مثنوی معنوی - دفتر چهارم

مولوی

بخش ۴۰ - خبر یافتن جد مصطفی عبدالمطلب از گم کردن حلیمه محمد را علیه‌السلام و طالب شدن او گرد شهر و نالیدن او بر در کعبه و از حق درخواستن و یافتن او محمد را علیه‌السلام

مولوی
چون خبر یابید جد مصطفی از حلیمه وز فغانش بر ملا
وز چنان بانگ بلند و نعره ها که بمیلی می رسید از وی صدا
زود عبدالمطلب دانست چیست دست بر سینه همی زد می گریست
آمد از غم بر در کعبه بسوز کای خبیر از سر شب وز راز روز
خویشتن را من نمی بینم فنی تا بود هم راز تو هم چون منی
خویشتن را من نمی بینم هنر تا شوم مقبول این مسعود در
یا سر و سجدهٔ مرا قدری بود یا باشکم دولتی خندان شود
لیک در سیمای آن در یتیم دیده ام آثار لطفت ای کریم
که نمی ماند به ما گرچه ز ماست ما همه مسیم و احمد کیمیاست
آن عجایبها که من دیدم برو من ندیدم بر ولی و بر عدو
آنک فضل تو درین طفلیش داد کس نشان ندهد به صد ساله جهاد
چون یقین دیدم عنایتهای تو بر وی او دریست از دریای تو
من هم او را می شفیع آرم به تو حال او ای حال دان با من بگو
از درون کعبه آمد بانگ زود که هم اکنون رخ به تو خواهد نمود
با دو صد اقبال او محظوظ ماست با دو صد طلب ملک محفوظ ماست
ظاهرش را شهرهٔ گیهان کنیم باطنش را از همه پنهان کنیم
زر کان بود آب و گل ما زرگریم که گهش خلخال و گه خاتم بریم
گه حمایلهای شمشیرش کنیم گاه بند گردن شیرش کنیم
گه ترنج تخت بر سازیم ازو گاه تاج فرقهای ملک جو
عشقها داریم با این خاک ما زانک افتادست در قعدهٔ رضا
گه چنین شاهی ازو پیدا کنیم گه هم او را پیش شه شیدا کنیم
صد هزاران عاشق و معشوق ازو در فغان و در نفیر و جست و جو
کار ما اینست بر کوری آن که به کار ما ندارد میل جان
این فضیلت خاک را زان رو دهیم که نواله پیش بی برگان نهیم
زانک دارد خاک شکل اغبری وز درون دارد صفات انوری
ظاهرش با باطنش گشته به جنگ باطنش چون گوهر و ظاهر چو سنگ
ظاهرش گوید که ما اینیم و بس باطنش گوید نکو بین پیش و پس
ظاهرش منکر که باطن هیچ نیست باطنش گوید که بنماییم بیست
ظاهرش با باطنش در چالش اند لاجرم زین صبر نصرت می کشند
زین ترش رو خاک صورتها کنیم خندهٔ پنهانش را پیدا کنیم
زانک ظاهر خاک اندوه و بکاست در درونش صد هزاران خنده هاست
کاشف السریم و کار ما همین کین نهانها را بر آریم از کمین
گرچه دزد از منکری تن می زند شحنه آن از عصر پیدا می کند
فضلها دزدیده اند این خاکها تا مقر آریمشان از ابتلا
بس عجب فرزند کو را بوده است لیک احمد بر همه افزوده است
شد زمین و آسمان خندان و شاد کین چنین شاهی ز ما دو جفت زاد
می شکافد آسمان از شادیش خاک چون سوسن شده ز آزادیش
ظاهرت با باطنت ای خاک خوش چونک در جنگ اند و اندر کش مکش
هر که با خود بهر حق باشد به جنگ تا شود معنیش خصم بو و رنگ
ظلمتش با نور او شد در قتال آفتاب جانش را نبود زوال
هر که کوشد بهر ما در امتحان پشت زیر پایش آرد آسمان
ظاهرت از تیرگی افغان کنان باطن تو گلستان در گلستان
قاصد او چون صوفیان روترش تا نیامیزند با هر نورکش
عارفان روترش چون خارپشت عیش پنهان کرده در خار درشت
باغ پنهان گرد باغ آن خار فاش کای عدوی دزد زین در دور باش
خارپشتا خار حارس کرده ای سر چو صوفی در گریبان برده ای
تا کسی دوچار دانگ عیش تو کم شود زین گلرخان خارخو
طفل تو گرچه که کودک خو بدست هر دو عالم خود طفیل او بدست
ما جهانی را بدو زنده کنیم چرخ را در خدمتش بنده کنیم
گفت عبدالمطلب کین دم کجاست ای علیم السر نشان ده راه راست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه دربرگیرنده روایتی عرفانی از لحظات ولادت پیامبر اسلام (ص) و واکنش پدربزرگ ایشان، عبدالمطلب، است. شاعر در این ابیات، با بهره‌گیری از نمادهای طبیعت و بدن انسان (خاک)، به تبیینِ تضاد میان ظاهرِ بشری و حقیقتِ نورانی و الهی پیامبر می‌پردازد. فضا، فضایی معنوی و سرشار از حیرت و پرسش‌گری است که در آن عبدالمطلب نه با عقل جزئی، بلکه با شهود قلبی، عظمتِ نهفته در این کودک را درک می‌کند و در جستجوی فهمِ این راز به درگاه خداوند (کعبه) پناه می‌برد.

