری گو برو تا رهد این جان مسکین از گرو

این انتظار مرا کشت؛ باری به من بگو برو، تا جانِ مسکینم از این گروگان‌گیری رهایی یابد.

نکته ادبی: «از گرو رها شدن» استعاره از پایان یافتنِ وضعیتِ بلاتکلیفی است.

بعد از آنش داد ربع عشر آن ماند شاعر اندر اندیشهٔ گران

پس از آن، صاحب‌منصب فقط یک‌چهارمِ ده (مقدار بسیار ناچیز) را به او بخشید و شاعر در اندیشه‌ای عمیق فرو رفت.

نکته ادبی: «ربع عشر» یعنی یک‌چهل‌ام؛ اشاره به پاداشی بسیار اندک و تحقیرآمیز.

کانچنان نقد و چنان بسیار بود این که دیر اشکفت دستهٔ خار بود

او در حیرت بود که آن وعده‌های بزرگ و نقدِ بسیار کجاست؟ و چرا این چیزی که با این همه تأخیر به دست آمد، مانند دسته خاری بی‌ارزش است؟

نکته ادبی: «اشکفت» در گویش‌های محلی و متون کهن به معنای سخت و دشوار بیرون آمدن یا با زحمت به دست آمدن است.

پس بگفتندش که آن دستور راد رفت از دنیا خدا مزدت دهاد

سپس به او گفتند که آن وزیرِ بخشنده و جوانمرد، از دنیا رفته است؛ خدا به او پاداشِ نیک دهد.

نکته ادبی: «دستور راد» به معنای وزیرِ بخشنده است.

که مضاعف زو همی شد آن عطا کم همی افتاد بخشش را خطا

آن وزیرِ پیشین، پاداش‌ها را دوبرابر می‌کرد و در بخشش و عطا، هرگز دچار اشتباه و خطا نمی‌شد.

نکته ادبی: «مضاعف» به معنای دوچندان است که صفتِ بارزِ آن وزیرِ کریم بوده است.

این زمان او رفت و احسان را ببرد او نمرد الحق بلی احسان بمرد

اکنون که او رفته، احسان و بخشش را نیز با خود برده است؛ او در حقیقت نمرده، بلکه «احسان» است که با مرگِ او مرده است.

نکته ادبی: نکته‌ای عرفانی-اخلاقی: مرگِ فردِ کریم، مرگِ فضیلتِ کریمانه است.

رفت از ما صاحب راد و رشید صاحب سلاخ درویشان رسید

آن صاحب‌منصبِ بخشنده و دانا از میان ما رفت و اکنون «صاحب‌سلاخی» (قصابی) به جای او آمده که درویشان را نابود می‌کند.

نکته ادبی: «سلاخ» استعاره از فردِ سنگدل و ظالم است که جان و مالِ نیازمندان را می‌گیرد.

رو بگیر این را و زینجا شب گریز تا نگیرد با تو این صاحب ستیز

به شاعر گفتند: این اندک را بگیر و همین امشب از اینجا فرار کن، پیش از آنکه این فردِ جدید با تو درگیر شود و به تو آسیب برساند.

نکته ادبی: «ستیزی» در اینجا به معنای درگیری و دشمنیِ بی دلیل است.

ما به صد حیلت ازو این هدیه را بستدیم ای بی خبر از جهد ما

آن‌ها گفتند: ما با صد نیرنگ از او این هدیه را گرفتیم؛ ای بی‌خبر، تو از تلاش‌های ما برای گرفتنِ همین مقدار آگاه نیستی.

نکته ادبی: «جهد» به معنای تلاش و کوشش است که نشان‌دهنده شرایطِ سختِ دورانِ جدید است.

رو بایشان کرد و گفت ای مشفقان از کجا آمد بگویید این عوان

شاعر رو به آن‌ها کرد و گفت: ای دوستانِ مهربان، بگویید این فردِ جدید (این عوان) از کجا آمده است؟

نکته ادبی: «عوان» به معنای مأمورِ حکومتیِ خشن و ظالم است.

چیست نام این وزیر جامه کن قوم گفتندش که نامش هم حسن

نامِ این وزیر که لباس از تنِ مردم بیرون می‌آورد (ظالم است) چیست؟ مردم گفتند نامش نیز «حسن» است.

نکته ادبی: «جامه کن» کنایه از کسی است که دارایی مردم را با زور و ترفند می‌گیرد.

گفت یا رب نام آن و نام این چون یکی آمد دریغ ای رب دین

شاعر با تعجب گفت: خدایا، نامِ آن قبلی و این جدید یکی است؟ ای خدای دین، چقدر مایه دریغ و افسوس است!

نکته ادبی: تکیه بر ایهامِ تضاد میانِ «نام» (ظاهر) و «شخصیت» (باطن).

آن حسن نامی که از یک کلک او صد وزیر و صاحب آید جودخو

آن حسنِ اولی چنان بود که از قلمِ او، صد وزیر و بخشنده تربیت می‌شد و خیرش به همه می‌رسید.

نکته ادبی: «کلک» به معنای قلم است؛ کنایه از تدبیر و امضاهایِ راهگشایِ او.

این حسن کز ریش زشت این حسن می توان بافید ای جان صد رسن

اما این حسن که ریشِ زشتی دارد، آن‌قدر بی‌ارزش است که می‌توان از ریشِ او صد ریسمان بافت و به کار دیگری نمی‌آید.

نکته ادبی: طنزِ گزنده: نفیِ کرامتِ این فرد با تحقیرِ ظاهرِ او.

بر چنین صاحب چو شه اصغا کند شاه و ملکش را ابد رسوا کند

پادشاه اگر به سخنِ چنین صاحب‌منصبی گوش دهد، در واقع باعثِ رسواییِ همیشگیِ پادشاهی و مملکتِ خود می‌شود.

نکته ادبی: «اصغا کند» به معنای گوش دادن و توجه کردن است.