مثنوی معنوی - دفتر چهارم

مولوی

بخش ۴۳ - مثل قانع شدن آدمی به دنیا و حرص او در طلب دنیا و غفلت او از دولت روحانیان کی ابنای جنس وی‌اند و نعره‌زنان کی یا لیت قومی یعلمون

مولوی
آن سگی در کو گدای کور دید حمله می آورد و دلقش می درید
گفته ایم این را ولی باری دگر شد مکرر بهر تاکید خبر
کور گفتش آخر آن یاران تو بر کهند این دم شکاری صیدجو
قوم تو در کوه می گیرند گور در میان کوی می گیری تو کور
ترک این تزویر گو شیخ نفور آب شوری جمع کرده چند کور
کین مریدان من و من آب شور می خورند از من همی گردند کور
آب خود شیرین کن از بحر لدن آب بد را دام این کوران مکن
خیز شیران خدا بین گورگیر تو چو سگ چونی بزرقی کورگیر
گور چه از صید غیر دوست دور جمله شیر و شیرگیر و مست نور
در نظاره صید و صیادی شه کرده ترک صید و مرده در وله
هم چو مرغ مرده شان بگرفته یار تا کند او جنس ایشان را شکار
مرغ مرده مضطر اندر وصل و بین خوانده ای القلب بین اصبعین
مرغ مرده ش را هر آنک شد شکار چون ببیند شد شکار شهریار
هر که او زین مرغ مرده سر بتافت دست آن صیاد را هرگز نیافت
گوید او منگر به مرداری من عشق شه بین در نگهداری من
من نه مردارم مرا شه کشته است صورت من شبه مرده گشته است
جنبشم زین پیش بود از بال و پر جنبشم اکنون ز دست دادگر
جنبش فانیم بیرون شد ز پوست جنبشم باقیست اکنون چون ازوست
هر که کژ جنبد به پیش جنبشم گرچه سیمرغست زارش می کشم
هین مرا مرده مبین گر زنده ای در کف شاهم نگر گر بنده ای
مرده زنده کرد عیسی از کرم من به کف خالق عیسی درم
کی بمانم مرده در قبضهٔ خدا بر کف عیسی مدار این هم روا
عیسی ام لیکن هر آنکو یافت جان از دم من او بماند جاودان
شد ز عیسی زنده لیکن باز مرد شاد آنکو جان بدین عیسی سپرد
من عصاام در کف موسی خویش موسیم پنهان و من پیدا به پیش
بر مسلمانان پل دریا شوم باز بر فرعون اژدها شوم
این عصا را ای پسر تنها مبین که عصا بی کف حق نبود چنین
موج طوفان هم عصا بد کو ز درد طنطنهٔ جادوپرستان را بخورد
گر عصاهای خدا را بشمرم زرق این فرعونیان را بر درم
لیک زین شیرین گیای زهرمند ترک کن تا چند روزی می چرند
گر نباشد جاه فرعون و سری از کجا یابد جهنم پروری
فربهش کن آنگهش کش ای قصاب زانک بی برگ اند در دوزخ کلاب
گر نبودی خصم و دشمن در جهان پس بمردی خشم اندر مردمان
دوزخ آن خشمست خصمی بایدش تا زید ور نی رحیمی بکشدش
پس بماندی لطف بی قهر و بدی پس کمال پادشاهی کی بدی
ریش خندی کرده اند آن منکران بر مثلها و بیان ذاکران
تو اگر خواهی بکن هم ریش خند چند خواهی زیست ای مردار چند
شاد باشید ای محبان در نیاز بر همین در که شود امروز باز
هر حویجی باشدش کردی دگر در میان باغ از سیر و کبر
هر یکی با جنس خود در کرد خود از برای پختگی نم می خورد
تو که کرد زعفرانی زعفران باش و آمیزش مکن با دیگران
آب می خور زعفرانا تا رسی زعفرانی اندر آن حلوا رسی
در مکن در کرد شلغم پوز خویش که نگردد با تو او هم طبع و کیش
تو بکردی او بکردی مودعه زانک ارض الله آمد واسعه
خاصه آن ارضی که از پهناوری در سفر گم می شود دیو و پری
اندر آن بحر و بیابان و جبال منقطع می گردد اوهام و خیال
این بیابان در بیابانهای او هم چو اندر بحر پر یک تای مو
آب استاده که سیرستش نهان تازه تر خوشتر ز جوهای روان
کو درون خویش چون جان و روان سیر پنهان دارد و پای روان
مستمع خفتست کوته کن خطاب ای خطیب این نقش کم کن تو بر آب
خیز بلقیسا که بازاریست تیز زین خسیسان کسادافکن گریز
خیز بلقیسا کنون با اختیار پیش از آنک مرگ آرد گیر و دار
بعد از آن گوشت کشد مرگ آنچنان که چو دزد آیی به شحنه جان کنان
زین خران تا چند باشی نعل دزد گر همی دزدی بیا و لعل دزد
خواهرانت یافته ملک خلود تو گرفته ملکت کور و کبود
ای خنک آن را کزین ملکت بجست که اجل این ملک را ویران گرست
خیز بلقیسا بیا باری ببین ملکت شاهان و سلطانان دین
شسته در باطن میان گلستان ظاهر آحادی میان دوستان
بوستان با او روان هر جا رود لیک آن از خلق پنهان می شود
میوه ها لایه کنان کز من بچر آب حیوان آمده کز من بخور
طوف می کن بر فلک بی پر و بال هم چو خورشید و چو بدر و چون هلال
چون روان باشی روان و پای نی می خوری صد لوت و لقمه خای نی
نی نهنگ غم زند بر کشتیت نی پدید آید ز مردم زشتیت
هم تو شاه و هم تو لشکر هم تو تخت هم تو نیکوبخت باشی هم تو بخت
گر تو نیکوبختی و سلطان زفت بخت غیر تست روزی بخت رفت
تو بماندی چون گدایان بی نوا دولت خود هم تو باش ای مجتبی
چون تو باشی بخت خود ای معنوی پس تو که بختی ز خود کی گم شوی
تو ز خود کی گم شوی از خوش خصال چونک عین تو ترا شد ملک و مال