در ادامه، شاعر به تشریحِ حکمتِ الهی در پوشاندنِ حقیقتِ والا در قالبِ ظاهرِ دنیوی می‌پردازد. پیامبر به عنوانِ کیمیایی توصیف می‌شود که در کالبد بشری (خاک) ظاهر شده است. این ابیات، بیانگرِ این نکته است که خداوند برای آزمودنِ بندگان و حفظِ اسرارِ خود، جمالِ مطلق را در پرده‌ی صورتی مادی می‌پوشاند تا تنها اهلِ دل و حقیقت‌جویان بتوانند از ظاهر عبور کرده و به باطنِ نورانی دست یابند. این تضاد میان ظاهر (که گاهی ترش‌رو و ساده است) و باطن (که دریایی از شادی و گوهر است)، محورِ اصلی پیامِ شاعر است.

معنای روان

چون خبر یابید جد مصطفی از حلیمه وز فغانش بر ملا

زمانی که عبدالمطلب از خبرهای حلیمه و فریادهای بلند او که از حقیقتی بزرگ حکایت داشت، آگاه شد،

نکته ادبی: اشاره به حلیمه سعدیه، دایه پیامبر اسلام دارد. فغان بر ملا: آشکار شدن ناله‌ها.

وز چنان بانگ بلند و نعره ها که بمیلی می رسید از وی صدا

و از آن بانگ بلند و فریادهایی که صدایش تا یک میل دورتر به گوش می‌رسید،

نکته ادبی: بمیل: واحد مسافت (معادل حدود دو کیلومتر).

زود عبدالمطلب دانست چیست دست بر سینه همی زد می گریست

عبدالمطلب خیلی زود دریافت که ماجرا چیست؛ دست بر سینه می‌زد و با هیجان و اشک می‌گریست.

نکته ادبی: دست بر سینه زدن کنایه از تأثر شدید و بی قراری است.

آمد از غم بر در کعبه بسوز کای خبیر از سر شب وز راز روز

از روی غم و اشتیاق، سوزان و گدازان به درِ خانه کعبه آمد و گفت: ای خدایی که از اسرارِ شب و روز آگاهی،

نکته ادبی: خبیر: آگاه و دانا (از صفات الهی).

خویشتن را من نمی بینم فنی تا بود هم راز تو هم چون منی

من در خود هیچ شایستگی نمی‌بینم که بتوانم هم‌راز و هم‌نشین تو باشم،

نکته ادبی: فنی: در اینجا به معنای مهارت، شایستگی یا قابلیتِ لازم برای درکِ حقیقت است.

