مثنوی معنوی - دفتر چهارم

مولوی

بخش ۲۵ - قصهٔ عطاری کی سنگ ترازوی او گل سرشوی بود و دزدیدن مشتری گل خوار از آن گل هنگام سنجیدن شکر دزدیده و پنهان

مولوی
پیش عطاری یکی گل خوار رفت تا خرد ابلوج قند خاص زفت
پس بر عطار طرار دودل موضع سنگ ترازو بود گل
گفت گل سنگ ترازوی منست گر ترا میل شکر بخریدنست
گفت هستم در مهمی قندجو سنگ میزان هر چه خواهی باش گو
گفت با خود پیش آنک گل خورست سنگ چه بود گل نکوتر از زرست
هم چو آن دلاله که گفت ای پسر نو عروسی یافتم بس خوب فر
سخت زیبا لیک هم یک چیز هست که آن ستیره دختر حلواگرست
گفت بهتر این چنین خود گر بود دختر او چرب و شیرین تر بود
گر نداری سنگ و سنگت از گلست این به و به گل مرا میوهٔ دلست
اندر آن کفهٔ ترازو ز اعتداد او به جای سنگ آن گل را نهاد
پس برای کفهٔ دیگر به دست هم به قدر آن شکر را می شکست
چون نبودش تیشه ای او دیر ماند مشتری را منتظر آنجا نشاند
رویش آن سو بود گل خور ناشکفت گل ازو پوشیده دزدیدن گرفت
ترس ترسان که نباید ناگهان چشم او بر من فتد از امتحان
دید عطار آن و خود مشغول کرد که فزون تر دزد هین ای روی زرد
گر بدزدی وز گل من می بری رو که هم از پهلوی خود می خوری
تو همی ترسی ز من لیک از خری من همی ترسم که تو کمتر خوری
گرچه مشغولم چنان احمق نیم که شکر افزون کشی تو از نیم
چون ببینی مر شکر را ز آزمود پس بدانی احمق و غافل کی بود
مرغ زان دانه نظر خوش می کند دانه هم از دور راهش می زند
کز زنای چشم حظی می بری نه کباب از پهلوی خود می خوری
این نظر از دور چون تیرست و سم عشقت افزون می شود صبر تو کم
مال دنیا دام مرغان ضعیف ملک عقبی دام مرغان شریف
تا بدین ملکی که او دامست ژرف در شکار آرند مرغان شگرف
من سلیمان می نخواهم ملکتان بلک من برهانم از هر هلکتان
کین زمان هستید خود مملوک ملک مالک ملک آنک بجهید او ز هلک
بازگونه ای اسیر این جهان نام خود کردی امیر این جهان
ای تو بندهٔ این جهان محبوس جان چند گویی خویش را خواجهٔ جهان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه داستانی تمثیلی و آموزنده، با روایتی ظاهراً ساده از خرید و فروش در دکان عطاری آغاز می‌شود، اما به سرعت به نقدی عمیق بر خوی طمع‌کار و غفلت‌زده آدمی تبدیل می‌گردد. شاعر با هوشمندی، ماجرایِ خریدِ قند توسط فردی که به خوردن گل عادت دارد را بهانه قرار می‌دهد تا نشان دهد چگونه انسان‌ها با تمرکز بر بهره‌های ناچیز و زودگذرِ دنیوی، از اصلِ کمال و حقیقت باز می‌مانند و خود را در بندِ نادانی خویش اسیر می‌کنند.

فضای حاکم بر این اثر، فضایی انتقادی و بیدارگرانه است که با بهره‌گیری از طنز پنهان در رفتار شخصیت‌ها، پوچیِ دلبستگی به مال دنیا را به تصویر می‌کشد. شاعر مخاطب را متوجه می‌کند که آن‌چه آدمی با حریص‌بودن در پیِ آن است، در واقع دامی است که جانِ او را محدود و محبوس می‌کند و آنچه را که او

مایه ی فخر و مالکیت می‌پندارد، در حقیقت بندِ اسارت اوست.

معنای روان

پیش عطاری یکی گل خوار رفت تا خرد ابلوج قند خاص زفت

فردی که به خوردن گِل اعتیاد داشت، نزد عطاری رفت تا از او قندِ مرغوب و درشتی بخرد.

نکته ادبی: ابلوج به معنای قطعه قند است و زفت صفت برای قند به معنای بزرگ و ستبر.

پس بر عطار طرار دودل موضع سنگ ترازو بود گل

آن عطار که زیرک و دغل‌کار بود، توده‌ای از همان گِل (که مشتری به آن میل داشت) را به جای سنگِ ترازو استفاده کرد.

نکته ادبی: طرار به معنای دزد و حیله‌گر است که اینجا صفتِ فاعلی برای عطار آمده است.

گفت گل سنگ ترازوی منست گر ترا میل شکر بخریدنست

عطار گفت اگر قصد خریدنِ شکر داری، همین گِل که در ترازوی من است، سنگِ میزانِ من محسوب می‌شود.