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه از منظومه، تصویری تأمل‌برانگیز از نبرد میان نفسِ سرکش و حقیقت‌جوییِ آدمی ارائه می‌دهد. در فضایِ این اثر، نفسِ انسان به سگی درنده تشبیه شده که به ناآگاهان حمله می‌برد و آنان را از حقیقتِ هستی دور می‌کند. نویسنده با زبانی رمزگونه، خواننده را از پیرویِ پیشوایانِ دروغین که با ادعای معنویت، مردم را به سویِ آبِ شورِ دنیا می‌کشانند، برحذر می‌دارد و بر لزومِ شناختِ مرشدِ حقیقی تأکید می‌ورزد.

در لایه‌ی عمیق‌تر، این متن به بحثِ فنا و تسلیمِ اراده‌ی انسانی در برابر اراده‌ی الهی می‌پردازد؛ حالتی که از آن به «مرغِ مرده» تعبیر شده است. در نهایت، اثر با نگرشی حکیمانه به نظامِ جهان، تضادهایی مانندِ خشم و لطف یا فرعون و موسی را به عنوانِ ابزاری برای پختگی و تصفیه‌ی روح معرفی می‌کند و بر ضرورتِ وجودِ سختی‌ها برای تمایزِ حق از باطل تأکید می‌نماید.

معنای روان

آن سگی در کو گدای کور دید حمله می آورد و دلقش می درید

آن نفسِ حیوانی که در وجودِ آدمی است، به کسی که از حقیقتِ بینش بی‌نصیب است حمله می‌کند و اعتبار و آبرویِ او را از بین می‌برد.

نکته ادبی: دلق در اینجا استعاره از آبرو و جامهِ تقواست که با حمله نفس دریده می‌شود.

گفته ایم این را ولی باری دگر شد مکرر بهر تاکید خبر

اگرچه این نکته را پیش از این گفته‌ام، اما برای تأکیدِ بیشتر بر اهمیتِ موضوع، آن را دوباره بازگو می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به سبکِ تعلیمیِ مثنوی که تکرار برای تثبیتِ معناست.

کور گفتش آخر آن یاران تو بر کهند این دم شکاری صیدجو

آن فردِ کور (که از حقیقت دور است) به سگ گفت: یارانِ تو که به دنبالِ شکارِ بی‌حاصل هستند، در این لحظه به دنبالِ چه کسی می‌گردند؟

نکته ادبی: صیدجو به معنایِ جوینده‌ی شکار یا همان دنیاطلبی است.