خویشتن را من نمی بینم هنر تا شوم مقبول این مسعود در

من در وجود خود هیچ هنری نمی‌بینم که باعث شود مورد پذیرشِ این درگاهِ پربرکت و مسعود واقع شوم.

نکته ادبی: مسعود: خجسته و مبارک. در: استعاره از درگاه الهی.

یا سر و سجدهٔ مرا قدری بود یا باشکم دولتی خندان شود

نمی‌دانم آیا نماز و سجده‌های من ارزشی دارد یا اینکه لطف و بخششِ توست که مرا خوشحال و سرفراز می‌کند.

نکته ادبی: دولتی: در اینجا به معنی سعادت، بخت و اقبال الهی است.

لیک در سیمای آن در یتیم دیده ام آثار لطفت ای کریم

اما در چهره‌ی آن درِ یتیم (کودک بی‌همتا)، نشانه‌هایی از لطف و کرم تو را دیدم ای بخشنده،

نکته ادبی: در یتیم: درِ گرانبها و منحصر‌به‌فرد؛ استعاره از پیامبر.

که نمی ماند به ما گرچه ز ماست ما همه مسیم و احمد کیمیاست

او با اینکه از نسل ماست، اما به ما شباهتی ندارد؛ ما مانند مسِ بی‌ارزش هستیم و احمد (پیامبر) مانند کیمیاست که ما را دگرگون می‌کند.

نکته ادبی: کیمیا: ماده‌ای که در اساطیر مس را به طلا تبدیل می‌کرد؛ استعاره از تحول روحی.

آن عجایبها که من دیدم برو من ندیدم بر ولی و بر عدو

آن شگفتی‌هایی را که من در او دیدم، نه در هیچ دوست و نه در هیچ دشمنی مشاهده نکرده بودم.

نکته ادبی: عجایب‌ها: کنایه از کرامات و نشانه‌های نبوت.

آنک فضل تو درین طفلیش داد کس نشان ندهد به صد ساله جهاد

آن بخششی که تو در این کودکی به او عطا کردی، کسی در صدها سال مبارزه و جهاد هم به دست نمی‌آورد.

نکته ادبی: فضل: بخشش و عنایت الهی.

چون یقین دیدم عنایتهای تو بر وی او دریست از دریای تو

چون من نشانه‌های لطف و عنایت تو را در او به یقین دیدم، دریافتم که او گوهری گرانبها از دریای کرم توست.

نکته ادبی: دریای تو: استعاره از بی‌کرانگی صفات الهی.

من هم او را می شفیع آرم به تو حال او ای حال دان با من بگو

من هم او را به عنوان شفیع نزد تو می‌آورم؛ ای کسی که از حالِ بندگانت آگاهی، حقیقتِ حالِ او را برایم بگو.

نکته ادبی: شفیع: واسطه برای تقرب به درگاه خداوند.

از درون کعبه آمد بانگ زود که هم اکنون رخ به تو خواهد نمود

از درونِ کعبه پاسخ آمد که: همین الان او چهره‌ی نورانی‌اش را به تو نشان خواهد داد.

نکته ادبی: اشاره به پاسخ غیبی و الهی.

با دو صد اقبال او محظوظ ماست با دو صد طلب ملک محفوظ ماست

او با شکوه و اقبالِ بسیار مورد لطف ماست و به واسطه‌ی او، پادشاهی و حکومتِ ما محافظت می‌شود.

نکته ادبی: محظوظ: بهره‌مند و برخوردار.

ظاهرش را شهرهٔ گیهان کنیم باطنش را از همه پنهان کنیم

ما ظاهرِ او را برای جهانیان مشهور و آشکار می‌کنیم، اما باطنِ حقیقتِ او را از دیدِ همگان پنهان نگاه می‌داریم.

نکته ادبی: تضاد بین ظاهر و باطن در اینجا تأکید بر رازگونه بودن حقیقت پیامبر است.

زر کان بود آب و گل ما زرگریم که گهش خلخال و گه خاتم بریم

ما زرگری هستیم که طلا (روح) را در قالبِ آب و گل (بدن) می‌ریزیم؛ گاه آن را به شکل خلخال و گاه به شکل انگشتر درمی‌آوریم.