نکته ادبی: اینجا عطار با نوعی ترفند، گِل را به عنوان سنگ ترازو جا می‌زند.

گفت هستم در مهمی قندجو سنگ میزان هر چه خواهی باش گو

مشتری گفت: من برای خرید قند در عجله هستم، هرچه می‌خواهی به عنوان سنگِ ترازو بگذار و کار را شروع کن.

نکته ادبی: مهمی به معنای کارِ مهم و فوری است که به اضطرار اشاره دارد.

گفت با خود پیش آنک گل خورست سنگ چه بود گل نکوتر از زرست

عطار با خود اندیشید که چون این مشتری گِل‌خوار است، گِل برای او از طلا هم ارزشمندتر و خوشایندتر است.

نکته ادبی: گل‌خوار در اینجا کنایه از کسی است که در بند لذات پست و بی‌ارزش است.

هم چو آن دلاله که گفت ای پسر نو عروسی یافتم بس خوب فر

عطار مانند آن دلالِ حیله‌گر شد که به پسری گفت: نو عروسی بسیار زیبا برایت پیدا کرده‌ام.

نکته ادبی: این تمثیل برای بیانِ وسوسه و فریب‌کاریِ دلال‌گونه به کار رفته است.

سخت زیبا لیک هم یک چیز هست که آن ستیره دختر حلواگرست

دلال گفت: بسیار زیباست، اما یک عیب دارد و آن اینکه دخترِ یک زنِ حلواگر است.

نکته ادبی: ستیره به معنای زن است و در اینجا اشاره به قداست یا موقعیتِ پستِ مادر دختر دارد.

گفت بهتر این چنین خود گر بود دختر او چرب و شیرین تر بود

مشتری گفت: اگر همان‌طور است که می‌گویی (و مادرش حلواگر است)، پس دخترش از او هم شیرین‌تر و چرب‌تر است.

نکته ادبی: در اینجا کنایه به این است که گِل برای گل‌خوار، جاذبه‌ای دوچندان دارد.

گر نداری سنگ و سنگت از گلست این به و به گل مرا میوهٔ دلست

عطار با خود گفت: اگر سنگ نداری و سنگِ ترازویت از جنس گِل است، این گِل نزدِ من، از هر میوه و خوراکیِ دلی محبوب‌تر است.

نکته ادبی: مرا میوه دل، استعاره از محبوب‌ترین چیز نزدِ من است.

اندر آن کفهٔ ترازو ز اعتداد او به جای سنگ آن گل را نهاد

سپس عطار برای تعادلِ ترازو، به جای سنگِ واقعی، همان گِل را در کفه ترازو قرار داد.

نکته ادبی: اعتدال در اینجا به معنای برابر کردنِ کفه ترازوست.

پس برای کفهٔ دیگر به دست هم به قدر آن شکر را می شکست

سپس برای کفه دیگرِ ترازو، به همان اندازه گِل، قند (شکر) را شکست و ریخت.

نکته ادبی: شکستن قند به معنای خُرد کردنِ قندِ کله برای وزن کردن است.

چون نبودش تیشه ای او دیر ماند مشتری را منتظر آنجا نشاند

چون عطار تیشه‌ای نداشت که قندها را خُرد کند، کار طول کشید و مشتری را در انتظار گذاشت.

نکته ادبی: مشتری در اینجا همان گِل‌خوار است که عطار او را در حالتِ طمع نگه داشته است.

رویش آن سو بود گل خور ناشکفت گل ازو پوشیده دزدیدن گرفت

مشتری که چشمانش به دنبال گِل بود، در حالی که عطار حواسش نبود، دزدیدنِ مخفیانه گِل را آغاز کرد.

نکته ادبی: ناشکفت در اینجا به معنای کسی است که خود را کنترل می‌کند اما در باطن حریص است.

ترس ترسان که نباید ناگهان چشم او بر من فتد از امتحان

او با ترس و لرز دزدی می‌کرد که مبادا عطار ناگهان او را در حالِ دزدی ببیند و مچش را بگیرد.

نکته ادبی: از امتحان کنایه از آزمایش و مچ‌گیری است.

دید عطار آن و خود مشغول کرد که فزون تر دزد هین ای روی زرد

عطار متوجه شد و خود را به مشغول بودن زد و گفت: ای زردرو، تندتر بدزد و بیشتر بردار!

نکته ادبی: روی زرد، کنایه از حالِ پریشان و بیمارگونه‌یِ فردِ حریص است.

گر بدزدی وز گل من می بری رو که هم از پهلوی خود می خوری

اگر قرار است گِلِ مرا بدزدی و ببری، برو که این گِل را از داراییِ خودت (پهلوی خودت) می‌خوری (چون بهای آن را با قندِ کمتر می‌پردازی).

نکته ادبی: پهلوی خود کنایه از اینکه دزدیِ تو در نهایت به ضررِ خودت است.

تو همی ترسی ز من لیک از خری من همی ترسم که تو کمتر خوری

تو از من می‌ترسی، اما من از این نادانیِ تو می‌ترسم که چرا کمتر از گِلِ من می‌خوری.