قوم تو در کوه می گیرند گور در میان کوی می گیری تو کور

قومِ تو در کوه به دنبالِ گورخر (صیدِ دنیوی) هستند و تو در میانِ کوچه به دنبالِ شکارِ انسان‌هایِ غافل و کور می‌گردی.

نکته ادبی: گور به معنایِ گورخر است که نمادِ اهدافِ پستِ دنیوی است.

ترک این تزویر گو شیخ نفور آب شوری جمع کرده چند کور

ای شیخِ منفور و رانده‌شده، این تزویر و ریاکاری را کنار بگذار؛ چرا که تو عده‌ای انسانِ بی‌بصیرت را جمع کرده‌ای و آنان را با آبِ شور (آموزه‌هایِ غلط) تغذیه می‌کنی.

نکته ادبی: آبِ شور نمادِ علمِ بدونِ حقیقت و آموزه‌هایِ نفسانی است.

کین مریدان من و من آب شور می خورند از من همی گردند کور

چرا که این مریدانِ ناآگاه، از این آموزه‌هایِ پوچِ من می‌خورند و به جایِ بینایی، کورتر می‌شوند.

نکته ادبی: گردیدن در اینجا به معنایِ دگرگون شدن و رسیدن به فرجام است.

آب خود شیرین کن از بحر لدن آب بد را دام این کوران مکن

باید از سرچشمه‌ی علمِ لدنی (علمِ الهی) بنوشی تا آبِ وجودت شیرین شود؛ این آبِ تلخ و ناپاک را دامِ فریب برایِ این ناآگاهان قرار مده.

نکته ادبی: علمِ لدن به معنایِ دانشی است که مستقیماً از جانبِ خداوند به قلبِ عارف افاضه می‌شود.

خیز شیران خدا بین گورگیر تو چو سگ چونی بزرقی کورگیر

برخیز و مانندِ شیرانِ خدا به شکارِ حقیقت بپرداز؛ تو که سگ‌صفت هستی، چرا به دنبالِ شکارِ انسان‌هایِ کور و بیچاره‌ای؟

نکته ادبی: گورگیر به معنایِ شکارچیِ گورخر و کنایه از دنیاپرستی است.

گور چه از صید غیر دوست دور جمله شیر و شیرگیر و مست نور

مگر چه صیدی ارزشمندتر از دوستی با خداست که از آن دور مانده‌ای؟ کسانی که مستِ نورِ حقیقت‌اند، خود شیر و شکارچیِ حقایق‌اند.

نکته ادبی: مستِ نور شدن استعاره از غرق شدن در تجلیاتِ الهی است.

در نظاره صید و صیادی شه کرده ترک صید و مرده در وله

آن پادشاهِ حقیقی (خداوند) در مقامِ نظاره‌گریِ شکار و شکارچی، تمامِ تعلقاتِ دنیوی را ترک کرده و در جذبه‌ی عشقِ الهی فانی شده است.

نکته ادبی: وله به معنایِ حیرت و سرگشتگی از شدتِ عشق است.

هم چو مرغ مرده شان بگرفته یار تا کند او جنس ایشان را شکار

عاشقانِ حقیقی در برابرِ اراده‌ی خداوند مانندِ مرغی مرده‌اند تا آن صیادِ ازلی (خدا)، آنان را شکار کرده و به سویِ خود ببرد.

نکته ادبی: مرغِ مرده استعاره از سالکی است که اراده‌ی خود را به کلی ترک کرده است.

مرغ مرده مضطر اندر وصل و بین خوانده ای القلب بین اصبعین

مرغِ مرده، مضطرب و بی‌قرار در وصلِ حق است؛ آیا آن حدیثِ «قَلبُ المؤمِنِ بَینَ إصبَعَینِ» را نخوانده‌ای که قلبِ مومن در دستانِ خداست؟

نکته ادبی: اشاره به حدیث نبوی درباره تسلطِ خداوند بر دل‌های بندگان.

مرغ مرده ش را هر آنک شد شکار چون ببیند شد شکار شهریار

هر کس که این مرغِ مرده (سالکِ فانی) را شکار کند، گویی صیدِ خودِ خداوند شده است.

نکته ادبی: شهریار استعاره از خداوند است که مالکِ جانِ سالکان است.

هر که او زین مرغ مرده سر بتافت دست آن صیاد را هرگز نیافت

هر کس از این حالتِ تسلیم (مرغِ مرده) روی گرداند و به منیتِ خود بازگشت، هرگز دستِ قدرتِ آن صیادِ ازلی را در زندگی‌اش نخواهد یافت.

