مثنوی معنوی - دفتر چهارم

مولوی

بخش ۴۴ - بقیهٔ عمارت کردن سلیمان علیه‌السلام مسجد اقصی را به تعلیم و وحی خدا جهت حکمتهایی کی او داند و معاونت ملایکه و دیو و پری و آدمی آشکارا

مولوی
ای سلیمان مسجد اقصی بساز لشکر بلقیس آمد در نماز
چونک او بنیاد آن مسجد نهاد جن و انس آمد بدن در کار داد
یک گروه از عشق و قومی بی مراد هم چنانک در ره طاعت عباد
خلق دیوانند و شهوت سلسله می کشدشان سوی دکان و غله
هست این زنجیر از خوف و وله تو مبین این خلق را بی سلسله
می کشاندشان سوی کسب و شکار می کشاندشان سوی کان و بحار
می کشدشان سوی نیک و سوی بد گفت حق فی جیدها حبل المسد
قد جعلنا الحبل فی اعناقهم واتخذنا الحبل من اخلاقهم
لیس من مستقذر مستنقه قط الا طایره فی عنقه
حرص تو در کار بد چون آتشست اخگر از رنگ خوش آتش خوشست
آن سیاهی فحم در آتش نهان چونک آتش شد سیاهی شد عیان
اخگر از حرص تو شد فحم سیاه حرص چون شد ماند آن فحم تباه
آن زمان آن فحم اخگر می نمود آن نه حسن کار نار حرص بود
حرص کارت را بیاراییده بود حرص رفت و ماند کار تو کبود
غوله ای را که بر آرایید غول پخته پندارد کسی که هست گول
آزمایش چون نماید جان او کند گردد ز آزمون دندان او
از هوس آن دام دانه می نمود عکس غول حرص و آن خود خام بود
حرص اندر کار دین و خیر جو چون نماند حرص باشد نغزرو
خیرها نغزند نه از عکس غیر تاب حرص ار رفت ماند تاب خیر
تاب حرص از کار دنیا چون برفت فحم باشد مانده از اخگر بتفت
کودکان را حرص می آرد غرار تا شوند از ذوق دل دامن سوار
چون ز کودک رفت آن حرص بدش بر دگر اطفال خنده آیدش
که چه می کردم چه می دیدم درین خل ز عکس حرص بنمود انگبین
آن بنای انبیا بی حرص بود زان چنان پیوسته رونقها فزود
ای بسا مسجد بر آورده کرام لیک نبود مسجد اقصاش نام
کعبه را که هر دمی عزی فزود آن ز اخلاصات ابراهیم بود
فضل آن مسجد خاک و سنگ نیست لیک در بناش حرص و جنگ نیست
نه کتبشان مثل کتب دیگران نی مساجدشان نی کسب وخان و مان
نه ادبشان نه غضبشان نه نکال نه نعاس و نه قیاس و نه مقال
هر یکیشان را یکی فری دگر مرغ جانشان طایر از پری دگر
دل همی لرزد ز ذکر حالشان قبلهٔ افعال ما افعالشان
مرغشان را بیضه ها زرین بدست نیم شب جانشان سحرگه بین شدست
هر چه گویم من به جان نیکوی قوم نقص گفتم گشته ناقص گوی قوم
مسجد اقصی بسازید ای کرام که سلیمان باز آمد والسلام
ور ازین دیوان و پریان سر کشند جمله را املاک در چنبر کشند
دیو یک دم کژ رود از مکر و زرق تازیانه آیدش بر سر چو برق
چون سلیمان شو که تا دیوان تو سنگ برند از پی ایوان تو
چون سلیمان باش بی وسواس و ریو تا ترا فرمان برد جنی و دیو
خاتم تو این دلست و هوش دار تا نگردد دیو را خاتم شکار
پس سلیمانی کند بر تو مدام دیو با خاتم حذر کن والسلام
آن سلیمانی دلا منسوخ نیست در سر و سرت سلیمانی کنیست
دیو هم وقتی سلیمانی کند لیک هر جولاهه اطلس کی تند
دست جنباند چو دست او ولیک در میان هر دوشان فرقیست نیک

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از مثنوی با بهره‌گیری از نمادپردازی‌های عمیق عرفانی، به مفهومِ «بنای مسجدِ جان» در وجود انسان می‌پردازد. شاعر در این قطعه، سلیمانِ نبی را استعاره‌ای از روحِ کمال‌یافته و مقتدرِ انسان می‌داند که باید با تسلط بر قوای درونی (دیو و جن) و مهارِ حرص و آز، معبدِ درون خویش را آباد کند. در واقع، هدفِ شاعر تبیینِ این نکته است که آبادانیِ جان، در گرو رهایی از زنجیرهای حرص و شهوت است که حقیقت را در نگاه انسان دگرگون جلوه می‌دهند.