نکته ادبی: خری در اینجا به معنای حماقت است که شاعر با صراحت به کار برده است.

گرچه مشغولم چنان احمق نیم که شکر افزون کشی تو از نیم

گرچه به کار خود مشغولم، اما آنقدر احمق نیستم که تو بیش از نیمی از مقدارِ توافق شده، قند برداری.

نکته ادبی: تأکید بر هوشیاریِ عطار در برابر طمع مشتری.

چون ببینی مر شکر را ز آزمود پس بدانی احمق و غافل کی بود

وقتی شکر را وزن کنی و ببینی که چقدر است، آنگاه می‌فهمی که احمق و غافل، تو بودی نه من.

نکته ادبی: آزمود در اینجا به معنای وزن کردن و سنجشِ نهایی است.

مرغ زان دانه نظر خوش می کند دانه هم از دور راهش می زند

پرنده به دانه با لذت نگاه می‌کند، اما همین دانه از دور، وسیله‌ی گرفتاری و شکارِ اوست.

نکته ادبی: نمادپردازیِ پرنده برای روحِ انسانی و دانه برای لذاتِ دنیوی.

کز زنای چشم حظی می بری نه کباب از پهلوی خود می خوری

تو که از دزدیِ چشم (نگاهِ طمع‌آلود) لذت می‌بری، در واقع از سرمایه‌یِ جانِ خودت مایه می‌گذاری (نه اینکه چیزی به دست بیاوری).

نکته ادبی: زنای چشم کنایه از نگاهِ آلوده به طمع و هوس است.

این نظر از دور چون تیرست و سم عشقت افزون می شود صبر تو کم

این نگاهِ طمع‌آلود از دور، مانند تیر و زهر است که عشقت را به دنیا زیاد می‌کند و صبرت را کم می‌کند.

نکته ادبی: تیر و سم، استعاره از آسیب‌های نگاهِ طمع‌کارانه است.

مال دنیا دام مرغان ضعیف ملک عقبی دام مرغان شریف

مالِ این دنیا دامِ مرغانِ ضعیف است و ثروتِ آخرت، دامِ مرغانِ بلندپرواز و شریف.

نکته ادبی: اشاره به مراتبِ مختلفِ دلبستگی‌های انسان.

تا بدین ملکی که او دامست ژرف در شکار آرند مرغان شگرف

تا بدین وسیله (دنیا که خودش دامی عمیق است)، مرغانِ بلندپرواز را به دامِ شکار بکشند.

نکته ادبی: ژرف صفتِ دام است که به عمقِ فریبندگیِ دنیا اشاره دارد.

من سلیمان می نخواهم ملکتان بلک من برهانم از هر هلکتان

من نه به دنبالِ اینم که مانند سلیمان ملک و پادشاهی‌تان را بگیرم، بلکه می‌خواهم شما را از هر نوع هلاکت و تباهی نجات دهم.

نکته ادبی: سلیمان نمادِ پادشاهِ الهی است که مالکِ دنیاست اما وابسته به آن نیست.

کین زمان هستید خود مملوک ملک مالک ملک آنک بجهید او ز هلک

چون شما در این زمان، خودتان مملوکِ (برده‌یِ) اموالتان هستید، تنها کسی مالکِ حقیقی است که از هلاکتِ دنیا رها شده باشد.

نکته ادبی: تضاد میان مملوک (برده) و مالک (آزاد) در اندیشه عرفانی.

بازگونه ای اسیر این جهان نام خود کردی امیر این جهان

تو دقیقاً برعکس عمل می‌کنی؛ اسیرِ این دنیایی اما نام خود را امیر و فرمانروای این جهان می‌گذاری.

نکته ادبی: بازگونه به معنای وارونه است که به تناقضِ رفتارِ انسانِ غافل اشاره دارد.

ای تو بندهٔ این جهان محبوس جان چند گویی خویش را خواجهٔ جهان

ای تو که بنده ی دنیایی و جانت در حبس است، چطور با این حال خود را پادشاهِ جهان می‌نامی؟

نکته ادبی: محبوسِ جان کنایه از اسارتِ روح در بندِ تمایلاتِ جسمانی است.

آرایه‌های ادبی

تمثیل (Allegory) ماجرای گل‌خوار و عطار

استفاده از یک داستان کوچک بازاری برای بیان حقیقتِ بزرگِ اسارتِ روح در لذاتِ دنیوی.

تضاد (Contrast) امیر و اسیر

تضاد میانِ جایگاهِ واقعیِ انسانِ غافل (اسیر) و ادعایِ او (امیر) برای نشان دادنِ جهلِ او.

استعاره (Metaphor) مرغ و دانه

پرنده نمادِ جانِ آدمی و دانه نمادِ وسوسه‌هایِ دنیاست که روح را به بند می‌کشد.

کنایه (Metonymy) زنای چشم

کنایه از نگاهِ آلوده به طمع و حرص که آدمی را از مسیرِ حق دور می‌کند.