نکته ادبی: سر تافتن کنایه از روی گرداندن و غرور ورزیدن است.

گوید او منگر به مرداری من عشق شه بین در نگهداری من

آن سالک به منکران می‌گوید: به ظاهرِ مرده و بی‌جانِ من نگاه نکنید، بلکه عشقِ آن پادشاه را ببینید که چگونه از من نگهداری می‌کند.

نکته ادبی: مرداری کنایه از بی‌ارزش بودنِ ظاهریِ دنیوی است.

من نه مردارم مرا شه کشته است صورت من شبه مرده گشته است

من مرده و بی‌ارزش نیستم، بلکه خداوند مرا کشته (به مقامِ فنا رسانده) است؛ ظاهرِ من تنها شبیه به مرده‌ای ساکن شده است.

نکته ادبی: کشته شدن استعاره از مرگِ اختیاری یا فانی شدن در اراده‌ی حق است.

جنبشم زین پیش بود از بال و پر جنبشم اکنون ز دست دادگر

حرکت و جنبشِ من در گذشته از میلِ شخصی و هوایِ نفس بود، اما اکنون جنبشم تنها به خواست و دستِ خداوند است.

نکته ادبی: دادگر استعاره از خداوندِ عادل و حقیقت‌بخش است.

جنبش فانیم بیرون شد ز پوست جنبشم باقیست اکنون چون ازوست

حرکتِ فانیِ من از بین رفته و از پوسته‌ی نفس خارج شده‌ام؛ اکنون جنبشِ من جنبشی باقی و جاودان است زیرا از جانبِ اوست.

نکته ادبی: فانی و باقی اصطلاحات عرفانی هستند؛ فانی یعنی دور از حق و باقی یعنی پیوسته به حق.

هر که کژ جنبد به پیش جنبشم گرچه سیمرغست زارش می کشم

هر که در برابرِ جنبشِ الهیِ من کژتابی کند، حتی اگر سیمرغِ بلندپرواز (بزرگترین موجود) باشد، او را نابود می‌کنم.

نکته ادبی: سیمرغ نمادِ بزرگی و ادعایِ عرفانی است که در برابرِ حقیقتِ مطلق هیچ است.

هین مرا مرده مبین گر زنده ای در کف شاهم نگر گر بنده ای

ای انسان! اگر زنده‌ی حقیقی هستی، مرا مرده نپندار؛ بلکه اگر بنده‌ی خدا هستی، مرا در دستانِ قدرتِ او بنگر.

نکته ادبی: در کفِ شاهم نگریستن کنایه از دیدنِ دستِ خدا در کارهایِ اولیاست.

مرده زنده کرد عیسی از کرم من به کف خالق عیسی درم

عیسی مسیح با کرامتِ الهی مرده را زنده کرد، و من (ولیِ حق) در دستانِ همان خالقِ عیسی هستم و قدرتِ او در من جاری است.

نکته ادبی: خالقِ عیسی اشاره به قدرتِ مطلقِ پروردگار است.

کی بمانم مرده در قبضهٔ خدا بر کف عیسی مدار این هم روا

هرگز در قبضه‌ی قدرتِ خدا مرده باقی نمی‌مانم؛ نباید فکر کنی که این امر (زنده شدن) تنها برایِ عیسی ممکن بوده است.

نکته ادبی: قبضه کنایه از احاطه‌ی قدرتِ الهی بر همه چیز است.

عیسی ام لیکن هر آنکو یافت جان از دم من او بماند جاودان

من در حقیقت عیسایِ زمانم، اما هر کسی که از دمِ مسیحاییِ من جانِ تازه یافت، تا ابد زنده خواهد ماند.

نکته ادبی: دمِ من استعاره از نفسِ روحانی و کلامِ تاثیرگذارِ عارف است.

شد ز عیسی زنده لیکن باز مرد شاد آنکو جان بدین عیسی سپرد

مردگان به دستِ عیسی زنده شدند اما دوباره مردند؛ خوشبخت آن کسی است که جانِ خود را به این عیسایِ معنوی سپرد (و به حیاتِ ابدی رسید).

نکته ادبی: حیاتِ جاودانِ روحانی در برابرِ حیاتِ جسمانی است.