در ادامه، شاعر با نگاهی روان‌شناختی به ریشه‌های رفتارهای انسانی، حرص را همچون زغالی سیاه می‌داند که در پرتو آتشِ شهوت، به ظاهر چون اخگرِ درخشان می‌نماید، اما در نهایت تنها سیاهی و تباهی بر جای می‌گذارد. تمثیلِ سلیمان و خاتمِ او، استعاره‌ای است از قدرتِ اراده و جایگاهِ قلب که اگر محافظت نشود، دیوانِ هوا و هوس، حاکمیتِ آن را می‌ربایند و انسان را در گمراهیِ خویش غرق می‌کنند.

معنای روان

ای سلیمان مسجد اقصی بساز لشکر بلقیس آمد در نماز

ای که در وجودت سلیمان جان هستی، بنای وجودت را به شکوه و معنویت (مسجد اقصی) آراسته کن؛ زیرا که قوای درونی و سپاه بندگی‌ات مشتاقِ اقامه نماز و نیایش شده‌اند.

نکته ادبی: سلیمان در اینجا استعاره از روحِ مؤمن و بلقیس استعاره از قوایِ مطیعِ حق است.

چونک او بنیاد آن مسجد نهاد جن و انس آمد بدن در کار داد

هنگامی که سلیمانِ جان، پیِ این بنای معنوی را نهاد، تمام نیروهای درونی (جن و انس) به یاری‌اش آمدند و در کارِ ساختنِ این مسجدِ روحانی کوشیدند.

نکته ادبی: بنیاد نهادن به معنای پایه ریزی است؛ در اینجا به معنای آغازِ سلوکِ معنوی است.

یک گروه از عشق و قومی بی مراد هم چنانک در ره طاعت عباد

گروهی از روی عشق و اشتیاق به خدمت پرداختند و گروهی دیگر بی‌هیچ هدف و رغبتی، همچون بندگانی که از سرِ اجبار اطاعت می‌کنند.

نکته ادبی: بی‌مراد در اینجا به معنای کسی است که از روی میل باطنی کاری انجام نمی‌دهد.

خلق دیوانند و شهوت سلسله می کشدشان سوی دکان و غله

مردمانِ غافل، گرفتارِ دیوانِ درونی و زنجیرِ شهوات هستند؛ این شهوات آنان را به سوی دکان و کسبِ مادیات می‌کشانند.

نکته ادبی: زنجیر در اینجا استعاره از تعلقات دنیوی است.

هست این زنجیر از خوف و وله تو مبین این خلق را بی سلسله

این زنجیرِ اسارت، ساخته‌شده از ترسِ از دست دادن و اشتیاقِ کاذب است؛ تصور نکن که این مردم بی‌علت و بی‌زنجیر هستند، آنان گرفتارند.

نکته ادبی: وله به معنای حیرت و عشقِ افراطی است.

می کشاندشان سوی کسب و شکار می کشاندشان سوی کان و بحار

این زنجیر، آنان را پیوسته به سوی کسبِ ثروت، شکارِ لذات، و کندوکاو در منابع و دریاها می‌کشاند.

نکته ادبی: کان و بحار اشاره به تمامیِ گستره‌هایِ تحصیلِ مال و لذت دارد.

می کشدشان سوی نیک و سوی بد گفت حق فی جیدها حبل المسد

این زنجیرِ حرص، آنان را به کارهای نیک و بد می‌کشاند؛ چنان‌که خداوند در قرآن فرمود: ریسمانی از لیفِ خرما بر گردن دارند (اشاره به سرنوشتِ گرفتار در حرص).

نکته ادبی: استفاده از آیه قرآنی برای تأکید بر سرنوشتِ محتومِ حریصان.

قد جعلنا الحبل فی اعناقهم واتخذنا الحبل من اخلاقهم

خداوند این ریسمان را بر گردنِ آنان قرار داده و این رشته را از اخلاق و صفاتِ خودشان بافته است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه کردارِ انسان، سرنوشتِ او را شکل می‌دهد.