نکته ادبی: زرگری: استعاره از خلقتِ الهی.

گه حمایلهای شمشیرش کنیم گاه بند گردن شیرش کنیم

گاهی او را در حمایلِ شمشیرِ جنگجویان قرار می‌دهیم و گاه او را چون قلاده‌ای بر گردنِ شیر (مظهر قدرت) می‌آویزیم.

نکته ادبی: حمایل: بندِ شمشیر.

گه ترنج تخت بر سازیم ازو گاه تاج فرقهای ملک جو

گاهی از وجود او تزئینِ تختِ پادشاهی می‌سازیم و گاهی تاجِ سرِ پادشاهانِ حقیقت‌جو را با او می‌آراییم.

نکته ادبی: ترنج: نقش و نگار یا تزئین روی تخت.

عشقها داریم با این خاک ما زانک افتادست در قعدهٔ رضا

ما با این خاک (کالبد انسانی) عشق‌بازی داریم، زیرا در جایگاهِ رضایتِ الهی قرار گرفته است.

نکته ادبی: قعده رضا: مقامِ خشنودی خداوند.

گه چنین شاهی ازو پیدا کنیم گه هم او را پیش شه شیدا کنیم

گاهی شاهی چنین بزرگ را از او آشکار می‌کنیم و گاه همان فرد را در نگاهِ مردم، دیوانه و شیدا جلوه می‌دهیم.

نکته ادبی: شیدا: عاشق و شوریده حال که مردم او را مجنون می‌پندارند.

صد هزاران عاشق و معشوق ازو در فغان و در نفیر و جست و جو

صدها هزار عاشق و معشوق از این حقیقتِ وجودی پدید می‌آیند که همگی در فغان و ناله و جست‌وجوی الهی هستند.

نکته ادبی: نفیر: فریاد و ناله.

کار ما اینست بر کوری آن که به کار ما ندارد میل جان

کارِ ما این است که برخلافِ نظرِ کسانی رفتار کنیم که میلی به دیدنِ این حقیقتِ الهی ندارند.

نکته ادبی: کوری: کنایه از نادانی و نداشتنِ بینشِ باطنی.

این فضیلت خاک را زان رو دهیم که نواله پیش بی برگان نهیم

این فضیلت و برتری را به جسمِ خاکی می‌دهیم تا به کسانی که هیچ بهره‌ای ندارند، هدیه‌ای ارزشمند داده باشیم.

نکته ادبی: نواله: لقمه یا هدیه و بخشش.

زانک دارد خاک شکل اغبری وز درون دارد صفات انوری

چون ظاهرِ انسان (خاک) گرد و غبارآلود و تیره است، اما در درونش صفاتِ نورانی و الهی دارد.

نکته ادبی: اغبری: غبارآلود، تیره و خاکی.

ظاهرش با باطنش گشته به جنگ باطنش چون گوهر و ظاهر چو سنگ

ظاهر و باطنِ او در جنگ‌اند؛ باطنش چون گوهر قیمتی است و ظاهرش چون سنگِ سخت و بی‌مقدار.

نکته ادبی: گوهر و سنگ: استعاره برای تقابل ارزشِ باطنی و جلوه‌ی ظاهری.

ظاهرش گوید که ما اینیم و بس باطنش گوید نکو بین پیش و پس

ظاهرش می‌گوید که ما همین کالبدِ خاکی هستیم و بس، اما باطنش می‌گوید به آغاز و پایانِ ما نیک بنگر.

نکته ادبی: پیش و پس: کنایه از ازل و ابد.

ظاهرش منکر که باطن هیچ نیست باطنش گوید که بنماییم بیست

ظاهرِ او منکرِ این است که باطنِ غیبی وجود دارد، اما باطن می‌گوید ما حقیقتِ خود را به زودی نشان می‌دهیم.

نکته ادبی: بیست: در اینجا کنایه از کمال و تمامیتِ حقیقت است.

ظاهرش با باطنش در چالش اند لاجرم زین صبر نصرت می کشند

ظاهر و باطنِ او در کشمکش‌اند و به خاطرِ همین صبر و مجاهدت است که به پیروزیِ الهی دست می‌یابند.