من عصاام در کف موسی خویش موسیم پنهان و من پیدا به پیش

من مانندِ عصایی در دستِ موسایِ درونِ خویش هستم؛ حقیقتِ موسی پنهان است و من در ظاهر نمودار هستم.

نکته ادبی: عصا نمادِ قدرتِ الهی و ابزارِ اجرایِ اراده‌ی حق است.

بر مسلمانان پل دریا شوم باز بر فرعون اژدها شوم

برایِ پیروانِ حق راهگشایِ دریا می‌شوم، اما برایِ فرعون‌صفتان و ظالمان به اژدهایی هولناک تبدیل می‌گردم.

نکته ادبی: اژدها استعاره از قهر و قدرتِ الهی در برابرِ باطل است.

این عصا را ای پسر تنها مبین که عصا بی کف حق نبود چنین

ای فرزند! این عصا را تنها و بی‌ارزش نبین؛ زیرا عصا بدونِ دستِ قدرتِ خدا، چنین کارهایِ بزرگی نمی‌کند.

نکته ادبی: کفِ حق استعاره از قدرتِ الهی است که به کارها جهت می‌دهد.

موج طوفان هم عصا بد کو ز درد طنطنهٔ جادوپرستان را بخورد

آن موجِ طوفانی که فرعونیان را درهم کوبید، همان عصایِ الهی بود که ادعاهایِ پوچِ جادوگران را در کامِ خود فرو برد.

نکته ادبی: طنطنه استعاره از هیاهو و ادعاهایِ پوشالیِ جادوگرانِ زمانه است.

گر عصاهای خدا را بشمرم زرق این فرعونیان را بر درم

اگر بخواهم عصاهایِ الهی (نشانه‌هایِ قدرتِ حق) را بشمارم، تمامِ نیرنگ‌هایِ این فرعونیان را درهم می‌شکنم.

نکته ادبی: زرق به معنایِ تزویر و نیرنگ است.

لیک زین شیرین گیای زهرمند ترک کن تا چند روزی می چرند

اما این گیاهانی که ظاهری شیرین دارند ولی درونشان زهرآلود است را رها کن تا چند روزی در چراگاهِ دنیا بچرند و به زندگیِ خود ادامه دهند.

نکته ادبی: شیرین گیایِ زهرمند تمثیلی از لذت‌هایِ دنیوی است که پایانش تلخی است.

گر نباشد جاه فرعون و سری از کجا یابد جهنم پروری

اگر جایگاه و قدرتِ فرعون و فرعون‌صفتان نباشد، دوزخ چگونه می‌تواند پر از پیروان و هم‌کیشانِ آنان شود؟

نکته ادبی: جهنم‌پروری کنایه از فراهم کردنِ اسبابِ دوزخی شدن است.

فربهش کن آنگهش کش ای قصاب زانک بی برگ اند در دوزخ کلاب

ای قصابِ حقیقت! نفسِ سرکش را فربه کن و سپس آن را بکش؛ چرا که در دوزخ هیچ‌کس بدونِ توشه (برگ) نیست (و این گناهان، همان توشه‌ی دوزخیان است).

نکته ادبی: قصاب استعاره از عارفِ کاملی است که نفس را سر می‌برد.

گر نبودی خصم و دشمن در جهان پس بمردی خشم اندر مردمان

اگر دشمن و خصم در جهان نبود، خشم و غضبِ آدمی از بین می‌رفت و مجالی برای بروز پیدا نمی‌کرد.

نکته ادبی: خصم برایِ پختگیِ روح لازم است تا آدمی بر نفسِ خود غلبه کند.

دوزخ آن خشمست خصمی بایدش تا زید ور نی رحیمی بکشدش

دوزخ همان خشم و غضبِ درونی است که برایِ فرو نشاندن‌اش، دشمنی لازم است؛ وگرنه صفتِ رحیمیِ خدا، همه‌ی گناهان را نابود می‌کرد.

نکته ادبی: رحیمی صفتی است که قهر را در خود محو می‌کند.

پس بماندی لطف بی قهر و بدی پس کمال پادشاهی کی بدی

اگر لطفِ محض بود و قهر و بدی وجود نداشت، کمالِ پادشاهیِ خدا که هم دارایِ جمال است و هم جلال، چگونه آشکار می‌شد؟

نکته ادبی: تضاد میانِ لطف و قهر برایِ تکمیلِ هستی است.