لیس من مستقذر مستنقه قط الا طایره فی عنقه

هیچ‌کس در این جهان گرفتارِ امرِ زشت یا امرِ ناپسندی نیست، مگر آنکه پرنده آن کار (سزایِ آن) بر گردنِ خودش بسته شده است.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن: طائر هر کسی را به گردنش آویختیم (سرنوشت و اعمال هر فرد).

حرص تو در کار بد چون آتشست اخگر از رنگ خوش آتش خوشست

حرصِ تو در انجامِ کارِ بد، همچون آتش است؛ زغالِ گداخته به دلیلِ شباهت به آتش، در نظرِ بیننده زیبا می‌نماید.

نکته ادبی: اخگر به معنای زغالِ گداخته است که نمادِ فریبندگیِ حرص است.

آن سیاهی فحم در آتش نهان چونک آتش شد سیاهی شد عیان

آن سیاهیِ زغال در درونِ آتش پنهان است؛ وقتی آتش فروکش کند، سیاهیِ آن آشکار می‌گردد.

نکته ادبی: تمثیلِ زغال و آتش برای تبیینِ تفاوتِ ظاهر و باطنِ حرص.

اخگر از حرص تو شد فحم سیاه حرص چون شد ماند آن فحم تباه

زغالِ وجودت از حرصِ تو سیاه شد؛ چون حرص از بین برود، تنها همان زغالِ تیره و تباه باقی می‌ماند.

نکته ادبی: تبدیلِ استعاریِ حرص به زغالِ سیاه.

آن زمان آن فحم اخگر می نمود آن نه حسن کار نار حرص بود

آن زمان که حرص داشتی، آن زغال چون اخگرِ درخشان به نظر می‌رسید؛ این زیبایی از خودش نبود، بلکه از درخششِ آتشِ حرص بود.

نکته ادبی: توضیحِ خطایِ دیدِ انسان در مواجهه با لذاتِ دنیوی.

حرص کارت را بیاراییده بود حرص رفت و ماند کار تو کبود

حرص، کارِ تو را به ظاهر زیبا آراسته بود؛ وقتی حرص کنار رفت، کارِ تو بی‌ارزش و تیره (کبود) شد.

نکته ادبی: کبود در اینجا کنایه از بی‌فروغی و بی‌حاصلی است.

غوله ای را که بر آرایید غول پخته پندارد کسی که هست گول

غولِ بیابان، چیزی بی‌ارزش (غوله‌ای) را آرایش می‌کند؛ تنها فردِ نادان (گول) است که آن را پخته و ارزشمند می‌پندارد.

نکته ادبی: غوله استعاره از شیطان یا نفسِ اماره است.

آزمایش چون نماید جان او کند گردد ز آزمون دندان او

وقتی زمانِ آزمایش و سختی فرامی‌رسد، دندانِ حرصِ او کند می‌شود و حقیقتِ آن دروغین آشکار می‌گردد.

نکته ادبی: کند شدنِ دندان کنایه از ناتوانی در بهره‌مندی از لذت‌هایِ کاذب.

از هوس آن دام دانه می نمود عکس غول حرص و آن خود خام بود

به خاطرِ هوس، آن دام برایش دانه می‌نمود؛ اما آن دانه، تصویرِ غولِ حرص بود و خودِ حقیقت نبود.

نکته ادبی: عکس در اینجا به معنای تصویرِ مجازی و غیرِ واقعی است.

حرص اندر کار دین و خیر جو چون نماند حرص باشد نغزرو

حرص را در راهِ دین و کارهای خیر جستجو کن؛ وقتی حرص (به معنایِ مثبت) نباشد، انسان به راهِ راست هدایت می‌شود.

نکته ادبی: تمایز میان حرصِ مذموم و اشتیاقِ ممدوح در طاعت.

خیرها نغزند نه از عکس غیر تاب حرص ار رفت ماند تاب خیر

کارهای خیر در ذاتِ خود ارزشمندند، نه به خاطرِ وسوسه‌هایِ بیرونی؛ اگر تابشِ حرص کنار رود، تنها تابشِ خیر باقی می‌ماند.

نکته ادبی: نغزرو به معنای کسی است که راهِ نیک را می‌پیماید.

تاب حرص از کار دنیا چون برفت فحم باشد مانده از اخگر بتفت

وقتی تابشِ حرص از کارِ دنیا برود، آنچه باقی می‌ماند، زغالی سرد و بی‌فروغ است.

نکته ادبی: ادامه تمثیلِ زغال برای بیانِ بیهودگیِ امورِ دنیوی.