نکته ادبی: نصرت: یاری و پیروزی الهی.

زین ترش رو خاک صورتها کنیم خندهٔ پنهانش را پیدا کنیم

از این خاکِ ترش‌رو (ظاهرِ عبوس)، صورت‌های گوناگون می‌آفرینیم و آن خنده‌ی پنهانِ الهی را آشکار می‌کنیم.

نکته ادبی: ترش‌رو: کنایه از ظاهرِ مادی و تیره که شادیِ باطن را پنهان می‌کند.

زانک ظاهر خاک اندوه و بکاست در درونش صد هزاران خنده هاست

زیرا ظاهرِ این خاک، مایه اندوه و گریه است، اما در درونش صدها هزار خنده‌ی شادمانی نهفته است.

نکته ادبی: کنایه از شادی‌های معنویِ پنهان در پسِ ظواهرِ دنیوی.

کاشف السریم و کار ما همین کین نهانها را بر آریم از کمین

ما آشکارکننده‌ی اسراریم و کارِ ما این است که این گنج‌های پنهان را از کمین‌گاه بیرون آوریم.

نکته ادبی: کاشف السری: فاش‌کننده رازها.

گرچه دزد از منکری تن می زند شحنه آن از عصر پیدا می کند

گرچه دزد (نفسِ اماره) پنهان‌کاری می‌کند، اما پاسبانِ الهی (وجدان یا حقیقت) او را از میانِ روزگار رسوا می‌کند.

نکته ادبی: شحنه: پاسبان و نگهبان.

فضلها دزدیده اند این خاکها تا مقر آریمشان از ابتلا

این خاک‌ها (کالبدهای انسانی) فضیلت‌های الهی را در خود دزدیده‌اند و ما با آزمایش کردن، آن‌ها را وادار به اعتراف می‌کنیم.

نکته ادبی: مقر آوردن: اعتراف گرفتن.

بس عجب فرزند کو را بوده است لیک احمد بر همه افزوده است

فرزندانِ بسیاری بوده‌اند که عجایبی داشته‌اند، اما احمد بر همه آن‌ها برتری یافته است.

نکته ادبی: افزوده: برتری و کمالِ بیشتر.

شد زمین و آسمان خندان و شاد کین چنین شاهی ز ما دو جفت زاد

زمین و آسمان شاد و خندان شدند که چنین پادشاهی از میانِ ما انسان‌ها به دنیا آمد.

نکته ادبی: جفت زاد: کنایه از زایشِ انسانی.

می شکافد آسمان از شادیش خاک چون سوسن شده ز آزادیش

آسمان از شادیِ او می‌شکافد و خاک به دلیلِ آزادی و رهاییِ او، چون گلِ سوسن سرزنده و شاداب شده است.

نکته ادبی: سوسن: نمادِ آزادگی و شادابی.

ظاهرت با باطنت ای خاک خوش چونک در جنگ اند و اندر کش مکش

ای خاکِ مبارک، از آنجا که ظاهر و باطنِ تو در جنگ و کشمکش هستند،

نکته ادبی: خاک خوش: استعاره از انسانِ کامل.

هر که با خود بهر حق باشد به جنگ تا شود معنیش خصم بو و رنگ

هر کس برای خدا با نفسِ خود بجنگد، حقیقتِ او دشمنِ ظاهر‌بینی و تعلقاتِ دنیوی می‌شود.

نکته ادبی: بو و رنگ: استعاره از تعلقاتِ ظاهری و دنیوی.

ظلمتش با نور او شد در قتال آفتاب جانش را نبود زوال

ظلمتِ ظاهریِ او با نورِ باطنی‌اش در جنگ بود و سرانجام آن آفتابِ جان که هرگز غروب نمی‌کند، پیروز شد.

نکته ادبی: زوال: نابودی و غروب.

هر که کوشد بهر ما در امتحان پشت زیر پایش آرد آسمان

هر کس در راهِ ما تلاش کند، آسمان و کائنات در برابرش سرِ تسلیم فرود می‌آورند.