ریش خندی کرده اند آن منکران بر مثلها و بیان ذاکران

آن منکران و بی‌خبران، بر تمثیل‌ها و بیاناتِ حق‌جویان، ریش‌خند می‌زنند و آن را مسخره می‌کنند.

نکته ادبی: ریش‌خند کنایه از استهزا و نادانی است.

تو اگر خواهی بکن هم ریش خند چند خواهی زیست ای مردار چند

تو هم اگر می‌خواهی ریش‌خند بزن، اما بدان که ای انسانِ فانی، مگر چقدر عمر می‌کنی که این‌گونه با حقارت می‌گذرد؟

نکته ادبی: مردار در اینجا کنایه از کسی است که روحش در بندِ دنیاست.

شاد باشید ای محبان در نیاز بر همین در که شود امروز باز

ای محبانِ الهی که در حالِ نیاز و طلب هستید، شاد باشید که درِ رحمتِ الهی امروز نیز به رویِ شما گشوده است.

نکته ادبی: در کنایه از محضرِ الهی و هدایتِ معنوی است.

هر حویجی باشدش کردی دگر در میان باغ از سیر و کبر

هر گیاهی در باغ، کرد (کرت) و جایگاهِ مخصوصِ خود را دارد؛ میانِ سیر و کبر (گیاهانِ مختلف) نیز هر کس جایگاهِ خویش را می‌شناسد.

نکته ادبی: کرد به معنایِ کرت‌بندیِ باغ است که به نظامِ آفرینش اشاره دارد.

هر یکی با جنس خود در کرد خود از برای پختگی نم می خورد

هر چیزی با جنسِ خود همراه است و برایِ رسیدن به کمال و پختگی، از محیطِ خود رطوبت و نم می‌گیرد.

نکته ادبی: پختگی استعاره از کمالِ معنوی است.

تو که کرد زعفرانی زعفران باش و آمیزش مکن با دیگران

تو که از جنسِ زعفرانی (ارزشمند و رنگین)، باید در میانِ زعفران‌ها باشی و با دیگران آمیزش و اختلاطِ بی‌مورد نکن.

نکته ادبی: زعفران نمادِ ارزشِ ذاتیِ انسانِ پاک‌نیت است.

آب می خور زعفرانا تا رسی زعفرانی اندر آن حلوا رسی

ای زعفران‌صفت، از آبِ حقیقت بنوش تا به کمال برسی و در حلوایِ الهی حل شوی.

نکته ادبی: حلوا نمادِ لذتِ وصالِ الهی است.

در مکن در کرد شلغم پوز خویش که نگردد با تو او هم طبع و کیش

دهانِ خود را در کرد (کرتِ) شلغم نبر؛ چرا که او با تو هم‌طبع و هم‌کیش نیست و تو را به خود شبیه نمی‌کند.

نکته ادبی: شلغم نمادِ افرادِ پست و بی‌ارزش است.

تو بکردی او بکردی مودعه زانک ارض الله آمد واسعه

هر یک از شما در جایگاهِ خود قرار دارید؛ چرا که زمینِ خدا بسیار وسیع است و هر کس در جایِ مناسبِ خود می‌روید.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن «ارض الله واسعه» است.

خاصه آن ارضی که از پهناوری در سفر گم می شود دیو و پری

به‌ویژه آن سرزمینی که چنان پهناور است که حتی دیو و پری نیز در سفرِ آن گم می‌شوند.

نکته ادبی: دیو و پری استعاره از اوهامِ شیطانی و خیال‌پردازی‌هایِ بی‌جا است.

اندر آن بحر و بیابان و جبال منقطع می گردد اوهام و خیال

در آن دریا و بیابان و کوه‌هایِ معنوی، تمامِ پندارها و خیال‌هایِ باطل از میان می‌رود.

نکته ادبی: انقطاعِ اوهام به معنایِ رسیدن به حقیقتِ محض و رهایی از خیال است.

این بیابان در بیابانهای او هم چو اندر بحر پر یک تای مو

این بیابانِ دنیوی در برابرِ بیابان‌هایِ عظمتِ الهی، مانندِ یک تارِ مو در اقیانوس است.

نکته ادبی: بیابانِ الهی نمادِ بی‌کرانگیِ مقامِ قربِ حق است.

آب استاده که سیرستش نهان تازه تر خوشتر ز جوهای روان

آبی در آنجا هست که ساکن است اما حرکتی نهان دارد؛ و بسیار تازه‌تر و گواراتر از جوی‌هایِ روانِ دنیاست.