کودکان را حرص می آرد غرار تا شوند از ذوق دل دامن سوار

حرص برای کودکان، غرور و هیجان می‌آورد تا سوار بر چوب‌دستی‌شان (دامن سوار) شوند و لذت ببرند.

نکته ادبی: دامن‌سوار اشاره به بازیِ کودکانه است.

چون ز کودک رفت آن حرص بدش بر دگر اطفال خنده آیدش

وقتی کودک بزرگ می‌شود و آن حرصِ کودکانه‌اش از بین می‌رود، به کارهایِ دورانِ کودکی‌اش می‌خندد.

نکته ادبی: این تمثیل برای بیانِ ناپایداریِ اهدافِ دنیوی به کار رفته است.

که چه می کردم چه می دیدم درین خل ز عکس حرص بنمود انگبین

که من چه می‌کردم و چه می‌دیدم؟ در آن زمان، حرص باعث شده بود که سرگین (خل) را در نظرِ من عسل (انگبین) جلوه دهد.

نکته ادبی: ایهامِ تضاد میانِ خل (سرگین) و انگبین (عسل) برای نشان دادنِ فریبِ نفس.

آن بنای انبیا بی حرص بود زان چنان پیوسته رونقها فزود

بنایِ پیامبران، به دور از حرص بود؛ به همین دلیل است که رونق و شکوهِ آن بناها پیوسته افزون گشت.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ کارهایِ الهی و کارهایِ دنیوی.

ای بسا مسجد بر آورده کرام لیک نبود مسجد اقصاش نام

چه بسیار مساجدی که بزرگان ساخته‌اند، اما نامِ مسجد اقصایِ حقیقی را ندارند.

نکته ادبی: مسجد اقصا در اینجا مسجدِ قلب است که مکانِ معراجِ روحانی است.

کعبه را که هر دمی عزی فزود آن ز اخلاصات ابراهیم بود

عزتِ کعبه که هر لحظه بیشتر می‌شود، نتیجه‌ی اخلاصِ خالصِ ابراهیم در ساختِ آن بود.

نکته ادبی: اشاره به اخلاص به عنوانِ جوهرِ ارزشِ یک عمل.

فضل آن مسجد خاک و سنگ نیست لیک در بناش حرص و جنگ نیست

ارزشِ آن مسجدِ واقعی، به خاک و سنگِ آن نیست، بلکه به این است که در بنایِ آن، حرص و نزاعی راه نداشته است.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه نیتِ پاک، سازنده است نه مصالحِ فیزیکی.

نه کتبشان مثل کتب دیگران نی مساجدشان نی کسب وخان و مان

نه نوشته‌هایشان مثلِ نوشته‌هایِ دیگران است، و نه مساجد و کسب‌وکار و زندگی‌شان شبیه دیگران است.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ بنیادینِ اهلِ حق با اهلِ دنیا.

نه ادبشان نه غضبشان نه نکال نه نعاس و نه قیاس و نه مقال

نه ادبشان، نه خشمشان، نه تنبیهشان، نه خوابِ سبکشان و نه قیاس و سخن گفتنشان مانند دیگران است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه رفتارِ اولیایِ الهی، فراتر از معیارهایِ عادی است.

هر یکیشان را یکی فری دگر مرغ جانشان طایر از پری دگر

هر یک از آنان فری (شکوهی) متفاوت دارند و مرغِ جانشان از آسمانی دیگر پرواز می‌کند.

نکته ادبی: فری به معنایِ شکوه و برتری است.

دل همی لرزد ز ذکر حالشان قبلهٔ افعال ما افعالشان

دل از شنیدنِ حالِ آنان به لرزه می‌افتد و اعمالِ ما باید تابعِ اعمالِ آنان باشد.

نکته ادبی: اشاره به جایگاهِ اولیا به عنوانِ الگوهایِ عملی.

مرغشان را بیضه ها زرین بدست نیم شب جانشان سحرگه بین شدست

مرغِ جانشان تخم‌هایِ زرین می‌گذارد (حکمت می‌آفرینند) و نیمه‌شبِ جانشان، در حقیقت سحرگاهِ حقیقت‌بینی است.

نکته ادبی: استعاره‌سازی برایِ توصیفِ کمالاتِ عارفان.

هر چه گویم من به جان نیکوی قوم نقص گفتم گشته ناقص گوی قوم

هر چه من از بزرگیِ این قوم بگویم، باز هم در حقِ آنان کوتاهی کرده‌ام؛ چرا که بیانِ من ناقص است.