نکته ادبی: پشت زیر پا آوردن آسمان: کنایه از تسخیرِ عالم و علوِ مرتبت.

ظاهرت از تیرگی افغان کنان باطن تو گلستان در گلستان

ظاهرت از تیرگیِ مادی می‌گرید، اما باطنِ تو گلستانی در پیِ گلستان است.

نکته ادبی: گلستان در گلستان: کنایه از کثرتِ زیبایی و نورانیتِ باطن.

قاصد او چون صوفیان روترش تا نیامیزند با هر نورکش

قاصد و راهِ او مانندِ صوفیانِ گوشه‌گیر و عبوس است تا با هر نااهلی که نور را می‌جوید، نیامیزد.

نکته ادبی: روترش: کنایه از زهد و دوری از ظواهر برای محافظت از رازها.

عارفان روترش چون خارپشت عیش پنهان کرده در خار درشت

عارفان مانندِ خارپشت هستند که در ظاهر خشن و عبوس‌اند، اما عیش و شادیِ پنهان را در میانِ خارهای درشتِ خود مخفی کرده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به صفتِ تدافعیِ خارپشت برای حفاظت از باطن.

باغ پنهان گرد باغ آن خار فاش کای عدوی دزد زین در دور باش

آن باغِ باطنی در پسِ آن خارهای ظاهری پنهان است تا به دشمن و دزدِ حقیقت بگوید که از این در دور شو.

نکته ادبی: حارس: محافظ و نگهبان.

خارپشتا خار حارس کرده ای سر چو صوفی در گریبان برده ای

ای خارپشت، تو ظاهرِ خود را همچون خاری محافظ قرار داده‌ای و سرِ خود را چون صوفی در گریبانِ تفکر برده‌ای.

نکته ادبی: گریبان: استعاره از درون‌گرایی و خلوت.

تا کسی دوچار دانگ عیش تو کم شود زین گلرخان خارخو

تا هیچ‌کس نتواند به آسانی عیش و شادیِ تو را برباید و این افرادِ سطحی و ظاهربین از تو دور شوند.

نکته ادبی: دانگ عیش: مقدار و سهمِ شادیِ معنوی.

طفل تو گرچه که کودک خو بدست هر دو عالم خود طفیل او بدست

فرزندِ تو (پیامبر) اگرچه در ظاهر کودک بود، اما هر دو جهان (دنیا و آخرت) وابسته به او هستند.

نکته ادبی: طفیل: وابسته و جیره‌خوار.

ما جهانی را بدو زنده کنیم چرخ را در خدمتش بنده کنیم

ما جهانی را به برکتِ وجودِ او زنده می‌کنیم و چرخِ گردون (فلک) را به خدمتگزاریِ او می‌گماریم.

نکته ادبی: بنده کردن: تسخیر کردن برای خدمت.

گفت عبدالمطلب کین دم کجاست ای علیم السر نشان ده راه راست

عبدالمطلب گفت که این لحظه‌ی حضور کجاست؟ ای دانایِ رازها، راهِ راست را به من نشان بده.

نکته ادبی: دم: لحظه و نفسِ حضور.

آرایه‌های ادبی

تشبیه احمد کیمیاست

پیامبر به کیمیا تشبیه شده است که وجودِ مادی (مس) را به کمال (طلا) تبدیل می‌کند.

تضاد (طباق) ظاهر و باطن / سنگ و گوهر / ظلمت و نور

استفاده از تقابل‌های دوگانه برای تبیینِ ماهیتِ دوگانه‌ی انسان و حقیقتِ نهفته در آن.

تلمیح داستان عبدالمطلب و ولادت پیامبر

اشاره به رویدادِ تاریخی-مذهبی تولد پیامبر و واکنش پدربزرگ ایشان.

تشخیص (شخصیت‌بخشی) خاک چون سوسن شده / آسمان از شادی می‌شکافد

دادن ویژگی‌های انسانی (شادی، شکافتن، آزادی) به پدیده‌های طبیعی برای تصویرسازیِ عظمتِ رویداد.