نکته ادبی: آبِ استاده کنایه از سکونِ عارفانه‌ی درونی است که از هر حرکتی پویاتر است.

کو درون خویش چون جان و روان سیر پنهان دارد و پای روان

این آب، درونِ خود مانندِ جان و روان است که ظاهری آرام دارد اما در باطن، سیری پنهان و حرکتی مدام به سویِ حقیقت دارد.

نکته ادبی: سیرِ پنهان اشاره به معراجِ روحانیِ عارف است.

مستمع خفتست کوته کن خطاب ای خطیب این نقش کم کن تو بر آب

شنونده در خوابِ غفلت است، پس کلام را کوتاه کن؛ ای گوینده، این تصویرسازی و نقش‌پردازی‌ها را بیش از این بر آب (موجوداتِ ناپایدار) ترسیم نکن که بی‌فایده است.

نکته ادبی: نقش بر آب زدن کنایه از کارِ بیهوده و ناپایدار است.

خیز بلقیسا که بازاریست تیز زین خسیسان کسادافکن گریز

ای روح (بلقیس)، از این بازارِ پرهیاهو و گذرا برخیز؛ از این افرادِ خسیس و دنیاطلب که جز زیان و کسادی نصیب نمی‌کنند، فرار کن و دوری گزین.

نکته ادبی: «بازار تیز» کنایه از بازاری است که در آن معامله‌گریِ دنیوی بسیار رواج دارد اما بی‌ارزش است.

خیز بلقیسا کنون با اختیار پیش از آنک مرگ آرد گیر و دار

ای روح، پیش از آنکه مرگ به سراغ تو بیاید و تو را با زور و اجبار گرفتار کند، همین حالا با اختیار و اراده خود از این وابستگی‌ها دست بشوی.

نکته ادبی: «گیر و دار» در اینجا به معنای درگیری و کشمکش ناشی از چنگال مرگ است.

بعد از آن گوشت کشد مرگ آنچنان که چو دزد آیی به شحنه جان کنان

مرگ پس از آمدنش، جان تو را چنان با قهر می‌رباید که گویی دزدی است که پاسبانِ جان را غافلگیر کرده و او را دستگیر می‌کند.

نکته ادبی: «شحنه» در قدیم به معنای داروغه و پاسبان شهر بوده است.

زین خران تا چند باشی نعل دزد گر همی دزدی بیا و لعل دزد

تا کی می‌خواهی به دنبال کارهای پست و بی‌ارزش (نعل دزدیدن از خر) باشی؟ اگر اهلِ بلندپروازی و ربودنِ چیزی هستی، بیا و گوهرِ حقیقت (لعل) را به دست بیاور.

نکته ادبی: «نعل دزدیدن» استعاره از صرف عمر برای امور مادی و بی‌ارزش است.

خواهرانت یافته ملک خلود تو گرفته ملکت کور و کبود

دیگرانی که در مسیر کمال پیش از تو بودند، به ملکوت و جاودانگی رسیدند، اما تو هنوز در بندِ ملکی تاریک و بی‌ارزش گرفتار مانده‌ای.

نکته ادبی: «کور و کبود» نمادِ ملکِ دنیاست که فاقدِ نورِ معرفت و روشناییِ حقیقی است.

ای خنک آن را کزین ملکت بجست که اجل این ملک را ویران گرست

خوشا به حال کسی که از این ملکِ دنیوی رهایی یافت؛ چرا که مرگ، این ملک و اموالِ ظاهری را به راحتی ویران می‌کند.

نکته ادبی: «اجل این ملک را ویران‌گر است» اشاره به فانی بودن تمام تعلقات مادی دارد.

خیز بلقیسا بیا باری ببین ملکت شاهان و سلطانان دین

بلقیسِ جان، برخیز و بیا تا پادشاهی و قلمروِ اولیای الهی و دین‌دارانِ حقیقی را مشاهده کنی.

نکته ادبی: «سلطانان دین» به اولیا و عارفانی اشاره دارد که پادشاهیِ حقیقیِ معنوی دارند.

شسته در باطن میان گلستان ظاهر آحادی میان دوستان

این پادشاهی در باطن، همچون گلستانی سرسبز و زیباست، هرچند که در ظاهر، این افراد مانند مردمِ عادی در میانِ جمع زندگی می‌کنند.