نکته ادبی: اشاره به عجزِ زبان از توصیفِ مقاماتِ اولیا.

مسجد اقصی بسازید ای کرام که سلیمان باز آمد والسلام

ای بزرگان، مسجدِ اقصایِ درونتان را بسازید، که سلیمانِ جان بازگشته است (حق در دلت تجلی کرده است).

نکته ادبی: دعوت به بازسازیِ درون برایِ پذیرایی از تجلیاتِ الهی.

ور ازین دیوان و پریان سر کشند جمله را املاک در چنبر کشند

و اگر این دیوان و پریان (قوایِ نفسانی) از فرمانِ تو سرکشی کنند، تمامشان را در چنبره‌یِ اراده‌یِ الهی اسیر خواهی کرد.

نکته ادبی: چنبره به معنایِ حلقه و قفس است.

دیو یک دم کژ رود از مکر و زرق تازیانه آیدش بر سر چو برق

اگر دیوِ نفس لحظه‌ای با مکر و حیله کج‌روی کند، تازیانه‌یِ عقوبتِ الهی چون برق بر سرش فرود می‌آید.

نکته ادبی: تشبیه به برق برای بیانِ سرعتِ تنبیه.

چون سلیمان شو که تا دیوان تو سنگ برند از پی ایوان تو

چون سلیمان شو تا دیوانِ نفسِ تو، سنگ‌هایِ بنایِ ایوانِ جانت را برایت حمل کنند.

نکته ادبی: استعاره از خدمتِ قوایِ نفسانی در راهِ الهی.

چون سلیمان باش بی وسواس و ریو تا ترا فرمان برد جنی و دیو

مانند سلیمان باش، بدونِ وسوسه و دورویی، تا جن و دیوِ درون، فرمان‌بردارِ تو باشند.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ اخلاص و صداقت برایِ تسلط بر نفس.

خاتم تو این دلست و هوش دار تا نگردد دیو را خاتم شکار

انگشترِ پادشاهیِ تو همین قلب است؛ مراقب باش که این انگشترِ قدرت، شکارِ دیو (نفس) نشود.

نکته ادبی: انگشتر استعاره از قدرتِ معنوی و اختیارِ انسان است.

پس سلیمانی کند بر تو مدام دیو با خاتم حذر کن والسلام

اگر دیو به انگشترِ تو دست یابد، خودِ او بر تو سلیمانی (حکمرانی) خواهد کرد؛ حذر کن از این اتفاق.

نکته ادبی: هشدار درباره واگذاریِ کنترلِ قلب به هوا و هوس.

آن سلیمانی دلا منسوخ نیست در سر و سرت سلیمانی کنیست

آن قدرتِ سلیمانی منسوخ نشده است؛ در سرِ تو نیز تواناییِ آن سلیمانی وجود دارد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه قابلیت‌هایِ معنوی در همه انسان‌ها نهفته است.

دیو هم وقتی سلیمانی کند لیک هر جولاهه اطلس کی تند

دیو هم گاهی ادایِ سلیمان را درمی‌آورد، اما مگر هر بافنده‌ای می‌تواند پارچه اطلس ببافد؟ (کارِ هر کس نیست).

نکته ادبی: جولاهه به معنای بافنده؛ تمثیل برایِ ناتوانیِ نفس در رسیدن به جایگاهِ روح.

دست جنباند چو دست او ولیک در میان هر دوشان فرقیست نیک

دیو هم دست می‌جنباند، دقیقاً مثلِ سلیمان، اما در میانِ عملِ آن دو، تفاوتی بزرگ وجود دارد.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوتِ در نیت و مبدأِ عمل (نفس در برابرِ روح).

آرایه‌های ادبی

استعاره (Metaphor) سلیمان

اشاره به روحِ متعالی و حاکم بر نفس.

استعاره (Metaphor) زنجیر

نمادِ وابستگی‌ها و تعلقاتِ دنیوی که آزادیِ روح را سلب می‌کند.

نمادپردازی (Symbolism) انگشتر سلیمان

نمادِ قدرتِ اراده و حاکمیتِ قلب که اگر غفلت شود، توسطِ دیو (نفس) ربوده می‌شود.

تمثیل (Allegory) اخگر و زغال

تمثیلی برای نشان دادنِ ظاهرِ فریبنده و باطنِ تاریکِ حرص.

تلمیح (Allusion) لشکر بلقیس، مسجد اقصی

اشاره به داستان‌های قرآنی برای تبیینِ جایگاهِ رفیعِ معنویت.