نکته ادبی: اشاره به تضاد میان باطنِ عرفانی و ظاهرِ معمولیِ اولیای الهی.

بوستان با او روان هر جا رود لیک آن از خلق پنهان می شود

این گلستانِ معنوی همواره همراهِ اوست و به هر کجا که می‌رود او را همراهی می‌کند، اگرچه این زیبایی از چشمِ مردمِ معمولی پنهان است.

نکته ادبی: «روان بودن بوستان» کنایه از همراهیِ دائمیِ آرامشِ درونی با عارف است.

میوه ها لایه کنان کز من بچر آب حیوان آمده کز من بخور

میوه‌های این باغ تو را دعوت می‌کنند که بیا و از من بچین، و آبِ حیات (جاودانگی) تو را فرا می‌خواند که بیا و از من بنوش.

نکته ادبی: «آب حیوان» همان آبِ حیات است که نمادِ کمال و زندگیِ ابدی در عرفان است.

طوف می کن بر فلک بی پر و بال هم چو خورشید و چو بدر و چون هلال

تو می‌توانی بدون داشتنِ بال و پر، در آسمانِ معنویت پرواز کنی و دور بزنی، همچون خورشید و ماه که بدونِ هیچ وسیله‌ای در آسمان سیر می‌کنند.

نکته ادبی: تشبیه سیرِ روحانیِ انسان به حرکتِ اجرامِ آسمانی برای نشان دادنِ آزادی از قیدِ ماده.

چون روان باشی روان و پای نی می خوری صد لوت و لقمه خای نی

وقتی که روحِ تو جاری و در حرکت باشد، دیگر نیازی به پا نداری و بدونِ خوردنِ غذای جسمانی، از لذت‌های معنوی بهره‌مند می‌شوی.

نکته ادبی: «لوت و لقمه» کنایه از نیازهای مادی و خوراکِ دنیوی است.

نی نهنگ غم زند بر کشتیت نی پدید آید ز مردم زشتیت

در این مقام، نه نهنگِ اندوه به کشتیِ جانِ تو آسیب می‌رساند و نه زشتی و پلیدیِ رفتارِ مردمان تو را آلوده می‌کند.

نکته ادبی: استعاره‌ی کشتیِ جان که در دریایِ معرفت در حرکت است.

هم تو شاه و هم تو لشکر هم تو تخت هم تو نیکوبخت باشی هم تو بخت

تو خود هم پادشاهی، هم لشکر، هم تختِ پادشاهی و هم بختِ نیک هستی؛ خلاصه اینکه تمامِ آنچه نیاز داری در درونِ خودِ توست.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ وجود و بازگشتِ همه چیز به نفسِ ناطقه در عرفان.

گر تو نیکوبختی و سلطان زفت بخت غیر تست روزی بخت رفت

اما اگر فکر می‌کنی که آدمِ خوشبختی هستی ولی به ثروت و بختِ بیرونی تکیه کرده‌ای، بدان که آن بخت متعلق به دیگری است و روزی از تو جدا می‌شود.

نکته ادبی: «سلطانِ زفت» به معنای پادشاهی است که بر ظواهرِ درشت و مادی تکیه کرده است.

تو بماندی چون گدایان بی نوا دولت خود هم تو باش ای مجتبی

در نهایت تو می‌مانی و نداری، پس ای برگزیده (مجتبی)، سعی کن که خودت دولت و ثروتِ حقیقیِ خویش باشی.

نکته ادبی: «مجتبی» به معنای برگزیده شده است که در اینجا مخاطبِ شاعر (جانِ انسان) است.

چون تو باشی بخت خود ای معنوی پس تو که بختی ز خود کی گم شوی

ای کسی که حقیقتِ معنا را دریافته‌ای، اگر تو خودت بخت و سعادتِ خویش باشی، دیگر چگونه ممکن است که بختِ خود را گم کنی؟

نکته ادبی: تأکید بر اینکه سعادتِ حقیقیِ درونی، زوال‌ناپذیر است.

تو ز خود کی گم شوی از خوش خصال چونک عین تو ترا شد ملک و مال

تو ای انسانِ خوش‌سیرت، چگونه ممکن است خودت را گم کنی، وقتی که تمامِ هستی و حقیقتِ تو، تبدیل به ملک و مالِ درونی‌ات شده است؟

نکته ادبی: «عینِ تو» به معنای ذات و حقیقتِ وجودیِ توست.